
روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی كه كمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی كه هر حرف ترانه ایست
تا كمترین سرود بوسه باشد
روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یكسان شود
روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...
و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه دیگر
نباشم ...
احمد شاملو

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست
محمد علی بهمنی

دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
بازگردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند
باران كه ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم كرد
و با تمام وجود خواهم شكست
و نبودنت را
با باران خواهم بارید
آنقدر خواهم بارید
كه بیایی
با تو زیر باران
كوچه ها را
آواز سرخواهیم داد
با تو زیر باران
اگر كه بیایی

پاییز را دوست دارم
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد و سرخ ِ آتشش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر اشکهایی که زیر با رون پاییزی پنهون میشه و کسی نمی فهمه
بخاطر بوی مست کننده و خاک بارون خورده ی کوچه ها
بخاطر غروب نارنجی و دلگیرش
بخاطر تنهایی و دلتنگی پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر خاطرات پاییزی ام
بخاطر آمدن و رفتن او
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه ی شروع صفر
بخاطریک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
پاییز زیبا خوش امدی ... بیا که بغضم با تو ترک بردارد
بیا که بعد از این با آمدنت غمم دوچندان گشته
وباآمدن و رفتن تو آتشی شعله ورتر روح و جسمم را خواهد سوخت
پاییزم خوب میدانستم که تولد تو و من با مولود گل غم پیوندی جاودانه دارد و
ما هر سه با هم متولد می شویم و با هم به خزان می رسیم
خوش آمدی پاییز زیبا.......ای غمگین ترین فصل خدا
باز کن پنجره را
که خزان آمده است
و نسیم خوش پاییز
وزان است ز هر سو
و همان عطر دل انگیز
که از خاک به پا گشته
از آن قطره ی باران
ترامن چشم درراهم

باتو تنها بودم
در رویا هایم
و لبانت را هزاران بوسه نهادم
در رویا هایم
گاهی میدیدمت که از کنار دریچه ام عبور میکنی
ایا من همانم که تو می جویی ؟؟
میتوانم درچشمانت این را بخوانم
می توانم در لبخند این را بخوانم
تو همه آرزو های همیشگی من بوده ای
و اغوشم برویت گشوده است
چرا که تو میدانی چه بگویی
چرا که تو میدانی چه بکنی
و میخواهم که
هزاران بار بگویم
دوستت دارم
وه که چقدر دوست دارم نورخورشید را در موهایت
به تماشا بنشینم
و بار ها و بار ها بگویمت که
چه اندازه برایم عزیزی
گاه احساس میکنم که
قلبم لبریز از عشق تو شده است
سلام
تنها میخواهم که بدانی
چرا که نمی دانم کجایی؟؟
و نمی دانم که به چه کاری؟؟
ایا در گوشه ای احساس تنهایی میکنی ؟
یا کسی هست که دوستت بدارد ؟
بگو چگونه می توانم دلت را به دست اورم ؟
چرا که تمامی سرنخ ها را گم کرده ام
اما بگذار چنین سخن اغاز کنم
دوستت میدارم
سلام
ایا من همانم که تو می جویی؟؟
چرا که نمیدانم
کجایی؟؟
و نمی دانم که به چه کاری؟؟
ایا در گوشه ای احساس تنهایی میکنی؟
یا کسی هست که دوستت بدارد ؟
با من بگو
چگونه میتوانم دلت را به دست اورم
چرا که من تمام سرنخ ها را گم کرده ام
اما بگذار سخن چنین اغاز کنم
دوستت دارم
Lionel Richie

یک روز می بوسمت
روز که باران می بارد ،
یک روز که چترمان دو نفره شده ،
یک روز که همه جا حسابی خیس است
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،
آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،
آهسته ، می بوسمت ...
یک روز می بوسمت !
هر چه پیش آید خوش آید !
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !
دلم ترسیده ،
که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .
آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،
حالا آن قدر دوست داشتنی شده
که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،
هزار هزار حر
یک روز می بوسمت
به قول شاعر :
عشق کلاس اول ،
تنها سه حرف است ،
اما کلاس آخر ،
عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
این شعر برام خیلی اشناست
فوقش می شوم ابلیس !
آن وقت تو هم به خاطر این که
یک « ابلیس » تو را بوسیده ،
جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ،
من آن جا پیدایت می کنم
و از لج خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا !
چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت !
می خندم و می بوسمت !
گریه می کنم و می بوسمت !
یک روز می آید که از آن روز به بعد ،
من هر روز می بوسمت !
لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،
و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت
تو احتمالا سرخ می شوی ،
و من هم که پیش تو همیشه سرخم
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
واژه واژه، سطر سطر
صفحه صفحه، فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که
سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه خسته می شود
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن!
دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن ! ...
قیصر امین پور

فروغ فرخزاد
من همان پری كوچك غمگینم
من همان پری كوچك غمگینم
كه دلش را می نوازد ،
آرام آرام ،
در یك نیلبك چوبین
تو مرا خوب می شناسی فروغ ؟ نه ؟
تو
مرا در شعرت سرودهای !!
من
همان پری كوچك غمگینم، ایران دخت ، زن ایرانی !
معصوم و پاك مثل فرشتههای خدا
لطیف چون پرنیان
ظریف و زیبا بسان نرگسهای شیراز
و غمگین و دلخسته بمانند پری تو !
كلبهای دارم
می آرایمش به عشق
آن را پاك می روبم
بوی دود مطبخش را خوب می بویم
وه كه چه شیرین است رویاهای من
دستان كودكانم در میان سفرهای از جنس عشق
عجین با قوتی كه به مهر خویش پرداختهام .
سكوت مرا پایانی نیست
و غمهایم را نیز
عشق با من چه كرده است ؟
آنگاه كه در رگبار خشونت
تنها به نی لبك چوبینم پناه میبرم ،
آنگاه كه در آینه بی فریاد می شكنم،
و نگاه سنگین و نامهربان پدران و همسران و پسرانم
درجای میخكوبم می كند و
پای رفتنم را می گیرد ،
آنگاه كه حقوق انسانیام را می دزدند و
من چارهای جز سكوت ندارم ،
نا گزیر ،
پری می شوم !!
غمهایم آب می شود و از چشمانم فرو می غلطد و
من آرام آرام دلم را می نوازم .
آه ای فروغ !
تو خوب می دانی كه من كیستم ؟!
من همان پری كوچكم !
كه در اقیانوس دلم سكنا دارم .
من همان پری كوچكی هستم كه به گناه عاشقی محكوم است .
و دلش را آرام آرام می نوازد در یك نی لبك چوبین .
و افسانه می شود !
افسانهای كه در یلداهای سرد و تاریك گذشتهام
مادربزرگم برای مادرم گفت و مادرم برای من !
اما ،
اما من آن را برای دخترم نخواهم گفت !
هرگز نخواهم گفت !

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امین پور

برای دختر باران که در بارشی کوتاه و مختصر هر بار تمام خاکها را تجربه کرد
این گونه فر که باشد
شیده که چون تو هستی
همچون نیاز بودن
سرشار راز هستی
بر این کویر بی آب
باریدن ار توانی
شاید دوباره بینی
اسرار جاودانی
بگذار تا ببلعد
این پیکر کویرم
احساس بودنت را
ای حرف بی زبانی
چون کودکی باران
رازی نهفته داری
تو دخت باران باش
من آن کویر خالی
http://mohsen-alizadeh.persianblog.ir/post/8

رنج
من نمی دانم،
و همین درد مرا سخت می آزارد؛
که چرا انسان،
این دانا،
این پیغمبر،
در تکاپوهایش،
چیزی از معجزه آن سوتر،
ره نبردست به اعجاز محبت،
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند،
چه شگفتی هایی پنهان است..
من بر آنم که در این دنیا،
خوب بودن، به خدا،
سهل ترین کار است..
و نمی دانم
که چرا انسان،
تا این حد،
با خوبی بیگانه است..
و همین درد مرا سخت می آزارد....
"فریدون مشیری"
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
سروده ای از: لینا روزبه حیدری
می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هم صدا
باشم
می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند
شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند
اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!
منکر نخواهند شد
من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...

باتو تنها بودم
در رویا هایم
و لبانت را هزاران بوسه نهادم
در رویا هایم
گاهی میدیدمت که از کنار دریچه ام عبور میکنی
سلام
ایا من همانم که تو می جویی ؟؟
_______________
میتوانم درچشمانت این را بخوانم
می توانم در لبخند این را بخوانم
تو همه آرزو های همیشگی من بوده ای
و اغوشم برویت گشوده است
چرا که تو میدانی چه بگویی
چرا که تو میدانی چه بکنی
و میخواهم که هزاران بار بگویم
دوستت دارم
وه که چقدر دوست دارم نورخورشید را در موهایت
به تماشا بنشینم
و بار ها و بار ها بگویمت که
چه اندازه برایم عزیزی
گاه احساس میکنم که
قلبم لبریز از عشق تو شده است
سلام
تنها میخواهم که بدانی
چرا که نمی دانم کجایی؟؟
و نمی دانم که به چه کاری؟؟
ایا در گوشه ای احساس تنهایی میکنی ؟
یا کسی هست که دوستت بدارد ؟
بگو چگونه می توانم دلت را به دست اورم ؟
چرا که تمامی سرنخ ها را گم کرده ام
اما بگذار چنین سخن اغاز کنم
دوستت میدارم
سلام
ایا من همانم که تو می جویی؟؟
چرا که نمیدانم کجایی؟؟
و نمی دانم که به چه کاری؟؟
ایا در گوشه ای احساس تنهایی میکنی؟
یا کسی هست که دوستت بدارد ؟
با من بگو
چگونه میتوانم دلت را به دست اورم
چرا که من تمام سرنخ ها را گم کرده ام
اما بگذار سخن چنین اغاز کنم
دوستت دارم
Lionel Richie

هلیا !
من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه یی بیافرینم؛
باور کن !
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم - کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم.
آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم.
آن لحظه یی که خاکستریِ گذرایِ زمین در میان موج جوشانِ مه ، رطوبتی سحرگاهی داشت.
آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.
لحظهء رنگین زنان چای چین
لحظهء فروتن ِ چای خانه های گرم ، در گذرگاه شب.
لحظهء دست باد بر گیسوان تو
لحظهء نظارت سرسختانهء ناظری ناشناس بر گذر ِ سکون
من از دوست داشتن تنهایک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.
من برای گریستن نبود که خواندم.
من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.
من هرگز نمی خواستم از عشق بُرجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک !
دوست داشتن را چون ساده ترین جامهء کامل ِ عیدِ کودکان می شناختم.
هلیا !
تو زیستن در لحظه ها را بیاموز
و از جمیع فرداها پیکر ِ کینه توز ِ بطالت را میافرین !
مرگ ، سخن دیگریست.
مرگ ، سخن ساده یی ست.
و من دیگر برای تو از نهایت ، سخن نخواهم گفت.
که چه سوگوارانه است تمام پایان ها !
برای تو از لحظه هایِ خوش صوت
از بی ریایی یک قطره آب - که از دست می چکد
از تبلور ِ رنگین ِ یک کلام
و از تقدس ِ بی حصر ِ هر نگاه - که می خندد
برای تو از سر زدن سخن می گویم.
رجعتی باید هلیای من !
رجعتی دیگر باید
به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم
به رنگِ روشن ِ پرهای مرغ دریایی
به باد صبح
که بیدار می کند
چه نرم ، چه مهربان ، چه دوست.
رجعتی باید هلیای من !
به شادمانی پر شکوه اشیاء
لباس های زمستانی ات را فراموش نکن !
نادر ابراهیمی "
شاعر:پروین باوفا
بروای مرد،بروای بیخبراز درد برو دیگر ،مراآسان مخوان یک زن
مخوان آسان مرا یک زن،زنی چون من، که از بهر وطن کرده سپراین تن
نه آن لیلی،مجنونم،نه آن شیرن فرهادم،که من پروین فروغ شعر ایرانم
نه پوران دخت نه آزرمیدخت نه آتوسا نه پان ته آ
که آرتیمیس سپهسالار ایران در نبرد ناوگان پارس و یونانم
مرا اندیشه ام شاید،که تاریخی که تاریخ جهان را من نگهبانم
مرا گردر مقام همسری بینی، نه یک هم خواب وهم بسترکه یک همراه یک یار وفا دارم نه یک برده
مکن این گونه انکارم،می انگارم تو بی پندار
اگربا جور سنگین تو می سازم،اگردر آتش کین تو می سوزم
مپندارم که راه رستگاری را نمی دانم
که جوشید خون آزادی به شریانم
مرافردای فرزندم،مراعشق به دلبندم
چنین بر پا زده زنجیر،مرا ایمان به آرمانم،مراعهد بر پیمانم نموده این چنین با درد تو درگیر
اگرمادر نبود،کی بود ؟ تو را جانی
که اینسان ناروا،خون زن آشامی،بدون من کجا ؟می داشت
تاریخ توآرش با کمانش،کاوه آهنگر وآن گرز سندانش
بدون من کجا ؟ می داشتی آن شاعر توسی نگهبان زبان پارسی استاد فردوسی
مرا گردر مقام مادری بینی،مگو با من
که فرشی از بهشت درزیر پایم پهن گستردی
نگاهم کن نگاهم کن
که زیر پای من دنیا به جریان است
ز نورعشق من رخشنده کیهان است
که با دستان من گهواره گردون به دوران است
که جای پای من برچهره سبز وسپیده وسرخ ایران است
مرا گردر مقام مادری بینی
مگو با من که فرشی از بهشت درزیر پایم پهن گستردی
نگاهم کن
که در هر خانه ای با من بهشتی لاله گون از عشق می روید
که در آغوش من انسان
کلام ناب آزادی می آموزد
توبا دستان نیرنگت مگستر
زیر پایم مخمل پوشالی فرش بهشتی را
که یک زن را نیازی نیست
پاداش این همه نیکو سرشتی را
برو ای مرد،برو دیگر،مبر آسان،به لب نامم
که من آزاده زن،فرزند ایرانم،برو،پیشینه ات را بین
بروتاریخ از سر خوان ،به دورانی که کارت سستی
وآسودگی بوده همه آوارگی ویرانگی بوده
مرا پیشه ،هنرسازندگی،فرزانگی بوده
دهانم از چه ؟می بندی ،به دست و پای من
ای مرد،به نام دین،تو زنجیر اسارت از چه می بندی
که فرهنگ مراهرگز نبوده با چنین اندیشه پیوندی تو رویم ؟
از چه می پوشی کلامم ؟از چه می چینی
توبهر خواری ام ای کهنه جو،بیهوده می کوشی
هراس توز رویم نیست،بیم توز مویم نیست
چون آزادی ز رگهای تنم جوشد
از این رو پیک خاموشی زنی بر نام من مهر فراموشی
هراس توز رویم نیست
بیم توز مویم نیست
چون آزادی ز رگ های تنم جوشید
از این روخون من خونخوار می دوشی
برو ای مرد،برو دیگر،برو
این دام برمرغ دگر نه
که عنقا رابلند است آشیانه

تکیه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم
محمد علی بهمنی
