تبليغاتX
دختر باران - مادر

 

چند كلمه كنار هم شمع خاطره اي روشن مي كنند تا چيزي به يادم اورند..........

 

لحظۀ تولدم را.نوزادي هستم با مشتي بسته كه در ان هيچ ندارد.مرا در تنهايي به دنيا مي اورد.هق هق گريه

 ام در اغوش گرمش به سكوت و كنجكاوي تبديل مي شود.او كه عرق سردي بر پيشانيش نشسته بوسه

بارانم مي كند وطعم عشق واعتماد را با شيرۀ وجودش در كامم مي ريزد و من به خواب مي روم...........

 

اينهمه سال در تكاپو ميان ادمها و كتابها به دنبال نشاني عشق مي گشتم.......احساس دانايي از من مي

 گريزد.دوباره كوچك مي شوم تا مرز هيچ در بي نهايت و به مادر بازمي گردم.او كه مهر هميشه همنشين

 نگاهش بود و سرماي روزگار هرگز از گرمي اغوشش كم نكرد........

 

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 24 خرداد1388 ساعت 7:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar