زوپير
زوپير(زوپيروس) نام سردار شجاع سپاه داريوش بزرگ است که نقش بزرگی را در فتح بابل بدست داريوش ايفا کرد. ماجرای آن اينگونه است که در مارچ ۵۲۲ پيش از (ترسا)ميلاد، يک مُغ بنام گئوماتَ ادعا کرد که برديا پسر کورش بزرگ است و با اين ترفند و دروغ چند ماه هم تاج و تخت ايران را بدست آورد.تا اينکه در پايان خويشاوند کمبوجيه و برديا، داريوش بزرگ، همراه با شش نفر ديگر(هفت تنان) اين غاصبِ تاج و تخت ايران را کشتند و از آن پس داريوش پادشاه ايران شد. اين رويدادها زمينه ای را فراهم آورد که ايران با بحران های پرشماری روبرو شود. يکی از اين بحرانها، شورش نَديتَبَئيَره(نيديت بعل) در بابل بود. او که خود را نبوکَدنِزار(نَبوکدرَچَرَه) پسر نَبونيد(نَبونَئيت) می خواند شاهی را در بابل در دست گرفت. داريوش بزرگ شتابان با سپاه بزرگی به سوی بابل تاخت ولی در آنجا با پدافند بابلی ها روبرو گرديد با اينکه سپاه داريوش شهر را محاصره کرده بود ولی پدافند بابلی ها شکسته نمی شد و دروازه های شهر همچنان بسته مانده بود. تا اينکه زوپير پسر مگابيزوس(يکی از هفت تنان)، سردار دلير سپاه داريوش انديشيد که با بريدن گوش ها و بينی خود، از داريوش بخواهد که به او، به اين بهانه که داريوش او را تنبيه کرده است، پروانه و پروای(اجازه) پناهنده شدن به بابل بدهد، تا از درون بابل سبب واژگونی شهر شود. داريوش با ديدن گوش و بينی بريده زوپير او را ديوانه خواند ولی زوپير در پاسخ گفت، چون او می دانسته است که داريوش با برنامه او همنگر نخواهد بود، او را در برابر کار انجام شده قرار داده است.زوپير به بابل پناه آورد و بابلی ها با ديدن گوش ها و بينی بريده زوپير باور کردند که داريوش او را تنبيه کرده است و از روی اين که، زوپير بتواند از داريوش انتقام بگيرد در اختيار او سپاهی قرار دادند. زوپير در چندين جنگ با سپاه داريوش پيروزی هايی بدست آورد و اين پيروزيها ديگر هيچ گمانی برای بابلی ها نمی گذاشت آنها کاملا بر اين باور بودند که زوپير، دشمن سرسخت داريوش بزرگ است. ولی آنها در اشتباه بودند؛در دم(لحظه) موعود زوپير دروازه های شهر بابل را به روی سپاه داريوش باز کرد و سپاه ايران پدافند بابلی ها را در هم شکست و نَديتَبئيرَه از بابل پا به فرار گذاشت. سپاه داريوش، نَديتَبئيرَه شاه دروغين را پيگرد کرد تا اينکه او را به کام مرگ فرستاد. داريوش بزرگ به پاس خدمتی که زوپير انجام داد او را به ساتراپی بدون خراج بابل برگزيد.
زوپير با دختر داريوش بزرگ ازدواج کرد و هوده(نتيجه) اين ازدواج يک دختر بود و پسری بنام مگابيزوس(همنام پدر بزرگش).مگابيزوس يکی از سرداران بزرگ سپاه خشيارشا در جنگ با يونان بود. مگابيزوس هم با دختر خشيارشا ازدواج کرد و نام پسرشان را زوپير(زوپيروس)نهادند.
http://ariapars.persianblog.ir
دکتر محمد معين
محمد معين فرزند معين العلماء در سال 1293 شمسي در رشت در يک خانواده روحاني متولد شد. پدرش شيخ الولقاسم و همچنين مادرش در شش سالگي او فوت کردند، به همين جهت تحت تعليم و تربيت پدر بزرگش (که مرد دانشمندي بود) قرار گرفت که از روحانيون معروف بود. پس از پايان تحصيلات مقدماتي براي ادامه تحصيل در دارالفنون به تهران آمد و به تحصيل در دانشکده ادبيات پرداخت و دانشنامه دکتراي خود را در سال 1321 دريافت کرد. رساله خود را به زبان فرانسه نوشت. دکتر معين از چند دانشگاه خارجي درجه دکتراي افتخاري داشت و عضو فرهنگستان ايران شد که رياستش با ذکاءالملک فروغي بود. رياست کمسيون ادبيات سمينار جهاني تاريخ و فرهنگ ايران را بر عهده داشت. در سمينار بين المللي ( سومر ) دانشگاه هاروارد و کميته مجموعه کتيبه هاي ايران و کميته تاليف فرهنگ پهلوي و انجمن خاورشناسان پاريس و انجمن فلسفي عضويت داشت. دکتر معين حدود 23 جلد کتاب تاليف کرد. از فعاليت هاي پر اهميت وي همکاري با علامه دهخدا و تنظيم فيش هاي چاپ نشده بعد از فوت دهخدا ميباشد.
وي همچنين طبق وصيت نيما يوشيج بررسي آثار او را برعهده گرفت. از جمله تاليفات با ارزش وي "فرهنگ معين" در 6 جلد است که از منابع معتبر واژگان زبان فارسي است. دکتر معين که سرآمد فضلاي ايران معاصر بود به زبانهاي فرانسه، انگليسي، عربي و آلماني تسلط کامل داشت و زبان هاي پهلوي اوستايي و فارسي باستان و بعضي لهجه هاي محلي را خوب مي دانست.
دکتر معين به علت کارهاي زياد مطالعاتي و تحقيقي در سال 1345 در يکي از اتاق هاي دانشکده ادبيات بيهوش شد و به زمين افتاد و به حال اغماء فرو رفت. براي معالجعه او اقدامات زيادي شد و او را به کشورهاي مختلف بردند. اما سرانجام پس از چهار سال و پنج ماه که در حالت اغماء بود در 57 سالگي در 13 تيرماه 1350 از دنيا رفت. و در آستانه اشرفيه گيلان دفن شد.
دکتر معين از همکاران نزديک علامه دهخدا بود. خود او نقل کرده که وقتي براي همکاري با علامه دهخدا انتخاب شدم، علامه قزويني به من گفت کار کردن با دهخدا ظاهرا طاقت فرساست و بايد قسم بخوري که هيچگاه از تند خويي استاد رنجش به دل نگيريد و قطع همکاري نکنيد. من هم قول دادم. دو هفته قبل از فوت دهخدا ماجرا را به دهخدا گفتم، پاسخ گفت: « لغت نامه ديگر ماه من نيست. نيمي از آن به استاد علامه قزويني تعلق دارد». حدود هشتاد جلد از مجلدات دهخدا زير نظر دکتر معين بود.
چگونگي بيهوشي دکتر معين
دکتر معين در آبان ماه 1345 پس از برگزاري کنگره ايران شناسان در تهران، از طرف دولت مامور شد که به ترکيه برود و در آنجا به منظور شناساندن ايران به دانشمنداني که در آن زمان در ترکيه اجتماع کرده بودند سخنراني کند. متاسفانه دو نفر از همکاران وي که به ترکيه رفته بودند هر يک به علتي از مسئوليت شانه خالي کردند و کار کنفرانس ده روزه که بايد به زبان انگليسي و براي دانشمندان خارجي ايراد شود کلا بر دوش دکتر معين افتاد. وي شب و روز به اين کار ادامه داد به طوري که حتي شبانه روز فرصت يک استراحت چند ساعته هم نيافت.
سرانجام دکتر معين پس از اتمام کنفرانس و موفقيت چشمگير آن در روز هشتم آذر 1345 به تهران بازگشت و از آنجا که عاشق کار خويش بود، بدون هيچگونه استراحتي فرداي آن روز در حالي که احساس سردرد مختصري مي کرد با تني خسته روانه دانشگاه شد تا تدريس را ادامه دهد. گويا مقارن ظهر بود که در اتاق استادان گروه ادبيات فارسي در حالي که مي خواست موافقت خود را با تقاضاي يکي از دانشجويان دکترا اعلام کند، به زمين افتاد و بيهوش شد.
