دنیا و فاصله ها

 



من خسته ام


من در کنار پنجره,تنها نشسته ام

و با تمام خویش میندیشم


به هر چیز,هر چه هست


انسان و سنگ,گربه,یک بوته خار,و.....

دنیای مبهمی است


دنیای گنگ,تیره,مرموز,ناشناس

((دنیا))کنار پنجره,تنها نشسته است

در کوچه عابری


میخواند,


آوازی,غمناک,زیر لب


غمناک تر زباد

غمناک تر زشب
*
من میخک سپید قشنگم را,

با آب پاش کوچک خود,آب میدهم,

من,سهره ظریف زرنگم,را


هر صبح و شام,دانه ی شاداب می دهم,

اما حقیقتی است که:من نیز

بیگانه ام,


با ان دو یار خویش, دو دنیا:

با ان سکوت میخک زیبا.

با ان سرود مرغک تنها.

من.

گاهی, به میز خویش می اندیشم

گاهی, به قاب روی بخاری, به تنگ آب

و با تمام خویش بر انم که:روز وشب

اینان, مرا نهفته, بر انداز می کنند

گاهی که نیستم من و کس نیست, در اطاق

آواز میکنند.

چون مرغ پر گشوده و پرواز میکنند.

اما...
*

ما,چشمهایمان,

کور است و گوش , کر

آری به هر کنار,

صدها هزار دنیا,در گردش است و ما

زآنجمله بی خبر!
*

من خسته ام

من در کنار پنجره,تنها نشسته ام.

دنیا کنار پنجره,تنها نشسته است!

نوذر پرنگ

 

بیا ای یاد مهتابی

 

دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند


دلم تنگ است .


بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند


شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها


دلم تنگ است.


بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه


در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال


دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها

  
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم


بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی


که می ترسم ترا خورشید پندارند


و می ترسم همه از خواب برخیزند


و می ترسم همه از خواب برخیزند


و می ترسم که چشم از خواب بردارند


نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را


نمی خواهم بداند هیچ کس ما را


و نیلوفر که سر بر می کشد از آب


پرستوها که با پرواز و با آواز


و ماهیها که با آن رقص غوغایی


نمی خواهم بفهمانند بیدارند.


بیا ای مهربان با من !


بیا ای یاد مهتابی !

    

مهدي اخوان ثالث

 

التماست نمی کنم

 

التماست نمی كنم

هرگز گمان نكن كه این واژه را

در وادی آوازهای من خواهی شنید

تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی كنار فانوس نفس های من آرام بگیر

نگاه كن

ساعت از سكوت ترانه هم گذشته است

اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتی پیش

این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم

حال هم

به چراغ همین كوچه ی كوتاه مان قسم

بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم كافی ست

تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع كنی

اما

تو را به جان نفس های نرم كبوتران هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سكسكه های گریه كنارم باش


مگر چه می شود

یكبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت كنم ؟


ها ؟


چه می شود ؟


یغما گلرویی

 

 

کاش زودتر به پایان برسد

 

 

مدتی است که اشک هایم....اشک های دلتنگیم...برای تو.....مانند قبل نیست...

دیگر اشکهایم مانند گذشته  تسکین دهنده ی گونه هایم نیست....

بلکه مانند شلاقیست که عذابم می دهد....
 

     
          و من با هر یک قطره آن قریادی به وسعت  بزرگی تو سر می دهم...

کاش زودتر به پایان برسد...

در کدام طلوع و کدام غروب ....؟

دیگر برایم مهم نیست...

برای دیدنت....


مستی دلتنگی هم آرامم نمی کند...

 

دوستت دارم به معنای حقیقی دوست داشتن

 

اگر دل دلیل است


 

اگر دل دلیل است

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم


ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره


پر از خاطرات ترک خورده ایم


اگر داغ دل بود، ما دیده ایم


اگر خون دل بود، ما خورده ایم


اگر دل دلیل است، آورده ایم


اگر داغ شرط است، ما برده ایم


اگر دشنه دشمنان، گردنیم


اگر خنجر دوستان، گرده ایم


گواهى بخواهید، اینک گواه


همین زخم هایى که نشمرده ایم!


دلى سر بلند و سرى سر به زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم

 قیصر امین پور

 

تقدیم به انسان های که به ناحق و به راحتی به دیگران تهمت می زنن به امید آنکه روزی به خود بیان

 

پاسخ

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده­ایم

زیرا که چون زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده­ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می­گشاید... او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

کوهیم و در میانه­ی دریا نشسته­ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته­ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می­کشید

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر بما که سوخته­ایم از شرار عشق

نام گناهکاره­ی رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما"

فروغ فرخزاد

تقدیم به تمامی نامردمانی که در زندگیم دیدم

 

 

 

به نامردمان مهر كردم بسي

نچيدم گل مردمي از كسي

 

بسا كس كه از پا در افتاده بود

سراسر توان را زكف داده بود

 

نه نيروش در تن، نه در مغز، راي

دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي

 

چو كم كم به نيروي من پا گرفت

مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ

 

بحيلت گري خنجري از پشت زد

بخونم ز نامردي انگشت زد

 

شكستند پشتم نمكخوار گان

دورويان بيشرم و پتيارگان

 

گره زد بكارم سر انگشتشان

تبسم بلب، تيغ در مشتشان

 

ندارم هراسي ز نيروي مشت

مرا ناجوانمردي خلق، كشت

 

محبت به نامرد، كردم بسي

محبت نشايد به هر ناكسي

 

تهي دستي و بيكسي درد نيست

كه دردي چو ديدار نامرد نيست

 

مهدی سهیلی

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را گرم، پاسخ گويد

 

 

 

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد

نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ

قدمي، راه محبت پويد

***

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست

همه گلچين گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .

***

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ

نقشه يي شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ

حيله پنهانيست .

***

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

***

خنده ها ميشكفد بر لبها ـ

تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي

همه بر درد كسان مينگرند ـ

ليك دستي نبرند از پي درمان كسي

***

از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟

ريشه عشق، فسرد

واژه دوست، گريخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

***

دست گرمي كه زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوي

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، ليك مبوي

لب گرمي كه ز عشق ـ

ننشيند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخني كز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نيز، مگو

***

چاه هم با من و تو بيگانه است

ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند

درد دل گر بسر چاه كني

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبي از سر غم آه كني .

***

درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر

سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است

سكه نيرنگ است

سكه اي بهر فريب من و تست

سكه صد رنگ است

***

ما همه كودك خرديم و همين زال فلك

با چنين سكه زرد ـ

و همين سكه سيمين سپيد ـ

ميفريبد ما را

هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ

گفته ام با دل خويش:

مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش

آسمان با من و ما بيگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه

« خويش » در راه نفاق ـ

« دوست » در كار فريب ـ

« آشنا » بيگانه

***

شاخه عشق، شكست

آهوي مهر، گريخت

تار پيوند، گسست

به كه بايد دل بست ؟

به كه شايد دل بست ؟

مهدی سهیلی

 

با درون سوخته دارم سخن

 

 

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

***

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر.

خويش را از ساحل افكندم در آب،

ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

***

بر تن ديوارها طرح شكست.

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

چشم مي دوزد خيال روز و شب

از درون دل به تصوير اميد.

***

تا بدين منزل نهادم پاي را

از دراي كاروان بگسسته ام.

گرچه مي سوزم از اين آتش به جان،

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

***

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

صبح مي خندد به راه شهر من.

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

 

سهراب سپهری

 

دلم برای خودم تنگ می شود

 

 

دلم برای خودم تنگ می شود

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم


كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم

 

 محمد علی بهمنی