چه نزديکی ، وقتی فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه ی قديميه ذهن با ميوه های کال

خيال حرف می زنم .

اتاقم پر از باران می شود وقتی رؤياهايم را فراموش می کنی و چشمهايم را پشت آفتاب ناشناس

جا می گذاری .

دلم پر از خون می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در کشتزار زندگی شعله می پاشی .

ترانه های من را بشنو و از تپه های غرور پايين بيا !

اگر ستاره ها از راه برسند ، ماه ديگر به تو نگاه نخواهد کرد .

حرفهايم را باور کن ! ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه ی باغچه نشسته اند و به آواز

ماهی های حوض گوش می دهند .

دانه های برف کی به جای قلبمان جامه هايمان را سپيد خواهند کرد ؟ کاش کسی انبوه برف را

از قلبمان پاک کند .

رگهای من شبيه زمستان شده اند . پلکهای مرطوب مرا باور کن ! اين باران نيست که می بارد

، صدای خسته ی من است که از چشمهايم بيرون ميريزد .

بيا از دالانهای تاريک بيهودگی عبور کنيم و به چمنزاران روشن برسيم .

گذشته های خاموش را دور بريز و خانه را پر از بوی زنبق کن ! بيا قلبهايمان را در اقيانوس

بشوييم تا هيچگاه طعم نمک را فراموش نکنيم .

اگر سلامم را پاسخ گويی ، از آواز قناريها برايت انگشتر و گردنبند می سازم .