تبليغاتX
دختر باران

کسی چه می داند

شاید، این قدر

همدیگر را دوست نمی داشتیم

اگر از دور

به تماشای روح هم نمی نشستیم .

کسی چه می داند

اگر آسمان ما را جدا نمی کرد

شاید، این قدر

به هم نزدیک نبودیم !

ناظم حکمت

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در سه شنبه 5 آبان1388 ساعت 10:21 بعد از ظهر | لینک ثابت |

عشق من!

می خواستم برایت نامه ای بنویسم

نامه ای که باز گوید

اشتیاقم را برای دیدارت

هراسم را از تصور گم کردنت

احساسم را فراتر از خواستن

دلتنگی وصف ناپذیری را که لحظه ای ترکم نمی گوید

و کشش شورنده ای را که یکسره تسلیم آنم ...

آنتونیو جاچینتو

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در سه شنبه 5 آبان1388 ساعت 9:49 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

پس از سفرهاي بسيار و عبور از فراز و فروود امواج اين درياي توفان خيز

 

برآنم كه در كنار تو لنگر افكنم

 

بادبان بر چينم/پارو وانهم/سكان رها كنم/به خلوت لنگرگاهت درآيم و

 

در كنارت پهلو گيرم

 

آغوشت را باز يابم: …….استواري امن زمين را زير پاي خويش.

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در سه شنبه 5 آبان1388 ساعت 9:5 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

فاصله است!

فاصله ای میان اندیشه هایم......اعتقاداتم و باورهایم و دنیای اطراف

فاصله ایست فرسنگ ها

به وسعت تمام سرابهای زندگی ام

میان افکارم.....تخیلاتم.....و ارزشهای درونی ام

فاصله ای تا بی نهایت نقطه زندگی ام

فاصله ایست به اندازه تعداد نگاهها و آه ها و حسرتهای لبریز شده ام

به اندازه تمام اشکها و لبخند هایم

فاصله ایست میان من و

تمام انسان های دور و برم!

من در این دنیا بیگانه ام

و در انزوای خویش

در اندیشه بهشتی  گمشده ام

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 5:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |



تو نيز باور کن »

 

بنام شکوه محبت و آرمان مهر

 

تکرار تکراری دوستت دارم را دوست ندارم

 

بسی دشوار است

 

مکتوبات شعری این چنینی از محفوظات قلبی آن چنانی

 

من باور کردم تو نیز باور کن

 

بزرگی سکوت را

 

و برای من به ارمغان بیاور

 

گلی را که هرگز نرویاندی

 

و نیز جمله‌ای را که هرگز نگفته‌ای

 

بگذار جاذب براده‌های احساس تو باشم

 

من باور کردم، تو نیز باور کن

 

اینکه برای عشق ورزیدن یک قلب کفایت می‌کند

 

چرا که عنایت عشق ماورائی است

 

در جمع عشق یک و یک می‌شود یک

 

می‌گویم تو

 

می‌گویی تو

 

پس بگذار تو را آنقدر بالا برم که حسادت اوج را بر انگیزد

 

چرا که خود در حضیض ترین نقطه ممکن غرق گشته‌ام

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 5:39 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

من تنها نيستم , لحظه ها را دارم , لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم

فاصله را کمرنگ تر کنند

 

من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود

 

چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم

 

هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي است و چقدر صبور است دل من , چرا که به اندازه تمام

 

لحظه هاي عاشق بودنم از تو دور هستم

 

ولي من باز چشم براهم ...

 

چشم به راهم تا آرامش را به قلبم هديه کني مهربان من

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 5:30 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

چه نزديکی ، وقتی فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه ی قديميه ذهن با ميوه های کال خيال

حرف می زنم .

اتاقم پر از باران می شود وقتی رؤياهايم را فراموش می کنی و چشمهايم را پشت آفتاب ناشناس جا

می گذاری .

دلم پر از خون می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در کشتزار زندگی شعله می پاشی .

 

ترانه های من را بشنو و از تپه های غرور پايين بيا !

 

اگر ستاره ها از راه برسند ، ماه ديگر به تو نگاه نخواهد کرد .

 

حرفهايم را باور کن ! ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه ی باغچه نشسته اند و به آواز ماهی های

حوض گوش می دهند .

 

دانه های برف کی به جای قلبمان جامه هايمان را سپيد خواهند کرد ؟ کاش کسی انبوه برف را از قلبمان

پاک کند .

 

رگهای من شبيه زمستان شده اند . پلکهای مرطوب مرا باور کن ! اين باران نيست که می بارد ، صدای

خسته ی من است که از چشمهايم بيرون ميريزد .

 

بيا از دالانهای تاريک بيهودگی عبور کنيم و به چمنزاران روشن برسيم .

 

گذشته های خاموش را دور بريز و خانه را پر از بوی زنبق کن ! بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا

هيچگاه طعم نمک را فراموش نکنيم .

 

اگر سلامم را پاسخ گويی ، از آواز قناريها برايت انگشتر و گردنبند می سازم

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 5:20 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

 

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای نیلوفر را میدهد، به او

 که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم. که لحن صدایش دلپذیرترین

 آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق و

 دلش به زلالی باران است به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش

 را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را

میفهمم، به او که ............ به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه

بهارمن است ،به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق

 جاودانه من است

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 7:41 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین ادمهایی که همه

 سرد و غریبند با تو تک وتنها به تو می اندیشد وکمی دلش از دوری تو دلگیر

 است.

 

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته

 بر در مانده و شب وروز دعایش اینست زیر این سقف بلند هر کجایی هستی

 به سلامت باشی ودلت همواره محو شادی وتبسم باشد.

 

 

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش همه ی هستی

ورویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها ر

ا با تو به خدا بسپارد

 

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو تک وتنها با تو پر از

 اندیشه وشعر است و شعور پر احساس وخیال است و سرور.

 

 

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان

نزدیک است وبه یادت هر صبح گونه ی سبز اقاقی ها را از ته قلب ودلش

 می بوسد و دعا میکند که این بار تو با دلی سبز وپر از ارامش راهی خانه ی

 خورشید شوی وپر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه وآبی فردا

برسی......

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 7:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

اشتباه شاید همین بود....

همین تو را از خودت خواستن...

غافل از اینکه

ندیدن و نشنیدنِ تو,بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست....

توبودی....تو هستی....بی آنکه بخواهی....

تو هستی حتی اگر دیگر,در این دنیا نباشی....

برای باور بودنت,دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟

که هر غزلش با اسم تو شروع می شود....

پس اگر عاشق نیستی لا اقل من را به خیال بافی متهم نکن....

چه کسی گفته من تنها زمانی می توانم بودنت را باور کنم؟

که گرمی دستهایت را حس کنم؟یا صدای مهربانت را بشنوم؟

چه کسی گفته؟

من می فهمم سهراب چه می گوید؟

وقتی چشمهایم را می شویم؟

تا  وصال, را جور دیگری ببینم.....

برای من؟

مگر بالاتر از اینکه

با عشق تو

از بدی ها پاک شوم؟

و به خدایِ احد و واحدم نزدیک تر شوم؟

من این "وصالِ بی تو" را به هزار بار "وصال دنیوی"

نمی دهم....

وصال یعنی از تو به خدا رسیدن....

و خوشا به حال آن کسی که پلی می شود

برای رسیدن دیگری به خدا....

من باور کرده ام که :

"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"....

من باور کرده ام که :

"تو بامنی هر جا برم...

من باور کرده ام که :

تو را باید در خود جستجو کرد.....

من باور کرده ام بودنت را....

من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را..../

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 7:36 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

 

صدای زنگ ساعت

خیال حلقه بازوانت را برهم می‌زند

چشم در تنهایی باز می‌کنم

و چشم‌هایم را در حسرت دیدنت

چندباره برهم می‌فشارم

عطرت در اتاق من پیچیده

نفس‌های بریده‌ام اما

جز تکرار نبودنت چیزی نصیبم نمی‌کنند

با انگشت‌های خیس در هوا می‌نویسم

دل‌تنگم... دل‌تنگم...

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 7:34 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

 

من پیشتر هم اینجا بوده ام

اما کی و چطور، نمی دانم

من علفهای پشت این در را می شناسم

رایحه تند و شیرینشان را

نوای آه ،رودهای پیرامون ساحل را

تو پیش از این متعلق به من بوده ای

چه مدت پیش از این، نمی دانم

اما درست همان زمانی که چلچله ها اوج می گرفتند

و تو سر به سویشان گرداندی

حجابی فرو افتاد من می دانستم

این همه در گذشته هایی دور رخ داده است

دانته گابریل روزتی

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 7:31 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

حضور تو

لبریز از عشقم ، حضور رویاییت را هنوز نمی توانم باور کنم ، مگر میشود کنار

 من باشی چقدر انتظار این لحظه رویایی را با اشک و حسرت کشیده ام و تو

 اکنون کنارم نشسته ای با دستی پر عطوفت و ملاطفت ، با نگاهی پر از

اشتیاق جوانی

 

نمی توان حضورت را نادیده گرفت که همچنان دم مسیحایی من هستی ،

میدانم فرشتگان هم  در این لحظه رویایی حضور دارند تا ثواب نگاه به صورتت

 را برایم بنگارند ... وای که خدا هم از بودن تو دلشاد است ، عطیه ای که در

نگاه توست در هیچ فرشته ای پیدا نمی شود

 

نفس تو گرم است و سرشار از نگفته های سفر ، وای که چه لحظه هایی

بی حضور تو گذرانده ام ، حال تو اینجا معنی تمام روزهای گذشته هستی ،

 حال میان من و تو فاصله معنی ندارد ، لحظه های پر ابهام قدیمی گذشته

است تو اینجایی و دست مهربانت در دستان من گرم میشوند ...

 

حیف نبود اگر نمی آمدی ، آمدنت شکوقه باران آسمانهاست ، افول ستاره

 هاست ، ذیگر کدام ستاره میتواند با حضور تو بتابد ... راستش قبل از آمدنت

تمامی ستاره های چشمک زن را مرخص کرده ام ، گفته ام که ستاره من

ستاره هالی است گاه گاهی یک بار به سراغم می آید سریع ، شتابان ، گذرا

 

ولی لحظه ای تامل او به کلیه کهکشانهای هستی می ارزد ، همین لختی

 یک بار که به سراغم می آید تمام رویاهایم حقیقی میشوند ...

 

طعم عطر نفسهایت آغوش بی بهانه ام را پر میکند و لبهای خسته ام بوسه

بارانت میکند ، آخر تکه ای از آسمان در آغوش من است و تکه ای از عشق در

 آغوش تو

 

وای که چقدر خوشبختی ساده است ....

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 10:58 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

خیلی وقتها در تنهایی
یا در لحظه با تو بودن
از خود می پرسم
که چقدر من را دوست داری
که چقدر من را دوست میداری
که در آن هنگام
به یاد لحظه ای می افتم
که در یک شب زیبای زمستانی سرد
در آغوش گرمای وصال
که به پهنای یک دشت وصیع یاسهای وحشی
گسترانیده شده بود
فالی افتاد بین من و تو
که درآن فال به من ثابت شد
که تو تنها مرا 
یک تا دوست میداری
یکی ؟
یکی از ...

شاید تو فکر کنی که خیلی کم است
ولی من با تمام وجودم اعتراف خواهم کرد
که این پانزده از بیستی که به هنگام
سوال از دخترک کوچکی که از او می پرسند
که چقدر مادرت را دوست میداری ؟
و آن دخترک با تمام وجود
به بیشترین حد امکانی که فکر میکند
و با عشقی زیادی که به مادر دارد عدد بیست را به زبان می آورد
بیشتر است
آری من مطمئن هستم که آن یک تو

از آن بیست دخترک بیشتر است .
حال دوست داری که بدانی چقدر بیشتراست؟
پس گوش کن تا بگویم
تا حال فکر کرده ای که از زمان خلقت زمین و انسان
چند قطره باران باریده است؟
دوست داری که لحظه ای به تک تک قطراتی که از آن زمان تا بحال باریده اند فکر کنی
آیا می توانی بگویی که چند قطره تا بحال از ابرهای زیبا شروع به باریدن کرده اند؟
خوب نمی خواهد بیش از این فکر کنی
من این کار را قبلا انجام داده ام
می توانی بگویی یکی
آری اگر می خوای تعداد قطراتی که ازاول خلقت انسان تا بحال شروع به باریدن کرده اند را بگویی
می توانی بگویی یکی
چون که من می توانم با اطمینان خیال
بگویم که آن یک فال قشنگ به معنای تمام قطرات باران باریده شده می باشد
پس با تمام وجود من هم به تعداد یکتا دوستت دارم
و همیشه
و همه جا بیادت هستم

 

http://4-u.blogsky.com

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 10:49 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

غریب است دوست داشتن.

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ....

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛

به بازیش می‌گیریم.

هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر .

تقصیر از ما نیست ؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه،

اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 26 تیر1388 ساعت 2:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر

 

 غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ...

