يار مرا به من برسان! ای خدای من.

آوای گرم کيست که از راههای دور،
سر می کند ترانه ی جان پرور اميد؟
گاهی برد گذشته ی تاريک را زياد
گاهی دهد سعادت آينده را نويد
در تنگنای تيرگی نيمه شب، که هست
تاريکتر زتيرگی و تنگنای گور
آوای گرم کيست که همچون سروش غيب
هر شب به گوش می رسد از راه های دور
در ژرفنای خاطر من می کند نفوذ
می گيرد ز دامن و می خواندم به نام
ريزد به گوش جان من اين صورت دلپذير
چالاک و نرم روح مرا می کشد به دام
چشمان رنجديده ی من ای بسا که شب
با ياد او نهفته و، انديشه کرده است
ذرات جان من همه مجذوب اين نواست
گویی به تار و پود دلم ريشه کرده است
پر می کشد خيال به پهنای آسمان
حيران و بی قرار، که اين نغمه از کجاست؟
در ظلمت و سکوت غم انگيز نيمه شب
تنها همين نواست که با جانم آشناست
در آسمان، دو چشم فريبای دلفروز،
چون چشم زهره، شاهد بيداری من است
اين ديدگان اوست که شام سياه من
از برق جاودانی آن روز روشن است
اين روی تابناک و دلاويز آرزوست
کز اوج زهره، رازی و نيازی است با منش
پايم نمی رود که شتابم به سوی او
دستم نمی رسد که بگريم به دامنش
آسيمه سر، به دامن شب چنگ می زنم
او می گريزد از من و خاموش می شود
امواج نغمه های دل انگيز آرزو
با نغمه ی سکوت، هم آغوش می شود
گريان به کنج خلوت دل می برم پناه
ــ آيا رسد به گوش خدا ناله های من!
در خويش می گريزم و فرياد می زنم:
ــ يار مرا به من برسان! ای خدای من.
فریدون مشیری