بلافاصله وي را به بيمارستان آريا منتقل و در آنجا بستري کردند. وي با وجود کسالتي که داشت تا چند روز قادر به صحبت بود. بعد از معاينات و مشاهده ضايعه مغزي بنا بر آن شد که از مغز وي عکسبرداري شود و براي اين که عکس درست گرفته شود بايست مغز را به وسيله نوعي تزريق رنگين مي کردند. به همين دليل تزريقي در ناحيه گردن انجام دادند که با کمال تاسف بر اثر بي دقتي در آزمايش، از همان روز دکتر معين به حالت اغماء فرو رفت.
سعي پزشکان ايراني به جايي نرسيد. بنا بر اين از شوروي دو پرفسور جراح مغز و از انگلستان پنج تن بر بالين وي حاضر شدند ولي پس از معاينات اعلام داشتند که ضايعات مغزي شديد است. دکتر معين ديگر هرگز لب به سخن نگشود.
محمد میرزا کاشفالسلطنه
آقا محمدخان قاجار قوانلو ملقب به کاشفالسلطنه و مشهور به چایکار، دولتمرد دوره قاجار و پهلوی بود. او نخستین کسی است که کشت چای را در ایران رواج داد.
کودکی
او فرزند ارشد اسدالله میرزا نایبالایاله بود و در اول فروردین ۱۲۴۴ش، مطابق با ۲۱ شوال ۱۲۸۲ ق در تربت حیدریه به دنیا آمد. مادرش جهان آرا خانم ملقب به عزیزالسلطنه، نخستین فرزند قهرمان میرزا، پسر عباس میرزا نایبالسلطنه بود. اسدالله میرزا بعد از ۱۶ سال به خاطر قیام پدرش، سیف الملوک، و دستگیری و زندانی شدن او، مظنون واقع گردید و پس از انتقال به تهران در خانهای در ارک، که در جوار گلخانه قصر گلستان بود زندگی میکرد تا آن که درگذشت. از همین زمان محمد میرزا را به معلم سرخانه سپردند تا ادبیات فارسی و عربی را بیاموزد. پس از اتمام دروس سرخانه، آقا محمدخان وارد دارالفنون شد و به فراگرفتن زبان فرانسه و علوم متعارف آن زمان پرداخت.
وزارت خارجه
در شانزده سالگی، وی به استخدام وزارت امور خارجه درآمد و دو سال به منشیگری میرزا نصرالله خان مشیرالدوله، وزیر خارجه وقت، مشغول بود. بعد از دو سال منشیگری محمد میرزا با سمت دبیر دومی در سال ۱۲۹۸ق /۱۱۶۰ش/۱۸۸۱م عازم پاریس شد. او فرصت را مغتنم شمرد و در دانشگاه سوربن فرانسه در رشته حقوق به تحصیل پرداخت. پس از اخذ پایاننامه لیسانس، یک سال نیز در رشته حقوق اداری درس خواند و در سال پنجم اقامت خود در پاریس، به رتبه نایب اولی سفارت ارتقا یافت. در سفر سوم ناصرالدین شاه به سال ۱۳۰۶ ق، وی به عنوان مترجم دکتر فوریه که تازه استخدام شده بود، برگزیده شد و پس از هشت سال اقامت و تحصیل و مأموریت، به ایران بازگشت.
آزادیخواهی
پس از مراجعت، به دستور ناصرالدین شاه و به همراه ناصرالملک، شش ماه مشغول ترجمه و وضع قوانین اساسی و تکالیف دولتی شد. در سال ۱۳۱۱ق، محمدمیرزا از سوی مؤیدالدوله، پسر حسامالسلطنه حاکم خراسان، در تربت حیدریه نایبالایاله شد. در همین دوران، وی با مخالفان ناصرالدین شاه که خواهان حکومت پارلمانی بودند، همصدا میشود و به نشر افکار آزادیخواهی و شبنامهنویسی میپردازد که سبب برافروخته شدن خشم ناصرالدین شاه میشود و حکم دستگیریش را صادر میکند، اما مؤیدالدوله پیش از هر اقدامی محمد میرزا را وادار به فرار میکند. ابتدا، وی از تربت حیدریه به ملک خود در نیشابور میرود و در آنجا پنهان میشود، اما قوای نظامی دولتی نیشابور را محاصره میکنند و طی زد و خوردی، چند نفر از اهالی آنجا کشته میشوند. از این رو، محمد میرزا با شتاب بار سفر میبندد و به روسیه فرار میکند و از آنجا به دیار عثمانی میرود. وی در اسلامبول تجارتخانه فرش و عتیقه دایر میکند و با ایرانیان مقیم عثمانی و مخالفان حکومت استبدادی آشنا میشود. شاه در دیار عثمانی نیز تعقیب محمد میرزا را ادامه داد واز دولت عثمانی استرداد او را تقاضا کرد. به همین جهت کاشفالسلطنه دوباره راهی پاریس شد و تا قتل ناصرالدین شاه در آنجا ماند.
سفر به هند
در سال ۱۳۱۳ق /۱۲۷۴ش/۱۸۹۵م، حاج محمد میرزا در حالی که سی سال داشت با خانم گوهر گرانمایه ازدواج کرد و به دستور میرزا محسن خان مشیرالدوله، به سمت ژنرال کنسولی ایران در هند مامور شد. چون در آن سال مرض طاعون در هندوستان شیوع یافته بود، مدتی در کربلا توقف کرد و با معلم به آموختن زبان انگلیسی پرداخت. پس از مدتی اقامت در بمبئی، به محل تابستانی هیأتهای نمایندگی سیاسی واقع در منطقه سیملا در دامنه هیمالیا رفت و همانجا درباره زراعت چای به مطالعه پرداخت. سپس به نواحی چای خیز هند سفر کرد و ضمن مشاهده کشت و صنعت چای، دوره تحصیلی آن را نیز به پایان برد و به اخذ گواهینامه نائل آمد. در حالی او به این توفیقات دست مییافت که صنعت چای انحصاری بود و آموختن آن به مردم دیگر کشورهای شرقی مجاز نبود. از این رو، وی ناگزیر هویت خویش را پنهان میساخت و به عنوان تاجر فرانسوی در موسسه انگلیسیها به تحصیل میپرداخت. وی در مزرعهای کشت چای را نیز تجربه کرد.
چای
حاج محمدمیرزا قبل از مراجعت به ایران، مقداری تخم چای را به همراه چهار هزار گلدان چای، قهوه، تخم کنف، دارچین، فلفل، میخک، هل، انبه، گنه گنه، کافور، ریشه زردچوبه، زنجبیل و غیره تهیه کرد و در سال ۱۳۸۵ق با مشکلات بسیار آنها را به ایران آورد.
مخالفت و عدم همکاری مردم گیلان او را از این کار بازنداشت و موفقیتهای نخستین، او را به کوشش بیشتری واداشت و کشت، چیدن و خشک کردن چای را به مردم آن سامان آموزش داد.
در سال ۱۳۲۰ق /۱۲۸۱ش/۱۹۰۲م، کاشف السلطنه به روسیه رفت و دو متخصص روس را استخدام کرد و به ایران آورد، ولی کارشکنی ماموران دولتی که دست آموز انگلیسیان بودند، مانع از پیشرفت مطلوب وی میشد.
شهرداری
وی طبق فرمانی از طرف وزارت خارجه در تاریخ ۱۴شوال ۱۳۲۲ق/دی ماه ۱۲۸۳ش/ دسامبر۱۹۰۴م، به عنوان شارژه دافر دولت ایران به سفارت ایران در پاریس رفت تا به امور آنجا رسیدگی کند. کاشف سه سال و اندی در آنجا ماند و در سال ۱۳۲۶ق/۱۲۸۵ ش به ایران بازگشت. پس از مراجعت به وطن در سال ۱۳۲۶ق/۱۲۸۵ ش با فرمانی از جانب مجلس شورای ملی، مأمور تأسیس شهرداری به سبک جدید شد. در آغاز، وی جزوهای به نام «کتابچه قانون بلدیه» تنظیم مینماید و در آن وظایف شهرداری و مأموران آن را به تفصیل بیان میکند.
