چند خط دیوانگی !!!...

کاش کسی بود که وقتی حرف می زنم ..
چشمهایش را بدوزد به چشمهایم..
از حرف زدن در قاب این پنجره شیشه ای خسته ام
از این کلماتی که زنگشان گوش کسی را نمی خراشد ٬
از حرفهایی که باید بلرزند و نمی لرزند
بیزارم
سنگینم
تلخم
زهرم
من نمی دونم چه مرگمه این روزها...
حتی نمی دونم که چرا فکر می کنم
فردا روز دیگریست؟!
کاش کسی برای دل من اینجا بود....
حرف دارم...به اندازه تمام روزهای رفته و نیامده حرف دارم...
کاش کسی برای من اینجا بود...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۲۱ ب.ظ توسط دختر باران
|