تقدیم به تو

معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان ..
نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده
و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي
و به من قصه باران آموختي
ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است
ونگاهم به باران تو افتاد
و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم
و به تو و داشتن تو ميبالم
تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم
درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۸ ساعت ۹:۵۲ ب.ظ توسط دختر باران
|