خدايا ، وحشت تنهاييم كشت

 

كسي با قصه من آشنا نيست

 

در اين عالم ندارم همزباني

 

به صد اندوه مي نالم – روا نيست

 

شبم طي شد كسي بر در نكوبيد

 

به بالينم چراغي كس نيفروخت

 

نيامد ماهتابم بر لب بام

 

دلم از اين همه بيگانگي سوخت

 

به روي من نمي خندد اميدم

 

شراب زندگي در ساغرم نيست

 

نه شعرم مي دهد تسكين به حالم

 

كه غير از اشك غم در دفترم نيست

 

بيا اي مرگ ، جانم بر لب آمد

 

بيا در كلبه ام شوري برانگيز

 

بيا ، شمعي به بالينم بياويز

 

بيا ، شعري به تابوتم بياويز

 

دلم در سينه كوبد سر به ديوار

 

كه : « اين مرگ است و بر در مي زند مشت »

 

بيا اي همزبان جاوداني ،

 

كه امشب وحشت تنهاييم كشت

 

فریدون مشیری