صدای زنگ ساعت

خیال حلقه بازوانت را برهم می‌زند

چشم در تنهایی باز می‌کنم

و چشم‌هایم را در حسرت دیدنت

چندباره برهم می‌فشارم

عطرت در اتاق من پیچیده

نفس‌های بریده‌ام اما

جز تکرار نبودنت چیزی نصیبم نمی‌کنند

با انگشت‌های خیس در هوا می‌نویسم

دل‌تنگم... دل‌تنگم...