برای تو

چگونه بسرایم شبی که تو به خلوت تنهایی من آمدی،

و تمام تنهایی های عالم را با سلام گرمت

به دست فراموشی سپردی

 چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من

 چه پرغرور میروی به

جنگ دردهای من

چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو

چه بی بهانه میدود کلام من برای تو

چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من

چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من

چه روزها که

رفته ایم به جنگ درد و فاصله

 چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره

 چه لحظه ها نگاه تو

بر نگاه من دوید

 چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید

 چه آه ها کشیده ام

برای بی تو بودنم

چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم

 

 

هندسه زندگی

در ابتدا

جنینی کروی شکلی

درون دایره ی درد

.

.

.

و بعد

زوزه و نـِـق

در ذوزنقه ی آغوش

.

.

.

بعد از آن

هرمهای مختلف رشد !.ا

.

.

.

وبعد

- به فراخور ِ حال -

یا

در پی ِ ارتفاع نیازی

ویا

مثلث ِ راز

.

.

آخر ِ سر هم

که به مستطیل گور می سپارندَت!ا

.

.

حالا تو هی بگو :ا

زندگی جبر است

نه هندسه.....!!!!ا

 

دوستانی که نام نویسنده این متن رو می دونن ممنون می شم به من هم بگن

 

زمستان

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك

چو ديدار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم

منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور

منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

اخوان ثالث 

 

خسته

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام 

 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم 

 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام 

 بیزارم از خموشی تقویم روی میز 

 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام 

 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام 

 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید 

 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

محمد علی بهمنی

 

گناه


چه دلپذیراست

اینکه گناهانمان پیدا نیستند

وگرنه مجبور بودیم

هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان

شکل مان را دگرگون نمی کنند

چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

فدریکو گارسیا لورکا

 

 

 

خواهان آنم

خواهان‌ِ آنم‌

که‌ بتوانم‌ ببخشم‌،

مَردُمی‌ را که‌ مرا آزرده‌اند!

نامشان‌ را فراموش‌ نخواهم‌ کرد

تا در آینده‌،

خود را در مقابلشان‌ ایمن‌ کنم‌