یک نفر می آمد....

 

کاش یک نفر می آمد

 

کاش می شد که کسی می آمد

 

این دل خسته ی ما را می برد

 

چشم ما را می شست

 

راز لبخند به لب می آموخت

 

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

 

و قفس ها همه خالی بودند

 

آسمان آبی بود

 

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

 

کاش می شد که غم و دلتنگی

 

راه این خانه ی ما گم می کرد

 

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

 

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

 

و کمی مهربان تر بودیم

 

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

 

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

 

بذر امید به دشت دل هم

 

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

 

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

 

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

 

کاش می فهمیدیم

 

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

 

کاش می دانستیم راز این رود حیات

 

که به سرچشمه نمی گردد باز

 

کاش می شد مزه خوبی را

 

می چشاندیم به کام دلمان

 

کاش ما تجربه ای می کردیم

 

شستن اشک از چشم

 

بردن غم از دل

 

همدلی کردن را

 

کاش می شد که کسی می آمد

 

باور تیره ی ما را می شست

 

و به ما می فهماند

 

دل ما منزل تاریکی نیست

 

اخم بر چهره بسی نازیباست

 

بهترین واژه همان لبخند است

 

که ز لبهای همه دور شده ست

 

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

 

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

 

قبل از آنی که کسی سر برسد

 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

 

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

 

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

 

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

 

کاش درباور هر روزه مان

 

جای تردید نمایان می شد

 

و سوالی که چرا سنگ شدیم

 

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

 

کاش می شد که شعار

 

جای خود را به شعوری می داد

 

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

 

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

 

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

 

شبح تار امانت داران

 

کاش پیدا می شد

 

دست گرمی که تکانی بدهد

 

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

 

و کسی می آمد و به ما می فهماند

 

وآن تو بودی ، ایمان من

 

کیوان شاهبداغی

 

 

تورا دوست دارم

حقیقت دارد

 

 

تو را دوست دارم

 

 

... در این باران

 

 

می خواستم تو

 

 

در انتهای خیابان نشسته باشی

 

 

من عبور كنم

 

 

سلام كنم

 

 

لبخند تو را در باران

 

 

می خواستم

 

 

می خواهم

 

 

تمام لغاتی را كه می دانم برای تو

 

 

به دریا بریزم

 

 

دوباره متولد شوم

 

 

دنیا را ببینم

 

 

رنگ كاج را ندانم

 

 

نامم را فراموش كنم

 

 

دوباره در آینه نگاه كنم

 

 

ندانم پیراهن دارم

 

 

كلمات دیروز را

 

 

امروز نگویم

 

 

خانه را برای تو آماده كنم

 

 

برای تو یك چمدان بخرم

 

 

تو معنی سفر را از من بپرسی

 

 

لغات تازه را از دریا صید كنم

 

 

لغات را شستشو دهم

 

 

آنقدر بمیرم

 

 

تا زنده شوم

 

 

احمدرضا احمدى

تو كيستي ، كه من اين گونه ، بي تو بي تابم؟

                                         تو كيستي ، كه من اين گونه ، بي تو بي تابم؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم .

تو چيستي ، كه من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سرگشته ، روي گردابم!

تو در كدام سحر ، بر كدام اسب سپيد؟

تو را كدام خدا؟

تو از كدام جهان؟

تو در كدام كرانه ، تو از كدام صدف؟

تو در كدام چمن ، همره كدام نسيم؟

تو از كدام سبو؟

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه كرد با دل من آن نگاه شيرين،آه!

مدام پيش نگاهي ، مدام پيش نگاه!

كدام نشئه دويده ست از تو در تن من؟

كه ذره هاي وجودم تو را مي بينند،

به رقص مي آيند،

سرود مي خوانند!

چه آرزوي محالي ست زيستن با تو

مرا همين بگذارند يك سخن با تو :

به من بگو كه مرا از دهان شير بگير!

به من بگو كه برو در دهان شير بمير!

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!

ستاره ها را از آسمان بيار به زير!

تو را به هرچه تو گويي ، به دوستي سوگند

هرآنچه خواهي از من بخواه ، صبر مخواه.

كه صبر ، راه درازي به مرگ پيوسته ست!

تو آرزوي بلندي و ، دست من كوتاه

تو دوردست اميدي و پاي من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته ست.

 فریدون مشیری

 

می دانم كه می آیی

تو می آیی

 

می دانم كه می آیی ...

 

تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم

 

خوب فهمیدم

 

تو را بی وقفه از باران پاك چشم هایم سیر نوشیدم

 

تو می آیی ...

 

می دانم كه می آیی

 

و بر ابهام یك بودن ، نگین آبی احساس می بندی

 

و از تكرار پوچ لحظه های سرد تنهایی

 

مرا بر نبض پركار شكفتن می نشانی

 

تو می آیی ...

 

خوب می دانم ...

 

كه پروانه نشانت را میان قاصدك ها دید

 

میان قاصدك هایی كه از من تا بی نهایت دور می شد دید

 

تو می آیی من را از نگاه سرد آیینه

 

شبیه دختری از جنس یك پرواز

 

میان گرمی دستان پر مهرت دوباره باز می گیری

 

تو می آیی ...

 

و من این را

 

شبیه حجم یك بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سر گردان

 

شبیه یك قنوت سبز نیلوفر ، میان بركه ای عریان

 

دوباره خوب فهمیدم !

 

تو می آیی ...

 

می دانم خوب می دانم كه می آیی

 

و من را در حریم امن چشمانت به آرامش

 

به فردایی پر از شوق و تپش هایی مقدس ، می رسانی

 

از عمر جز ملال نديدم و همچنان چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم

 چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم

اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم

بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج

بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ايم 

 ما را غم خزان و نشاط بهار نيست

آسوده همچو خار به صحرا نشسته ايم

گر دست ما ز دامن مقصد كوته است

از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم

تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را

ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم

يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم 

 چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم

از عمر جز ملال نديدم و همچنان

چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم

آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر

چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ايم

اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش

كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم

تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر

مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم

تا با هزار ناز كني يك نظر به ما

ما يكدل و هزار تمنا نشسته ايم

چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم

سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم

 فریدون مشیری

 

ببار ای ابر ببار

 

هیچ احساسی نیست که مرا

بر زخم عمیق خویش طاقتم دهد

آه ای سیاه بارانی ای ابر

ببار ...

بر اندوه بی شمار من ببار

طاقت فرسوده ام را

ذهن غم آلوده ام را

شستشو ده

بگذار سر به سینه من تا بشنوی...

 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

 فریدون مشیری

  

ای سرنوشت از تو كجا می توان گریخت ؟

 

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت


سر را به تازیانه او خم نمیكنم


 افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

 

زاری براین سراچه ماتم نمی كنم

 

با تازیانه های گرانبار جانگداز

 

پندارد آنكه روح مرا رام كرده است

 

جان سختیم نگر كه فریبم نداده است

 

این بندگی كه زندگیش نام كرده است


 

بیمی به دل ز مرگ ندارم كه زندگی


 

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

 

گر به من تنگنای ملال آور حیات

 

آسوده یك نفس زده باشم حرام من

 

تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب

 

می پوشم از كرشمه هستی نگاه را

 

هر صبح و شام چهره نهان میكنم به اشك

 

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

 

ای سرنوشت از تو كجا می توان گریخت

 

من راه آشیان خود از یاد برده ام

 

یك دم مرا به گوشه راحت رها مكن


 با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام

 

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

 

زخمی دگر بزن كه نیفتاده ام هنوز

 

شادم از این شكنجه خدا را مكن دریغ

 

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

 

ای سرنوشت هستی من در نبرد تست

 

بر من ببخش زندگی جاودانه را

 

منشین كه دست مرگ ز بندم رها كند

 

محكم بزن به شانه من تازیانه را



فریدون مشیری،

 

 

من انسانم

 

گذرگاهی صعب است زندگی ، تنگابی در تلاطم و در جوش.

ایمان ، یکی چشم بند است ،  دیواری در برابر بینش .

به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش در می آورد

من کوه بیجان نیستم ، انسانم من !

 

سنگ مقدس در این جهان بسیار است .

صیقل خورده به بوسه های لبان خشکیده از عطش .

ایمان به جسم بیجان روح میبخشد ، لیکن

من جسم بیجان نیستم  انسانی زنده ام من .

 

من نابینایی آدمیان را دیده ام

و توفیدن گردباد را بر عرصه پیکار ،

من آسمان را دیده ام

و آدمیان را سرگردان به مِهی دودگونه فروپوشیده ،

 

مرا به ایمان ، ایمان نیست .

اگر اندوهگینت می کند بگو اندوهگینم .

حقیقت را بگو ، نه لابه کن نه ستایش.

تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان !

 

توان تحملت ار هست شکوه مکن .

به پرسش اگر پاسخی می گویی پاسخی درخور بگوی .

در برابر رگبار گلوله اگر می ایستی مردانه بایست .

که پیام ایمان و وفا بجز این نیست.

(ایلیا ارنبورگ – ترجمه : احمد شاملو )

 

تقدیم به تو

 

یاد قلبت باشد

 

یک نفر هست

 

یک نفر...بین همه ی آدم هایی که

 

سرد و غریبه اند با تو

 

تک و تنها

 

به تو می اندیشد

 

و کمی

 

دلش از دوری تو

 

دل گیر است

 

 

هرچیز فقط یک بار اتفاق می‌افتد.

 

 

 

هرچیز فقط یک بار اتفاق می‌افتد.


فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز،

نه بیشتر هرگز ،

بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم

می‌میریم بی آنکه کلام بدانیم.

حتا اگر تنبل‌ترین باشیم

میان شاگردان جهان

می‌رویم به کلاس بالاتر

بی یاری کسی، در این سفر.

هیچ روزی روزبعد نمی‌شود

و نومی‌شود زمان همه‌ی شب‌ها،

هر بوسه بوسه‌ی تازه‌ای‌ست

و تازه‌اند هربار نگاه‌ها.

دیروز وقتی شنیدم ناگهان

کسی تو را صدامی‌زند بنام

انگار گل رزی از پنجره

یکراست در دامنم افتاد.

حالا که تو با منی

می‌چرخم ناگهان

گل رز! براستی گل رزی؟

یا سنگی میان دیگر سنگ‌ها؟

تو، ای زمان زبان نفهم

می‌‌ترسانی و می‌‌رنجانی چرا؟

هستی همین که می‌‌گذری

و همین زیباست همین.

خونگرم با لبخندی خجول

می‌‌کوشیم این جا یکی شویم

هرچند مثل هم نیستیم

مثل دو نیمه سیب.


بر گرفته از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا

ترجمه خلیل پاک نیا

 

 

دگر دل کندم از یاران دگر در خود فرو رفتم

 

 

دگر دل کندم از یاران دگر در خود فرو رفتم

مپرس از اعتبار من دگر از رنگ و رو رفتم

دریغا از رفیقانم مرا بیگانه می خوانند

مرا چون شمع کشتند و چون پروانه می رانند

کسی که از صدا می گفت به لب مهر سکوتم زد

مرا بالای بالا برد ولی سنگ سقوطم زد

به هر یاری که رو کردم یه دشنه بر دلم می کاشت

هراس هر نفس مردن یه دم مرا رها نگذاشت

به جبران کدام نیرنگ به من رنگ ریا خورده؟

به تاوان کدامین جنگ به تن سنگ ریا خورده

سکوتم حرفها دارد ولی چشم و دهان بستم

ببین ای خوب دیروزی کجا بودم کجا هستم

پل پرواز دیروز و نبردبان امروزم

بلند پروازی از یاران منم فردا که می سوزم

به نام نارفاقت ها چه زجر از ناکسان بردم

مرا بر خود سپر کردند ولی خود پشت پا خوردند

چه ها گفتند و نشنیدم بدی کردند و بخشیدم

ز تیغ گریه اشکم ریخت ولی من باز خندیدم

تماشا کن در این بازی همان باران بی تابم

هنوزم مثل خورشید در اوج قله می تابم

 

اگه کسی نام شاعر رو می دونه ممنون می شم بهم بگین

 

درد

 نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ،

 

 ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم ،

 

 به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

  

 

يار مرا به من برسان! ای خدای من.

 

آوای گرم کيست که از راههای دور،

سر می کند ترانه ی جان پرور اميد؟

گاهی برد گذشته ی تاريک را زياد

گاهی دهد سعادت آينده را نويد

 در تنگنای تيرگی نيمه شب، که هست

تاريکتر زتيرگی و تنگنای گور

آوای گرم کيست که همچون سروش غيب

هر شب به گوش می رسد از راه های دور

در ژرفنای خاطر من می کند نفوذ

می گيرد ز دامن و می خواندم به نام

ريزد به گوش جان من اين صورت دلپذير

چالاک و نرم روح مرا می کشد به دام

چشمان رنجديده ی من ای بسا که شب

با ياد او نهفته و، انديشه کرده است

ذرات جان من همه مجذوب اين نواست

گویی به تار و پود دلم ريشه کرده است

 پر می کشد خيال به پهنای آسمان

حيران و بی قرار، که اين نغمه از کجاست؟

در ظلمت و سکوت غم انگيز نيمه شب

تنها همين نواست که با جانم آشناست

در آسمان، دو چشم فريبای دلفروز،

چون چشم زهره، شاهد بيداری من است

اين ديدگان اوست که شام سياه من

از برق جاودانی آن روز روشن است

اين روی تابناک و دلاويز آرزوست

کز اوج زهره، رازی و نيازی است با منش

پايم نمی رود که شتابم به سوی او

دستم نمی رسد که بگريم به دامنش

آسيمه سر، به دامن شب چنگ می زنم

او می گريزد از من و خاموش می شود

امواج نغمه های دل انگيز آرزو

با نغمه ی سکوت، هم آغوش می شود

 گريان به کنج خلوت دل می برم پناه

ــ آيا رسد به گوش خدا ناله های من!

در خويش می گريزم و فرياد می زنم:

ــ يار مرا به من برسان! ای خدای من.

فریدون مشیری 

 

 

نخستین

 

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که درجان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش اشنایی سپردو

به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پراز نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم ورازی نهفتیم

چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را

به شرم وخموشی--------------نگفتیم وگفتیم

دو آوای تنها ی سرگشته بودیم

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورهاپرگشودیم.

چه خوش لحظه هایی که هم راشنیدیم

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق

چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم

چه شب ها چه شب هاکه همراه حافظ

در ان کهکشانهای رنگین

دران بیکرانه های سرشارازنرگس ونسترن

یاس ونسرین

زبسیاری شوق وشادی نخفتیم

توبا ان صفای خدایی

تو با ان دل وجان سرشارازروشنایی

از این خاکیان دور بودی

من ان مرغ شیدا

دران بالنده در عطر ورویا

بران شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

چه مغروربودم ...

چه مغرور بودم.....

من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم

من و تو به سوی افق های نا اشنا پر کشیدیم

من و توندانسته دانسته

رفتیم ورفتیم ورفتیم

چنا ن شاد ،خوش؛گرم،پویا

که گفتی به سر منزل ارزوها رسیدیم

دریغا،دریغا،ندیدیم

که دستی در این اسمانها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست

دریغا در ان قصه ها وغزل ها نخواندیم

که اب وگل عشق با غم سرشته ست

فریب وفسون جهان راتو کربودی ای دوست من کوربودم......

از ان روزها اه عمری گذشته ست

من وتو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته ست

در این روزگاران بی روشنایی

در این تیره شب های غمگین که دگر

ندانی کجایم

ندانم کجایی

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تورا پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال ان لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم

نخستین نگاهی كه ما را به هم دوخت

نخستین سلامی كه در جان ما شعله افروخت

نخستین كلامی كه دل های ما را ،

به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی

پر از نور بودم ...

  فریدون مشیری

         

وداع

 باشما،ای ستارگان سحر

باشما،اشکهای دخترماه،

که بسی گفته ام برای شما

سخن عشق،بازبان نگاه

باتوای ماه!شمع محفل عشق

ای گواه دل شکسته ی من

توکه شب هادرآسمان بودی

شاهدرنج جان خسته ی من

باشما،ای شکوفه های بهار!

ای گران مایه کودکان خدا،

که فراموش کرده ام غم خویش

هرزمان بوده ام کنارشما!

باتوای مرغ حق،که شب بودیم

هردودرکارخویش مستغرق،

من همه سربرآستانه عشق

توهمه ناله درنیایش حق

باتوای صبح دلفریب بهار!

دلرباچون تبسم گل من،

که توهرصبح می شدی مبهوت

زآن همه محنت وتحمل من،

باتوای بلبل،ای رفیق شفیق

شهره چون من به عشق وشیدایی

که من وتودوهم زبان بودیم

مونس رنج های تنهایی،

باتوپروانه!ای که ره وصل

شعله ی شمع ازتوپرمی سوخت،

آتش عشق من نمی دیدی

که مراپای تابه سرمی سوخت

باتوای آرزوی خاک شده!

ای زکف رفته چون جوانی من!

که جمال توروح می بخشد

درجوانی به زندگانی من!

باتوای دل!که ازدریچه چشم

روی اورانگاه می کردی،

می نشستی وآه می کردی

روز من راسیاه می کردی

باتوای رنج!ای که درهمه حال

همه جادرکنارمن بودی!

باتوای غم!که روزوشب همه جا

درهمه حال یارمن بودی،

باتوای عشق!ای که می لرزد،

دلم ازنام آسمانی تو!

می درخشددرآسمان حیات

پرتوذات جاودانی تو!

باتوای کوه،باتوای خنگل

باتوای دشت،باتوای دریا

باتوای چشمه،باتوای مهتاب

باتوای بید،باتوای صحرا،

باشماای بنفشه های قشنگ

باشماای کبوتران سپید

باتوای آسمان پهناور!

باتوای ابر!باتوای خورشید!

باشما،می کنم وداع،وداع

می گریزم،به خلوت ابدی!

ازکسی درجهان ندیده وفا

به کسی درجهان نکرده بدی

زندگی هرچه سخت وتلخ بود

گرمحبت کنیم،شیرین است،

تابه جزدشمنی نمی بینیم،

به خدامرگ بهترازاین است

می دهدذره ای محبت ومهر

لطف ورونق به عمرفانی ما

تاازاین ذره می کنیم دریغ

وای برماوزندگانی ما!

فریدون مشیری


بعد دیدار تو

 

تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پراز رازی و زیبایی

ومن در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریای ترینی ، آبی وآرام وبی پایان

ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف

ومن درآرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها وساکت وسر شار

ومن تنها دراین دنیای دوراز غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور ونامعلوم

ومن درحسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی به بال بی جان کبوتر ها

ومن هم یک کبوتر تشنه  باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قراری من

ببین با تو چه روئیایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز ازعطر دستانت پراز شوق است دستانم

تو فکر خواب گل هایی که یک شب باد ویران کرد

ومن خواب ترا می بینم ولبخند پنهانم

تو مثل لحظه ی هستی که باران تازه می گیرد

ومن مرغی که ازعشقت فقط بی تاب وحیرانم

تو می آیی ومن گل می دهم درسایه چشمت

وبعد ازتو منم با غصه های قلب می سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

ومن تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست ونغمه مهتاب ومرغان سفر کرده

وشاید یک مد کمرنگ ازشعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بگویی ، دوستم داری تو ، می دانم

غروب آخرشعرم پراز آرامش دریاست

ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

به جان هرچه عاشق توی این دنیای پرغوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها وبی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

مریم حیدرزاده 

کابوس

 

خدايا ، وحشت تنهاييم كشت

 

كسي با قصه من آشنا نيست

 

در اين عالم ندارم همزباني

 

به صد اندوه مي نالم – روا نيست

 

شبم طي شد كسي بر در نكوبيد

 

به بالينم چراغي كس نيفروخت

 

نيامد ماهتابم بر لب بام

 

دلم از اين همه بيگانگي سوخت

 

به روي من نمي خندد اميدم

 

شراب زندگي در ساغرم نيست

 

نه شعرم مي دهد تسكين به حالم

 

كه غير از اشك غم در دفترم نيست

 

بيا اي مرگ ، جانم بر لب آمد

 

بيا در كلبه ام شوري برانگيز

 

بيا ، شمعي به بالينم بياويز

 

بيا ، شعري به تابوتم بياويز

 

دلم در سينه كوبد سر به ديوار

 

كه : « اين مرگ است و بر در مي زند مشت »

 

بيا اي همزبان جاوداني ،

 

كه امشب وحشت تنهاييم كشت

 

فریدون مشیری

خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام 

 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم 

 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام 

 بیزارم از خموشی تقویم روی میز 

 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام 

 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام 

 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید 

 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

محمد علی بهمنی

 

ياد ِ دوست

 

هر زمان كه از جور ِ روزگار

و رسوايي ِ ميان ِ مردمان

در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،

و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
 
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،

و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،

كه دلش از من اميدوارتر

و قامتش موزون تر

و دوستانش بيشتر است.
 
و اي كاش هنر ِ اين يك

و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
 
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم

كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام

كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
 
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
 
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
 
و آنگاه روح ِ من

همچون چكاوك ِ سحر خيز

بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته

و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
 
و با ياد ِ عشق ِ تو

چنان دولتي به من دست مي دهد

كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد

و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.

 

 ویلیام شکسپیر

 

امروز کسی دلش گرفت

 

 

امروز کسی دلش گرفت

غمش گرفت

بلور اشک او شکست

تنهایی کنار او نشست

دختری گریست

از فراغ او از جفای او

از نگاه بی وفای او

از بهانه های او

امروز کسی دلش گرفت

دختری گریست

اشک او نهایتی نداشت

رودخانه ای روان شد

از اشک او

دگر تبسمی به لب نداشت

گوش می کنم به او

حتی گلایه ای به لب نداشت

تنم از حرارت چشمهای عاشقش بسوخت

اما او از این سوختن شکایتی نداشت

امروز من دلم گرفت

و آن دخترک که گفتم گریست

منم آن عاشقی که پیکرش بسوخت

منم آن جفا کشیده از نگاه بی وفا ی او

منم آن کسی که غرق شد در رودخانه اشک خود

منم آن کسی که هیچ وقت هیچ گلایه ای به لب نداشت

منم آری عشق من

آنکه امروز برای رفتنش از این خاک سرد شک نداشت

منم 

 

نغمه درد

 

 

در منی و اینهمه زمن جدا

با منی و دیده ات بسوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم بسینه می طپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر زمن

برکشی تو رخت خویش ازین دیار

سایه توام بهر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که بر گزینمش بجای تو

 شادی و غم منی بحیرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

 گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

 دیدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه ... مگر بخواب ها به بینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم وز شاخه ها بچینمت

 شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند ... بلکه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو

فروغ فرخزاد

نامه ای برای تو

 

 

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده وصمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد :

... با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد ، زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ای است بی کران

کس نشان ز بیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس

نام دیگری بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی دهد

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد ...

 قیصر امین پور

 

نظاره

 

 

با نگهي گمشده در كهنه خاطرات

پهلوي ديوار ترك خورده اي سپيد

بر لب يك پله چوبين نشسته ام

با سري آشفته ، دلي خالي از اميد

مي گذرد بر تن ديوار ، بي شتاب

در خط زنجير ، يكي كاروان مور

نامتوجه به بسي يادگارها

مي شود آهسته ز مد نظاره دور

گويي بر پيرهن مورثي به عمد

دوخته كس حاشيه واري نخش سياه

يا وسط صفحه اي از كاغذ سپيد

با خط مشكين قلمي رفته است راه

اندكي از قافله ي مور دورتر

تار تنيده يكي عنكبوت پير

مي پلكد دور و بر تارهاي خويش

چشم فرو دوخته بر پشه اي حقير

خوشتر ازين پرده فضا هيچ نيست ، هيچ

بهتر ازين پشه غذا عنكبوت گفت

نيست به از وزوز اين پشه نغمه اي

عيش همين است و همين : كار و خورد و خفت

از چمن دلكش و صحراي دلگشا

گفت خوش الحان مگسي قصه اي به من

خوشتر ازين پرده فضا هيچ نيست ، هيچ

جمله فريب است و دروغ است آن سخن

پنجره ها بسته و درها گرفته كيپ

قافله ي نور نمي خواندم به خويش

بر لب اين پله چوبين نشسته ام

قافله ي مور همي آيدم به پيش

پند دهندم كه بيا عنكبوت شو

زندگي آموخته جولاهگان پير

كه ت زند آن شاهد قدسي بسي صلا

كه ت رسد از ناي سروشي بسي صفير

من نتوانم چو شما عنكبوت شد

كولي شوريده سرم من ، پرنده ام

زين گنه ، اي روبهكان دغل ! مرا

مرگ دهد توبه ، كه گرگ درنده ام

باز فتادم به خراسان مرگبار

غمزده ، خاموش ، فروخفته ، خصم كامل

دزدي و بيداد و ريا اندر آن حلال

حريت و موسقي و مي در آن حرام

پهلوي ديوار ترك خورده اي كه نوز

مي گذرد بر تن او كاروان مور

بر لب يك پله ي چوبين نشسته ام

با نگهي گمشده در خاطرات دور

اخوان  ثالث

 

هندسه زندگی

در ابتدا

جنینی کروی شکلی

درون دایره ی درد

.

.

.

و بعد

زوزه و نـِـق

در ذوزنقه ی آغوش

.

.

.

بعد از آن

هرمهای مختلف رشد !.ا

.

.

.

وبعد

- به فراخور ِ حال -

یا

در پی ِ ارتفاع نیازی

ویا

مثلث ِ راز

.

.

آخر ِ سر هم

که به مستطیل گور می سپارندَت!ا

.

.

حالا تو هی بگو :ا

زندگی جبر است

نه هندسه.....!!!!ا

 

دوستانی که نام نویسنده این متن رو می دونن ممنون می شم به من هم بگن

 

زمستان

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است

نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك

چو ديدار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم

منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور

منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است

حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

اخوان ثالث 

 

خسته

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام 

 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم 

 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام 

 بیزارم از خموشی تقویم روی میز 

 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام 

 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام 

 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید 

 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

محمد علی بهمنی

 

رفتار من عادي است

 

رفتار من عادي است

اما نمي دانم چرا

اين روزها

از دوستان و آشنايان

هرکس مرا مي بيند

از دور مي گويد :

اين روزها انگار

حال و هواي ديگري داري!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانيهاي ساده

و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولي

مثل هميشه ساکت و آرام

اين روزها تنها

حس مي کنم گاهي کمي گنگم

گاهي کمي گيجم

حس مي کنم

از روزهاي پيش قدري بيشتر

اين روزها را دوست دارم

گاهي

- از تو چه پنهان -

با سنگها آواز مي خوانم

 

و قدر بعضي لحظه ها را خوبي مي دانم

اين روزها گاهي

از روز و ماه و سال ، از تقويم

از روزنامه بي خبر هستم

حس مي کنم گاهي کمي کمتر

گاهي شديدا بيشتر هستم حتي اگر مي شد بگويم

اين روزها گاهي خدا را هم

يک جور ديگر مي پرستم

از جمله ديشب هم

ديگر تر از شبهاي بي رحمانه ديگر بود :

من کاملا تعطيل بودم

اول نشستم خوب

جورابهايم را اتو کردم

تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

با کفشهايم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه ها را زير و رو کردم

و سطر سطر نامه ها را

دنبال آن افسانه ي موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

چيزي نديدم

تنها يکي از نامه هايم

بوي غريب و مبهمي مي داد

 


انگار

از لابه لاي کاغذ تا خورده ي نامه

بوي تمام ياسهاي آسماني

احساس مي شد

ديشب دوباره

بي تاب در بين درختان تاب خوردم

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

 

 


در آسمان گشتم

و جيبهايم را

از پاره هاي ابر پر کردم

جاي شما خالي !

يک لقمه از حجم سفيد ابرهاي تُرد

يک پاره از مهتاب خوردم

ديشب پس از سي سال فهميدم

که رنگ چشمانم کمي ميشي است

و بر خلاف سالها پيش

رنگ بنفش و اروغواني را

از رنگ آبي دوست تر دارم


ديشب براي اولين بار

ديدم که نام کوچکم ديگر

چندان بزرگ و هيبت آور نيست

اين روزها ديگر

تعداد موهاي سفيدم را نمي دانم

گاهي براي يادبود لحظه اي کوچک

يک روز کامل جشن مي گيرم

گاهي

صد بار دير يک وز مي ميرم

حتي

يک شاخه از محبوبه هاي شب

يک غنچه مريم هم براي مردنم کافي است

گاهي نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنايي مي کند

گاهي دل بي دست و پا و سر به زيرم را

آهنگ يک موسيقي غمگين

هوايي مي کند

 اما

غير از همين حس ها که گفتم

و غير از اين رفتار معمولي

و غير از اين حال و هواي ساده و عادي

حال و هواي ديگري

در دل ندارم

رفتار من عادي است

قیصر امین پور

دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است

 

اگر چو آیینه گویم

که صادقانه ترین

بهار قلب منی

تو جاودانه ترین

چنان که لنگه نداری

بهشت من بی شک

تمام وسعت قلبم

تویی یگانه ترین

قسم به نغمه باران بمان بهانه من.

بدون توتپش افتاب كم رنگ است.

به هركجاكه روی هرزمان وهرلحظه.

دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است

 

تقدیم به مادر عزیزم و تمامی مادران ایران زمین و همچنین تقدیم به روح مادرانی که در بین ما نیستند

 

 

آسمان

را گفتم

می توانی آیا

بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه

روح مادر گردی

صاحب رفعت دیگر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

کهکشان کم دارم

نوریان کم دارم

مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم

 

 

 

خاک

را پرسیدم

می توانی آیا

دل مادر گردی

آسمانی شوی وخرمن اخترگردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بوستان کم دارم

در دلم گنج نهان کم دارم

 

 

این جهان را گفتم

هستی کون ومکان را گفتم

می توانی آیا

لفظ مادر گردی

همه ی رفعت را

همه ی عزت را

همه ی شوکت را

بهر یک ثانیه بستر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت وشوکت وشان کم دارم

عزت ونام ونشان کم دارم

 

آن جهان راگفتم

می توانی آیا

 لحظه یی دامن مادر باشی

مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

باغ رنگین جنان کم دارم

 آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم

 

 

روی کردم با بحر

گفتم اورا آیا

می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه

پای تا سر همه مادر گردی

عشق را موج شوی

مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بیکران بودن را

بیکران کم دارم

ناقص ومحدودم

بهر این کار بزرگ

قطره یی بیش نیم

طاقت وتاب وتوان کم دارم

 

 

صبحدم را گفتم

می توانی آیا

لب مادر گردی

عسل وقند بریزد از تو

لحظه ی حرف زدن

جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی

گفت نی نی هرگز

گل لبخند که روید زلبان مادر

به بهار دگری نتوان یافت

دربهشت دگری نتوان جست

من ازان آب حیات

من ازان لذت جان

که بود خنده ی اوچشمه ی آن

من ازان محرومم

خنده ی من خالیست

زان سپیده که دمد از افق خنده ی او

خنده ی او روح است

خنده ی او جان است

جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم

روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

 

 

 

کردم از علم سوال

می توانی آیا

معنی مادر را

بهر من شرح دهی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم

قدرت شرح وبیان کم دارم

 

 

 

درپی عشق شدم

تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم

 دیدم او مادر بود

دیدم او در دل عطر

دیدم او در تن گل

دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم

دیدم او درپرش نبض سحر

دیدم او درتپش قلب چمن

دیدم او لحظه ی روئیدن باغ

از دل سبزترین فصل بهار

لحظه ی پر زدن پروانه

در چمنزار دل انگیزترین زیبایی

بلکه او درهمه ی زیبایی

بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی رعنایی

همه جا پیدا بود

همه جا پیدا بود

 

منبع: سایت صبح امید