آه ای خدا , تو خوب می دانی
که تنهایی فقط تو را سزاست و بس
می دانی که چه تنها و غریبم
من در این هیچستان
پشت تک درختی خاموش
کلبه ای از سکوت ساخته ام
هر روز از پشت پنجره ای تنها
غروب خورشید غم زده را
به تماشا می نشینم
طلیعه صبح , هر روز
آواز سوزناک تنهایی ام را
آهسته در گوشم زمزمه می کند
و چه غریبانه هر صبح
پنجره مبهم سکوت را
رو به سوی دشت غربتم باز می کنم
نسیمی آرام و سرد
صورتم را می نوازد
و به یادم می آورد
روزی دگر از روزهای تلخ و بی انتها
چشم به راه نگاه بی صدای توست . . .

تو را من چشم در راهم . . .