تنهاي تنهايم!

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

 

 

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

 

 

ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

 

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

 

 

درون کلبه ی خاموش خویش اما

 

 

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

 

 

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

 

 

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

 

 

 کسی حال من تنها نمی پرسد

 

 

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

 

 

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

 

 

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

 

طاقت

 

 

 

هیچ احساسی نیست که مرا

 

 

بر زخم عمیق خویش طاقتم دهد

 

 

آه ای سیاه بارانی ای ابر

 

 

ببار ...

 

 

بر اندوه بی شمار من ببار

 

 

طاقت فرسوده ام را

 

 

ذهن غم آلوده ام را

 

 

شستشو ده

 

 

هیچ احساسی نیست که مرابر زخم عمیق خویش طاقتم دهدآه ای سیاه بارانی ای ابر ببار ...

 

 

بر اندوه بی شمار من ببار طاقت فرسوده ام را   ذهن غم آلوده ام را شستشو ده

 

 

وسعتی تا ته دلتنگی ها

 

هر کس سهم خودش را طلبید

سهم هر کس که رسید

داغ تر از دل ما بود

نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر

یک پاسخ

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی ها

شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند

 

اگر

 

اگر دروغ رنگ داشت ؛ هر روز شايد ؛ ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست

و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود

اگر شکستن قلب و  غرور صدا داشت؛عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود ؛ محال نبود وصال ! و عاشقان که هميشه خواهانند؛

هميشه ميتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت ؛ هيچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛ تو از کوله بار سنگين خويش ناله

ميکردی ...و من شايد ؛ کمر شکسته ترين بودم

اگر غرور نبود ؛ چشمهايمان به جای لبهايمان سخن نميگفتند ؛ و ما کلام محبت را در ميان نگاههای

گهگاهمان جستجو نميکرديم

اگر ديوار نبود ؛ نزديک تر بوديم ؛ با اولين خميازه به خواب ميرفتيم

و هر عادت مکرر را در ميان ۲۴ زندان

حبس نميکرديم

اگر خواب حقيقت داشت ؛ هميشه خواب بوديم

هيچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شايد بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند ؛ دل ها سکه ها را بيش از خدا نميبرستيدند

و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد ؛ تا ديگران از سر جوانمردی ؛

بی ارزش ترين سکه هاشان را نثار او کنند

اما بي گمان صفا و سادگی ميمرد .... اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود ؛ همه کافر بودند ؛ و زندگی بی ارزشترين کالا يود

ترس نبود ؛ زيبايی نبود ؛ و خوبی هم شايد

اگر عشق نبود ؛ به کدامين بهانه ميگريستيم و ميخنديديم؟

کدام لحظه ی ناياب را انديشه ميکرديم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب مياورديم؟

اری بي گمان پيش از اينها مرده بوديم .... اگر عشق نبود

اگر کينه نبود؛قلبها تمامی حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند

اگر خداوند ؛ يک روز ارزوی انسان را براورده ميکرد

من بي گمان

دوباره ديدن تو را ارزو ميکردم

و تو نيز هرگز نديدن مرا

انگاه نميدانم

براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت

  

برای تو

چگونه بسرایم شبی که تو به خلوت تنهایی من آمدی،

و تمام تنهایی های عالم را با سلام گرمت

به دست فراموشی سپردی

 چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من

 چه پرغرور میروی به

جنگ دردهای من

چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو

چه بی بهانه میدود کلام من برای تو

چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من

چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من

چه روزها که

رفته ایم به جنگ درد و فاصله

 چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره

 چه لحظه ها نگاه تو

بر نگاه من دوید

 چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید

 چه آه ها کشیده ام

برای بی تو بودنم

چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم

 

 

از دوريت غمگينم

 

 از دوريت غمگينم

 

دلم براي تو تنگ است و در نبود تو، حضور من امنيتي براي خود از

 

شور احساس نميبيند!

