فروغ فرخزاد
 

 

من همان پری كوچك غمگینم

 

من همان پری كوچك غمگینم

كه دلش را می نوازد ،

آرام آرام ،

در یك نی‌لبك چوبین

 

تو مرا خوب می شناسی فروغ ؟ نه ؟

تو

مرا در شعرت سروده‌ای !!

من

همان پری كوچك غمگینم، ایران دخت ، زن ایرانی !

 

معصوم و پاك مثل فرشته‌های خدا 

لطیف چون پرنیان

ظریف و زیبا بسان  نرگسهای شیراز

و غمگین و دلخسته بمانند پری تو !

 

كلبه‌ای دارم

می آرایمش به عشق

آن را پاك می روبم

بوی دود مطبخش را خوب می بویم

 

وه كه چه شیرین است رویاهای من

دستان كودكانم در میان سفره‌ای از جنس عشق

عجین با  قوتی كه  به مهر خویش پرداخته‌ام .

 

سكوت مرا پایانی نیست

و غم‌هایم را نیز

عشق با من چه كرده است ؟

 

آنگاه كه در رگبار خشونت

تنها به نی لبك چوبینم پناه می‌برم ،

آنگاه كه در آینه بی فریاد می شكنم، 

و نگاه سنگین و نامهربان پدران و همسران و پسرانم

درجای میخكوبم می كند و

پای رفتنم را  می گیرد ،

آنگاه كه حقوق انسانی‌ام را می دزدند و

من چاره‌ای جز سكوت ندارم ،

 

نا گزیر ،

پری می شوم !!

 

غم‌هایم آب می شود و از چشمانم فرو می غلطد و

من آرام آرام دلم را می نوازم .

 

آه ای فروغ !

تو خوب می دانی كه من كیستم ؟!

 

من همان پری كوچكم !

كه در اقیانوس دلم سكنا دارم .

 

من همان پری كوچكی هستم كه به گناه عاشقی محكوم است .

 

و دلش را آرام آرام می نوازد در یك نی لبك چوبین .

و افسانه می شود !

افسانه‌ای كه در یلداهای سرد و تاریك گذشته‌ام

 مادربزرگم برای مادرم گفت و مادرم برای من !

اما ،

اما من آن را برای دخترم نخواهم گفت !

هرگز نخواهم گفت !