از دیگر خدمات او در شهرداری، نامگذاری خیابانها و کوچههای تهران، شمارهگذاری منازل، روشنایی خیابانها با چراغ برق، ترتیب رسانیدن آب آشامیدنی به خانهها با گاری بشکهدار، اداره پلیس، سرویس درشکه اسبی کرایه برای استفاده عموم، برنامه رفتگری و نظافت معابر، آبپاشی خیابان ها و برخی کارهای دیگر است. او پس از یک سال و اندی به دلیل مشکلات و کارشکنیهای بسیار، از این شغل استعفا داد و در پی آن، عهدهدار امور محاکمات وزارت خارجه شد.
پس از مشروطه
وی در سمت کنسول ژنرال برای بار دوم عازم هند شد، ولی پس از بازگشت مجدد تصدی امور محاکمات وزارت خارجه را برعهده گرفت. در این دوره، کاشف به مخالفت علنی با رژیم استبدادی محمدعلی شاه پرداخت، ولی پیش از به توپ بسته شدن مجلس، از طریق رشت عازم سفر مکه و ادای مناسک حج شد. پس از مراجعت به ایران، به همراه خانواده خود به آلمان سفر میکند و در اوایل پاییز ۱۹۱۲م به برلن میرسد. اقامت او در آن دیار چندان طولانی نبود و خیلی زود به وطن برگشت. با روی کار آمدن احمد شاه، کاشف در کنار محمدولی خان سپهسالار تنکابنی به فعالیت سیاسی پرداخت. در کابینه دوم سپهسالار که پس از جریان مهاجرت شکل گرفت، به عنوان معاون نخست وزیر که تا آن زمان در ایران شغلی بیسابقه بود به مجلس معرفی و به کار مشغول شد. این کابینه مقارن با جنگ جهانی اول در ۱۳۳۵ق /۱۲۹۵ ش تشکیل شد، ولی کاری از پیش نبرد و احمدشاه ایران را ترک کرد و رضاخان زمام امور را به دست گرفت. کاشفالسطنه که از زمان مظفرالدین شاه امتیاز چای به او واگذار شده بود، از طرف وزارت عامه به ریاست سازمان چای تعیین شد و با آنکه با کارشکنیهای بسیاری روبرو بود، کشت و تولید چای را در شهرهای گیلان و به ويژه لاهيجان توسعه داد. وی صنعت چای را علاوه بر هند، در چین و ژاپن مورد بررسی قرار داد و با استخدام متخصصان چینی و آوردن بذر جدید و ماشینآلات کشاورزی از آن کشور رشد و تحول دیگری را در این صنعت به وجود آورد. علاوه بر چای، وی نوعی تخم ابریشم و بذر برنج را نیز وارد کرد که با آب و هوای ایران سازگارتر و محصول بیشتری میداد.
پایان زندگی و شایعات
کاشفالسطنه با وسایل و ماشینآلات چای و همراهان از بمبئی با کشتی به مقصد بوشهر حرکت کرد و در آخرین روزهای اسفند ۱۳۰۷ش به ایران رسید. گقته شد خودروی حامل او به دره سقوط کرد و کشته شد.
درمورد مرگ او گفته میشود او اتومبیلی از کمپانی زیگلر با راننده عرب و اتومبیل دیگری برای همراهان اجاره کرد و ساعت ۱۱ صبح از بوشهر به سمت شیراز به راه افتادند. در اتومبیل اول کاشفالسلطنه در صندلی جلو، و پرتیوا - مأمور انگلیسی – و یک ژاندارم پشت سر راننده نشستند، در اتومبیل دوم چهار نفر متخصص چینی سوار شدند، هشت صندوق لوازم شخصی کاشفالسلطنه نیز در آن بود. در گردنه ملو که بین دالکی و کنارتخته بود، اتومبیل به دره پرت شد. کاشف و ژاندارم در همان لحظه کشته شدند اما راننده و پرتیوا با زخم مختصر در شیراز معالجه سرپایی شدند و به اتفاق رئیسی کمپانی زیگلر از آنجا رفتند. بعد از آن اثری از این راننده که شاهد معتبری در این حادثه بود، یافت نشد.
ابهامات در مورد کشته شدن کاشفالسلطنه و شایعات اینکه نفر عقب او، پرتیوا، با گلوله او را کشته است و بعد اتومبیل را پرت کردهاند، به قوت خود باقی است. از قول برخی شاهدان عینی گقته شده به هنگام دفن جنازه وی، اثر یک گلوله را در شقیقه او دیدهاند.
بنا بر وصيتش او را بر تپههای چای در لاهيجان به خاک سپردند که در همان مکان آرامگاهی به پا شد که اکنون موزه چای است.
منابع
۱- کاشفالسلطنه، حاجی محمد میرزا، رساله دستورالعمل زراعت چاپ، چاپ دوم، رشت، مطبعه عروه الوثقی، ۱۳۲۶ ش
۲ـ حاجی میرزا کاشف السلطنه، ثریا کاظمی ( نوه کاشف السطنه)، نشریه سایه ۱۳۷۲ش
۳- کتاب گیلان، اصلاح عربانی، جلد دوم، چاپ ۱۳۶۱ ۴ـ فرهنگ فارسی، ج ۶ چاپ چهارم، انتشارات امیر کبیر، تهران ۱۳۶۰
برگرفته از
«http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D9%81%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D9%87»

مدتهاست سکوت یشه کردم
تا لحظه های دور دلم درد بی تابی را نشناسد
مدتهاست از همه چیز گریخته ام
به امید یک راه نجات
یک نفس برا رهایی
یک فریاد برای تمام لحظه ها
چقدر سخت است
زمانی که دلت را به یک لحظه
به یک اتفاق دل خوش کنی
و تمام ثانیه ها را تمام سختیها را
به امید رسیدن به آن لحظه به امیددلگرمی
خدای دل مدارا کنی
چقدر سخت است زمانی که چشمهایت تمام تلخیها را
میبیند و پنهان اشک میریزد
به امید آن لحظه چقدر سخت است
تمام آمال و آرزوهایت تنها یک تپش شود
ولی زمان رسیدن آن لحظه
آسمان بی مهر شود
دریا طوفانی و نا آرام،چشمها فریاد شود
دلها حسرت دوران
لحظه هایی که ثانیه ها همه برایش منتظر بودن
به یک چشم بر هم زدنی دروغ و بی دلیل شود
چقدر زجر آور است که دل دیگر نگرید
با تمام خستگیهایش
کاش میتوانستم بر نگاه دلم آرامش یابم
کاش میتوانستم چشمهایم را برای همیشه ببندم
و تنها در سیاهی بمانم.که خواندیم مشکی رنگ عشق..
دیگر قدرت ذهن یاری نمیکند.دیگر چشمها فریاد نخواهند زد
دیگر دل دنبال هدف نخواهد رفت
دیگر بارانی شیشه پنجره را نمناک نخواهد کرد
دیگر غروب انتظار نخواهد بود
دیگر هیچ پرسشی برای پاسخ نخواهد ماند
دیگر هیچ ندایی حسرت فریاد نخواهد شد
دیگر هیچ بی صدایی صدا نخواهد شد
دکتر محمد رضا حکيم زاده
حيکم زاده متولد شهر زيباي لاهيجان بود، تحصيلات ابتدايي را در لاهيجان ، متوسطه را در رشت و تحصيلات عالي را در تهران گذرانيد ، و آنگاه وارد خدماتي دولتي گرديد ، نخست به مشهد اعزام شد. عشق او به انجام کارهاي خيرخواهانه و نوع دوستانه که تا زمان تحصيل به صورت ذاتي و عاطفي در وجودش نهفته بود ، از اين زمان که مصدر امور دولتي قرار گرفته بود ، به عينيت و واقعيت در آمد.
حکيم زاده در مشهد ضمن انجام امور روزانه ، آسايشگاه جذاميان را که وضعيت بسيار نامطلوبي داشت بهبود بخشيد و بصورت آسايشگاهي نوين در آورد.
مردم شهر مشهد وبويژه بيماران جذامي از او خاطرات خوب زياد را در سينه دارند.
دکتر حکيم زاده آنگاه به مديريت کل بهداري استان گيلان منصوب شد از همان اوان ورود، تاسيس درمانگاههاي متعدد در گوشه و کنار گيلان در صدر برنامه هاي اداري وي قرار گرفت. و توانست در روستاههاي بزرگي چون پيربازار ، خشکبيجار ، ضيابر ، ماسوله و ماکلوان درمانگاه تاسيس کند.
اينک زماني فراسيده بود که دکتر علاوه بر انجام امور روزانه اداري، به امري فوق العاده و انساندوستانه دست بزند.فکر تاسيس يک آسايشگاه معلولين در ذهن وي قوت گرفت و آن را به چند تن از دوستان و آشنايان نزديک خود که احساس مي کرد چون او مي انديشند در ميان گذاشت.
مرحوم حسين استقامت يکي از آنان بود، پس مقدار زيادي از املاک خود را با طيب خاطر بصورت بلا عوض در اختيار وي قرار داد و اين آسايشگاه با همت دکتر حکيم زاده و کمک خيرين تاسيس شد.
دکتر حکيم زاده مدتي بعد به بيمارستان فيروز آبادي تهران منصوب گرديد . در تهران نيز همچنان بيتاب و بيقرار بود و براي اجراي يک امر خير ديگر سر از پا نمي شناخت . قصه از نوع تکرار شد. از طرف خانواده اميني قطعه زمين بزرگي درکهريزک به ايشان سپرده شد تا آسايشگاهي در آن ساخته شود. باز افراد خير و همت مردان خير انديش رفيق راه او شد. دومين آسايشگاه معلولين ايران در کهريزک تهران ساخته شد و در اختيار محرومان قرار گرفت.
آنگاه به اصفهان رفت . باز بيقراري براو غلبه کرد و باز قصه ديرين را از سر گرفت و آسايشگاه اصفهان را بر پا داشت.
دکتر حکيم زاده پيش از همه در شهر خود لاهيجان نيز منشاء يک امر خير بياد ماندي شده بود پرورشگاه کنوني اين شهر مرهون زحمات اوست .
دکتر حکيم زاده بعد از سال ها تلاش مردمي عاقبت به بيماري قلبي سختي دچار شد که مداواي آن حتي در اروپا وآمريکا نيز موثر نيفتاد در نتيجه به ايران برگشت و در سال 1362 در تهران درگذشت. به پاس تقدير و حق شناسي از اين انسان بزرگ، او را در همان آسايشگاه معلولين کهريزک که خود باني و موسس آن بود به خاک سپردند.

دکتر محمد علی مجتهدی
رییس دبیرستان البرز و بنیاد گذار ئانشگاه صنعتی شریف
در اول مهرماه 1287 خورشيدي، در لاهيجان و در خانوادة دكتر مجتهدي ـ كه خانواده اي خوشنام بود پسري چشم به جهان كشود او را محمد علي نام گذاردند. محمد علي تحصيلات دورة ابتدايي را در زادگاه خود، و دورة متوسطه را در تهران به پايان برد. وي در سال 1310 خورشيدي در مسابقة اعزام دانشجو به خارج شركت كرد و پس از موفقيت در مسابقه ، همراه اولين گروهاي دانش آموزان اعزامي، راهي فرانسه شد.
در سال 1317 خورشيدي، سرانجام محمدعلي مجتهدي پس از هفت سال تحصيلات عاليه در فرانسه، موفق به كسب درجة دكترا در رشتة رياضي از دانشگاه پرآوازة «سوربن» در شهر پاريس شد. رسالة دكتراي او با عنوان «حل برخي مسائل مكانيك مايعات» موفق به كسب درجة «شايان افتخار» گرديد.
دكتر محمد علي مجتهدي، پس از بازگشت به ايران، در شهريور ماه سال 1317، به سمت دانشيار در دانشكده علوم و دانشسراي عالي دانشگاه تهران، به تدريس رياضيات پرداخت.
سپس بعد از گذراندن دورة خدمت نظام وظيفه، از آغاز مهرماه 1320 خورشيدي به دانشكده فني دانشگاه تهران منتقل شد. استاد دكتر محمد علي مجتهدي در سال 1350، با سمت استادي دانشگاه،بازنشسته شد.
دكتر محمد علي مجتهدي همة توان خود را صرف مديريت دبيرستان البرز كرد و در حقيقت شغل اصلي او، رياست دبيرستان البرز بود. از ديگر خدمات مهم او، راه اندازي دانشگاه عظيمي است كه امرزوز به نام دانشگاه صنعتي شريف خوانده مي شود.

