عشق ستاره

خيلي خيلي دور شايد آنسوي بهشت

انسوي درياي خوبيها

كنار جنگل خوشبختي

در دنياي ستارگان.......

دو ستاره كوچك وزيبا به رنگ ابي كهربايي چشمك زنان دلربايي ميكردند.

شادي وشور اين دوستاره زبان زد وشهره در دنياي ستارگان بود.

هر دو هميشه با هم در شمال جهان روشن گر شبهاي عاشقان بودند .

 تا روزي از خيلي خيلي نزديك درست اينسوي جهنم

كنار مرداب جدايي

رعدي از غم به سوي دنياي ستارگان غرش كنان جهيد و از ميان دوستاره كوچك گذشت

يكي را به اين سو وديگري را به آن سوي آسمان پرتاب كرد.

از آن شب به بعد عشاق از هم دور افتادند.

خورشيد طلوع نكرد.دوستي ها بريدشد.....ونگاه ها از هم گريزان

اما ميان آن دو ستاره جنان جذبه اي از محبت ...صفا..دوستي...وعشق واز خودگذشتگي بود

كه آرام آرام به سوي هم كشاندشان.

و دوباره در شمال آسمان با هم نور افشان شدند....

دوستها به هم آمدندو نگاهها به هم گره خوردند.عشاق عاشق تر شدند.

و خورشيد از شرق طلوع كرد