تبليغاتX
دختر باران

 

"... لذت بردن چنان مداوم محکوم شده است که تو از ياد برده اي که اين يکي از بزرگترين دروغ ها است. مي گويي " به نظر مي رسد که هرگاه در درونم احساس خوشي و بهبود داشته ام، هميشه به دنبال آن موجي از سرزنشگري خود وجود داشته است...."

ولي طبيعت به تو لحظاتي از سرخوشي و لذت را مي دهد و نمي تواني در برابر آن مقاومت کني. تو در دو قايق نشسته اي: يکي از شرطي شدگي هاي تو تشکيل شده و ديگري قايق طبيعي تو است که با خودت آورده اي __ زندگي تو. نمي تواني کاملاٌ لذت را رها کني،

ولي يک کار مي تواني بکني __ و اين کاري است که همه مي کنند __ نيمه دل باش!

تعداد اندکي از مردم هستند که تمام شرطي شدگي هايشان را رها کرده اند و مسير طبيعي زندگيشان را دنبال مي کنند. آنان مردماني خوشحال هستند که مي رقصند و آواز مي خوانند و لذت مي برند. مردمان مذهبي آنان را محکوم مي کنند: "اين ها گناهکاراند، بخور و بنوش و خوش باش تمام مذهب آنان است. آنان رنج زياد خواهند برد."

مردمان اندکي هم هستند که اميال طبيعي خودشان را کاملاٌ رها کرده اند و درشرطي شدگي هاي اجتماعي خود جا افتاده اند. آنان هيچ خوشي احساس نمي کنند و ترانه ي زندگي شان گم شده است. آنان احساس مي کنند افليج هستند، نمي توانند برقصند. فقط يک کار مي توانند بکنند؛ تمام انرژي آنان که مي توانست در ابعاد زيادي تقسيم شود فقط در يک چيز متمرکز شده است: محکوم کردن کساني که که هنوز لذت مي برند.

اين مردم را قديس مي خوانند. تمام کار و بار آنان از صبح تا شام اين است که ديگران را محکوم کنند. آهسته آهسته محکوم کردن تنها لذت زندگي آنان مي شود. هرچه بيشتر محکوم کنند، خودشان را بيشتر مقدس، برتر،الهي و روحاني احساس مي کنند و ديگران مادي گرا مي شوند. آنان فقط يک تسلي دارند: که پس از مرگ در بهشت خواهند بود و از هرچيز که در اينجا محروم شده اند در آنجا لذت خواهند برد. و تمام مردم ديگر که در پي لذات هستند براي ابد در جهنم عذاب خواهند کشيد!

حتي آموزگاراني چون مسيح از اين مفاهيم حمايت کرده اند. لازاروس از مسيح پرسيد،

"مي گويي < ضعفا برکت يافته اند زيرا ملکوت الهي را به ارث خواهند برد>، ولي چگونه تو را باور کنم؟ ما در اينجا گرسنگي مي کشيم و تابستان داغي است و دو سه سال است که باران نباريده است. چاه ها خشک شده اند، حتي آب نيز به سختي تهيه مي شود."

انسان تنها حيوان احمق در دنيا است و کشيشان نقطه ي ضعف شما را يافته اند.

نقطه ضعف شما اين است که ذهن شما را مي توان با هر آشغالي پر کرد، چه آن را بخواهيد و چه نخواهيد. مردم پيوسته به ذهن هاي يکديگر آشغال مي ريزند __ مردم را نمي بينيد که در سکوت بنشينند..............

وقتي کسي را مي بيني که با نشاط است، او را تحسين کن، هديه اي به او بده __ فقط يک شاخه گل کافي است. شايد اينگونه بياموزي که شادماني را مي توان تحسين کرد. نيازي به محکوم کردنش نيست.

سورابي، مشکل تو بسيار ساده است، يک مشکل قراردادي است که توسط ديگران ايجاد شده. اين مشکل تو نيست، از وجود طبيعي خودت نيامده است. پس همين امروز، وقتي که نوبت آوازخواني و رقصيدن رسيد، به ياد داشته باش: اگر اين سرزنشگري خود وارد شد، بيرونش بينداز. و راه بيرون انداختنش اين است که بپري و بدوي و لذت ببري! آن را با مسرت خودت بکش.

اين احساس دارد مسرت تو را مي کشد. تو هرگونه حقي داري که آن را با مسرت خودت بکشي __ با شعف خودت. 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 15 فروردین1388 ساعت 8:19 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

نشانه هاي عاشق بودن چيست ؟

 

 سه تاست . اولي ,  اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست . دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد ,  نه لحظه بعد – نه فردا – نه ا ينده . و سوم ,  وجودت از ميان بر ميخيزد ,  ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده اي .

 

وقتي كسي احساس كرد عاشق است اين سه چيز براي او معيار سنجش قرار خواهد بود . ايد نظارت كند ببيند كه ايا اين سه چيز در او رخ ميدهد يا نه . اگر رخ نميدهد معني اش اين است كه اين نه عشق بلكه ميتواند چيزهاي بسيار ديگري باشد .  عشق پديده بزرگي است : ( منظور اينجا كلمه عشق است كه در معاني متفاوتي به كار ميرود نه عشق حقيقي كه آن سه معيار برايش ذكر شد) ميتواند اشكال متفاوتي داشته باشد و ميتواند شهوت باشد . ميتواند تمايل جنسي باشد . ميتواند احساس مالكيت باشد . ميتواند صرفا مشغله براي اينكه تنهايي شما را پر كند باشد چون حضور شخص ديگر باعث احساس امنيت شما ميشود .

 

عشق حقيقي يعني توقف فكر – وقتي با هم هستيد فكر را كنار بگذار در چنين حالتي است كه به هم نزديك خواهيد شد . روابط خودتان را تبديل به يك پديده مقدس كنيد . اگر چنين نباشد پس بدان كه اين عشق نيست ; امكان ندارد .

 

تكريم و ستايش دومين چيز است . در حضور معشوق و محبوب احساس ستايش كنيد . اگر نتواني تقدس را در وجود محبوبتان ببيني , پس اين تقدس را در هيچ كجا نخواهي ديد .چگونه خدا را در يك درخت ميتواني ببيني اگر هيچ رابطه اي بين تو و درخت نباشد . اگر بتواني خدا را در وجود معشوق حس كني  دير يا زود او را در همه جا حس خواهي كرد زيرا همين كه اين در براي اولين بار گشوده شود – همين كه نظري به خدا در هر شخصي بيندازي , ديگر قادر نخواهي بود كه اين نظر را فراموش كني .

  

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت 11:44 قبل از ظهر | لینک ثابت |

"... این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد __ و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند.

نمی توانند.جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک  گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی __ وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی. بیشتر مردم ترس را انتخاب کرده اند. آنان از روی ترس انواع خدایان، الهیات و مذاهب را خلق کرده اند؛ آنان به سبب ترس تحت سلطه ی انواع سیاستمداران احمق هستند؛ هزاران سال است که آنان به سبب ترس مورد بهره کشی قرار گرفته اند؛ تمام این بردگی روحانی آنان به سبب ترسشان بوده است. ولی باید دلیلی وجود داشته باشد که چرا آنان ترس را انتخاب کرده اند و آزادی را انتخاب نکرده اند. تعداد بسیار اندکی هستند که آزادی را انتخاب کرده اند.نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی.آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد __ تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین می کند، پوشاک تو را تامین می کند و برایت سرپناهی فراهم می سازد __ نیازی نیست که تو نگران این ها باشی. اگر او برده بخواهد، مجبور است که تمام این چیزها را فراهم کند.ترس نوعی امنیت است و در امان بودن __ کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است __ و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند.

ولی لحظه ای که ترس را انتخاب کنند، بسیاری چیزها را نیز از دست خواهند داد: نه تنها مسئولیت را __ خود روحشان را از کف می دهند. آنان دیگر خودشان نیستند. آنان تمامی امکان رشدکردن را ازدست می دهند __ آنان در دست های دیگری قرار دارند. اگر رشد تو برای آن دیگری منفعت داشته باشد، مجاز خواهد بود؛ ولی اگر رشد تو و هوشمندی تو سبب اختلال باشد، آنگاه ریشه هایت قطع خواهند شد.در ژاپن نوعی گیاه عجیب وجود دارد : گیاهی که سیصد سال یا چهارصد سال عمر می کند ولی فقط پنج یا شش اینچ قامت دارد. نسل های بسیاری از باغبانان، در طول قرن ها، از این گیاه مراقبت کرده اند. می توانی ببینی که آن گیاه چقدر مسن است: هرشاخه از آن نشانگر عمری طولانی است؛ ولی چرا فقط شش اینچ رشد کرده اند؟ می توانستند صد فوت رشد کنند، صدوپنجاه فوت رشد کنند، می توانستند چنان شاخ و برگی به هم بزنند که هزاران نفر زیر سایه آن درخت بنشینند __ و حالا به اندازه ای هستند که می توانی آن ها را در دستت بگیری. راهکار آن بسیار ساده است و برای انسان نیز بسیار نمادین. آنان فکر می کنند که این یک هنر است. من فکر می کنم که یک جنایت است. روشی که آن گیاهان را  کهنسال نگه می دارند،
و با این وجود بسیار کوتاه و کوتوله، این است که وقتی آن گیاه چهار یا پنج اینچ قد می کشد، آن را درون گلدانی سفالی قرار می دهند که ته ندارد. هرگاه ریشه ها رشد می کنند، آنان
ریشه ها را قطع می کنند__ و اگر ریشه ها نتوانند رشد کنند، درخت نمی تواند رشد کند.یک تعادل مشخص بین ریشه ها و تنه ی درخت وجود دارد: هرچه درخت بالاتر برود،
ریشه ها نیز عمیق تر به زمین فرو می روند. نمی توانی درختی داشته باشی که صد فوت ارتفاع داشته باشد و شش اینچ ریشه؛ سقوط خواهد کرد. آنان با قطع کردن ریشه ها به آن درخت اجازه ی رشد کردن نمی دهند. مردم از نقاط دوردست برای دیدن این درختان می آیند و آن خانواده ها در مورد آن ها لاف می زنند: "این درخت چهارصدسال عمر دارد." و چنین کهن هم به نظر می آید، ولی به نظر خیلی عجیب است که فقط شش اینچ ارتفاع دارد.همین نکته در مورد انسان نیز صدق می کند: لحظه ای که به دیگری اجازه بدهی مسئولیت تو را داشته باشد، شروع می کند به چیدن ریشه های تو __ زیرا که یک برده باید ضعیف باشد، باید در ذهن عقب مانده بماند؛ وگرنه خطرناک خواهد بود. اگر او قوی باشد و هوشمند ممکن است شورش کند. برای پرهیز از شورش، برای دوری کردن از هرگونه انقلاب، آن برده را باید در حداقل رشد نگه داشت و نه در حداکثر. پس به تو اجازه نخواهند داد تا به سمت بالا و فردیت خودت رشد کنی؛ مجاز نخواهی بود تا هوشمند بشوی.برای نمونه در هندوستان، یک چهارم از جامعه را نجس هاsudras  تشکیل می دهند. آنان قابل لمس نیستند، نمی توانی آنان را لمس کنی __ اگر تصادفاٌ لمسشان کنی باید بلافاصله غسل کنی و لباست را عوض کنی. این ها مردمانی کثیف هستند و انواع کارهای کثیف جامعه را انجام می دهند. آنان باید مورد احترام باشند __ زیرا یک جامعه می تواند بدون شاعران و نقاشان هنرمند و بدون آوازخوانان و بدون عرفا زندگی کند. داشتن این ها قشنگ است، ولی جامعه می تواند بدون آن ها زنده بماند. ولی جامعه نمی تواند بدون تمام کسانی که انواع کارهای سخت و کثیف را انجام می دهند زندگی کند: کسانی که دستشویی ها و خیابان ها را تمیز می کنند. آنان اجازه ندارند در داخل شهرها زندگی کنند. آنان فقیرترین فقرای دنیا هستند. آنان مجاز به تحصیل نیستند و نمی توانند به متون مذهبی گوش بدهند و ورودشان به معابد غیرممکن است.این ها روش های بریدن ریشه هاست، هیچ امکانی برای تغییر حرفه و پیشه وجود ندارد.

به نظر می رسد که دیوارهای زندان در اطرافشان وجود ندارد، ولی میله های ظریف زندان آنان را احاطه کرده است. در جامعه ی هندو حرکت وجود ندارد: یک شودرا، هرکاری بکند نمی تواند یک قدیس شود؛ هرچقدرهم که زاهد و بافضیلت باشد؛ و او هرمقدار هم که خالص باشد نمی تواند وارد طبقات بالاتر جامعه شود. و نمی تواند از حرفه ای که برای هزاران سال داشته، وارد حرفه ی دیگری شود. او مجبور است که همان شغل را که پدرانش برای هزاران سال داشته اند ادامه دهد.تو آزادی آنان را گرفته ای و مسئولیت را از آنان گرفته ای. آری، به آنان خوراک
و پوشاک داده می شود و کلبه های کوچکی در اختیار دارند __ و فقط همین.
آنان یک امنیت خاص دارند ولی معنویت خود را ازدست داده اند.جهان هستی همیشه در هر جنبه ای راه های جایگزین می دهد، زیرا جهان هستی مایل نیست که چیزی بر فرزندانش تحمیل شود. این تو هستی که باید انتخاب کنی.من با این شودراها صحبت کرده ام. اول این باورشان نمی شد که کسی از طبقه ی بالاتر بتواند وارد روستای دور از شهر آنان بشود؛ ولی وقتی که شروع کردم به دیدار از آنان، آهسته آهسته به آن عادت کردند که "این مرد به نظر عجیب می آید."و به آنان گفتم، "بردگی شما، ظلمی که به شما می شود به این دلیل است که شما به این
امنیت های جزیی چسبیده اید. وقتی که جامعه نمی تواند به شما فردیت و آزادی بدهد، این جامعه ی شما نیست. آن را ترک کنید! اعلام کنید که شما تعلقی به این جامعه ی زشت ندارید! چه کسی مانع شما است؟"و از انجام این کارهای کثیف دست بکشید. بگذارید که براهمین ها و طبقات بالا خودشان توالت های خودشان را تمیز کنند و آنوقت خواهند دانست که فقط نشستن و کتاب های مذهبی خواندن یک فضیلت نیست، خلوص نیست."طبقه ی براهمین هیچ کاری جز طفیلی بودن جامعه انجام نداده است، ولی این ها محترم ترین مردم هستند، زیرا تحصیل کرده هستند و متون مذهبی را بسیار خوب می دانند. فقط زاده شدن در یک خانواده ی براهمین کافی است، هیچ کیفیت دیگری مورد نیاز نیست: مردم پای آنان را لمس می کنند. فقط با زاده شدن در یک خانواده ی براهمین به تو این شایستگی را می دهد که توسط مردم پرستیده شوی! و این دست کم برای پنج هزار سال ادامه داشته است.با صحبت کردن با شودراها به این نتیجه رسیدم که آنان چنان به این امنیت های جزیی عادت کرده اند که راه جایگزین آزادی را ازیاد برده اند. هروقت کوشیدم آنان را متقاعد کنم، دیر یا زود این پرسش مطرح شد: "مسئولیت ها چه می شود؟ اگر ما آزاد باشیم، آنوقت مسئول خواهیم بود. هم اکنون ما مسئول هیچ چیز نیستیم. بااینکه در حقارت زندگی می کنیم، در امنیت هستیم." __ ولی آنان به حقارت خوگرفته اند و ایمن گشته اند.آناندمایتریا، جهان هستی به تو ترس می دهد و آزادی می دهد. نمی توانی هردو را باهم داشته باشی.آزادی در تو یک فردیت اصیل با چالش های بزرگ و مسئولیت های عظیم و مخاطرات خلق می کند. ولی زندگی بدون خطرات و مخاطرات زندگی نیست؛ آنوقت امن ترین مکان گور است: جایی که هیچ مرضی و خطری وجود ندارد __ نه هپاتیت و نه ایدز و نه جرم و نه تجاوز... __ هیچ چیز در آنجا رخ نمی دهد! تو کاملاٌ امن هستی.... ولی آیا مایلی گور را انتخاب کنی؟ آنان که ترس را انتخاب کرده اند یک گور روانی را برگزیده اند.تلاش من در اینجا این است که شما را از انواع گورهایتان بیرون بیاورم. مسیح فقط یک نفر را از گورش بیرون کشید و او لازاروس بود. من سعی می کنم هزاران نفر را از گورهای بزرگتری بیرون بیاورم __ گورهایی که روانی هستند _و به آنان این فرصت را بدهم تا آزاد و مسئول باشند؛ تا مخاطره کنند و ماجراجویی را بپذیرند. کوهنوردی خطرناک هست، ولی تا زمانی که خطر را نپذیری، هرگز به قله های وجودت دست پیدا نخواهی کرد.آزادی تو را به والاترین قله ی اشراق هدایت می کند.

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 29 آذر1387 ساعت 11:16 قبل از ظهر | لینک ثابت |

اين يك بينش عميق روانشناسي است : اگر فردي به شما ناسزا بگويد , موقعي به او عكس العمل نشان خواهيد داد كه نا خود اگاه احساس كنيد راست ميگويد . اگر حس كنيد كه مطلقا اشتباه مي كند , آن وقت ميتوانيد به او بخنديد . اگر كسي نزد شما بيايد و به شما بگويد كه از لحاظ جنسي ناتوان هستيد ناراحت ميشويد , اما فقط موقعي كه اين ناتواني را در خود احساس كنيد , و گر نه چنين چيزي رخ نميدهد . فقط اگر نكته بيان شده به يك جاي مخفي در وجودتان زخم بزند ان وقت است كه عكس العمل با ان همراه خواهد بود . بنابراين  همه ان نكته بيان شده را سبك و سنگين كنيد و اگر حق با اوست متشكر باشيد .

 

روانشناسي نوين ميگويد كه ذهن انسان به دو قسمت تقسيم شده : بخش كوچكي كه اگاهي است و بخش بزرگي كه نا اگاهي است . من نسبت به بخش ناخوداگاه خود وقوف ندارم , اما هر كسي كه با من در تماس قرار ميگيرد شروع به شناختن ان ميكند , زيرا اين بخش نا آگاه از طريق رفتار , كردار , و بيان من خود را نشان ميدهد . ضمير ناخوداگاه توسط هر ان چيزي كه من انجام ميدهم خود را ابراز ميكند .

 

اين خود تبديل به يك مشكل ميشود , مشكلي عميق . شما از طرز فكر , خواستهاي عميق , و محدوديت هاي عميق خود اگاه نيستيد , اما بقيه از ان با خبر ميشوند . در نتيجه بياموزيد كه در مورد اتفاقات , بر خورد تحليلي داشته باشيد . اگر كسي از دست شما عصباني شد , وضعيت را تحليل كنيد ; شايد حق با او باشد . ان وقت شما از بخشي از ضمير ناخود آگاهتان مطلع ميشويد , بخشي كه از ان اطلاع نداشتيد . چه بسا ممكن است تا حدي حق با او باشد و يا نه – اين راه سوم است . اگر تا حدي حق با او بود , شما هم از او ممنون باشيد و از قسمت اشتباهش ناراحت نشويد . اگر كاملا بر خطا بود , پس اظهارات او ربطي به شما پيدا نميكند . اين مشكل خود اوست

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 17 آبان1387 ساعت 12:47 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

".... در زندگي نيز، هرگز به افراط و تفريط کشيده نشو. هميشه وسط را انتخاب کن: متوسط طلايي. در افراط و تفريط، حقيقت هميشه نيمه-حقيقت است؛ فقط در وسط است که کامل است و تمام است. ولي اکنون مشکلي نيست. تو فکر مي کني که زندگي تو از آن پس يک تلاش و مبارزه ي سخت بوده است. ما زندگيمان را خودمان مي سازيم. ما خالق زندگي خودمان هستيم __ تمامش بستگي به خودت دارد. اگر تلاش کني که به چيزي در دوردست ها برسي؛ اگر بکوشي به چيزي غيرطبيعي دست پيدا کني، آنوقت زندگي يک تلاش سربالا مي شود. ولي اگر سعي نکني به چيزي غيرطبيعي دست پيدا کني، آنوقت زندگي راحت مي شود، آنوقت همراه با جريان زندگي به سمت پايين جاري مي شوي.

لائوتزو آن را راه جريان آب خوانده است و من فکر مي کنم که براي هرکس که

مي خواهد يک زندگي آسوده، آرام و شاد را زندگي کند، اين مفهومي مناسب است.

هرگز برخلاف جريان حرکت نکن __ نمي تواني پيروز شوي. طبيعت خيلي بزرگ است؛

تو خيلي کوچک هستي. فقط خسته خواهي شد __ و هرچه خسته تر بشوي، زندگي بيشتر

به نظر تاريک و غمگين و بي معني مي شود.... فقط بگذار رودخانه تو را هرکجا که مي رود باخود ببرد.

انساني که هدفي براي دستيابي داشته باشد محکوم است که در نگراني و تشويش زندگي کند. رويکرد من اين است که خود رودخانه ي زندگي به سمت اقيانوس حرکت مي کند؛ تو فقط با آن شناور باش. هرکجا تو را برد، همانجا وطن تو است. و زماني که همراه رودخانه شناور هستي، مي تواني از خورشيد و درختان و ساحل لذت ببري؛ و از پرندگان و آوازهايشان و از ستارگان شب واز ماه. تمامي جهان هستي __ همه چيز در دسترس تو است زيرا تمام انرژي تو باز است و درگير نيست و آزاد است.

راماپريم، فقط همراه جريان آب راهي باش. آسوده باش و بگذار زندگي هرکجا مي رود تو را ببرد. نگران نباش که حتماٌ بايد به هدفي خاص دست پيدا کني، زندگي هدفي خاص ندارد. فقط به رقصيدن با رودخانه ادامه بده و با آن آواز بخوان تو يک ميدان مبارزه ساخته اي و با رودخانه مي جنگي و آنوقت دچار دردسر خواهي شد. هرگز پيروز نخواهي شد و هرگز قادر نخواهي بود تا لحظه اي لذت ببري، زيرا هر ذره از انرژي تو بايد صرف جنگيدن شود.

با زندگي نجنگ.

ولي تمامي مذاهب به شما آموخته اند که با زندگي بجنگيد و ضد-زندگي باشد. و آنان يک بشريت فقير خلق کرده اند که خنديدن را ازياد برده است و رقصيدن را فراموش کرده و آوازخواني را ازياد برده: بشريتي که فقط يک چيز را مي شناسد: جنگيدن را.

از جنگيدن دست بردار. هر رودخانه اي به اقيانوس مي ريزد__ و بدون نقشه و بدون کتاب راهنما و بدون هيچ مرشد. اين در طبيعت خود رودخانه است که جاري شود و چون سربالا نمي رود، مبارزه اي وجود ندارد. رودخانه سرازير مي رود، پس هرکجا زمين پست تري

مي يابد، در آن جهت حرکت مي کند __ و اقيانوس در پايين ترين سطح قرار دارد، پس هيچ رودخانه اي نمي تواند اقيانوس را ازدست بدهد. اقيانوس هدف شما است؛ اقيانوس خداوند است.

اگر به خودت اجازه بدهي که توسط رودخانه هدايت شوي، بدون جنگيدن، به خداوند خواهي رسيد __ هيچ چيز نمي تواند مانع تو باشد. اگر احساس مي کني که زندگي يک مبارزه شده است، هيچکس جز خودت مسئول نيست. و اين در اختيار تو است که در يک لحظه جهت را تغيير بدهي... و شکست خوردن از زندگي يک شکست نيست؛ زندگي ما است:

شکست خوردن از زندگي، پيروزي ما است.

لحظه اي که شروع کني به درک اين جمله ي عجيب __ که شکست خوردن از زندگي، پيروزي ما است __ راز تمام موفيت ها و برکات را دريافته اي.

گزيده اي از کتاب "روح عصيانگر" سخنان اوشو در فوريه 1987

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 27 مرداد1387 ساعت 6:0 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

چشم بسته بپر !

 

اگر هنوز كنترل ميكنيد , بدانيد كه هر كنترلي مانع پيشرفت است . بدون كنترل باش . به امان خدا رهايش كن تا خدا شما را در پناه خود بگيرد . تا شما امرتان را به خدا واگذار و رها نكنيد او شما را كنترل نخواهد كرد . اگر كنترل دست خودتان باشد او دور مي ايستد . وقتي عنان همه چيز را رها كرديد او فورا كنترل شما را به دست ميگيرد . خدا يار كساني است كه عاجز و ناتوانند , و مثل بچه ها بي دست و پا هستند . آن وقت است كه خدا تبديل به مادر ميشود . پس عاجز و ناتوان باش , بدون هيچ كنترلي , بدون هيچ كنترل كننده اي . و ان وقت متعجب خواهي شد : خدا همه چيز را در دست خود خواهد گرفت . ان وقت زندگي با شكوه ميشود . آن وقت هر لحظه شور و نشاطي دارد كه شخص حتي خيال ان را نميتوانست بكند , چون قال تصور نيست . اما اين اتفاق موقعي مي افتد كه شما از ميانه برخيزيد . وقتي , شما از ميانه ناپديد ميشويد كه كنترل شما از ميانه برخيزد

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 4:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خنده والاترين كيفيت روحاني

 

" باگوان عزيز: خنديدن با شما تجربه اي بس زيبا، پاك و رهاكننده اي است. ظرف چند ثانيه تمامي سنگيني ها و افكار را مي زدايد.مي خواهم با شما اين طريق را، درحال رقص، خندان و خندان طي كنم. آن چيست كه  در شما مي خندد؟ در ما چه چيزي مي خندد و مايل است كه بخندد؟ تفاوت بين خنده ي يك  بودا و خنده ي يك مريد در چيست؟"

 

اين تنها جايي است كه تفاوتي وجود ندارد. براي همين است كه خنده والاترين پديده ي روحاني است: كيفيت خنده ي مرشد و مريد دقيقاً يكي است، همان ارزش را دارد. ابداً تفاوتي وجود ندارد.در هرچيز ديگر تفاوت وجود دارد: مريد، مريد است، درحال آموختن است و در تاريكي دست و پا مي زند. مرشد پر از نور است، تمام دست و پا زدن ها متوقف شده است، بنابراين هر عمل اين دو باهم تفاوت خواهد داشت. ولي چه در تاريكي باشي و چه در نور تمام، خنده مي تواند به تو بپيوندد.

تاريكي نمي تواند خنده را منحرف كند، نمي تواند آن را آلوده سازد و نه نور مي تواندآن را غني تر سازد.

به نظر من، خنده والاترين كيفيت روحاني است، جايي كه جاهل و عارف با هم ديدار مي كنند.و اگر يك سنتa tradition  بسيار جدي باشد، و مريد و مرشد هرگز نخندند، اين به آن معني است كه در آن سنت، هيچ امكان ديدار وجود ندارد، يك خط جدايي وجود دارد. يكي از پيشكش هاي من به مذهب، يك احساس شوخ طبيعي است كه در هيچ مذهب ديگري وجود ندارد. و يكي از اظهارات اساسي در مورد آن اين است كه مي گويم خنده والاترين كيفيت روحاني است.

دنيايي بس عجيب است. همين چند ورز پيش، دادگاهي در آلمان به نوعي به نفع من و عليه دولت راي داده است، ولي به نوعي ديگر آن قاضي نمي توانسته رويكرد مرا به زندگي درك كند. دولت سعي داشت ثابت كند كه من انساني مذهبي نيستم، زيرا خود من گفته ام كه مذهب مرده است، خودم گفته ام كه من مردي جدي نيستم!

و قاضي گفته، "آن گفته ها در يك كنفرانس خبري اظهار شده، نمي تواند جدي گرفته شود! و ما آن فضايي را كه او اين جملات را در آن گفته نمي دانيم. بايد از كتاب هاي نوشته شده اش جملاتي را بياوريد. من او را انساني مذهبي مي دانم و آموزش هاي او را يك مذهب مي دانم. وهرچه او مي گويد، هركاري كه مي كند، كاري جدي است." باوجودي كه ما دعوا را برديم، نه آن قاضي توانست بفهمد و نه دولت. من جداً غيرجدي هستم، ولي اين وراي ادراك دادگاه ها است. من يك مذهبي غيرمذهبي هستم، ولي دادگاه ها قرار نيست كوآن هاkoans  را درك كنند. دولت فكر مي كرد كه با اشاره به اين نكته كه من گفته ام مردي جدي نيستم، همين كافي است و ثابت مي كند كه من انساني غيرمذهبي هستم، زيرا تمام انسان هاي مذهبي، جدي هستند.

نيمي از اين درست است: تاكنون تمام مردم مذهبي غيرجدي بوده اند. و به سبب همين جدي بودن آنان است كه بشريت دچار تحول نشده است. اگر تمام انسان هاي مذهبي، به عوض اينكه فقط در مورد باورها حرف بزنند و چيزهايي را به بحث بكشانند كه قابل اثبات نيست، فقط مي خنديدند.... اگر گوتام بودا و كنفوسيوس و لائوتزو و موسي و زرتشت و مسيح و محمد همگي مي توانستند گردهم آيند و بخندند، معرفت انساني جهشي كوانتومي مي كرد. جدي بودن آنان بر قلب بشريت سنگيني مي كند.خنده در مردم توليد گناه مي كند: وقتي كه مي خندي، احساس مي كني خطايي مرتكب شده اي. خنده در سالن سينما خوب است، ولي نه در كليسا.

در كليسا، تو تقريباً وارد قبرستاني مي شوي كه مسيح بيچاره هنوز روي صليب آويزان است. بيست قرن... مي توانيد اينك او را پايين بياوريد. يهوديان او را فقط براي شش ساعت به صليب كشيدند، و مسيحيان بيست قرن است كه او را به صليب بسته اند. و با ديدن آن مردبيچاره بر روي صليب، خنديدن كاري دشوار است!

تمام مذاهب خنديدن را دشوار كرده اند. حس شوخ طبيعي توسط هيچ مذهبي به عنوان يك كيفيت مذهبي تشخيص داده نشده است. من خنده را برترين كيفيت روحاني اعلام مي كند. و اگر ما بتوانيم در هر سال، براي يك ساعت، تاريخي مشخص و زماني مشخص را تعيين كنيم كه در آن، تمام دنيا بخندد، فكر مي كنم كمك كند تا تاريكي، خشونت و حماقت ها ازبين بروند __ زيرا خنده تنها ويژگي انساني است كه هيچ حيوان ديگري آن را ندارد.

هيچ حيواني قادر به خنديدن نيست، و هرگاه اين مذاهب فردي را يك قديس سازند، او همچون يك حيوان مي شود، خنده را ازدست مي دهد. او از نردبان تكامل سقوط مي كند و به بالاتر صعود نمي كند. خنده يك زيبايي چندين بعدي دارد. مي تواند تو را آسوده سازد، مي تواند ناگهان به تو احساس سبكي بدهد، مي تواند بار دنيا را از تو بگيرد، ولي تجربه اي زيباست. مي تواند همه چيز را در زندگيت عوض كند. همان لمس كردن خنده مي تواند زندگيت را چيزي با ارزش براي زندگي كردن سازد، چيزي كه براي آن شاكر باشي. بنابراين ، تاجايي كه به خنده مربوط مي شود، مريد و مرشد فقط در آن نقطه با هم ديدارمي كنند. براي همين است كه چنين تازه كننده و جوان كننده است.

                                                                                               www.ods.ir  

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 9:41 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

            دانه های سرخ انار

ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی ان یک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم. به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجاها رفته و چه کار می کند. فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟

هر وقت برگهایش می ریزد،توی دلم می گویم: « دیگر تمام شد، مرد» اما هر سال خدایا تو دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دست هایش می گذاری.

شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گل های قرمز قرمز. ذوق می کنم و می گویم : «خدایا تو معرکه ای

گلهای قرمز که انار می شود، من همینطور می مانم که آخر چطوری؟خدایا ! تو آخر چطوری از هیچ چیز همه چیز درست می کنی.

کنار باغچه می نشینم ، یک مشت خاک برمی دارم و می گویم:« آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه ی قشنگش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ ، این همه بو ، این همه طعم

خدایا به یادت می افتم ، حتی با دیدن دانه های سرخ انار

 

برگرفته از نامه های خط خطی

عرفان نظر آهاری

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 9:13 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

وابستگي

آن دم كه كسي را وابسته شدي جز تيره روزي نصيبي نخواهدت بود.از همان آغازين لحظه وابستگي حس تيره روزي و ادبار ،روحت را آزرده مي كند چرا كه وابسته بودن يعني تن به بردگي سپردن. زيرا آن كس كه وابسته اش مي شوي بر تو غالب مي آيد و كسي خواستار آن نيست تا كسي بر او غالب شود. و در وابستگي عشق توان شكفتنش از دست مي رود. عشق را گل شكوفا گشته رهائي معنا كرده اند كه براي شكفتنش محتاج مكان است. و آن ديگري نبايد در راه به گل نشستنش مانع شود كه بسي حساس است و لطيف.

و اين همان جدال ابدي است كه همواره ميان آن به اصطلاح عشاق رخ مي دهد.آنان خصم ديرين يكديگرند و پيوسته در پيكار . زنان و شوهرانشان را بنگريد ،به راستي آنان به چه كارند؟عشق ورزيشان تنگياب است و نادر و بگو مگو هايشان اينك قاعده زندگي گشته است.

كمال نايافتگان عاشق ويرانه كردن رهائي هر يك را آرزومندند و او را در غل و زنجير مي كند و بندي به گردنش استوار كرده و به گرد او محبسي فراز مي كند.

كمال يافتگان عاشق براي آزادي آن ديگري دست همت پيش آورده و هر مانعي را از پيش پا بر مي دارد و نابود مي كند و چه فرخنده لحظه اي است آن دم كه عشق با رهائي همدم و همراه شود .چه را كه رهايي عشقي گرانپايه و پر بهاتر است.پس اگر عشقي يافت شد كه در پي نابودي رهائي بر آمده باشد،فاقد ارزش است.عشق را  ميتوان رها كرد و رهائي را بايد پسا دست نهاد و نگاه داشت و بي رهائي هرگز طعم شادمانگي نخواهد چشيد و امكاني براي شاد بدن متصور نتوان بود.

همه جد وجهد من در اينجا نيز آن است تا تورا از وابستگي برهانم . در اينجايم تا رهائيت دهم.نمي خواهمت لنگان در پي ام روانه گردي و خواهان آنم تا خويشتن خويش را بيابي و روزي كه چنين شود به راستي مي تواني بر من عاشق شوي و پيش از آن هرگز.من شمايان را عاشقم و چاره اي  جز عشق ندارم. مسئله اين نيست كه آيا مي توانم بر شما عاشق شوم يا نه من بي هيچ چون و چرائي شما را عشق مي ورزم

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 7:45 قبل از ظهر | لینک ثابت |

اوشو

در باز

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».

    پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

    نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت!

    و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
    وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته. من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛ هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

    پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».


این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است! خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:

 "من که هستم...!؟"

www.ods.ir

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 5:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |

زندگی فی نفسه مانند یك بوم نقاشی سفید است.

هرچه بر روی آن بكشی؛ همان می شود. می توانی رنج ومحنت را بر روی آن نقاشی كنی؛ از طرف دیگر می توانی نقش شادی و خوشبختی بر آن بیفكنی.

شكوه و عظمت وجود انسانی تو در این آزادی خلاصه می شود.

تو می توانی طوری از این آزادی استفاده كنی كه زندگی ات به جهنم تبدیل شود و یا طوری كه زندگی ات آكنده از زیبایی؛ نیكی؛ شادی و صفات بهشتی گردد. این به تو بستگی دارد.

دلیل اینكه در دنیا این همه رنج و عذاب وجود دارد این است كه آدمها نادان هستند و نمی دانند بر روی این بوم چه نقاشی كنند.

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 13 اردیبهشت1387 ساعت 6:58 بعد از ظهر | لینک ثابت |

من هرگز نديده ام که انسان غمگين به بارگاه خدا وارد شود.

يگانه راه به سوي پروردگار ، راه رقصيدن است . پس بياموز برقصي ، آواز بخواني ، زندگي را جشن بگيري و شاد باشي تا خدا را در همه جا بيابي . اگر چنين کني هر عمل تو الهي مي شود . عادي ، خارق العاده مي شود و خاکي و مادي ، مقدس و معنوي . همه زندگي چنان از خدا سرشار مي شود که ديگر پرواي خدايي در بالاي آسمان را در سر نخواهي داشت . هر جا که باشي ، خدا تورا فرا ميگيرد . هميشه در زميني مقدس و الهي گام برمي داري . هر سنگي بر تو اندرزي خواهد داشت و هر صخره اي برايت يک کتاب آسماني خواهد بود .

 

تو فقط به يک قلب ، قلبي که در رقص است نياز داري تا ببيني ، تا احساس کني ، تا باشي !!

 

                                                           اشـــــــــــو

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 18 اسفند1386 ساعت 6:48 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

رازهای مرگ و زندگی

اشو – مترجم : حامد مهری

 

انسان حتی نمی داند كه زندگی چیست و اگر ما نتوانیم معنای زندگی را درك كنیم ، پس امكان شناخت ما از مرگ بسیار سخت خواهد بود . اگر معنای زندگی ناشناخته و غیر قابل درك باقی بماند ، آنگاه مرگ نمی تواند درك شود . حقیقت این است كه جهل ما از معنای زندگی به وقوع مرگ منجر می شود . برای كسانی كه معنای زندگی را شناخته اند ، واژه ی « مرگ » اصلاً وجود ندارد ، زیرا مرگ رخ نمی دهد و نمی تواند رخ دهد . بعضی واژگان در این جهان كاملاً غلط اند ، ذره ای حقیقت در آنها وجود ندارد . واژه ی « مرگ » در این طبقه از واژگان قرار دارد زیرا كاملاً دروغ است . رویداد مرگ رخ نمی دهد اما می بینیم كه هر ساعت مردم می میرند و مرگ از همه طرف ما را در بر گرفته است . در شهر ها و روستاها مرده هایشان را می سوزانند می كنند و اگر ما به خوبی درك كنیم ، خیلی از اجساد بایستی در همان زمینی كه ما هر روز بر آن راه می رویم سوزانده شده باشند . سرزمینی كه ما در آن برای زندگی خانه ساخته ایم بایستی به حتم در گذشته مردگان بسیاری در آن سوزانده شده باشند . كرور كرور مردم زندگی می كنند و هر روز می میرند و اگر من ریسك این گفته را بپذیرم شگفت زده خواهید شد كه دروغتر از واژه ی مرگ در زبان انسان وجود ندارد .

زمانی قدیس مسلمانی زندگی می كرد – فكیر – در تبت . یك روز مردی نزد او آمد و از او معنا و مفوم زندگی و مرگ را خواست . فكیر زد زیر خنده و گفت : « اگر می خواهی از من در مورد زندگی بپرسی ، حتماً بپرس چون من زندگی را می شناسم . در مورد مرگ ، تا حالا با آن برخورد نكرده ام و با آن آشنا نیستم . اگر مایلی در مورد مرگ بپرسی از كسانی بپرس مرده وار می زیند یا كسانی كه هم اكنون مرده اند . من خود زندگی ام و می توانم در مورد زندگی و معنای آن برایت بگویم . من اصلاً مرگ را نمی شناسم . »

این داستان شبیه داستانی در مورد تاریكی است .

یكبار تاریكی در مورد خورشید به خدا شكایت و نیایش كرد : « خداوندا ، خورشید تو مدام مرا اذیت می كند ! من از پا افتاده ام . او مرا از سپیده دم صبح تا عصر ، سراسر روز مرا تعقیب می كند و عصر هنگام مرا ترك می كند و آن هم با بی میلی و سختی زیاد . گناه من چیست ؟ چه گناهی مرتكب شده ام خداوندا ، كه خورشید اینگونه مرا تعقیب می كند ؟ تمام روز او پشت سر من است و من شب از خستگی روز نمی توانم یك ذره استراحت كنم و باز خورشید در سپیده دم بر درم می كوید . و من باید بدوم تا خودم را از دست شكنجه ی او نجات بدهم . از ازل اینگونه بوده است و اینك صبر و شهامتم به پایان رسیده است . از این رو ، ای قادر مطلق ! من تو را نیایش می كنم تا خورشید را ملامت كنی و این نیایشم را بپذیر . »

پس خدا به دنبال خورشید فرستاد و وقتی خورشید در بارگاه قادر متعال حضور یافت ، او گفت : « چرا تاریكی را اذیت می كنی ؟ تاریكی چه آسیبی به تو رسانده است ؟ شكایت تو بر علیه او چیست ؟ علت خصومت تو با او چیست ؟

خورشید با غرور پاسخ داد : « تاریكی ! از روزگاران كهن به دور عالم چرخیده ام اما تا به حال با تاریكی دیدار نكرده ام . من حتی او را نمی شناسم . تاریكی كجاست ؟ خدایا ! اگر بتوانی او را در حضور من فرا بخوانی من حتماً از او معذرت خواهم خواست و او را نیز خواهم شناخت تا در آینده هیچ برخوردی با او نداشته بشم . »

دوران ها گذشته است  و این حادثه در پرونده ی خدا حل ناشده و رها شده باقی مانده است . خدا نتوانسته است تاریكی را به حضور خورشید بیاورد و هرگز نیز نخواهد توانست . این مشكل هرگز حل نخواهد شد . تاریكی چگونه می تواند در حضور خورشید حاضر شود ! تاریكی قدرتی ندارد . آن وجود قطعی ندارد . تاریكی اسم غیبت نور است . آن فقط در غیاب خورشید وجود دارد . پس چگونه غیبت خورشید می تواند در حضور خورشید فرا خوانده شود ؟ نه ! غیر ممكن است ! تاریكی نمی تواند نزد خورشید بیاید . گذاشتن تاریكی كنار خورشیدی كه بسیار بزرگ است ، آوردن تاریكی نزد یك لامپ كوچك غیر ممكن است . تاریكی نمی تواند وارد حوزه ی روشنایی لامپ بشود . جایی كه نور هست ، تاریكی چگونه می تواند بیاید ؟ جایی كه زندگی هست ، چگونه مرگ می تواند وارد شود ؟ یا زندگی وجود ندارد یا چیزی مثل مرگ وجود ندارد . هر دو در كنار هم نمی توانند وجود داشته باشند .

ما زنده ایم ، با این حال نمی دانیم كه زندگی چیست . به خاطر این فقدان دانش ، ما تصور می كنیم كه مرگ روی می دهد . مرگ نوعی نادانی است . نتیجه ی نادانی در مورد زندگی به ناچار رویداد مرگ است . افسوس كه ما فقط می توانیم زندگی درون را بشناسیم ! آنگاه فقط یك پرتو از این دانش زندگی درون می تواند نادانی ابدی ما را كه من می توانم بمیرم ، یا من روزی مرده ام یا روزی خواهم مرد را پاك خواهد كرد  . اما ما آن نوری كه خودمان هستیم را نمی شناسیم و ما از آن تاریكی كه با آن بیگانه ایم می ترسیم . ما از آشنایی با آن نور كه همان وجود خود ما ، همان روح ما ، زندگی ما ، قدرت ماست ناتوان بوده ایم  و ما ترس از آن تاریكی را كه در درون ما نیست ، مورد توجه قرار داده ایم .

انسان ، مرگ نیست ؛ انسان عصاره است . و ما برای درك این عصاره چشمانمان را باز نكرده ایم . و ما تلاش نكرده ایم كه در راستای زندگی تحقیق كنیم و نه حتی یك گام برای درك مفهوم آن بر نداشته ایم . ما با زندگی نا آشنا می مانیم و پی آمد آن وحشت از مرگ است .از این رو پرسش اصلی از زندگی و مرگ نیست بلكه فقط از زندگی است . من می خواستم از زندگی و مرگ سخن بگویم اما آن غیر ممكن است . پرسش فقط از زندگی است و چیزی همچون مرگ وجود ندارد . اگر زندگی به خوبی درك شود آنگاه زندگی پا بر جا می ماند و اگر زندگی شناخته نشود آنگاه فقط مرگ باقی می ماند . زندگی و مرگ همچون یك مشكل هرگز در كنار هم قرار نمی گیرند . اگر بدانیم كه ما زندگی هستیم در این مورد مرگ وجود ندارد ، یا اگر ندانیم كه ما زندگی هستیم ، آنگاه فقط مرگ وجود دارد ، و نه زندگی . این دو نمی توانند با هم وجود داشته باشند ، اما همه ی ما از مرگ می ترسیم ، و این نشان می دهد كه ما معنای زندگی را درك نكرده ایم . آن چه كه از همه طرف در درون و بیرون جاری است ، هر لحظه ، از میان هر ذره ، از میان هر نفس از وجودمان ، برای ما شناخته شده نیست . همه ی اینها فقط به معنی این است كه انسان در خواب عمیقی است زیرا فقط در چنین خوابی امكان دارد كه فرد خودش را فراموش كند . این فقط به معنای آن است كه انسان در یك خلسه ی عمیق فرو رفته ، حقیقت كلام اینكه تمامی قدرت روح انسان بیدار نشده است بلكه در بیهوشی از دست رفته است . در خواب ، انسان از هیچ چیز آگاه نیست . نمی داند كه چه كسی است ، چه چیزی است و از كجا آمده است . همه چیز در تاریكی خواب از دست می رود ؛ او حتی وجود خودش را نیز فراموش می كند . فقط وقتی كه بیدار می شود ، می فهمد كه در خواب بوده است .

مطمئناً تا حدودی خواب هیپنوتیزمی روحانی انسان را كرخ كرده است و این مسأله باعث شده تا او نتواند معنای زندگی را دریابد . اما ما از پذیرفتن این حقیقت خودداری كرده ایم . ما حتی این مسأله را نیز قبول نداریم و اصرار می كنیم كه می دانیم زندگی چیست ، زیرا كه ما زنده هستیم ، در حال حركتیم ، بلند می شویم ، می نشینیم یا می خوابیم . اما توجه كن ، یك مست نیز حركت می كند ، نفس می كشد ، می خوابد ، چشمانش را باز می كند و حرف می زند ؛ و همچنین یك مرد دیوانه . مرد دیوانه و مست هر دو زنده هستند با این حال نمی تواند گفته شود كه مست حواسش سر جایش است و دیوانه هوشیار است .

مراسم بزرگی از یك امپراطور در جاده در حال برگزاری بود . یك مرد در تقاطع ایستاده بود ، ناگهان شروع به پرتاب سنگ و فحش دادن نمود . سربازان امپراطور فوراً او را گرفتند و به زندان انداختند . اما زمانی كه آن مرد به امپراطور سنگ می زد و به او فحش می داد ، خود امپراطور داشت می خندید . سربازان مات و مبهوت مانده بودند و نخست وزیر او پرسید : « چرا می خندید سرورم ؟ »

امپراطور پاسخ داد : « به نظر من این مرد نمی داند كه دارد چه می كند و احساس می كنم كه بسیار نوشیده است . به هر حال ، فردا صبح او را نزد من بیاورید . »

طبق برنامه فردا صبح او را نزد امپراطور آوردند و امپراطور پرسید : « چرا دیروز به طرف من سنگ می انداختی و به من فحش می دادی ؟ » و مرد با صدای آرام پاسخ داد : « چه می گویید سرورم ؟ من به شما فحش بدهم ؟ غیر ممكن است . من دیروز مست كرده بودم و اگر به شما فحش داده ام به این دلیل بوده است كه در خودم نبوده ام . آن من نبودم . در واقع من اصلاً نمی دانم كه به شما چه گفته ام . »

مانند این مرد ما نیز خودمان نیستیم . در خواب ، راه می رویم ، حرف می زنیم ، عشق می ورزیم ، نفرت می ورزیم و جنگ می كنیم .       

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 19 دی1386 ساعت 2:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

خود را بباز تا خود را بيابي :

 

اولين نكته اين است كه شما فاقد مركزيت هستيد . انچه شما فكر ميكنيد مركزيت شما ست چيزي جز نفس نيست . نفس مركزيت واقعي شما نيست بلكه احساسي كاذب و توهم است .وقتي عاشق ميشويد نفس بايد محو شود . در عشق نفس نميتواند وجود داشته باشد.عشق بسيار واقعي تر و خالص تر از خود شماست . براي همين وقتي عاشق ميشويد خيال ميكنيد همه چيز از مهار خارج شده , چون شما قادر به كنترل انها نيستيد . اين موقعي است كه شما در هرج و مرج سر ميكنيد . و اين هرج و مرج بسيار زيبا تر از نفس كريه است . زيرا از اين هرج و مرج شما تر و تازه و نو قدم به هستي ميگذاريد . تولدي است دوباره . هر عشقي يك تولد دوباره است .