ديگر مشاغلي را كه دكتر محمد علي مجتهدي در دوران سي و پنج سال خدمت راستين به اين آب و خاك به عهده داشت، عبارتند از:
ـ رياست دبيرستان البرز، از 1مرداد ماه 11323 تا 1مرداد ماه 1358.
ـ عضويت رسمي شوراي عالي فرهنگ، در سال 1324.
ـ مديريت كل آموزشي وزارت فرهنگ، در سال 1325.
ـ رياست دانشگاه شيراز، در سال 1340.
ـ رياست دانشكده پلي تكنيك تهران، از سال 1341 تا 1344.
ـ رياست دانشگاه صنعتي شريف، از سال 1344 تا 1346.
ـ رياست دانشگاه ملي، از سال 1346 تا سال 1347.
كتابهاي دانشگاهي:
ـ جبر و آناليز، محمد علي مجتهدي ـ تهران: دانشگاه تهران، سال 1327، در 612ص.
ـ مكانيك اجسام جامد و سيال، محمد علي مجتهدي ـ تهران: دانشگاه تهران، 1349.
ـ حسابل جامع و فاضل، محمد علي مجتهدي ـ تهران: دانشگاه تهران، 1322.
ـ آناليز در 354 صفحه.
ـ آناليز عالي، در 230 صفحه.
نشانهاي علمي:
ـ نشان درجة يك فرهنگ، از سوي وزارت فرهنگ.
ـ نشان Le Grand de Commandeur des Palmes Academic، از سوي وزارت فرهنگ كشور فرانسه.
شعار دكتر مجتهدي كار بود و كار؛ از نظر او مدرسه و درس تعطيل بردار نيست، بايد درس خواند. معلم و شاگرد و كارمند، حتي خود جناب دكتر كه گويا محكوم به كار آفريده شده است، بايد سروقت آمادة كار و خدمت باشند.
دكتر مجتهدي معتقد بود جواناني كه از دبيرستان البرز فارغ التحصيل مي شوند غير از ملكات فاضلة اخلاقي و غرور ملي، و ايمان كامل كه سيرت و طبيعت هر ايراني پاك سرشت است، بايد به دو خصيصة روحاني اتكا به نفس و نظم و انضباط آراسته باشند و عقيده داشت هرگاه به اين هدف عالي رسيده باشيم به خود مي باليم.
موفقيت استاد مجتهدي در ادارة دبيرستان البرز و تحول فرزندان لايق و فاضل به جامعة ايران به دلايل زير بود:
1ـ انتخاب تيم كاردان، صميمي، دلسوز و همراه (اين تيم از ابتدا تا آخر با خلوص نيّت همراه استاد مجتهدي بود.)
2ـ اجراي دقيق مقررات.
3ـ عدم تبعيض.
4ـ توجه به وضع زندگي كارمندان و كاركنان.
5ـ تشويق دانش آموزان ساعي و برجسته و تقدير از دبيران زحمتكش.
استاد دكتر محمد علي مجتهدي، به دنبال هجرتي دراز مدت، سرانجام در ساعت 19 عصر روز سه شنبه دهم تير ماه 1376 خورشيدي، بدور از خاك ميهن در شهر نيس (فرانسه)، جهان را بدرود گفت. روز شانزدهم تيرماه، در ميان مشايعت جمعي از ايرانيان كه برخي از راههاي دور آمده بودند در كنار آرامگاه دختر جوانش، به امنت به خاك سپرده شد. دكتر مجتهدي وصيت كرده است كه در ايران زمين خاكسپاري شود تا ذره ذره استخوانهايش با ذره ذره خاك ميهن درهم آميزد. (وصيت مي كنم بعد از مرگم جسدم را به ايران ببريد و در لاهيجان دفن كنيد… .نگارنده : قابل ذکر هست بزودی بعد وفقه چند ساله با موافقت همسر ایشان و تلاش شاگردان دکتر کالبد ایشان به شهر زادگاهش لاهیجان منتقل خواهد شد .)
منبع : - خاطرات دکتر مجتهدی – نویسنده حبیب لاجوردی
- دبيرستان البرز و شبانه روزي آن- به كوشش مير اسدالله موسوي ماكويي