 

هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با

 

 تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم

 

نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 24 خرداد1388 ساعت 7:15 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

چند كلمه كنار هم شمع خاطره اي روشن مي كنند تا چيزي به يادم اورند..........

 

لحظۀ تولدم را.نوزادي هستم با مشتي بسته كه در ان هيچ ندارد.مرا در تنهايي به دنيا مي اورد.هق هق گريه

 ام در اغوش گرمش به سكوت و كنجكاوي تبديل مي شود.او كه عرق سردي بر پيشانيش نشسته بوسه

بارانم مي كند وطعم عشق واعتماد را با شيرۀ وجودش در كامم مي ريزد و من به خواب مي روم...........

 

اينهمه سال در تكاپو ميان ادمها و كتابها به دنبال نشاني عشق مي گشتم.......احساس دانايي از من مي

 گريزد.دوباره كوچك مي شوم تا مرز هيچ در بي نهايت و به مادر بازمي گردم.او كه مهر هميشه همنشين

 نگاهش بود و سرماي روزگار هرگز از گرمي اغوشش كم نكرد........

 

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 24 خرداد1388 ساعت 7:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بی "مرد" بودن در این نامردی ها
      قابل تحمل تر از با نامرد بودن در این بی "مرد" ی هاست!
      
      از حماقت و سادگی ِ زنانه ی خویش
      از عموزنکی های بی رگ گونه ی "مرد" ها
      از این همه ادعای "مرد" انگی بی پشتوانه
      پر می شوم از حرص ، از بغض...
      
      از نگاه "مرد" ی بر خود دچار تهوع می شوم
      می خواهم بالا بیاورم هر چه بغض و حرص است
      از حس ِ هر نوع احساس ِ "مرد" ی به خود می گریزم
      چرا که ذهنم پر می شود از وزوز های فریبنده ی دروغگوی تهی از هر چیز
      
      از افسانه ها نگو
      مجنون ، فرهاد ، بیژن ، خسرو ... همه خاک شده اند!
      از خاکشان هیچ عاشقی نروییده است
      اگر باشد برای "من" نیست
      نخواهد بود
      داستان ها بافته شده اند
      قصه ها به سر رسیده اند
      کلاغ ها به خانه شان رسیده اند
      دیگر نه چشمی است و نه گوشی
      برای خواندن و شنیدن ِ آن همه عشق...
      دیر به دنیا آمده ام!
      
      و خداوند عشق را آفرید
      زمین و زمان و آدم را با عشق خلق کرد
      و قابیل با دستانش عشق را خفه کرد
      با سنگ بر سرش کوبید
      چالش کرد
      
      "مرد" عشق را جا گذاشته است
      در قبر هابیل...
      
      | مریم | ها همه مقدس اند
      بی هیچ عاشقی ، عشق می ورزند
      به زمین و زمان و انسانیت
      و جوابشان فقط فحش ، ناسزا ، بدبینی ...
      | مریم | ها همه عادت دارند
      به روزه ی سکوت 
      به تحمل هر چه هست و نیست...

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 24 خرداد1388 ساعت 6:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |

تعاليم برتر

 

ذهن انساني بسيار زيرك و حيله گر است . سعي ميكند مسووليتها را به گردن ديگران بيندازد . ميگوييد :      (( طبيعت باعث مشكلات راه است .)) اين خود شما هستيد كه مشكل را درست كرده ايد به طبيعت ربطي ندارد . عمل طبيعت هميشه ساده و اسان است . طبيعت يعني طبيعي – يعني بداهت – يعني سهولت . در طبيعت هيچ چيز مشكلي نيست . فقط ادمي آنها را پيچيده ميكند و از آنها مشكل و ناهمواري درست ميكند .

 

دوستي ميپرسيد : (( آيا هدفي الهي در پشت همه چيز وجود ندارد كه راه وصول را اين همه سخت كرده ؟ ))

 

نه تنها مسئوليت ها را به گردن طبيعت مياندازيد بلكه سعي ميكنيد خيلي مقدر و الهي هم به چشم بيايد – اناگر هدف الهي در پس ن وجود دارد و از همين است كه رسيدن به هدف براي شما مشكل ميشود – از همين است كه مراقبه كردن براي شما دشوار ميشود – از همين است كه شعف اين همه دور از دست به نظر مي آيد . نه ! شما هستيد كه براي هدف الهي موانع جور ميكنيد . به تعبيري هدف الهي وجود ندارد زيرا كه هستي بي مقصد است , بازي است .