 

آه... که دلم بهانه اولين ديدار را ميکند، اولين نگاه و اولين کلام؛

 

آري، اگر بخواهم شرح کننده وجودت باشم، آنقدر از دوريت غمگينم

 

و آنقدر منتظر وجود ورودت هستم که زمانه از آه سوزان من سودائي

 

ميکند

 

صداي جانسوزم را بشنو! که از ته قلب صدايت ميکند و از صميم دل

 

دوستت دارد

 

بيا و ببين چقدر عاشقم و چقدر خواهان تو!

 

چون ميدانم آنچه ميماند "عشق" است و آنچه ميگذرد "عمر"!

 

پس بيا و ببين که چقدر عاشقم حتي اگر با شلاق جدائي تنبيهم کني

 

چون ميدانم بي تو برايم امنيت نيست!!!

 

اي آرام بخش وجودم! بيا و باورکن چشمانم فقط تورا ميبيند و دلم فقط

 

بهانه تورا ميگيرد و من عاشق فقط دلم به نگاه تو خوش است؛

 

...حتي اگر مستانه ترين چشمها را مقابل ديدگانم خمار کنند من فقط

 

ناز چشمان تورا ميخواهم

 

با تمام وجودم نام تورا ميبرم و با تمام احساسم برايت مينويسم که ...

 

.... دوستت دارم

 

 

 

 

باتو

 باتو، دریا با من مهربانی می کند

باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو، من با بهار می رویم

باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم

باتو، من در هر شکوفه می شکفم

 

نه تو را می‌شود نزد فریاد، نه تو را با بقیه قسمت کرد**

بی‌سبب نیست مثل هر رازی تو به چشمم شگرف می‌آیی**

 

بی تو هرچند سخت می‌گذرد این زمستان سرد و طولانی

دیر یا زود -مطمئن هستم- ناگهان مثل برف می‌آیی

 

مرا حوالی این یادها رها مکن

 

 

مرا حوالی این یادها رها مکن ....

مرا با هوهوی باد و لرزش این درختان رها مکن

حالا که دیگر مثل قدیم

بیدها مجنون نیستند

حتی آدمیان نیز زیر بار آهن و سیمان

عاشقی از یادشان رفته است

و هیچکس نمی پرسد

اینهمه چراغ

اینهمه افسون برای چیست ..؟؟

اصلا چه رابطه ای میان خیال باد و روییدن آسمانخراش است ؟

چه رابطه ای میان تبسم و سیمان است ؟

مرا حوالی این یادها رها مکن ....

که اثری از سوز ستاره و زخم تازه نیست

که همه دردها از بیدردی است !!

و علاج حتی آتش نیست

بگمانم آتشهای این روزگار را

فقط دودی است

و نه هرمی گدازنده

که بسوزاند هجوم اینهمه دلهای سرد

اینهمه چشمان بی رویا

که از پس هر دیوار

به خاطره خیابان سرک می کشند

مرا حوالی این یادها رها مکن

هیچ چیز از قدمت این فاصله نمی کاهد

 

 

هیچ چیز از قدمت این فاصله نمی کاهد...

نه انکار تو و نه اصرار من!

 دل ِ من مالک ِ هیچ خاطره ایی نیست!!!

در فلسفه ی دل کندن از زمان از دست رفته بازنده ایی مغبونم

گم شده ام در هرج و مرج ِ حضور مقتدر تو!!!

گرچه در انحصار ابد درامده ایی ولی در اکنون ِ من، لحظه ای توقف کن.

من بی بهانه ام

اما دلم...

مشتاق بهانه های گاه و بی گاه تو شده ست!!!

