حیف انسانم  و می دانم تا همیشه تنها هستم

 

 

حیف انسانم ومی دانم تا همیشه تنها هستم

تکیه بر جنگل پشت سر 


 روبروی دریا هستم


 آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم


حال دریا آرام و آبی است


 حال جنگل سبز سبز است


 من که رنگم را باران شسته است


 در چه حالی ایا هستم ؟


قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز


 حیف انسانم و می دانم


 تا همیشه تنها هستم


وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز


من ولی در کار جان شستن


از غبار فردا هستم


صفحه ای ماسه بر می دارم


با مداد انگشتانم


 می نویسم


 من آن دستی که


رفت از دست شما هستم


مرغ و ماهی با هم می خندند


من به چشمانم می گویم


 زندگی را میبینی


بگذار


این چنین باشم تا هستم

 

محمد علی بهمنی

 

من آن نیستم که می نمایم

 

 

من ، من آن نیستم كه می نمایم. نمود پیراهنی ست كه به تن دارم .

پیراهنی بافته زجان كه مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی  من در امان می دارد ...

آن (من)ی كه  در من است، ای دوست، در خانه‌ی خاموشی ساكن است و تا ابد همان جا می ماند؛ ناشناس و در نیافتنی...

من نمی خواهم هر چه می گویم باور كنی و هر چه می كنم بپذیری، زیرا سخنان من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند :

هنگامی كه تو می گویی : باد به مشرق می وزد؛ من هم میگویم : آری باد به مشرق می وزد !

 زیرا نمی خواهم تو بدانی كه اندیشه‌ی من در بند باد نیست، بلكه در بند دریاست...

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی، و من هم نمی خواهم كه تو دریابی.

می خواهم در دریا تنها باشم...

دوست من، وقتی كه نزد تو روز است، نزد من شب است با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز

 تپه ها سخن می گویم، و از سایه‌ی بنفشی كه دزدانه از دره می گذرد: زیرا كه تو ترانه های تاریكی مرا

 نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی. می

خواهم با شب تنها باشم... 

هنگامی كه تو با آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم 

حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاك بی گذر مرا آواز می دهی : همراه من، رفیق من ! و من در پاسخ تو

 را آواز می دهم : رفیق من، همراه من ! زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی. شراره اش چشمانت را

می سوزاند و دودش مشامت را  می آزارد. و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم كه بخواهم تو به آنجا

 بیایی. می خواهم در دوزخ تنها باشم... 

تو به راستی زیبائی و درستی مهر می ورزی، و من از برای خاطر تو می گویم كه مهر ورزیدن به این ها

 خوب و زیبنده است. ولی در دل خودم به مهر تو می خندم. گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم

 تنها بخندم... 

دوست من تو خوب و هشیار و دانا هستی؛ یا نه ، تو عین كمالی و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری

 سخن می گویم. گرچه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم.

می خواهم تنها دیوانه باشم... 

دوست من، تو دوست من نیستی، ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست، گر چه با هم

 راه می رویم، دست در دست...

 

 

جبران خلیل جبران

 

خسته ام

 

 

خسته ام،

            میفهمید؟!

خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.

خسته از اینهمه تردید در عشق.

 

بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.

بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.

 

همۀ عمر دروغ،

                        گفته ام من به شما.

گفته ام:

            عاشق پروانه شدم!

            واله و مست شدم از ضربان دل گل!

            شمع را میفهمم!

کذب محض است،

                        دروغ است،

                                        دروغ!!

من چه میدانم از 

                       حس پروانه شدن؟!

من چه میدانم گل،

                        عشق را میفهمد؟

                        یا فقط دلبریش را بلد است؟!

من چه میدانم شمع،

                        واپسین لحظۀ مرگ،

                        حسرت زندگیش پروانه است؟

                        یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!

 

بخدا من همه را لاف زدم!!

بخدا من به همه عمر به  عشاق حسادت کردم!!

باختم من همۀ عمر دلم را،

                                به سراب و گذر آب از رود!!

باختم من همۀ عمر دلم را،

                                به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!

 

من نمیدانم عشق،

                        رنگ سرخ است؟!

                        آبیست؟!

                        یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!

 

عشق را در طرف کودکیم،

خواب دیدم یکبار!

خواستم صادق و عاشق باشم!

خواستم مست شقایق باشم!

خواستم غرق شوم،

                        در شط مهر و وفا

                        اما حیف،

                                    حس من کوچک بود.

                                    یا که شاید مغلوب،

                                    پیش زیبایی ها!!

 

میشود قلب مرا عفو کنید؟

و رهایم بکنید

                        تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟

                        تا دلم باز شود،

 

خسته ام درک کنید 

میروم زندگیم را بکنم،

میروم مثل شما،

                        پی احساس غریبم تا باز،

                                                            شاید عاشق بشوم

 

هنوز همیشه هرگز- فریدون مشیری

 

هنوز همیشه هرگز

هزار سال به سوی تو آمدم

 افسوس

هنوز دوری دور از من ای امید محال

هنوز دوری آه از همیشه دورتری

همیشه اما در من کسی نوید دهد

 که می رسم به تو

 شاید هزارسال دگر

صدای قلب ترا

پشت آن حصار بلند

 همیشه می شنوم

 همیشه سوی تو می ایم

 همیشه در راهم

 همیشه می خواهم

 همیشه با توام ای جان

همیشه با من باش

همیشه اما

 هرگز مباش چشم به راه

همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ

 همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه

                                                               فریدون مشیری

 

 

برس به فریادم

 

 

خداوندا

 

مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم

 

پس مرا دریاب

 

و به سوی خویش بازگردان ،

 

دستان مهربانت را بگشا

 

که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم

 

امشب دلم میخواهد به كسی بگویم'' دوستت دارم

 

 

امشب دلم میخواهد به كسی بگویم'' دوستت دارم.'

'تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم

همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور

از محبوب خویش زندگی را نمیتواند.

بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش جان میدهد برایت جان دهم.

تو را ستایش كنم

.بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم.

نگذار زمان از دستم برود و تو را درنیابم

.میخواهم بیندیشی كه همین امشب غیر از من كسی دیوانه تو نیست

 هرچند كه جاهلانه فكری باشد.

كمی بیشتر با من و همین امشب بگذار خیال كنم كه جز تو كسی نیست.

همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم

.نقش حقیقت را.

همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام.

ای آخرین ! آینه ام اینبار تو باش .

 

کاش می دانستی

 

 

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم .... خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور ، از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

آسمان همین جاست

 

 

 

 

آن که می بینی آسمان نیست...

 

پس به آن بالاها نگاه نکن.

 

آسمان همینجا روی زمین است...

 

خیلی دور هم نرو.

 

می دانم که برای تو سخت است که پیدایش کنی...

 

پس خودت را خسته هم نکن.

 

راحتت کنم...

 

آسمان اینجاست...پشت پلک های باران زده ی من...

 

و حالا این تو نیستی که نگاهش می کنی....

 

این آسمان است که تو را از چشم من می بیند.

 

مطمئن باش که

 

آن توهم آبی رنگی که آن بالاها می دیدی٬آسمان نبود.

 

آسمانی که یک روز آفتابی باشد و یک روز بارانی.....

 

یک روز آبی و یک روز خاکستری.....

 

آسمانی که هر روز رنگ عوض کند که آسمان نیست....

 

آسمانی که نه به ستاره اش وفا می کند

 

و....نه به ماه و خورشید....

 

آسمانی که کبوتر و باز را با هم در خود جای بدهد....

 

که آسمان نیست....

 

من آسمانی را که باریدنش بهانه ای نباشد٬

 

برای اینکه من و تو٬

 

زیر سقف یک چتر٬با هم بودن را تمرین کنیم

 

نمی خواهم...

 

قبول ندارم....

 

پس به آن بالاها نگاه نکن...

 

روبروی من بایست...

 

و برای لحظه ای٬

 

چشمان مهربانت را به چشمانم هدیه کن.....

 

تا چشمهایم به تو بگویند....

 

آسمان دل من است که همیشه یک رنگ است

 

٬نه آبی...نه خاکستری....نه.....

 

بلکه به رنگ عشق...رنگ تو....

 

باران را دوست دارم

 

 

 

باران را دوست دارم ... حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید. گفتی بیا باران را به

بیقراری دلها تعارف كنیم چتر به دست گرفتیم و راه افتادیم گفتی دیگر از صدای صاعقه 

نمی ترسم حالا خوب می دانم این صدای مهیب ‍؛ همان لحن خیس و ساده باران است كه گاهی

 از هیاهوی ابرها خسته می شوند می آیند روی زمین تا كمی ستاره ها را تماشا كنند و اگر هم

دستشان رسید از درخت بی سایه ای سیب سكوت بچینند آنوقت از مرگ واژه ها در زمین به

آسمان شكایت كند گفتی باران را دوست دارم حتی اگر از سادگی هایم پیش ابرها بد بگوید ...

جشن های دی ماه

 جشن های دی ماه

یكم دی/ اورمزد روز   از گرامی‌ترین روزهای ایرانیان به نام «خرم‌روز/ خور‌ روز (خورشید روز)» یا جشن

«نود‌روز» (نود روز تا نوروز).

آغاز سال نو در برخی تقویم‌های ایران باستان كه هنوز نیز در پامیر و بدخشان بكار گرفته می‌شود. دیده

شدن خورشید در این روز نه تنها «زایش خورشید» ( سی‌ام آذر) را نوید می‌دهد، بلكه آغاز روز، ماه،

فصل و سال جدید نیز بوده است.

همچنین هنگام جشنی با نام «آب نو» در آذربایجان همراه با تعویض آبِ آب‌انبارها با آبِ تازه و با مراسمی

همگانی.

پنجم دی/ سپندارمذ روز   جشنی همراه با بازار عمومی در سُـغد باستان.

یكم، هشتم، پانزدهم و بیست و سوم دی   چهار جشن منسوب به «دی/ دادار» (خداوند/ هرمزد). كوشیار

 گیلانی در «زیج جامع» این روزها را «دی جشن» می‌نامد.

چهاردهم دی/ گوش روز   جشن «سیر سور»، جشن گیاه‌خواری و به ویژه خوردن سیر. و نیز روز غلبه

دیوان و كشته‌ شدن جمشید‌شاه در روایت‌های ایرانی. (در شـاهنامه فـردوسـی نیز پـدیده گوشتخواری پس از

جمشید رواج می‌یابد.)

پانزدهم دی/ دی به مهر روز   جشنی همراه با ساخت تندیس‌‌ها و پیكرتراشی‌هایی به شكل انسان و گاه

سوزاندن آن. در برخی متون از این روز بنام «بتیكان» یاد شده است كه به احتمال شكل تغیر یافته

«دیبگان» است.

شانزدهم دی/ مهر روز   هنگام جشن «درامزینان» یا «كاكتل/ كاكثل» در متون ایرانی. جشنی بسیار كهن و

اسطوره‌ای و ناشناخته كه نام‌های گوناگون آن ارتباط آن با «درفش كاویان» و «گاو كتل/ گاو درفش» را

نشان می‌دهد. در این روایت‌ها «فریدون» نیز جایگاه شاخصی دارد و می‌دانیم كه در باورهای كهن،

پیوندهای بسیاری میان فریدون و گاو وجود دارد (مانند پرورش فریدون توسط «گاو پُـرمایه/ بَـر مایه» و

گرزه «گاو سر» فریدون). گونه‌های مختلف نام‌های این روز و این مراسم، همانند بسیاری از دیگر نام‌های

كهن، نشانه دیرینگی این آیین و فراموش شدن شكل اصلی نام آنست. این روز احتمالاً در پیوند با دیده شدن

صورت فلكی «گاو/ ثور» نیز بوده است.

بیست‌و‌سوم یا بیست‌وچهارم دی/ دی به دین روز یا دین روز   برابر با سیزدهم ژانویه و جشن تیرگان

ارمنیان ایران.