 

هدف يك مقوله بشري است : شما هدفدار هستيد . اما هستي نميتواند هدفدار باشد . هدفدار بودنش بي معني است . هستي مواج است – با نيروهاي ذاتي اش در جوشش و جريان است . هستي ضيافت است نه هدف . جشني دائمي است . هستي به عناوين مختلف از خود لذت مبرد . هدفي در ميان نيست . و هستي نگران اين نيست كه شما به كمال برسيد يا نه . اين نگراني از آن شماست . اگر به كمال نرسيد اين شما هستيد كه رنج ميبريد . هستي ككش هم نميگزد از اينكه شما به مقصودتان نرسيديد وهستي شما را براي رسيدن به كمال مجبور نميكند . با خودتان است .

 

هستي يعني رهايي محض .اگر دلتان ميخواهد رنج بكشيد , بكشيد . اگر دلتان ميخواهد در شور و شعف سر كنيد , سر كنيد انتخابش با خودتان است . اما توقع زيادي است براي ذهن ما كه تصور كند همه چيز به انخاب خودمان است زيرا آن وقت مسئول اعمالمان خواهيم بود . آن وقت حالتان بد ميشود . هميشه اسانترين كار اين است كه ديگري را مسئول رنجمان قلمداد كنيم .

 

اما يادتان باشد اگر كسي ديگري مسبب رنجهاي شما باشد رهايي شما ميسر نخواهد بود . ازادي در ميان نخواهد بود . اما اگر مسبب رنجهايتان خودتان باشيد آن وقت آزادي در دستهاي شما خواهد بود , اقدامي صورت خواهيد داد و عوضش خواهيد كرد .

 

بگويمتان كه خود شما مسبب بهشت و جهنم خودتان هستيد . اگر در جهنم بسر ميبريد انتخاب كرده ايد كه چنين باشد . و در لحظه اي كه تصميم بگيريد ميتوانيد از ان خارج شويد . هيچ كس مانعتان نخواهد شد . هيچ كس به شما نخواهد گفت : (( نرو بيرون )) دروازه ها به روي شما بسته نخواهد بود . در واقع دروازه اي وجود ندارد و هيچ مدعي العمومي هم پاي در نايستاده .  به تصميم خودتان متكي است كه بگذريد يا نگذريد . مسئوليت ها را به گردن چيزهاي ديگر , چيزهايي نظير طبيعت , خدا , سرنوشت و تقدير نيندازيد .

  

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 24 خرداد1388 ساعت 6:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

یک روز می بوسـمـت !

پنهان کردن هم ندارد .

مثل خنده های تو نیست که

مخفی شان می کنی ،

یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود

مثل نجابت چشمهای تو است ،

وقتی که توی سیاهی چشمهای من

عریان می شوند .

عریانی اش پوشاندنی نیست ،

پنهان نمی شود ... .

 

 

 

یک روز می بوسمت !

یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،

یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم :

می بوسمت !

و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ،

و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .

 

یک روز می بوسمت

 

روز که باران می بارد ،

یک روز که چترمان دو نفره شده ،

یک روز که همه جا حسابی خیس است

یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،

آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،

آهسته ، می بوسمت ... .

 

 

 

یک روز می بوسمت !

هر چه پیش آید خوش آید !

حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !

دلم ترسیده ،

که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .

آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،

حالا آن قدر دوست داشتنی شده

که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،

هزار هزار حرف باشد .

 

یک روز می بوسمت

به قول شاعر :

عشق کلاس اول ،

تنها سه حرف است ،

اما کلاس آخر ،

عشق هزار حرف است ... .

 

 

یک روز می بوسمت !

فوقش خدا مرا می برد جهنم !

 

فوقش می شوم ابلیس !

آن وقت تو هم به خاطر این که

یک « ابلیس » تو را بوسیده ،

جهنمی می شوی !

جهنم که آمدی ،

من آن جا پیدایت می کنم

و از لج خدا هر روز می بوسمت !

وای خدا !

چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !

 

 

یک روز می بوسمت !

می خندم و می بوسمت !

گریه می کنم و می بوسمت !

یک روز می آید که از آن روز به بعد ،

من هر روز می بوسمت !

 

لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،

و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !

 

تو احتمالا سرخ می شوی ،

و من هم که پیش تو همیشه سرخم

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 13 خرداد1388 ساعت 7:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar