مهم بودنت در این دنیاست- من به عشق بودنت نفس می کشم

 

 هر جای دنیا که باشی ، حتی اگر آن سوی دنیا باشی ، مهم بودنت در این دنیاست!

مهم این است که من به عشق بودنت نفس میکشم ،  

به یادت میخوابم و به عشقت بیدار میشوم !

دلم به بودنت خوش است ، دلم خوش است که تو در این دنیای بزرگ زندگی میکنی

و من نیز به عشقت زنده هستم!

به امید روزی نشسته ام که تو را ببینم ،

به امید روزی هستم که چون گذشته دستان گرم

و مهربانت را در دستانم بگیرم وعاشقانه نگاهت بکنم

هیچگاه احساس تنهایی نمیکنم ، حالا که تو را دارم

هیچگاه احساس بی کسی نمیکنم، حالا که تو هستی

هیچگاه احساس بی پناهی نمیکنم  ، حالا که در کنارم نیستی

هیچگاه احساس نمیکنم که دور از تو هستم ، تو در قلب منی و من تنها نیستم

تو در قلبمی ، نزدیکتر از آغوش من ، نزدیک از آنی که دستهایت در دستهایم باشد!

مهم این است که در قلب منی ، میتپد قلبم برای لحظه دیدار اما دلتنگ نیستم 

زیرا مهم این است که همیشه در خاطر منی !

حالا که لحظه های زندگی را به یاد تو سر میکنم ، دلتنگی معنا ندارد،

حالا که به یادت تک تک ستاره ها را میشمارم ، غصه خوردن دلیلی ندارد ،

حالا که عاشقت هستم ، تنهایی در قلبم جایی ندارد ! 

عزیز دلم تا بی نهایت عشق دوستت دارم .

 

 

تقدیم به نو

 

 

من تنها نيستم , لحظه ها را دارم , لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را

کمرنگ تر کنند

من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود

چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم

هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي است و چقدر صبور است دل من , چرا که به اندازه تمام لحظه هاي

عاشق بودنم از تو دور هستم

ولي من باز چشم براهم ...

چشم به راهم تا آرامش را به قلبم هديه کني مهربان من

 

 

نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند

 نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند

 سکوت چه قدر جای صدا را

 هنوز نگفته ام دوستت دارم

نگاهم اما به عربده گفت

عربده ای که نرگس حافظ راپژمرده کرد

هنوز نگفته ای دوستت دارم

سکوتت اما بارانی شد

و دل صنوبری خشکم را خرم کرد

در این تابوت آواره ، سروی به شکل دل آدمی بود

 سروی مرده در خشکسال مهر

از مژگان می ترایی تو آفتابی جاری شد

مرده بیدارشد و تابوت را شکست

و شلنگ انداز خیابان ها را باغ سرو کرد

سکوت چه قدر جای صداها را می گیرد هنوز

نگاه چه ظالمانه جای کلمه ها را

این تقدیر دیدار بی گاه ما نیست

از تمامی تاریخ بپرس

 

 "منوچهر آتشی"

 

باران و تنهایی قطراتش

 

 می خواهم با خدا حرف بزنم... می خواهم بگویمش از باران... و از تنهایی قطراتش... قطراتی

که به امید دریا ، به تنهایی آسمان را طی میکنند... قطراتی که تمام زیبایی شب بارانی را با

تنهاییشان رقم می زنند ... نمی دانم زیبایی شب بارانی از تنهایی قطرات است یا از تاریکی

شب... اما می دانم باران زیباترین نماهنگ تنهاییست ... می دانی ای خدا ... هر گاه رو به

آسمان کردم دیدم تو در تنهاییت هیچگاه تنها نمانده ای... چرا که همواره بوده اند انسانهایی

تنها که تنهاییت را پر کنند... نمی دانم ای خدا تا به حال از آسمان به من نگاه کرده ای که

چگونه در این شلوغی آفرینشت تنها مانده ام... و همواره من را به امید تو تنها گذاشته اند ...

ای خدا بیدارم مکن که حرفها بسیار دارم...

 

تو می توانی

 

 

 

در میان من وتو فاصله هاست... گاه می اندیشم...می توانی تو به لبخندی...این فاصله را برداری !

تو توانایی بخشش داری...دستهای تو توانایی آن را دارد...که مرا زندگانی بخشد...

شور عشق و مستی...

وتو چون مصرع شعری زیبا...سطر برجسته ای از زندگی من هستی...

دفتر عمر مرا...با وجود تو شکوهی دیگر...رونقی دیگر هست...می توانی تو به من ... زندگانی بخشی...یا

بگیری از من آنچه را می بخشی...

 

بی تو من چیستم ؟

ابر اندوه...بی تو سرگردان تر از پژواکم

در کوه...گردبادم در دشت...برگ پاییزم

در پنجه باد...بی تو سرگردان تر از

نسیم سحرم..

بی تو ..اشکم...دردم...آهم...

آشیان برده ز یاد...

بی تو خاکستر سردم...خاموش...

نتپد دیگر در سینه من دل با شوق...

نه مرا بر لب...بانگ شادی...

بی تو وحشت هر زمان می دردم....

بی تواحساس من از زندگی

بی بنیاد...کاستن...کاهیدن...کاهش جانم...

کم کم چه کسی خواهد دید ...مردنم را بی تو... بی تو مردم...مردم...

چه کسی باور کرد...جنگل جان مرا...آتش عشق تو خاکستر کرد ؟

 

 

مساحت رنج

 

 

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید

خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد

مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم

مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم

مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا

درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت

اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

قیصر امین پور

لحظه

 

 

 

به چه می اندیشم؟

چه کسی میداند

این جهان در پی خویش است

منم درپی خویشتنم

وجهان غافل از من ومنم غافل از او

خسته ام

خسته از گم شدن و در پی خود گشتن ها

خسته از این همه اندیشه گنگ

خسته از این همه کار عبثم

خسته از این همه پیمودن بی فکرودرنگ

بی هدف دور یک دایره من میچرخم

و سرانجام همه رفتن ها

چشم من می بیند ایستادست سر نقطه آغاز

شاید یک لحظه تامل بشود چاره کار

شاید آن لحظه بیابم خود را

و رها گردم از این دور عبث

شاید آن لحظه شروعی بشود

از برای رفتن تا سر قله اوج

 

 

حق با تو بود

 

 

حق با تو بود

مي بايست مي خوابيدم

اما چيزي خوابم را آشفته كرده است

در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام

با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان

كاش تنها نبودم

فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟

كاش تنها نبودي

آن وقت كه مي توانستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند

بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند

مي داني ؟

انگار چرخ فلك سوارم

انگار قايقي مرا مي برد

انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و ....

مرا ببخش

ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟

مي شنوي ؟

انگار صداي شيون مي آيد

گوش كن

مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد

اما به جاي آن

مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم

گوش كن

يكي بود يكي نبود

زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه

به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است

به جاي علوفه دادن به ماديان های آبستن

به جاي پختن كلوچه شيرين

ساده و اخمو

در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند

صداي شيون در اوج است

مي شنوي

براي بيان عشق

به نظر شما

كدام را بايد خواند ؟

تاريخ يا جغرافي ؟

مي داني ؟

من دلم براي تاريخ مي سوزد

براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند

براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند

گوش كن

به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگری نوشت

حق با تو بود

مي بايست مي خوابيدم

اما مادربزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هايند

مي داني ؟

از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است

كودك

خرگوش

پروانه

و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه

بي نهايت بار

در نامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نويسنده شان باشند

پروانه ها

آخ !!

تصور كن

آن ها در انديشه چيزي مبهم

كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را

در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند

يادم مي آيد

روزگاري ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم

عشق را چگونه مي شود نوشت

در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه

كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت

ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است

وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند

من تو را

او را

كسي را دوست مي دارم...

 

حسین پناهی

 

باران که ببارد

 

 

 

باران كه ببارد

با تمام وجود

زمزمه ات خواهم كرد

و با تمام وجود خواهم شكست

و نبودنت را

با باران خواهم بارید

آنقدر خواهم بارید

كه بیایی

با تو زیر باران

كوچه ها را

آواز سرخواهیم داد

با تو زیر باران

اگر كه بیایی 

اگر سلامم را پاسخ گويی

 

 

چه نزديکی ، وقتی فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه ی قديميه ذهن با ميوه های کال

خيال حرف می زنم .

اتاقم پر از باران می شود وقتی رؤياهايم را فراموش می کنی و چشمهايم را پشت آفتاب ناشناس

جا می گذاری .

دلم پر از خون می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در کشتزار زندگی شعله می پاشی .

ترانه های من را بشنو و از تپه های غرور پايين بيا !

اگر ستاره ها از راه برسند ، ماه ديگر به تو نگاه نخواهد کرد .

حرفهايم را باور کن ! ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه ی باغچه نشسته اند و به آواز

ماهی های حوض گوش می دهند .

دانه های برف کی به جای قلبمان جامه هايمان را سپيد خواهند کرد ؟ کاش کسی انبوه برف را

از قلبمان پاک کند .

رگهای من شبيه زمستان شده اند . پلکهای مرطوب مرا باور کن ! اين باران نيست که می بارد

، صدای خسته ی من است که از چشمهايم بيرون ميريزد .

بيا از دالانهای تاريک بيهودگی عبور کنيم و به چمنزاران روشن برسيم .

گذشته های خاموش را دور بريز و خانه را پر از بوی زنبق کن ! بيا قلبهايمان را در اقيانوس

بشوييم تا هيچگاه طعم نمک را فراموش نکنيم .

اگر سلامم را پاسخ گويی ، از آواز قناريها برايت انگشتر و گردنبند می سازم .