 

تنها گوشه ای كوچك از قلبش برایم كافی است

 

میخواهم،

گوشه ای از قلبش را

تنها گوشه ای كوچك برایم كافی است

می دانی قلبش كجاست؟


در سكوتی مرموز پشت دیوارهای آهنین

اگر بتوانی این لایه های سخت را بشكافی

اگر بشود از زنگ های خطر و از سگ های نگهبان آن ایمن گذر كنی

اگر مسیرت درست باشد و بیراهه نروی

اگر و باز هم اگر

آن گاه است كه به آن مكان مقدس می رسی

به جایی كه من بخشی از كوچكترین قسمت آن را برای خود می خواهم

تصویری كه خواهی دید زیباست و باشكوه

و در عین حال زشت و باورنكردنی

سه پری سرخ كه با گذر زمان همچنان می تپد

خطوط و نقش هایی از دردهای كهنه، از التهاب های قدیمی

پینه هایی ماندگار و بی شمار

زخم هایی عمیق و بی مرهم از نامردمی های روزگار

عمق و شدت آنها را می شود لمس كرد

جایی كه می توانست مال من باشد

در دورافتاده ترین و دست نیافتنی ترین مكان قرار دارد

نور شدیدی ازآنجا می تابد كه چشمانت را می سوزاند

سرما و سكوت خاصی حكمفرماست

تاب رویارویی و قدرت نزدیك شدن نداری

اما انگار كه كسی در آن محبوس است

شاید برای همیشه

ندایی می گوید كه تو را به آن سراچه راهی نیست

نیرویی عجیب مرا به آنجا می كشاند

نیرویی قویتر از آن ندا، آن نور خیره كننده، آن سردی سرد و آن سكوت كشنده

نیرویی از درونم ، از قلبم

قدرتی برای ایستادن ...

 

کاش

 

 

دلم مي گويد در برم هستی اکنون، در کنارم

عقلم مي گويد فرسنگ ها دوری

دلم مي گويد چشم که فرو بندم در نظر آيی

عقلم مي گويد به عکست بنگرم

دلم مي گويد نمی بايست می آمدم

عقلم مي گويد بايد دور مي شديم تا آينده را بسازيم

دلم مي گويد صبرم به پايان آمده

عقلم ميگويد صبر برای وصال یار شيرين است و پایان ناپذیر

دلم مي گويد و عقلم مي گويد، اما نمي دانم به کدام بايد گوش فرا دهم

نمي دانم

و اين منازعه هر روز و هر لحظه در وجود من جاريست

با هر ضربانی که قلبم ميزند و خون را به سلول های خاکستري مغزم مي رساند اين اختلاف به سراغم می آيد

کاش يکی بود به اين عقل مي گفت اگر دل نبود جهان زيبا نبود

کاش يکی بود مي گفت

کاش مي شد صافي عقل را برداشت از سر راه دل

کاش جهان آنقدر پاک بود که بدون صافي عقل هم شکی  وارد دل نمي شد

کاش فکر مردم بجای چشم به دلشان بود

کاش.....................

 

تقدیم به تو

 

 

 

 شروع می كنم به از تو نوشتن كاغذ مست می گردد قلم به رقص در می آید

 نمی دانم چرا هر وقت می خواهم

چیزی از تو بر روی كاغذ بیاورم واز تو بنویسم

 وجودم،قلمم،كاغذم همه و همه به وجد می آییم.عزیزم!

تمام شب در خیالت گریستم هنوز پاییز چشمانت را روی شاخه های سرد انتظار جستجو می كنم

 نمی دانی چقدرمحتاج نوام.

هنوز كاغذهایم به شوق نگاهت رنگ كاهی را پس می زند وتمام شب

 وتمام ثانیه ها، یكی یكی می گذرندوبه دریا ها اشك هایم روان می شوند

انگار تاب دیدن دوریت را ندارد كاش زود میدیدمت.

 ومی دیدی كه دلم بی تو چه حالی دارد

 ببینی كه هنوز حلقه زرد خورشید داغ تنهایی من را دارد كاش زود می امدی

تا قاب عكس روی دیوار تهی از چهره تو نباشد

وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه واسم تو پر شود

كاش زود می دیدمت.

تو اگر بودی من تمام شاخه های گل یاس را با تمام احساس تقدیمت میكردم.

 برای تو....

تویی

كه فقط فقط بایاد تو روزگارم به آرامش می رسد.

می خواهم برایت بگویم از این چند ساعت كه بی تو گذشت.

می خواهم برایت از لبخندهایی كه هرگز روی لبهایم ظاهر نشده اند

ودر برگ ریزان زندگی‌‍‍‌‍ راه بودن را گم كرده اند...