 

شما در عشق چيزي براي از دست دادن نداريد . اگر واقعا چيزي داشتيد آن چيز از دست رفتني نبود و اگر مركزي واقعي داشتيد عشق ان مركز را جامعيت ميبخشد و حمايتش ميكند . حقيقت به حقيقت كمك ميكند . براي  مثال اگر اتاق روشن باشد و شما چراغ ديگري به اتاق بياوريد به روشنايي اضافه ميشود . نور دو برابر ميشود . نفس به تاريكي ميماند و يك مقوله كاذب  است . چنين مينمايد كه وجود دارد اما واقعيت وجودي ندارد . و اين اولين نكته اي است كه بايد در يابيم كه هيچ وقت دنبال نفس نرويم بلكه عشق را برگزينيم .

 

وقتي كه مساله حقيقي و غير حقيقي پيش مي ايد هميشه حقيقي را انتخاب كنيد – حتي اگر گاهي ان چيز حقيقي براي شما ناراحتي به بار اورد . ولي ما هميشه غير حقيقي را انتخاب ميكنيم چون مقرون به راحتي است . هيچ دليل ديگري سبب انتخاب غير حقيقي نبوده . فقط به دليل راحتي اش بوده . بايد از ناراحتي بگذريم . من به ان رياضت ميگويم . ما به اين رياضت براي تشرف در طريقت نياز داريم . هميشه حقيقي را هر قدر سخت و دردناك باشد و هر قدر هم به نظر مخرب باشد و حتي اگر با احساس مرگ همراه باشد انتخاب كنيد . عشق شما را از نفستان بيرون مي اورد از زندگي عادي تان بيرون مي اورد . براي همين به نظر اغتشاش مي ايد .

 

شكايت سوال كننده كه ميگويد هر وقت عاشق ميشود زندگي اش در هم ميريزد و اشفته ميشود درست است . نبايد نگران بود . نفس را فراموش كنيد . گاهي وقتها جنون  لازمه اساسي براي سلامت است . خوب است كه گاهي سلامت را فراموش كنيد . مقررات زندگي را فراموش كنيد .كنترل رفتارتان و تمام اين چيزهاي بيهوده را كنار بگزاريد . اگر اگاهانه و عمدا راه به جنون بدهيد و كاملا به ان متوجه باشيد تجربه اي بسيار جذاب خواهيد داشت . وقتي اگاهانه قدم در راه بگذاريد ميتوانيد برگرديد چون راه بازگشت را بلديد . عشق دو كار انجام ميدهد : اول نفس را از شما دور ميكند و ديگر به شما مركزيت ميبخشد

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 23 آذر1386 ساعت 11:52 قبل از ظهر | لینک ثابت |

انتقال انرژی / زمان مرگ


باگوان عزيز:
دوستي برايم نوشت كه دو روز پس از مرگ پدرش، وقتي در كنار جسد پدرش نشسته بود
ناگهان احساس كرد كه انرژي عظيمي در او برخاسته است. در كنار يك شخص مرده چه اتفاقي مي افتد
و ما از بدن شخصي كه از دنيا رفته است چگونه بايد مراقبت كنيم؟

لحظه اي كه شخصي مي ميرد، تمام انرژي اش را تخليه مي كند.
اگر تو پذيرا باشي، آن را احساس خواهي كرد.
اگر در دسترس باشي و باز، احساس مي كني كه سطح انرژي تو بالا رفته است.
به خيلي چيزها بستگي دارد __ چه نوع انساني مرده است؟
چگونه انرژي اي داشته است؟ اگر انساني خشن و خشمگين بوده باشد، آنوقت بهتر است كه نزديك او نباشي، زيرا تمام خشم سركوفته اش، تمامي خشونت سركوب شده اش تخليه خواهد شد و تو بي جهت از تمام اين انرژي كه به تو وارد مي شود رنج خواهي برد.
و اين بسيار طبيعي است زيرا وقتي شخصي در حال مردن و يا مرده است، شما خود به خود در اطراف او ساكت مي شويد __ هيچكس صدايي نمي كند و حرفي نمي زند. مرگ چنان پديده اي اسرارآميز است كه همه يكه خورده اند.
پس نخستين نكته اي كه بايد از آن آگاه باشي اين است كه بداني چه نوع انساني در حال مردن است.
اگر او انساني عاشق، مهربان و پرمحبت بوده باشد و هميشه آنچه را كه داشته با ديگران سهيم مي شده است، آنوقت نزديك بودن به او و نشستن در سكوت در كنار جسد او براي شما بسيار مفيد خواهد بود.
وقتي كه او بدن را ترك مي كند، اين انرژي ها در تمام اطراف او تشعشع خواهد داشت.
ولي اگر او انرژي جنسي سركوب شده داشته باشد، اگر متجاوز و يا به نوعي جنايتكار بوده باشد،
بهتر است كه در نزديكي او نباشي، زيرا هرآنچه را كه او در زندگي گردآوري كرده باشد، تخليه خواهد شد. او به منزلي جديد مي رود، بنابراين تمام اثاثيه ي كهنه ي او در آن منزل قديمي باقي خواهد ماند.
او نمي تواند تمام آن اثاثيه را با خودش ببرد و آن ها در اطراف او پراكنده و منتشر خواهند شد.
به دليل اين واقعيت، در هندوستان، آن سه مذهب بزرگ __ هندويسم، جينسيم و بوديسم__ تصميم گرفته اند كه بدن مرده بايد هرچه سريع تر سوزانده شود تا بي جهت چيزهاي مضر را به مردم منتشر نكنند __ و بيشتر مردم چيزهاي زشت را سركوب كرده اند.
بنابراين در هندوستان، فقط قديسان را نمي سوزانند، اين يك استثناء است.
بدن هاي آنان را در يك مقبره ي مخصوص نگه داري مي كنند تا بدن هايشان بتواند سال ها __ گاهي صدها سال __ انتشار امواج ادامه دهد.
ولي بدن هاي انسان هاي معمولي را بي درنگ مي سوزانند __ هرچه سريع تر ، بهتر.
ساير مذاهب تصميم گرفته اند كه بدن ها را نسوزانند و در گور قرار دهند. اين خطرناك است.
يعني كه شما منابعي از خشم، نفرت، شهوت و آدمكشي انباشته شده را __انواع انرژي هايي را كه از گورهاي آنان ساطع مي شود __ پنهان ي كنيد و مي توانيد آن انرژي ها را بگيريد، اين ها واگيردار هستند.
در شرق، هرگاه انسان به خود رسيده اي مي ميرد، از قبل تاريخ وفات خودش را اعلام مي كند تا تمام مريدانش بتوانند بيايند و در انرژي او سهيم شوند __ آخرين هديه ي او. او مايل است در ميان مردم خودش و مريدان خودش __ كه مي توانند او را درك كنند و پذيراي او باشند __ بميرد.
و او تمامي گنجينه هاي احساس هاي زيباي خودش را بر آنان مي بارد.
در مورد انسان درحال مردن و يا مرده بايد بسيار مراقب بود.
تمثيلي باستاني وجود دارد. مردي در حال مردن بود. او چهار پسر داشت. همگي آن ها حاضر بودند.
به بزرگترين پسرش گفت، "نزديك من بيا. مي خواهم پيامي به تو بدهم." ولي پسر نزديك او نمي آمد. باوجودي كه او در حال مرگ بود، بسيار خشمگين بود و گفت، "هميشه مي دانستم كه تو به هيچ دردي نمي خوري. حتي از يك مرد در حال مردن نيز نمي تواني پيامي را بگيري و من پدر تو هستم."
ولي آن پسر در جاي خودش خشك شده بود و مانند مجسمه بود و حركتي نمي كرد. مرد از پسر دومش همين درخواست را كرد ولي او نيز نزديكش نشد. از پسر سوم خواست، ولي او نيز نزديك مرد نرفت.
ولي پسر چهارم بسيار جوان بود و نزديك مرد رفت و پدر در گوش او زمزمه كرد، "اين هرسه خائن هستند. آنان به من خيانت كردند. حالا تو به من وفادار باش. يك كار بكن. وقتي من مردم، بدنم را تكه تكه كن و هر تكه را در خانه ي يكي از همسايگان پرتاب كن و به پليس خبر بده."
پسر گفت، "ولي چرا؟" مرد گفت، "فقط براي آرامش دادن به روح من.
با ديدن آنان كه دستبند در دست دارند و به ايستگاه پليس مي روند، روح من از هميشه احساس آرامش بيشتري خواهد داشت."
آن سه پسر پدرشان را خوب مي شناختند. تمام زندگيش در حال جنگيدن سپري شده بود.
او تمام روز هايش را در دادگاه سپري كرده بود. تمام زندگي او چيزي جز يك ستيز نبود.
آنان از شنيدن آخرين پيام او وحشت داشتند، كه شايد چيزي خطرناك باشد و تو نمي تواني آخرين آرزوي يك انسان درحال مرگ را برآورده نكني. و او مرد.
هرسه برادر از او پرسيدند كه پدرشان چه پيامي داده. مرد جوان گفت، "من هيچ فكر نمي كردم كه پدرمان چنين مردي باشد. من نمي توانم اين كار را بكنم. ولي روح او در عذاب خواهد بود."
اين تمثيلي باستاني است كه مي گويد انسان هرگونه كه در تمام زندگي بوده است، در پايان آن ها را انباشته خواهد كرد و انرژي به خودي خودش خنثي است، ولي آن شكلي كه در يك انسان پيدا كرده است، بستگي به شخصيت او و تمام اعمال زندگي او دارد.
بنتBennett در زندگينامه ي خودش چنين نوشته كه پس از جنگ جهاني دوم چنان خسته بوده __ او در جنگ شركت داشته __ كه احساس مي كرد از خستگي در شرف مردن است. ولي پيش از اينكه بميرد، براي آخرين بار به ديدار مرشد خودش جورج گرجيفGeorge Gurdjieff رفت. پس براي ديدار او به پاريس رفت. وارد شد و گرجيف به او گفت، "چه اتفاقي برايت افتاده بنت؟ خيلي رنگ پريده هستي، گويي كه در حال مردن هستي. در وقت مناسبي آمده اي.
فقط نزديك من بيا."
گرجيف دست هاي او را گرفت و به چشمانش خيره شد و ظرف دو دقيقه، بنت يك انرژي بسيار عظيم را در درونش احساس كرد. ولي اين فقط يك طرف قضيه است. در عين حال، گرجيف شروع كرد به رنگ پريده شدن و بنت از اين اتفاق وحشت كرد و گفت، "بس كن، من حالم كاملاً خوب است."
گرجيف گفت، "نگران من نباش." و با زحمت به حمام رفت و در را بست و پس از ده دقيقه بيرون آمد. حالش كاملاً خوب شده بود.
بنت مي نويسد: "من هرگز فكر نمي كردم كه انرژي بتواند به اين سادگي منتقل شود."
ولي انرژي منتقل مي شود.
اين انتقال بسيار مستقيم بود و براي همين او توانست از آن هشيار شود. هر مرشدي به راه هاي مختلف انرژي خودش را به مردمانش مي دهد __ با نگاه كردن به چشم هاي شما و با آمدن نزديك شما. او چه چيز ديگري مي تواند به شما بدهد؟
او به هرآنچه كه بتوان در زندگي دست يافت، رسيده است. اينك انرژي او فقط براي سهيم شدن است.
ولي اگر يكي از نزديكان شما در حال مردن باشد _- پدرت، مادرت، همسرت، فرزندت، دوستت...
و تو مي خواهي كاري كني __ او مي ميرد و تو زنده هستي __ مي تواني در كنار آن شخص بنشيني،
مي تواني دستت را روي قلب او بگذاري و يا دست هايش را در دست بگيري و فقط ساكت باشي و فقط در آرامش باشي. و اين آرامش و اين سكوت تو به او نيز منتقل مي شود. و اگر بتواني به انساني كمك كني تا در آرامش و در سكوت بميرد، عملي زيبا و ارزشمند انجام داده اي. شايد بعدها قدري احساس ضعف و خستگي كني، ولي اين چيزي نيست __ قدري كه استراحت كني، حالت كاملاً خوب خواهد شد.
بنابراين از جانب تو، مي تواني به شخص درحال مردن كمك كني تا به سطحي بهتر از زندگي حركت كند، ولي براي اين كار بايد آرامش و سكوت داشته باشي.
آنوقت است كه تو در سطحي بالاتر قرار داري و انرژي مي تواند جاري شود.
انرژي همچو آب در جريان است _رو به پايين مي رود، نمي تواند سربالا برود.
بنابراين به ياد داشته باش كه انرژي در دو طرف مي تواند مبادله شود. اگر آن شخص يقيناً داراي شخصيت اهريمني باشد، بهتر است كه از او دوري كني. تو قادر نخواهي به او كمك كني.
برعكس، او مي تواند به تو كمك كند! __ قدري از شيطنت خودش را به تو بدهد، تخمي در دلت، در وجودت بكارد. ولي اگر آن شخص فرد خوبي باشد، به كسي آسيبي نرسانده باشد....
نكته ي اساسي اين است كه اگر عاشق آن شخص باشي و احساسي نسبت به او داشته باشي،
آنوقت مي تواني انرژي خودت را به او بريزي. فرصت خوبي است __ و آخرين فرصت است:
فرصت ديگري نداري تا به او هديه اي بدهي.
و هديه اي بهتر از اين نمي تواند وجود داشته باشد، زيرا اين هديه مي تواند تمامي سفر آينده ي او را تغيير دهد.
اگر او در آرامش و سكوت بميرد، در سطحي والاتر زاده خواهد شد.
ولي بايد بسيار مراقب باشي. سعي نكن در حالت مراقبه بنشيني و به آدلف هيتلر كمك كني __ اين را آزمايش نكن. اين كار وراي تو است. نمي تواني به او انرژي بدهي، او به تو انرژي خواهد داد __ و اگر تو ساكت و آرام باشي كار او راحت تر خواهد بود.
فرد بايد با شخصي كه در حال مردن است بسيار مراقب باشد،
زيرا بين دو نفر شما اتفاقات زيادي مي تواند رخ بدهد.
زندگي آينده ي او مي تواند تحت تاثير قرار بگيرد و همچنين زندگي آينده ي تو __ مگر اينكه تو چنان هشيار باشي كه هيچ چيز نتواند تو را تحت تاثير قرار دهد.آنوقت مشكلي وجود نخواهد داشت،
آنوقت مي تواني حتي در كنار آدلف هيتلر نيز با هشياري بنشيني و او به هيچ وجه قادر نخواهد بود به تو آسيبي برساند. شايد تو قادر باشي قدري به او كمك كني.

