حس غریبی دارم
حس تنهایی ... غریبی ...

حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید
و کسی از او نپرسید که در سرش چه می گذرد
چه رسد به دلش!
خسته ام ...
در تمام این مدتی که گذشته
به اندازه ی دویدن های این چند روز خسته نبوده ام
مانده ام با یک خانه پر از بوی تو ...
نگاهم به هر طرف که می رود تو را می بیند...
جای خالی ات خیلی آزارم می دهد...
آزرده می شوم و دلتنگ
...
دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهایت ...

آزرده ام از دیدن روزهای تلخ بی تو بودن !!
تو نیستی و جای تو را هیچ خدایی پر نمی کند ...
این روزها پی هر شبی که می گذرد ، روزی از عمرم کم می شود

تمام نیرویم را با خود می برد
بی هیچ اغماضی همه اش را می طلبد
فرو می کشد
و من تمام می شوم و تهی !!
در آخر ...
تنها تو در این فضای تهی، ته نشین می شوی
و زمزمه ای در سرم مرور می شود :

" باز با من تا آخر دنیا می مانی ...؟؟ "


می دانم تنها مسبب دوری از تو و این احساس خلاء و تنهایی مرگ آور ... خودم بوده ام !!
این من تنها ...!!