
رازهای مرگ و زندگی
اشو – مترجم : حامد مهری
انسان حتی نمی داند كه زندگی چیست و اگر ما نتوانیم معنای زندگی را درك كنیم ، پس امكان شناخت ما از مرگ بسیار سخت خواهد بود . اگر معنای زندگی ناشناخته و غیر قابل درك باقی بماند ، آنگاه مرگ نمی تواند درك شود . حقیقت این است كه جهل ما از معنای زندگی به وقوع مرگ منجر می شود . برای كسانی كه معنای زندگی را شناخته اند ، واژه ی « مرگ » اصلاً وجود ندارد ، زیرا مرگ رخ نمی دهد و نمی تواند رخ دهد . بعضی واژگان در این جهان كاملاً غلط اند ، ذره ای حقیقت در آنها وجود ندارد . واژه ی « مرگ » در این طبقه از واژگان قرار دارد زیرا كاملاً دروغ است . رویداد مرگ رخ نمی دهد اما می بینیم كه هر ساعت مردم می میرند و مرگ از همه طرف ما را در بر گرفته است . در شهر ها و روستاها مرده هایشان را می سوزانند می كنند و اگر ما به خوبی درك كنیم ، خیلی از اجساد بایستی در همان زمینی كه ما هر روز بر آن راه می رویم سوزانده شده باشند . سرزمینی كه ما در آن برای زندگی خانه ساخته ایم بایستی به حتم در گذشته مردگان بسیاری در آن سوزانده شده باشند . كرور كرور مردم زندگی می كنند و هر روز می میرند و اگر من ریسك این گفته را بپذیرم شگفت زده خواهید شد كه دروغتر از واژه ی مرگ در زبان انسان وجود ندارد .
زمانی قدیس مسلمانی زندگی می كرد – فكیر – در تبت . یك روز مردی نزد او آمد و از او معنا و مفوم زندگی و مرگ را خواست . فكیر زد زیر خنده و گفت : « اگر می خواهی از من در مورد زندگی بپرسی ، حتماً بپرس چون من زندگی را می شناسم . در مورد مرگ ، تا حالا با آن برخورد نكرده ام و با آن آشنا نیستم . اگر مایلی در مورد مرگ بپرسی از كسانی بپرس مرده وار می زیند یا كسانی كه هم اكنون مرده اند . من خود زندگی ام و می توانم در مورد زندگی و معنای آن برایت بگویم . من اصلاً مرگ را نمی شناسم . »
این داستان شبیه داستانی در مورد تاریكی است .
یكبار تاریكی در مورد خورشید به خدا شكایت و نیایش كرد : « خداوندا ، خورشید تو مدام مرا اذیت می كند ! من از پا افتاده ام . او مرا از سپیده دم صبح تا عصر ، سراسر روز مرا تعقیب می كند و عصر هنگام مرا ترك می كند و آن هم با بی میلی و سختی زیاد . گناه من چیست ؟ چه گناهی مرتكب شده ام خداوندا ، كه خورشید اینگونه مرا تعقیب می كند ؟ تمام روز او پشت سر من است و من شب از خستگی روز نمی توانم یك ذره استراحت كنم و باز خورشید در سپیده دم بر درم می كوید . و من باید بدوم تا خودم را از دست شكنجه ی او نجات بدهم . از ازل اینگونه بوده است و اینك صبر و شهامتم به پایان رسیده است . از این رو ، ای قادر مطلق ! من تو را نیایش می كنم تا خورشید را ملامت كنی و این نیایشم را بپذیر . »
پس خدا به دنبال خورشید فرستاد و وقتی خورشید در بارگاه قادر متعال حضور یافت ، او گفت : « چرا تاریكی را اذیت می كنی ؟ تاریكی چه آسیبی به تو رسانده است ؟ شكایت تو بر علیه او چیست ؟ علت خصومت تو با او چیست ؟
خورشید با غرور پاسخ داد : « تاریكی ! از روزگاران كهن به دور عالم چرخیده ام اما تا به حال با تاریكی دیدار نكرده ام . من حتی او را نمی شناسم . تاریكی كجاست ؟ خدایا ! اگر بتوانی او را در حضور من فرا بخوانی من حتماً از او معذرت خواهم خواست و او را نیز خواهم شناخت تا در آینده هیچ برخوردی با او نداشته بشم . »
دوران ها گذشته است و این حادثه در پرونده ی خدا حل ناشده و رها شده باقی مانده است . خدا نتوانسته است تاریكی را به حضور خورشید بیاورد و هرگز نیز نخواهد توانست . این مشكل هرگز حل نخواهد شد . تاریكی چگونه می تواند در حضور خورشید حاضر شود ! تاریكی قدرتی ندارد . آن وجود قطعی ندارد . تاریكی اسم غیبت نور است . آن فقط در غیاب خورشید وجود دارد . پس چگونه غیبت خورشید می تواند در حضور خورشید فرا خوانده شود ؟ نه ! غیر ممكن است ! تاریكی نمی تواند نزد خورشید بیاید . گذاشتن تاریكی كنار خورشیدی كه بسیار بزرگ است ، آوردن تاریكی نزد یك لامپ كوچك غیر ممكن است . تاریكی نمی تواند وارد حوزه ی روشنایی لامپ بشود . جایی كه نور هست ، تاریكی چگونه می تواند بیاید ؟ جایی كه زندگی هست ، چگونه مرگ می تواند وارد شود ؟ یا زندگی وجود ندارد یا چیزی مثل مرگ وجود ندارد . هر دو در كنار هم نمی توانند وجود داشته باشند .
ما زنده ایم ، با این حال نمی دانیم كه زندگی چیست . به خاطر این فقدان دانش ، ما تصور می كنیم كه مرگ روی می دهد . مرگ نوعی نادانی است . نتیجه ی نادانی در مورد زندگی به ناچار رویداد مرگ است . افسوس كه ما فقط می توانیم زندگی درون را بشناسیم ! آنگاه فقط یك پرتو از این دانش زندگی درون می تواند نادانی ابدی ما را كه من می توانم بمیرم ، یا من روزی مرده ام یا روزی خواهم مرد را پاك خواهد كرد . اما ما آن نوری كه خودمان هستیم را نمی شناسیم و ما از آن تاریكی كه با آن بیگانه ایم می ترسیم . ما از آشنایی با آن نور كه همان وجود خود ما ، همان روح ما ، زندگی ما ، قدرت ماست ناتوان بوده ایم و ما ترس از آن تاریكی را كه در درون ما نیست ، مورد توجه قرار داده ایم .
انسان ، مرگ نیست ؛ انسان عصاره است . و ما برای درك این عصاره چشمانمان را باز نكرده ایم . و ما تلاش نكرده ایم كه در راستای زندگی تحقیق كنیم و نه حتی یك گام برای درك مفهوم آن بر نداشته ایم . ما با زندگی نا آشنا می مانیم و پی آمد آن وحشت از مرگ است .از این رو پرسش اصلی از زندگی و مرگ نیست بلكه فقط از زندگی است . من می خواستم از زندگی و مرگ سخن بگویم اما آن غیر ممكن است . پرسش فقط از زندگی است و چیزی همچون مرگ وجود ندارد . اگر زندگی به خوبی درك شود آنگاه زندگی پا بر جا می ماند و اگر زندگی شناخته نشود آنگاه فقط مرگ باقی می ماند . زندگی و مرگ همچون یك مشكل هرگز در كنار هم قرار نمی گیرند . اگر بدانیم كه ما زندگی هستیم در این مورد مرگ وجود ندارد ، یا اگر ندانیم كه ما زندگی هستیم ، آنگاه فقط مرگ وجود دارد ، و نه زندگی . این دو نمی توانند با هم وجود داشته باشند ، اما همه ی ما از مرگ می ترسیم ، و این نشان می دهد كه ما معنای زندگی را درك نكرده ایم . آن چه كه از همه طرف در درون و بیرون جاری است ، هر لحظه ، از میان هر ذره ، از میان هر نفس از وجودمان ، برای ما شناخته شده نیست . همه ی اینها فقط به معنی این است كه انسان در خواب عمیقی است زیرا فقط در چنین خوابی امكان دارد كه فرد خودش را فراموش كند . این فقط به معنای آن است كه انسان در یك خلسه ی عمیق فرو رفته ، حقیقت كلام اینكه تمامی قدرت روح انسان بیدار نشده است بلكه در بیهوشی از دست رفته است . در خواب ، انسان از هیچ چیز آگاه نیست . نمی داند كه چه كسی است ، چه چیزی است و از كجا آمده است . همه چیز در تاریكی خواب از دست می رود ؛ او حتی وجود خودش را نیز فراموش می كند . فقط وقتی كه بیدار می شود ، می فهمد كه در خواب بوده است .
مطمئناً تا حدودی خواب هیپنوتیزمی روحانی انسان را كرخ كرده است و این مسأله باعث شده تا او نتواند معنای زندگی را دریابد . اما ما از پذیرفتن این حقیقت خودداری كرده ایم . ما حتی این مسأله را نیز قبول نداریم و اصرار می كنیم كه می دانیم زندگی چیست ، زیرا كه ما زنده هستیم ، در حال حركتیم ، بلند می شویم ، می نشینیم یا می خوابیم . اما توجه كن ، یك مست نیز حركت می كند ، نفس می كشد ، می خوابد ، چشمانش را باز می كند و حرف می زند ؛ و همچنین یك مرد دیوانه . مرد دیوانه و مست هر دو زنده هستند با این حال نمی تواند گفته شود كه مست حواسش سر جایش است و دیوانه هوشیار است .
مراسم بزرگی از یك امپراطور در جاده در حال برگزاری بود . یك مرد در تقاطع ایستاده بود ، ناگهان شروع به پرتاب سنگ و فحش دادن نمود . سربازان امپراطور فوراً او را گرفتند و به زندان انداختند . اما زمانی كه آن مرد به امپراطور سنگ می زد و به او فحش می داد ، خود امپراطور داشت می خندید . سربازان مات و مبهوت مانده بودند و نخست وزیر او پرسید : « چرا می خندید سرورم ؟ »
امپراطور پاسخ داد : « به نظر من این مرد نمی داند كه دارد چه می كند و احساس می كنم كه بسیار نوشیده است . به هر حال ، فردا صبح او را نزد من بیاورید . »
طبق برنامه فردا صبح او را نزد امپراطور آوردند و امپراطور پرسید : « چرا دیروز به طرف من سنگ می انداختی و به من فحش می دادی ؟ » و مرد با صدای آرام پاسخ داد : « چه می گویید سرورم ؟ من به شما فحش بدهم ؟ غیر ممكن است . من دیروز مست كرده بودم و اگر به شما فحش داده ام به این دلیل بوده است كه در خودم نبوده ام . آن من نبودم . در واقع من اصلاً نمی دانم كه به شما چه گفته ام . »
مانند این مرد ما نیز خودمان نیستیم . در خواب ، راه می رویم ، حرف می زنیم ، عشق می ورزیم ، نفرت می ورزیم و جنگ می كنیم .