انتقال چراغ فصل يازده .. 31 مي 1986، عصر………. جاي پايي در آسمان

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 10:5 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خلاقیت = خداگونه بودن

محسن خاتمی

در دنیای بیرون تو به دیگران متکی هستی. در زندگی عمومی، در زندگی سیاسی تو وابسته به دیگرانی، یک برده هستی. در زندگی خصوصی شروع می کنی به ارباب خویشتن شدن.

بگذارید روی این نکته اصرار و تاکید کنم زیرا دوستدارم تمام سالکین من به نوعی خلاق باشند. به نظر من، سازندگی و خلاقیت اهمیتی بسیار دارد. یک انسان غیرخلاق ابداٌ انسانی مذهبی نیست. نمی گویم که همگی شما باید ون گوگ باشید __ نمی توانید باشید. نمی گویم که همگی شما باید لئوناردوداوینچی یا بتهوون یا موزارت باشید؛ نمی گویم که شما همگی باید واگنر یا پیکاسو یا رابیندرانات شوید __ نه. من این را نمی گویم

بارها و بارها و بارها شنیده اید که خداوند دنیا را خلق کرد. من چیزی بیشتر به شما می گویم: وقتی چیزی را می آفرینی، تو نیز درجای خودت یک خدای کوچک می شوی. اگر خدا خالق است، پس خلق کردن تنها راه رسیدن به اوست. آنوقت یک مشارکت کننده هستی و نه یک تماشاچی.ون گوگ یک زندگی واقعاٌ زیبا و رنگارنگی در درونش داشت_ چه مورد تحسین بود و چه نبود. پاداش واقعی این نبود که تابلویش فروخته شود و مورد تحسین منتقدین در سراسر دنیا قرار بگیرد __ این یک پاداش قلابی است. پاداش واقعی وقتی است که نقاش آن را خلق میکند، زمانی که نقاش در نقاشی خود گم می شود وقتی که رقصنده در رقص خویش محو میشود وقتی که آواز خوان خودش را ازیاد می برد و آواز جاری است. پاداش واقعی اینجا است، دستاورد واقعی اینجا است.
در دنیای بیرون تو به دیگران متکی هستی. در زندگی عمومی، در زندگی سیاسی تو وابسته به دیگرانی، یک برده هستی. در زندگی خصوصی شروع می کنی به ارباب خویشتن شدن.


بگذارید روی این نکته اصرار و تاکید کنم زیرا دوستدارم تمام سالکین من به نوعی خلاق باشند. به نظر من، سازندگی و خلاقیت اهمیتی بسیار دارد. یک انسان غیرخلاق ابداٌ انسانی مذهبی نیست. نمی گویم که همگی شما باید ون گوگ باشید __ نمی توانید باشید. نمی گویم که همگی شما باید لئوناردوداوینچی یا بتهوون یا موزارت باشید؛ نمی گویم که شما همگی باید واگنر یا پیکاسو یا رابیندرانات شوید __ نه. من این را نمی گویم. نمی گویم که شما باید نقاش یا شاعری بشوید که جایزه نوبل را ببرید __ زیرا اگر این فکر را داشته باشید بازهم به دام سیاست افتاده اید. جایزه نوبل از بیرون میآید، یک جایزهی قلابی است، جایزهی واقعی نیست. جایزهی واقعی از درون می آید. و من نمی گویم که شما قادر هستید __ هرکسی قادر نیست پیکاسو شود. و نیازی هم نیست. زیرا پیکاسوهای بسیار دنیایی بسیار یکنواخت می سازند. خوب است که فقط یک پیکاسو وجود داشته و او دیگر تکرار نخواهد شد، وگرنه زندگی کسالت آور می شد.

ولی همگی شما می توانید به راه های خودتان خلاق باشید. مهم نیست که کسی هنر شما را بشناسد یا نه، این مطلقاٌ بی اهمیت است. می توانی کاری را از روی عشق انجام دهی __ آنوقت خلاقه می شود. می توانی ضمن انجام هرکاری از آن لذت ببری، آنوقت کاری خلاقه می شود.

                                                                                                                                      http://loveburnsego.org/ 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 20 مرداد1386 ساعت 7:16 قبل از ظهر | لینک ثابت |

اوشو

تقسیم بندی زمان

محسن خاتمی

خداوند همیشه هست. درواقع، خداوند فقط نام دیگری برای بودشisness  است، برای وجود. هرگاه تو نیز در زمان حال باشی، هرگاه تو نیز در این "بودش" باشی، خوشبختی و برکت یافته ای. نیایشی برمی خیزد. یک محراب میشوی. تو باید آن پرستشگاه رب عیسیکی شول بشوی؛ باید یک نیایشگاه بشوی.

