"... لذت بردن چنان مداوم محکوم شده است که تو از ياد برده اي که اين يکي از بزرگترين دروغ ها است. مي گويي " به نظر مي رسد که هرگاه در درونم احساس خوشي و بهبود داشته ام، هميشه به دنبال آن موجي از سرزنشگري خود وجود داشته است...."
ولي طبيعت به تو لحظاتي از سرخوشي و لذت را مي دهد و نمي تواني در برابر آن مقاومت کني. تو در دو قايق نشسته اي: يکي از شرطي شدگي هاي تو تشکيل شده و ديگري قايق طبيعي تو است که با خودت آورده اي __ زندگي تو. نمي تواني کاملاٌ لذت را رها کني،
ولي يک کار مي تواني بکني __ و اين کاري است که همه مي کنند __ نيمه دل باش!
تعداد اندکي از مردم هستند که تمام شرطي شدگي هايشان را رها کرده اند و مسير طبيعي زندگيشان را دنبال مي کنند. آنان مردماني خوشحال هستند که مي رقصند و آواز مي خوانند و لذت مي برند. مردمان مذهبي آنان را محکوم مي کنند: "اين ها گناهکاراند، بخور و بنوش و خوش باش تمام مذهب آنان است. آنان رنج زياد خواهند برد."
مردمان اندکي هم هستند که اميال طبيعي خودشان را کاملاٌ رها کرده اند و درشرطي شدگي هاي اجتماعي خود جا افتاده اند. آنان هيچ خوشي احساس نمي کنند و ترانه ي زندگي شان گم شده است. آنان احساس مي کنند افليج هستند، نمي توانند برقصند. فقط يک کار مي توانند بکنند؛ تمام انرژي آنان که مي توانست در ابعاد زيادي تقسيم شود فقط در يک چيز متمرکز شده است: محکوم کردن کساني که که هنوز لذت مي برند.
اين مردم را قديس مي خوانند. تمام کار و بار آنان از صبح تا شام اين است که ديگران را محکوم کنند. آهسته آهسته محکوم کردن تنها لذت زندگي آنان مي شود. هرچه بيشتر محکوم کنند، خودشان را بيشتر مقدس، برتر،الهي و روحاني احساس مي کنند و ديگران مادي گرا مي شوند. آنان فقط يک تسلي دارند: که پس از مرگ در بهشت خواهند بود و از هرچيز که در اينجا محروم شده اند در آنجا لذت خواهند برد. و تمام مردم ديگر که در پي لذات هستند براي ابد در جهنم عذاب خواهند کشيد!
حتي آموزگاراني چون مسيح از اين مفاهيم حمايت کرده اند. لازاروس از مسيح پرسيد،
"مي گويي < ضعفا برکت يافته اند زيرا ملکوت الهي را به ارث خواهند برد>، ولي چگونه تو را باور کنم؟ ما در اينجا گرسنگي مي کشيم و تابستان داغي است و دو سه سال است که باران نباريده است. چاه ها خشک شده اند، حتي آب نيز به سختي تهيه مي شود."
انسان تنها حيوان احمق در دنيا است و کشيشان نقطه ي ضعف شما را يافته اند.
نقطه ضعف شما اين است که ذهن شما را مي توان با هر آشغالي پر کرد، چه آن را بخواهيد و چه نخواهيد. مردم پيوسته به ذهن هاي يکديگر آشغال مي ريزند __ مردم را نمي بينيد که در سکوت بنشينند..............
وقتي کسي را مي بيني که با نشاط است، او را تحسين کن، هديه اي به او بده __ فقط يک شاخه گل کافي است. شايد اينگونه بياموزي که شادماني را مي توان تحسين کرد. نيازي به محکوم کردنش نيست.
سورابي، مشکل تو بسيار ساده است، يک مشکل قراردادي است که توسط ديگران ايجاد شده. اين مشکل تو نيست، از وجود طبيعي خودت نيامده است. پس همين امروز، وقتي که نوبت آوازخواني و رقصيدن رسيد، به ياد داشته باش: اگر اين سرزنشگري خود وارد شد، بيرونش بينداز. و راه بيرون انداختنش اين است که بپري و بدوي و لذت ببري! آن را با مسرت خودت بکش.
اين احساس دارد مسرت تو را مي کشد. تو هرگونه حقي داري که آن را با مسرت خودت بکشي __ با شعف خودت.