در افق چشمهایم،در سایه سار عشق،

لابه لای بهترین طلوع ها به دنبال چشمان تو می گردم.

در آسمان چشم هایم به دنبال ماه نابی می گردم که با خورشید عشق به آن نوری دوباره دادم!

گل احساس من!هنوز نمی دانم به دل سفر کرده ای.

قلبم حضور تو را فریاد می زند.کاش صدایش را می شنیدی

ومی گفتی در کدامین چشم نهفته ای؟

چشمانم آنقدر گریستند تا تو را در اشک های خود یافتند

چرا که اشکی هم نمانده است

 ومن،که از لبخند هایت عاشقانه ها گفته ام وسطر سطر آن را از بر کردم،

لحظه لحظه نگاهت را قاب گرفته وآن را به دیدگانم هدیه داده ام

 برای دیدارت روزها را می شمارم.

در کنج دل با شاخه ای گل رز،با بوی انتظار،زیر درخت عشق انتظارت را می کشم.

کاش زود بیایی واز زیر گذر دلم عبور کنی.

بایستی وقلب خسته ام را با طنین صدایت طلوع بخشی

 کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد.

اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند.

ای که دیدگانم از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند

 ولحظه های گریانم با نبودن تو روان گشته اند

 چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی

 وبرای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمیدهی

 وآسمان چشمانم همیشه بارانی است.

بی تو من درختی خشکیده در پاییزم

 

سکوت

 

 

سكوت زیبا ترین حرفی است

كه برای دیدن و ندیدن ...

خواستن و نخواستن ...

بودن و  نبودن میشه گفت  ...

گفتنی ترین واژه برای ناگفتنی ترین لحظه ها

و آسون ترین كلمه برای سخت ترین جمله هاست ...

سكوت ساده ترین پاسخ برای سوال های پیچیده است

سكوت روشن ترین صدا برای تاریك ترین سكوت

سكوت بهانه ی موجهی است برای  آمدن

برای رفتن ...

و گاه سكوت پر از صداست ...

سكوت می كنم ...

سكوتم از رضایت نیست

حجمی بزرگ از فریاد است ...

كه فرصتی برای حضور نیافته

یكی می پرسد اندوه تو از چیست ؟

سبب ساز سكوت مبهمت چیست ؟

برایش صادقانه می نویسم

برای آنكه باید باشد و نیست ...

 

مهم بودنت در این دنیاست- من به عشق بودنت نفس می کشم

 

 هر جای دنیا که باشی ، حتی اگر آن سوی دنیا باشی ، مهم بودنت در این دنیاست!

مهم این است که من به عشق بودنت نفس میکشم ،  

به یادت میخوابم و به عشقت بیدار میشوم !

دلم به بودنت خوش است ، دلم خوش است که تو در این دنیای بزرگ زندگی میکنی

و من نیز به عشقت زنده هستم!

به امید روزی نشسته ام که تو را ببینم ،

به امید روزی هستم که چون گذشته دستان گرم

و مهربانت را در دستانم بگیرم وعاشقانه نگاهت بکنم

هیچگاه احساس تنهایی نمیکنم ، حالا که تو را دارم

هیچگاه احساس بی کسی نمیکنم، حالا که تو هستی

هیچگاه احساس بی پناهی نمیکنم  ، حالا که در کنارم نیستی

هیچگاه احساس نمیکنم که دور از تو هستم ، تو در قلب منی و من تنها نیستم

تو در قلبمی ، نزدیکتر از آغوش من ، نزدیک از آنی که دستهایت در دستهایم باشد!

مهم این است که در قلب منی ، میتپد قلبم برای لحظه دیدار اما دلتنگ نیستم 

زیرا مهم این است که همیشه در خاطر منی !

حالا که لحظه های زندگی را به یاد تو سر میکنم ، دلتنگی معنا ندارد،

حالا که به یادت تک تک ستاره ها را میشمارم ، غصه خوردن دلیلی ندارد ،

حالا که عاشقت هستم ، تنهایی در قلبم جایی ندارد ! 

عزیز دلم تا بی نهایت عشق دوستت دارم .

 

 

تقدیم به نو

 

 

من تنها نيستم , لحظه ها را دارم , لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را

کمرنگ تر کنند

من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود

چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم

هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي است و چقدر صبور است دل من , چرا که به اندازه تمام لحظه هاي

عاشق بودنم از تو دور هستم

ولي من باز چشم براهم ...

چشم به راهم تا آرامش را به قلبم هديه کني مهربان من

 

 

نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند

 نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند

 سکوت چه قدر جای صدا را

 هنوز نگفته ام دوستت دارم

نگاهم اما به عربده گفت

عربده ای که نرگس حافظ راپژمرده کرد

هنوز نگفته ای دوستت دارم

سکوتت اما بارانی شد

و دل صنوبری خشکم را خرم کرد

در این تابوت آواره ، سروی به شکل دل آدمی بود

 سروی مرده در خشکسال مهر

از مژگان می ترایی تو آفتابی جاری شد

مرده بیدارشد و تابوت را شکست

و شلنگ انداز خیابان ها را باغ سرو کرد

سکوت چه قدر جای صداها را می گیرد هنوز

نگاه چه ظالمانه جای کلمه ها را

این تقدیر دیدار بی گاه ما نیست

از تمامی تاریخ بپرس

 

 "منوچهر آتشی"

 

باران و تنهایی قطراتش

 

 می خواهم با خدا حرف بزنم... می خواهم بگویمش از باران... و از تنهایی قطراتش... قطراتی

که به امید دریا ، به تنهایی آسمان را طی میکنند... قطراتی که تمام زیبایی شب بارانی را با

تنهاییشان رقم می زنند ... نمی دانم زیبایی شب بارانی از تنهایی قطرات است یا از تاریکی

شب... اما می دانم باران زیباترین نماهنگ تنهاییست ... می دانی ای خدا ... هر گاه رو به

آسمان کردم دیدم تو در تنهاییت هیچگاه تنها نمانده ای... چرا که همواره بوده اند انسانهایی

تنها که تنهاییت را پر کنند... نمی دانم ای خدا تا به حال از آسمان به من نگاه کرده ای که

چگونه در این شلوغی آفرینشت تنها مانده ام... و همواره من را به امید تو تنها گذاشته اند ...

ای خدا بیدارم مکن که حرفها بسیار دارم...

 

تو می توانی

 

 

 

در میان من وتو فاصله هاست... گاه می اندیشم...می توانی تو به لبخندی...این فاصله را برداری !

تو توانایی بخشش داری...دستهای تو توانایی آن را دارد...که مرا زندگانی بخشد...

شور عشق و مستی...

وتو چون مصرع شعری زیبا...سطر برجسته ای از زندگی من هستی...

دفتر عمر مرا...با وجود تو شکوهی دیگر...رونقی دیگر هست...می توانی تو به من ... زندگانی بخشی...یا

بگیری از من آنچه را می بخشی...

 

بی تو من چیستم ؟

ابر اندوه...بی تو سرگردان تر از پژواکم

در کوه...گردبادم در دشت...برگ پاییزم

در پنجه باد...بی تو سرگردان تر از

نسیم سحرم..

بی تو ..اشکم...دردم...آهم...

آشیان برده ز یاد...

بی تو خاکستر سردم...خاموش...

نتپد دیگر در سینه من دل با شوق...

نه مرا بر لب...بانگ شادی...

بی تو وحشت هر زمان می دردم....

بی تواحساس من از زندگی

بی بنیاد...کاستن...کاهیدن...کاهش جانم...

کم کم چه کسی خواهد دید ...مردنم را بی تو... بی تو مردم...مردم...

چه کسی باور کرد...جنگل جان مرا...آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

 

 

لحظه

 

 

 

به چه می اندیشم؟

چه کسی میداند

این جهان در پی خویش است

منم درپی خویشتنم

وجهان غافل از من ومنم غافل از او

خسته ام

خسته از گم شدن و در پی خود گشتن ها

خسته از این همه اندیشه گنگ

خسته از این همه کار عبثم

خسته از این همه پیمودن بی فکرودرنگ

بی هدف دور یک دایره من میچرخم

و سرانجام همه رفتن ها

چشم من می بیند ایستادست سر نقطه آغاز

شاید یک لحظه تامل بشود چاره کار

شاید آن لحظه بیابم خود را

و رها گردم از این دور عبث

شاید آن لحظه شروعی بشود

از برای رفتن تا سر قله اوج

 

 

حق با تو بود

 

 

حق با تو بود

مي بايست مي خوابيدم

اما چيزي خوابم را آشفته كرده است

در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام

با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان

كاش تنها نبودم

فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟

كاش تنها نبودي

آن وقت كه مي توانستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند

بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند

مي داني ؟

انگار چرخ فلك سوارم

انگار قايقي مرا مي برد

انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و ....

مرا ببخش

ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟

مي شنوي ؟

انگار صداي شيون مي آيد

گوش كن

مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد

اما به جاي آن

مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم

گوش كن

يكي بود يكي نبود

زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه

به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است

به جاي علوفه دادن به ماديان های آبستن

به جاي پختن كلوچه شيرين

ساده و اخمو

در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند

صداي شيون در اوج است

مي شنوي

براي بيان عشق

به نظر شما

كدام را بايد خواند ؟

تاريخ يا جغرافي ؟

مي داني ؟

من دلم براي تاريخ مي سوزد

براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند

براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند

گوش كن

به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگری نوشت

حق با تو بود

مي بايست مي خوابيدم

اما مادربزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هايند

مي داني ؟

از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است

كودك

خرگوش

پروانه

و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه

بي نهايت بار

در نامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نويسنده شان باشند

پروانه ها

آخ !!

تصور كن

آن ها در انديشه چيزي مبهم

كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را

در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند

يادم مي آيد

روزگاري ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم

عشق را چگونه مي شود نوشت

در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه

كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت

ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است

وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند

من تو را

او را

كسي را دوست مي دارم...

 

حسین پناهی

 

اگر سلامم را پاسخ گويی

 

 

چه نزديکی ، وقتی فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه ی قديميه ذهن با ميوه های کال

خيال حرف می زنم .

اتاقم پر از باران می شود وقتی رؤياهايم را فراموش می کنی و چشمهايم را پشت آفتاب ناشناس

جا می گذاری .

دلم پر از خون می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در کشتزار زندگی شعله می پاشی .

ترانه های من را بشنو و از تپه های غرور پايين بيا !

اگر ستاره ها از راه برسند ، ماه ديگر به تو نگاه نخواهد کرد .

حرفهايم را باور کن ! ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه ی باغچه نشسته اند و به آواز

ماهی های حوض گوش می دهند .

دانه های برف کی به جای قلبمان جامه هايمان را سپيد خواهند کرد ؟ کاش کسی انبوه برف را

از قلبمان پاک کند .

رگهای من شبيه زمستان شده اند . پلکهای مرطوب مرا باور کن ! اين باران نيست که می بارد

، صدای خسته ی من است که از چشمهايم بيرون ميريزد .

بيا از دالانهای تاريک بيهودگی عبور کنيم و به چمنزاران روشن برسيم .

گذشته های خاموش را دور بريز و خانه را پر از بوی زنبق کن ! بيا قلبهايمان را در اقيانوس

بشوييم تا هيچگاه طعم نمک را فراموش نکنيم .

اگر سلامم را پاسخ گويی ، از آواز قناريها برايت انگشتر و گردنبند می سازم .

 

التماست نمی کنم

 

التماست نمی كنم

هرگز گمان نكن كه این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی كنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه كن

ساعت از سكوت ترانه هم گذشته است

اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حال هم

به چراغ همین كوچه ی كوتاه مان قسم

بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم كافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع كنی

اما

تو را به جان نفس های نرم كبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سكسكه های گریه كنارم باش


مگر چه می شود

یكبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت كنم ؟


ها ؟


چه می شود ؟


یغما گلرویی

 

 

کاش زودتر به پایان برسد

 

 

مدتی است که اشک هایم....اشک های دلتنگیم...برای تو.....مانند قبل نیست...

دیگر اشکهایم مانند گذشته  تسکین دهنده ی گونه هایم نیست....

بلکه مانند شلاقیست که عذابم می دهد....
 

     
          و من با هر یک قطره آن قریادی به وسعت  بزرگی تو سر می دهم...

کاش زودتر به پایان برسد...

در کدام طلوع و کدام غروب ....؟

دیگر برایم مهم نیست...

برای دیدنت....


مستی دلتنگی هم آرامم نمی کند...

 

دوستت دارم به معنای حقیقی دوست داشتن

 

آرامش

 

 

در آغوش گرم خاک که جسم سردم را در آغوش می گیرد.

 

تا همه ی بی مهری ها و سردی ها و نامردی ها را به فراموشی بسپارم

 

و با چه محبتی مهرش را نثارم می کند بی منت

 

 و باد که با وزش بر روی خاکم و نوازشی دلنشین آرامم می کند

 

و در لابه لای درختان برایم آواز می خواند

 

و درختان برایم دست می زنند

 

و حال با این یاران دیگر احساس تنهایی نخواهم کرد.

 

مرگ زیباست برای جسم سردم و روح بلند پروازم 

 

که باز خواهم گشت در آغوش گرم و بی نهایت محبت او.

 

چرا

 

 

 

 

در روزگاري که بر روي عاشق قيمت مي گذارند

چرا عاشق شوم؟

در روزگاري که خيلي راحت پا روي قلب مي گذارند

چرا عاشق شوم؟

در روزگاري که دل شکستن عادت بي هنران است

چرا عاشق شوم؟

در روزگاري که فرهادهاي دروغين با تيشه به کوه نمي زنند

بلکه با تيشه به ريشه مي زنند

چرا عاشق شوم؟

در روزگاري که شيرين ها لحظه به لحظه در روي يک پيمانند

چرا عاشق شوم؟

در روزگاري که عاطفه کالاي بازاري شده

چرا عاشق شوم؟

چون باور ندارم دلم را بازيچه هر کس کنم

به راستي

چرا عاشق شوم؟

عاشق که شوم؟

تو بگوووو.........

تقدیم به تو - مهم بودنت در دنیاست

 

 

هر جای دنیا که باشی ، حتی اگر آن سوی دنیا باشی ، مهم بودنت در این دنیاست!

مهم این است که من به عشق بودنت نفس میکشم ،  

به یادت میخوابم و به عشقت بیدار میشوم !

دلم به بودنت خوش است ، دلم خوش است که تو در این دنیای بزرگ زندگی میکنی

و من نیز به عشقت زنده هستم!

به امید روزی نشسته ام که تو را ببینم ،

به امید روزی هستم که چون گذشته دستان گرم

و مهربانت را در دستانم بگیرم وعاشقانه نگاهت بکنم

هیچگاه احساس تنهایی نمیکنم ، حالا که تو را دارم

هیچگاه احساس بی کسی نمیکنم، حالا که تو هستی

هیچگاه احساس بی پناهی نمیکنم  ، حالا که در کنارم نیستی

هیچگاه احساس نمیکنم که دور از تو هستم ، تو در قلب منی و من تنها نیستم

تو در قلبمی ، نزدیکتر از آغوش من ، نزدیک از آنی که دستهایت در دستهایم باشد!

مهم این است که در قلب منی ، میتپد قلبم برای لحظه دیدار اما دلتنگ نیستم 

زیرا مهم این است که همیشه در خاطر منی !

حالا که لحظه های زندگی را به یاد تو سر میکنم ، دلتنگی معنا ندارد،

حالا که به یادت تک تک ستاره ها را میشمارم ، غصه خوردن دلیلی ندارد ،

حالا که عاشقت هستم ، تنهایی در قلبم جایی ندارد ! 

عزیز دلم تا بی نهایت عشق دوستت دارم .

 

بیا کمی شاد باشیم

 

 

من خوشحالم....

 

 خوشحالم که از جنس آدم نیستم!!!!

خوشحالم که از جنس حوا هستم....زیرا حداقل وقتی میوه ممنوعه را می خورم برای توجیه عملم آدم

فروشی نمی کنم!!!!

 

من خوشحالم که جا نمازی ندارم که آنرا آب بکشم.....

 

و خوشحالترم که تنها اینجا نشسته ام و برای دل خودم می نویسم.....

 

من حتی امشب کمی عاشقم!!!!و اگر بخواهم کمی منصف باشم.....فکر کنم امشب عاشقت شده ام!!!!!

 می دانم که باور نمی کنی.....چون خودم هم باور نمی کنم!!!

ولی چه فرق می کند......بگذار امشب غرق شوم!گرچه از بخت بد .... هر ۴ شنا را خوب بلدم!!!!البته هنوز

زیر ابی رفتن برایم سخت ترین کار دنیاست!!!!!

 

می دانی....من وقتی عاشقم  زیبا می شوم......این را اینه به من گفت!

گرچه...تو به من گفتی وقتی اخم می کنی جذابتری!شاید به خاطر همین حرفت بود که من همیشه می

خندم!!!! اما فکر می کنم اگر امشب مرا می دیدی نظرت عوض می شد!

 

دلم می خواهد امشب تا صبح بنویسم.....اما نمی دانم چرا وقتی عاشق می شوم خوابم می گیرد....

 

ای کاش می شد عشق را مثل دندان مصنوعی تا صبح در اب نمک بالای سرم می گذاشتم و فردا دوباره

عاشق بودم.....

 

به هر حال....

 

دوستت دارم

 

 

 

 

بدنبال واژه ای می گردم كه تو را در آن بیابم ...

 

و این آغازیست برای پایانی بی انتها ..

 

پایانی كه شاید در آن ، كتیبه ی خدا ، رو به عشق ما گشوده شود !!

 

و ثانیه های گمشده ام را معنایی تازه بخشد !

 

من ...

 

سالیان دراز در ساحل قلبم ، به جستجوی تو دل بستم

 

و تو را یافتم ...

 

و اكنون ، تو ، بهانه ی لحظه های تنهایی من هستی

 

و حرمت نفسهایت ، بهار را برایم تداعی می كند

 

پس ...

 

زیباترین لحظاتم را به پای ساده ترین دقایقت می ریزم

 

تا بدانی ...

 

تو را برای تو دوست دارم و زندگی را برای نفسهای تو ...

 

لمس کن

 

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم


تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...


تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...


لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...


كه از قلبم بر قلم و كاغذ می چكد


لمس کن گونه هایم را که خیس اشك است و پُر شیار ...


لمس کن لحظه هایم را ...


تویی که نمی دانی من كه هستم٬


لمس کن این با تو نبودن ها را


لمس کن ...

 

تصور کن

 

 

 

" تصور کن هیچ بهشتی در کار نیست

آسان است اگر تلاش کنی

و هیچ جهنمی در زیر پایمان نیست

بر بالای سرمان تنها آسمان است

تصور کن همه انسان‌ها

برای امروز زندگی می‌کنند …

تصور کن هیچ کشوری نیست [مرزها از بین رفته‌اند]

تصورش سخت نیست

هیچ بهانه‌ای برای کشتن یا مردن در راهش نیست

چنان که مذهبی وجود ندارد

تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند

شاید بگویی من یک رویا پرداز هستم

اما من تنها نیستم

من امیددار روزی هستم که تو به ما بپیوندی

و جهان یکی شود

تصور کن مالکیتی وجود ندارد

تعجب می‌کنم اگر بتوانی

نیازی به حرص یا گرسنگی نیست؛

برادری بشر.

تصور کن همه مردم

زمین را با یکدیگر قسمت می‌کنند …

شاید بگویی من یک رویا پرداز هستم

اما من تنها نیستم

من امیددار روزی هستم که تو به ما بپیوندی

و جهان یکی شود"

جان لنون