این لحظه همیشه سعادت خالص است؛ این لحظه همیشه شعف است و برکتی عظیم؛ این لحظه، لحظه ی خداوند است. گذشته مال تو است، آینده مال تو است؛ حال به خداوند تعلق دارد. ما زمان را به سه بخش تقسیم می کنیم: گذشته حال و آینده __ ولی ما نباید آن را چنین تقسیم کنیم. این یک تقسیم بندی درست نیست. زمان باید به دو بخش گذشته و آینده تقسیم شود ولی زمان حال بخشی از زمان نیست، بخشی از جاودانگی است. خداوند گذشته ای ندارد، یادت باشد: نمی توانی بگویی خدا بود. خداوند آینده ای ندارد: نمی توانی بگویی خدا خواهد بود. خداوند فقط یک زمان دارد __ حال. خداوند هست. خداوند همیشه هست. درواقع، خداوند فقط نام دیگری برای بودشisness است، برای وجود. هرگاه تو نیز در زمان حال باشی، هرگاه تو نیز در این "بودش" باشی، خوشبختی و برکت یافته ای. نیایشی برمی خیزد. یک محراب میشوی. تو باید آن پرستشگاه رب عیسیکی شول بشوی؛ باید یک نیایشگاه بشوی

                                                                                                 http://loveburnsego.org/

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 13 مرداد1386 ساعت 8:8 بعد از ظهر | لینک ثابت |

                                اوشو                        

تنظیم مجدد چشم ها

محسن خاتمی

برای زندگانی های متوالی شما در بیرون و در آفتاب داغ و در دنیا به سر برده اید، پس وقتی به درون می روید کاملاٌ از یاد برده اید که چگونه وارد شوید و چگونه دوباره چشم ها را تنظیم کنید. مراقبه meditation چیزی نیست جز تنظیم دوباره ی چشم ها و بینش شما، یک تنظیم دوباره در قوای دیدن چشم های شما. در هندوستان این را چشم سوم می خوانند. این چشم در جایی دیگر نیست. یک تنظیم مجدد است،



….
دوربین عکاسی و چشم های ما براین اساس کار می کنند. دوربین عکاسی را از روی مدل چشم انسان اختراع کرده اند.
پس وقتی ناگهان وارد خانه می شوی، خانه ات به نظر تاریک می رسد. ولی اگر قدری آنجا بمانی، رفته رفته تاریکی از بین می رود. نور بیشتری خواهد بود؛ چشمانت دوباره تنظیم میشوند.



برای زندگانی های متوالی شما در بیرون و در آفتاب داغ و در دنیا به سر برده اید، پس وقتی به درون می روید کاملاٌ از یاد برده اید که چگونه وارد شوید و چگونه دوباره چشم ها را تنظیم کنید. مراقبه meditation چیزی نیست جز تنظیم دوباره ی چشم ها و بینش شما، یک تنظیم دوباره در قوای دیدن چشم های شما. در هندوستان این را چشم سوم می خوانند. این چشم در جایی دیگر نیست. یک تنظیم مجدد است، تنظیم کامل بینش شما. رفته رفته تاریکی دیگر وجود ندارد و یک نور ظریف و غیرمتمرکزsuffused باقی می ماندکه از دورن میدرخشد.


و اگر به نگاه کردن به درون ادامه بدهی __ این زمان می برد __ به تدریج و آهسته شروع می کنی به احساس یک نور زیبا در درون. ولی این یک نور زننده نیست، مانند خورشید نیست، بیشتر شبیه نورماه است. چشم را نمی زند و آزار نمی دهد؛ بسیار خنک است؛ داغ نیست، بسیار مهربان است، بسیار آرام بخش وآسوده کننده است.

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 5 مرداد1386 ساعت 7:15 قبل از ظهر | لینک ثابت |

برای معروف شدن کاری نکن ولی طوری کار کن که شایسته ی معروف شدن باشی.

 

به خاطر داشته باش که یک کلام محبت آمیز تاثیر فوق العادهای  در افراد دارد.

 

خیلی زود دیگران راببخش.

 

موفقیت خود را از راه کمک به دیگران به دست بیاور نه با هزینه دیگران.

 

وقتی که از کسی انتقاد می کنی از خوبیهایش هم تعریف کن.

 

عقاید والت دیسنی را همیشه به خاطر داشته باش:

 

فکر کردن، ایمان داشتن ، تصور کردن و جسارت داشتن.

 

وقتی کسی تو را نا امید می کند از کمک کردن به او دریغ نکن.

 

بدان که یک تغییر بزرگ در زندگی یک پیشرفت به حساب می آید.

 

در جستجوی احترام برای خودت باش نه شهرت.

 

به کیفیت بیشتر اهمیت بده تا شکل ظاهری.

 

این را فراموش نکن که فقط یک شخص یا یک عقیده می تواند زندگی  تو را به طورکلی متحول سازد.

 

دفترچه ای تهیه کن و نکاتی را که دوست داری دوباره بخوانی در آن بنویس.

 

به فکر جایی باش که به هنگام گرفتاری به انجا پناه ببری.

 

در مورد تاریخ کشورت اطلاعات زیادی کسب کن.

 

خودت را به استانداردهای بالایی برسان که از دیگران توقع داری.

 

عبارتهای راکه دوست داری بنویس و جایی قراربده که همیشه جلوی دیدت باشد.

 

همیشه به اطرافیانت امید بده

 

معیار یک ازدواج موفق پایداری به عهد و قبول مسئولیت هاست نه اسایش و راحتی.

 

زمانی که در حال تلاش برای آنچه که می خواهی به آن برسی هستی برای آنچه که داری خوشحال باش.

 

بخاطر داشته باش که یک قلب شاکر همیشه خوشحال است.

 

فراموش نکن که تحسین و تشویق می تواند زندگی افراد را متحول سازد.

 

هروقت صدای آژیر آمبولانس را شنیدی برای شفای بیماری که در آن است دعا کن.

 

به دنبال معیارهای خوب باش و اجازه بده که دیگری هم از آنچه که تو به دست آورده ای استفاده کند.

 

همیشه متواضع باش

 

هرگز به دیگران متکی نباش

 

به خاطر داشته باش که با یک برخورد اشتباه ممکن است خیلی چیزهای خوب را از دست بدهی.

 

وقتی که دوستت به کمک نیاز دارد قبل از اینکه به زبان بیاورد کمکش کن.

 

به یاد داشته باش که کلمات نیش دار به شدت قلب ها را مجروح می سازد.

 

بخاطر داشته باش که کلمات عاشقانه به سرعت قلب ها را التیام می بخشند.

 

هر صحبی را با خوشرویی و سرزندگی می توانی به یک صبح زیبا تبدیل کنی.

 

وقتی که آرزویت برآورده شد یک سکه صدقه بده.

 

با کسی ازدواج کن که هم سطح تو و یا بهتر از تو باشد.

 

بخاطر داشته باش که یک دقیقه عصبانیت شصت ثانیه خوش را از تو می گیرد.

 

حوادث غیرمترقبه را با آغوش باز بپذیر . فرصت ها به ندرت به صورت منظم و برنامه ریزی شده پیش             می آیند.

 

وقتی کسی می خواهدمحبتی در حق تو بکند این فرصت را از او نگیر.

 

بدان که یک آینده درخشان از همین امروز آغاز می شود.

 

هرگز از یک آرزو به خاطر زمان زیادی که تا رسیدن به آن باقی است دست برندار زمان به هر حال می گذرد.

 

پرشور و هیجان باش.

 

متعهد باش

 

به خاطر داشته باش که لحظات ارزشمند زندگی همیشه بیخبر از راه می رسند.

 

بهترین دوست دنیا باش

                                         

هرگز با کسی ازدواج نکن به این امید که بعد ها تغییر خواهد کرد

 

خوشبین باش

 

از رفتارها انتقاد کن نه از افراد.

 

بخاطر داشته باش که بدشانسی هم مانند خوش شانسی دوام زیادی ندارد.

از اینکه خداوند تمام آرزوهایت را برآورده نکرده است خوشحال باش.

 

از شکست و موفقیت به یک اندازه درس بگیر

 

گرفتاری ها و ناراحتی های موقتی را بپذیر تا به آسایش برسی

 

وقتی که از کسی خوشت اومد به او بگو شانس فقط یک بار در خانه هر کس را می زند.

 

هرگز تاثیر اطرافیان را در زندگیت نادیده نگیر

 

همواره از زندگیت لذت ببر

 

به خاطر داشته باش : نباید سعی کنی که مردم تو را دوست داشته باشند باید سعی کنی که مردم را دوست داشته باشی.

 

همیشه بعد از غذا خدا را شکر کن

 

وقتی کسی به تو هدیه می دهد به اوبگو: نباید این کا را می کردی

 

وقتی که کسی به تو می گوید که دوستت دارد هرگز به او نگو : نه اینطور نیست.

 

همیشه بر اصول اخلاقی پایبند باش حتی اگر در این راه تنها باشی

 

این را بدان که نتیجه هر کاری به خود شخص باز می گردد.

 

هیچوقت عمداکسی را ناراحت نکن

 

این را بدان که مهمترین چیز این است که مهمترین چیز بدانی.

 

هر تغییر را موقعیتی برای تجربه های جدید بدان.

 

وقتی نیاز داری از دیگران بخواه که تو را راهنمایی کنند اما فراموش نکن که هر کس صلاح کار خود رابهتر می داند.

 

 

ساده زندگی کن

 

عمیقاً عشق بورز

 

    برگرفته از کتاب اندرزهای کوچک زندگی

 

    نویسنده : جکسون براون   ترجمه : رعنا بابا خانلو

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 29 تیر1386 ساعت 7:19 قبل از ظهر | لینک ثابت |

تنها چیزی که ارزش داشتن را دارد

محسن خاتمی

به یادداشته باش: ذهن چیزی نیست جز آنچه که تاکنون جمع آوری کرده ای. ذهن تمام آن چیزی است که در درون وجودت داری. وجود واقعی تو ورای ذهن است. وجود واقعی تو ورای داشتن قرار دارد. تو در بیرون چیزهایی را گردآوری کرده ای و در درون افکار را گردآورده ای __ هردو در بعد داشتن هستند.

به یادداشته باش: ذهن چیزی نیست جز آنچه که تاکنون جمع آوری کرده ای. ذهن تمام آن چیزی است که در درون وجودت داری. وجود واقعی تو ورای ذهن است. وجود واقعی تو ورای داشتن قرار دارد. تو در بیرون چیزهایی را گردآوری کرده ای و در درون افکار را گردآورده ای __ هردو در بعد داشتن هستند.
وقتی که دیگر به چیزها وابسته نباشی و دیگر به افکار هم وابسته نباشی __ ناگهان آسمان باز را خواهی دید، آسمان باز بودش را خواهی دید. و این تنها چیزی است که ارزش داشتن را دارد و تنها چیزی که واقعاٌ می توانی داشته باشی.

  http://loveburnsego.org

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 29 تیر1386 ساعت 6:39 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar