در ايران باستان هميشه مقام زن و مرد برابر و در كنار هم ذكرشده است، حتي گروهي از ايزدان مانند آناهيتا زن هستندو در ميان امشاسپندان ، امرداد و خرداد و سپندارمذ ، كه صفات اهورامزدا است زن ميباشند.
در زمان شاهنشاهي هخامنشيان ، براساس لوح هاي گلي تخت جمشيد زنان هم دوش مردان در ساختن كاخ هاي شاهان هخامنشي دست داشتند و دستمزد برابر دريافت مي نمودند، پيشه بيشتر زنان در دوره هخامنشيان صيقل دادن نهائي سنگ نگاره ها و همچنين دوخت و دوز و خياطي بوده است. بنابراين در شاهنشاهي بزرگ هخامنشي با برابري و تساوي خقوق زنان با مردان سر و كار داريم.
بايد خاطرنشان كرد كه زنان در زمان بارداري و با بدنيا آوردن كودكي براي مدتي از كار معاف ميشدند ، اما از حداقل خقوق براي گذران زندگي برخوردار مي گشتند و علاوه بر آن اضافه خقوقي بصورت مواد مصرفي ضروري زندگي دريافت مي نمودند، همچنين در گل نوشته هاي تخت جمشيد شاهد آن هستيم كه در كارگاههاي خياطي ، زنان بعنوان سرپرست و مدير بودند و گاه مردان زيردست زنان قرار مي گرفتند.
اما زنان خاندان شاهي از موقعيت ديگري برخوردار بودند ، آنان مي توانستند به املاك بزرگ سركشي كنند و كارگاه هاي عظيم را با همه كاركنانش اداره و مديريت مي كردند و درآمدهاي بسيار زياد داشتند ، اما بايد خاطرنشان كرد كه حسابرسي و ديوان سالاري هخامنشي حتي براي ملكه هم استثنا قائل نمي شد و محاسبه درآمد و مخارج از وي مطالبه مي كرد.
در يكي از گل نوشته ها ( لوح هاي گلي ) رئيس تشريفات دربار داريوش بزرگ دستور تحويل 100 گوسفند را به ملكه صادر مي كند تا درجشن بزرگ تخت جمشيد كه 2000 مهمان دعوت شده بودند ، بكار روند.
دريكي از مهرهاي بدست آمده از تخت جمشيد زني بلندپايه در صندلي تخت مانندي نشسته و پاهايش را روي چهارپايه اي گذارده و گل نيلوفري در دست دارد و تاجي برسرنهاده كه چادري روي آن انداخته شده است و به تقليد از مجلس شاه ، نديمه اي در برابر او ايستاده و عود سوزي در آن ديده مي شود. اين مهر يكي از زنان ثروتمند دربار هخامنشي است كه نقش مهمي در مديريت جامعه داشته است و دستورات خود را به اين مهر منقوش مي كرده است.
بنابراين با كمك گل نوشته هاي تخت جمشيد تصويري كاملا نو از زنان و ملكه هاي هخامنشي بدست مي آوريم كه برخلاف ادعاي نويسندگان يوناني ، كه آنها را عروسكهايي محبوس در حرم سراها مي دانستند، نه تنها همدوش مردان در آئين هاي مذهبي شركت مي كردند ، بلكه در صحنه زندگي و در اداره امور كشور هم نقش و شخصيت مستقل خويش را حفظ مي كردند . بررسي دقيق لوح هاي ديواني تخت جمشيد نشان مي دهد، كه زن در دوران فرمانروائي هخامنشيان بويژه در زمان شاهنشاهي داريوش بزرگ از چنان مقامي برخوردار بودند كه در ميان همه خلق هاي جهان باستان نظير نداشت
شماري از دلاور بانوهاي ايراني
يوتاب :
سردار زن ايراني كه خواهر اريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشــــــاهي
داريوش سوم بوده است. وي در نبرد با اسكندر گجــستك همراه اريوبرزن
فرماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است او در كوهـهاي بختياري
راه را بر اسكندر بست . ولي يك ايراني راه را به اسكندر نشان داد و او از
مسير ديگري به ايران هجوم اورد. با اين حال هم اريوبرزن و هم يوتاب در
راه ميهن كشته شدند و نامي جاويدان از خود بر چاي گذاشتند.
درياسالار بانو ارتميز :
نخستين و تنها بانوي درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيــش
از ميلاد به مقام درياسالاري ارتش شاهنشاهي خــشايارشاه رسيد و در نبرد
ايران و يونان ارتش شاهنشاهي ايران را از مرزهاي دريايي هدايت ميكرد ..
تاريخ نويسان يونان او را در زيبايي برجستگي و متانت سرامد تمامي زنان
ان روزگار ناميده اند.
اتوسا :
ملكه بيش از 28 كشور اسيايي در زمان امپراتوري داريـــــــــــوش بزرگ .
هرودت پدر تاريخ از وي به نام شهبانوي داريـــــوش بزرگ ياد كرده است و
اتوسا را چندين باد در لشكر كشي هاي داريوش ياور فكري و روحي داريوش
بزرگ دانسته است.
ارتادخت :
وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم
اشكاني. به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روســــي خاور شناس بزرگ او
ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالي كوچكتـــــرين خطايي مرتكب
نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را رونق بخشيد.
ازرمي دخت :
شاهنشاه زن ايراني در سال 631 ميلادي . او دختر خـــــــــسروپرويز پس از
" گشناسب بنده " بر چندين كشور اسيايي پادشاهي كرد.
اذرناهيد :
ملكه ملكه هاي امپراتوري ايران در زمان شاهنـــــــشاهي شاپور يكم بنيانگزار
ساسله ساساني. نام اين ملكه بزرگ و اقتدارات دولتي او در قلمرو ايــــران در
كتيبه هاي كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستايـش كرده
است.
پرين :
بانوي دانشمند ايراني . او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــيلاد
هزاران برگ از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي ايندگان از گوشه و
كنار ممالك اريايي گرداوري نمود و يكبار كامل ان را نوشت و نامش در تاريخ
ايران زمين براي هميشه تبت گرديده است.
فرخ رو :
نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريـــــخ ايران ثبت شده است وي از
طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد.
گردافريد :
يكي از پهلوانان سرزمين ايران. تاريخ از او به عنوان دختر كژدهم ياد ميــكند
با لباسي مردانه با سهراب زورازمايي كرد . فردوسي بزرگ از او به عـــنوان
زني جنگو و دلاور سرزمين پاكان ياد ميكند.
ارياتس :
يكي از سرداران مبارز و دلير هخامنشيان در سالهاي پيش از ميلاد. مورخــين
يوناني در چندين جا نامي از وي به ميان اورده اند.
هلاله :
پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي ( 391 يشتا 274+1 يشتا 2 (
در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست . از او به عنوان هفتـــمين
پادشاه كياني ياد شده است كه نامش را " هماي چهر ازاد ) نيز گفته اند.
مردان ايران باستان بانوان خود را احترام بسيار ميگزاشتند و در تمامي امور
با انها مشورت ميكردند و براي ايده و عقيده انها احترام بسزايي قائل بودند.
در ايران باستان اهميت بســـياري به مقام زن و مرده داده شده است . زن را
بانوي خانه مون پثني مي ناميده اند و مرد را مون بد يا مدير خانه
مي ناميده اند. در نسخه هاي ديني ايران باســــــتان زنان شوهردار از اجراي
مراسم ديني معاف بودند .. زيرا تشكيل خانواده و پرورش يك جامعه نيك كردار
كه يكي از اركان ان تربيت مادر است بزرگترين عمل نيك در كارنامه زمان ثبت
ميشده است
فروردین
فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی
خورشیدی است.
در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی
فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و
فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده
پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و
وجدان از تن جدا
گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر
میبرند.
به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند.
فروهران در ده روز آخر سال
بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به
دنیای دیگر می روند.
اردیبهشت
اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در
اوستا اشاوهیشتا
و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است
مرکب از دوجزء:
جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و
درستی,تقدس,قانون و
آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده
است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد.
صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت
فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به
بهترین راستی و درستی
است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در
عالم مادی
نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت
اردیبهشت
))مانند بهشت))هم آمده است.
خرداد
خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و
پارسی باستان هئوروتات
,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که
کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه
که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و
کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات
به معنای کمال و رسایی
است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد
نماینده رسایی و
کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.
تیر
تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در
اوستا تیشریه,در
پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شدهکه
یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای
یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران
است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود
و کشتزارها سیراب میگردد.
تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند
و
بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه
کرد.
امرداد
امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در
اوستا امرتات ,در پهلوی
امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از
سه جزء:
اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم
تات که پسوند و دال بر
مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا
جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال
می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از
امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا
شخص باید به صفات مشخصه پنج
امشاسپند دیگر که عبارتند از :
نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت
بشر مجهز باشد
تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.
شهریور
شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در
اوستا خشتروئیریه,
در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از
دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و
سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و
جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی
برگزیده و آرزو شده و جمعا
یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی
بهشت یا
کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر
و اقتدار
خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را
دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت
خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می
شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد
که زنگ بزند.
مهر
در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می
شود. که از ریشه
سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را
واسطه و میانجی ذکر کرده اند
.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در
سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و
فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی
و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند است
و برای یاری کردن
راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت
عهد
وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ
چیز
ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار
گوش و ده هزار چشم داده است.
مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است
و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و
نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی
نگران است.این ؟آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در
همه جا حاضر است و
با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.
آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما
بعدها آندو را یکی
دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و
دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم ((میترس((
میستایند.از این خبر پیداست که
در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر خلط شده اند
.نگهبانی ماه هفتم و روز
شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.
آبان
در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به
معنی فرشته نگهبان آب
استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از
سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان
میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و
تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی
از پادشاهان ایران
بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش
بیرون کرد,
ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران
باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و
بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز
باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند.
آفتاب در این
ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.
آذر
در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر
فرشته نگهبان آتش و یکی از
بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از
دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت میدادند.ایزد آذر
نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در
))ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است.
آفت اب در این
ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد.
دی
در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت
اهورامزدا است و آن از
مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت
دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال
شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم
و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است.
برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با
هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند.
مثلا روز هشتم را ((دی
باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و
مصالح روز
و ماه دی به او تعلق دارد.
بهمن
در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است
مرکب از دو جزء:
))وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی
بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.
نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان
مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد
و توانایی خداوند است. انسان را از
عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن
این است
که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان
مقدس به
شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به
برخاستن و عبادت و کشت و کار
می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن
وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن
سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع
شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی .بهمن اسم گیاهی
است که به ویژه در جشن بهمنجه
خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.
اسفند
دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و
گاه به تخفیف سپندار و
اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت
است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی
هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی
درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن .
بنابراین ارمتی به معنی
فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.
در
پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و
دختر اهورامزدا
خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و
بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و
خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را
فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و
خود زمین نیز نماینده این
ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .
بیدمشک گل
مخصوص سپندارمذ می باشد.
او در يكي از دشوارترين شرايط در جنگ سالامين، با دليري و بيباكي كممانند بخشي از نيروي دريايي ايران را از خطر نابودي نجات داد و به همين دليل به افتخار دريافت فرمان درياسالاري از سوي خشايارشاه رسيد.
در سالهاي دهه 60 ميلادي، در دوران حكومت پهلوي، نيروي دريايي ايران، براي نخستين بار ناوشكن بزرگي را به نام يك زن نامگذاري كرد و او (آرتميس) بود.
ناوشكن آرتميس در دوران خدمت «درياسالار فرجالله رسائي» به آب انداخته شد و سالها بر روي آبهاي خليج فارس پاسدار سواحل ايران بود.
http://ariapars.persianblog.ir
آريا برزن يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه در برابر يورش اسكندر مقدوني به ايران زمين، دليرانه از سرزمين خود پاسداری كرد و در اين راه جان باخت و حماسه (دربندپارس) را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت. (رواياتي وجود دارد كه آريا برزن از اجداد لُرها و يا كُردهاي امروي بوده).
«اسكندر مقدوني» در سال 331 پيش از ميلاد پس از پيروزي در سومين جنگ خود با ايرانيان ( جنگ آربل Arbel يا گوگامل Gaugamele ) و شكست پايانی ايران، بر بابل و شوش و استخر چيرگي يافت و براي دست يافتن به پارسه، پايتخت ايران روانه اين شهر گرديد. اسكندر براي فتح پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد: بخشي به فرماندهي (پارمن ين) از راه جلگه (رامهرمز و بهبهان كنوني) به سوي پارسه روان شد و خود اسكندر با سپاهيان سبك اسلحه راه كوهستان (كوه كهكيلويه كنوني) را در پيش گرفت و در تنگههاي دربند پارس (تنگ تك آب كنوني) با مقاومت ايرانيان روبرو گرديد. در جنگ دربندپارس، آخرين پاسداران ايران، با شماري اندك، به فرماندهي آريابرزن، در برابر سپاهيان پرشمار اسكندر دلاورانه دفاع كردند و سپاهيان مقدوني را ناچار به پس نشيني نمودند. با وجود آريابرزن و پاسداران تنگههاي پارس، گذشتن سپاهيان اسكندر از اين تنگههاي كوهستاني امكانپذير نبود. از اين رو «اسكندر» به نقشه جنگي ايرانيان در جنگ ترموپيل Thermopyle متوسل شد و از بيراهه و گذر از راههاي سخت كوهستاني خود را به پشت نکهبانان ايراني رساند و آنان را درمحاصره گرفت. آريابرزن با 40 سوار و 5 هزار پياده و وارد كردن تلفات سنگين به دشمن، خط محاصره را شكست و براي ياري به پايتخت به سوي پارسه شتافت ولي سپاهياني كه به دستور«اسكندر» از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش از رسيدن او به پايتخت، به پارسه دست يافته بودند. آريابرزن با وجود واژگونی پايتخت و درحالي كه سخت در تعقيب سپاهيان دشمن بود، به وارانه(برعکس) منطق جنگ، حاضر به تسليم نشد و آنقدر در پيكار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او، همه يارانش از پاي درافتادند و جنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريوبرزن به خاك افتاده بود.
جنگ دربند پارس در ايران و جنگ ترموپيل در يونان شباهتهاي زيادي با يكديگر دارند. نقشهاي كه «خشايارشا» بدان دست زد، همان نقشهاي بود كه «اسكندر» نيز بدان متوسل شد و رشادتي هم كه «لئونيداس»اسپارتي در ترموپيل بروز داد، مشابه رشادتي است كه «آريوبرزن» در تنگه دروازه پارس نشان داد.
http://ariapars.persianblog.ir
بهرام چوبين
سال ۵۸۸ ترسايي (۱۴۱۳ سال پيش)، ارتش ايران در جنگ بلخ با خاقان «شابه» از جنگ افزار تازه اي كه در آن نفت خام به كار رفته بود بهره گرفت. در اين جنگ فرماندهي ارتش ايران بر دوش ارتشبد «بهرام مهران»، سرشناس به «بهرام چوبين» بود كه در تاريخ جنگ آوري جهان از او چونان يك انديشمند و راهگشاي ارتشي نام برده شده است. بهرام در شهر ري زاده شد و از خانواده مهران بود كه در درازناي پنج سده بهترين افسران ارتش شاهنشاهي ايران از آن برخاسته بودند. وي در خراسان بزرگ در «خود ـ تبعيدي» درگذشت و سه سده پس از آن نوادگان او، سامانيان، زبان و سخنوري پارسي و فرهنگ ايراني را زندگي تازه اي بخشيدند و بخارا و ديگر شهرهاي خراسان, بويژه مرو را بسان كانون هاي دميدن زيستي نو در پيكر شهريگري (تمدن)، انديشه و هنر ايران درآوردند. بهترين نسك هاي (كتابهاي) پارسي كه نمايانگر شكوه نوآوری و آفرينشگري ايراني است نيز در اين روزگار فراهم آمدند.
بهرام چوبين نخستين فرماندهي بود كه با بهره گيري از نفت خام و اندي ابزار ساده، نخستين گروه آتشبار را در تاريخ جنگاوري جهان پايه گزاري كرد.
بهرام كه در پي بلندبالايي و تنومندي اش «چوبين» - همچون چوب - نام گرفته بود، در زماني كه از سوي شاهنشاه ايران فرماندار استان شمال باختري بود (از ري تا مرز شمالي گرجستان و داغستان كنوني، دربرگيرنده ارمنستان، آذرآبادگان و كردستان يعني يك چهارم همه ايران ـ در آن زمان، ايران به چهار استان بزرگ بخش ميشد)، هنگام بازديد از جايگاه بيرون زدن نفت خام از زمين در سرزمين بادكوبه (باكو) در كرانه نيمروز باختري درياي مازندران و آگاهي از آتشزا بودن اين ماده، بر آن شد تا از آن گونه اي جنگ افزار تازشي بسازد و اين كار را به مهندسان ارتش واگذار كرد.
آنها نيز در زماني كوتاه تر از يك سال، پيكاني ساختند كه با موشك هاي امروزي همانندي داشت. اين پيكان گوي دوكي واري كه با نفت خام آغشته بود به همراه داشت كه از روي تخته اي كه بر پشت استر جاي داشت پرتاب مي شد. شيوه پرتاب آن همانند كمان بود. دستگاه از يك زه خشك و كمانش پذير و چوب گز ساخته شده بود كه بر تخته سوار مي شد و داراي يك بازدار (ضامن) بود و پنج مرد دست اندركار آن بودند كه دو تن از آنان كمانكش بودند، نفر سوم نشانه گيري مي كرد و فرمانده اين آتشبار بود، نفر چهارم گمارده الوگير كردن بخش آغشته به نفت خام پيكان بود و مهمات رساني مي كرد و نفر پنجم نگهبان استر بود. از اين يگان، هشت نيزه دار پدافند و پاسباني مي كردند.
هرمز، شاه آنزمان، (از دودمان ساسانيان)، هنگامي كه شنيد خاقان شمال باختري چين به سرزمينهاي ايران در شمال خاوري خراسان (تاجيكستان كنوني و شمال افغانستان) درآمده و بلخ را پايگاه و كانون خود قرار داده و راهي گشودن كابل و بادغيس شده است، فرماندهان بلندپايه ارتش ايران را به نشستي در شهر تيسفون (نزديك بغداد)، پايتخت آن زمان ايران فراخواند و تصميم و آهنگ خود را در پس راندن او از ايران به آگاهي ايشان رساند و خواست كه اين كار را به انجام رسانند. هرمز گفت كه بر پايه تازه ترين آگاهي هاي رسيده به «ارتشتاران سالار» (ارتشبد يكم ايران)، خاقان «شابه» داراي ۳۰۰ هزار مرد جنگي و چند يگان پيل جنگي است.
ارتشبدها پس از هم انديشي، «بهرام چوبين» را براي انجام اين كار سترگ برگزيدند و او پذيرفت. بهرام از ميان ارتش پانصد هزار نفري ايران، تنها ۱۳ هزار مرد جنگديده ۳۰ تا ۴۰ ساله (ميانسال) كه بيش وزني (اضافه وزن) نداشتند، ميهن دوستي آنها پيشتر آزموده شده بود، بيش از ديگران توان پذيرش سختي ها را داشتند و در جنگ سواره و پياده ورزيده بودند، برگزيد و براي هر كدام سه اسب گزينش كرد و با ساز و برگ بايسته و بسنده راهي بيرون راندن زردها از خاك ميهن شد، ولي به جاي راه هميشگی، از تيسفون به اهواز رفت و سپس از راه يزد و كوير خود را به خراسان رساند، به گونه اي كه خاقان چين از بسيج سپاه او آگاه نشد. بهرام كه در جنگ ها، به روحيه و نيروي رواني سرباز بيش از هر ابزار ديگري باور داشت هر دو روز يك بار سربازان را گرد مي آورد و برايشان از ارزش ميهن پرستي و خويشكاري و رسالتي كه هر فرد در اين زمينه دارد سخن ميراند و آنان را اميد ايرانيان مي دانست ـ مردمي كه مي خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زيست كنند.
«خاقان» زماني از لشكركشي بهرام آگاه شد كه وي در بازه (فاصله) چهار روز تا بلخ بود، ولي هنگامي كه آگاه شد بهرام تنها با ۱۲ هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با همه مردان زيناور و داراي جنگ افزار خود كه تاريخنگاران شمار آنها را يكصد هزار تا سيصد هزار گزارش كرده اند، به رويارويي با بهرام شتافت.
اين نابغه نظامي تنها با ۱۲ هزار جنگجو ارتش۳۰۰ هزار نفره خاقان چين را در يك روز تار و مار كرد.
بهرام به يگان هاي آتشبار (نفت اندازان) فرمان داد تا آفند را با پرتاب پيكان هاي آتشين آغاز كنند و پي بگيرند تا آرايش سپاهيان خاقان برهم خورد و توان هماهنگي از ايشان گرفته شود و به سواران كماندار (اسواران) نيز دستور داد كه همزمان با آتشباري نفت اندازان، با تير چشم فيل ها را نشانه روند، اما به اسب ها آسيب نرسانند، زيرا كه آرياييان، اسب (اسپ) را نكو و بزرگ ميدارند و سپس خود با دو هزار سوار كارآزموده به پايگاه خاقان تاخت.
خاقان كه بيوسان (منتظر) تازش به پايگاه خود نبود از جا گريخت، اما كشته شد، سپاه كلان او تار و مار گشت و پسرش نيز پس از آن بندي و اسير شد. اين جنگ تنها يك روز به درازا كشيد كه از شگفتي هاي تاريخ است. هنگامي كه بهرام سرگرم پس راندن خاقانيان به آن سوي كوه هاي پامير و سنجان (سين كيانگ) امروز بود، شنيد كه در پايتخت، پسر شاه ايران بر ضد پدرش شورش كرده است، از اين رو خود را رخش آسا به تيسفون در كناره اروند (دجله) رساند. پسر شاه گريخت و به شاهنشاه روم پناهنده شد و بهرام تا گزينش شاه بعدي رشته كارها را به دست گرفت. اما پس از چندي، پرويز پسر گريخته شاه با دريافت پشتيباني از شاهنشاه روم به جنگ او آمد. بخشي از ارتش ايران هم به او پيوستند و بهرام پس از چند زد و خورد كوتاه، برونرفت از پهنه سياست را بر ادامه برادركشي و كشتن ايراني به دست ايراني، كه از ديد او كرداري ناپذيرفتني بود، برتري داد و به خراسان بازگشت و تا پايان زندگاني در همان جا ماند.
http://ariapars.persianblog.ir
سورنا(سردار بزرگ ايرنی)
***
سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای نخستین بار با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره میکردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر میپروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد» ( اشک 13) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را کارگزار جنگ با کراسوس و رفع رومیها کرد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از زادروز در جلگههای بینالنهرین و در نزدیکی شهر «حران» ( کاره Carrhae ) روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار میرود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پیدرپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد. همانگونه که دولت بزرگ هخامنشی در گسترش مرزهای خود در غرب برای نخستین بار با دیوار محکم یونانی برخورد و پیشرفتش در اروپا متوقف گردید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند. .
http://ariapars.persianblog.ir
آرتميس (نخستين زن دريانورد ايرانی)
آرتميس Artemis نخستين زن دريانورد ايراني است كه در حدود 2480 سال پيش، فرمان درياسالاري خويش را از سوي خشايارشاه هخامنشي دريافت كرد و اولين بانويي ميباشد كه در تاريخ دريانوردي جهان در جايگاه فرماندهي دريايي قرار گرفته است. در سال 484 پيش از ميلاد، هنگامي كه فرمان بسيج دريايي براي شركت در جنگ با يونان از سوي خشايارشاه صادر شد، آرتميس يكي از فرمانروايان سرزمين كاريه (يكي از بخشهاي سوريه كنوني) با 5 فروند كشتي جنگي كه خود فرماندهي آنها را در دست داشت، به نيروي دريايي ايران پيوست. در اين جنگ كه ايرانيان موفق به تصرف آتن شدند، نيروي زميني ايران را 800 هزار پياده و 80 هزار سوار تشكيل ميداد و نيروي دريايي ايران شامل 1200 كشتي جنگي و 3 هزار كشتي حمل ونقل بود. آرتميس در سال 480 پيش از ميلاد در جنگ سالامين Salamine كه بين نيروي دريايي ايران و يونان درگرفت، شركت داشت و دلاوريهاي بسياري از خود نشان داد و با ستايش دوست و دشمن روبرو شد.
او در يكي از دشوارترين شرايط در جنگ سالامين، با دليري و بيباكي كممانند بخشي از نيروي دريايي ايران را از خطر نابودي نجات داد و به همين دليل به افتخار دريافت فرمان درياسالاري از سوي خشايارشاه رسيد.
در سالهاي دهه 60 ميلادي، در دوران حكومت پهلوي، نيروي دريايي ايران، براي نخستين بار ناوشكن بزرگي را به نام يك زن نامگذاري كرد و او (آرتميس) بود.
ناوشكن آرتميس در دوران خدمت «درياسالار فرجالله رسائي» به آب انداخته شد و سالها بر روي آبهاي خليج فارس پاسدار سواحل ايران بود.
http://ariapars.persianblog.ir
چمروش، پرندهي اسطورهاي
چمروش (Čamruš) پرندهاي اسطورهاي است كه گفته ميشود ارزش آن از همهي پرندگان ميان زمين و آسمان، پس از سيمرغ (پارسي ميانه sēn murw) بيشتر است، چرا كه «هر كه كار بزرگي كند، ارزش او بزرگتر است» (بندهش، ترجمهي م. بهار، ص 90). وظيفهي چمروش كامل كردن كار سيمرغي است كه در بالاي «درخت رنجزدا» كه به «درخت همه تخمه» نيز معروف است، آشيان دارد. هرگاه سيمرغ از آن درخت برخيزد، هزار شاخه از آن ميرويد، و چون بنشيند، هزار شاخه از آن بشكند و تخم از آن پراكنده شود. چمروش، كه در آن نزديكي نشيمن دارد، تخمها را برميچيند و به جايي كه ايزد تيشتر آبها را گرد ميآورد و ميپراكند، ميبرد تا از اين طريق تخم گياهان بر زمين بارانيده و فروريخته شود (مينوي خرد، ترجمهي ا. تفضلي، ص 71-70؛ بندهش، ترجمهي م. بهار، ص 87). بنابراين چمروش نقش مهمي را در باروري سازي آغازين و مداوم زمين ايفا ميكند.
در جاي ديگري گفته شده است كه هر سه سال يكبار، بسياري از مردم انيراني بر سر كوه البرز گرد ميآيند تا به سرزمينهاي ايراني آسيب برسانند. اما ايزد برز، چمروش را به آن كوه ميفرستد و آن مرغ همهي انيرانيان را برميچيند، بدان گونه كه مرغ دانه را (بندهش، ص 102).
نام اين پرندهي شگرف را نبايد با اسم شخص اوستايي –Čamrav مندرج در يشت 13/109 يكي گرفت.
پيشينه تاريخي باغ ايراني
نورا نيک سرشت
انسان كاشف طبيعت و عامل برقراري تداوم و پايداري بقاء و عاملي در تجلي امكانات و استعدادهاي نهاني طبيعت شناخته شده و اوست كه با تصور در طبيعت، رزاهاي نهاني خود را آشكار ساخته و گهگاه از چهره به ظاهر خصمانه و شرارت آلودش، زيبايي، صفا و صميمت ميتراود. در اين فلسفه روابط انسان و طبيعت به صورت يكپارچه مشاهده ميشود و انسان نه جزئي جداشدني از طبيعت و نه حاكم مافوق آن است. شعر و ادب هنرهاي تزئيني ايران خواه از زمان هخامنشيان و خواه از زمان سامانيان هميشه سرشار از احترام و علاقه به طبيعت است.
طبيعت كليت و مظهر تجلي وجود است، مقام خاص و مقدسي دارد و در آن همه چيز در حالت نظم و تعادل قرار دارد. در باغ ـ اين طبيعت از پيش انديشيده ـرابطه انسان و طبيعت در نهايت هماهنگي است. باغ به كمك اشكال منظم هندسي، رابطه ميان طبيعت و دنياي دروني تصور ميشود. باغ مفهوم عرفاني و مذهبي طبيعت و نظم جهاني را منعكس و مفاهيم فضاها را مطرح ميكند.
در باغ، خواه طبيعي و خواه ساخته دست انسان، آدمي با محيط اطراف خود در صلح و صفا بود. در باغ، انسان و طبيعت در همسويي كامل بودند. زمين وحشي و عقيم. در باغ به كمال مقدر خويش دست مي يافت.
باغ، ايراني نه تنها جاي امن و آرام كه در عين حال جايي است براي تفكر آرام يا مذاكرات فلسفي. جايي است براي تأمل و تحقيق، جايي كه روح خسته آدمي ميتواند تازه شود و آرامش يابد و منظرههاي تازه بر او مكشوف گردد. آرمان باغ بسيار نيرومند و با دوام بود. هر شهر و هر قصري باغهايي داشت كه بسياري از آنها عمومي بودند. همه آنها براي مراسم نوروز باز بودند. كلاريخو توصيف ميكند كه جادههاي زيبا داراي محوطههاي باز بودند به صورت چهارراههاي بزرگي كه در ميان آنها، آبنمايي براي نوشيدن آب وجود داشت و ميدان مركزي يك پارك بزرگ بود، گرداگرد آن درختان تبريزي بلند با آلاچيق پوشيده از ياسمن و گلسرخ.
بيشك آرمان باغ در همه هنرها به طور كامل نفوذ كرده به فرشهاي بزرگ، همه آفرينشهاي شاعرانه و مجسمكننده گل و گياه كامل بهشت است. نيلوفر آبي در سراسر اعصار و در تمامي آسيا يك نماد مقدس آسماني بود. آرايش معماري در سراسر اعصار منحصر به گل و گياه بوده و ميباشد.
تاريخچه باغ ايراني
باغ ايراني بيشتر حاكي از نيازهاي روحي و كمتر متناسب با نيزهاي آب قابل سنجش است. از زمانهاي قديم بخش اساسي از زندگي ايران و معماري آن بوده و در موجوديت آتشكدههاي بزرگ و تقويت نمادين آنها، سهم داشته است. از زمان سومريان، باغ، معبد و قصر سلطنتي را احاطه ميكرد. بيشك باغ در چنين اقليم خشكي همه چيز از آسايش و زيبايي داشت تا عرضه كند. ولي هنگاميكه مبارزه به خاطر زنده ماندن بيش از لذت شخصي اهميت داشت. اين يك موضوع فرعي بود. از آنجا كه همه چيز را از مشيت خداوند ميدانستند.
دعا ضرورت داشت. تصور ميشد مطمئنترين راه جلب توجه جادوي است: ايجاد فضايي هرچه شبيهتر به آنچه مورد نياز است و تشويق به تقليد از آن ـ در مقياس بسيار وسيعتر. به عنوان مثال، ايجاد باغي در كنار يك معبر يا كاخ ممكن است قادر مطلق را به تكميل تلاش كوچك انسان در راه آباداني زمين تشويق كند.
زندگي در ايران به آب وابسته و در واقع آب عامل اصلي زندگي است. ايرانيان به منظور بهرهگيري نسبي از منابع آب، با قدرت تخيل و ابداع، چاره انديشي كرده بودند و كاريزهايي عميق كه از ٨٠ الي ١٦٠ كيلومتر طول داشتند. حفر مينمودند. حتي در ٣٥٠٠ سال پيش از ميلاد، آرايش سفال پيش از تاريخ، علاقه شديد به آب و حاصلخيزي را نشان ميدهد. اين نقش هاي كهن، همه عناصر آن را به صورت واقعي يا نمادي، ثبت كردهاند : كوه، ابر، بركه، جنگل، پرندگان آبي و درختان كه هدف عمده از آنها دريافت پاسخ مساعد از قدرتهاي آسماني بود. در سفال سامرا، طرح نمونهوار باغ ديده شده است؛ به صورت دو نهر متقاطع با پرندگان و درختان در هر يك از چهارگوشه. در مفرغهاي لرستان (حدود ١٠٠٠ قبل از ميلاد) . باز درخت را همراه با آب روان ترسيم كردهاند كه مطلوبترين منظره در يك سرزمين خشك است. پس از آب، درختان مهمترين نقش را در شكلگيري باغ ايراني دارند. ايرانيان قديم معتقد به فرشته مقدسي بودند به نام (اوروزا) كه صدمه زدن به گل و گياه، موجب ناراحتي و خشم او ميشد.
كوروش كبير در سارد، باغ بزرگي ساخته و به دست خود در آن درخت كاشته شد. گزنفون yenophon در كتاب خود به نام (اكونوميگوس) نقل كرده است كه كوروش شخصاًُ ليزاندر را به تماشاي باغ خود در سارد برده است كه: ليزاندر از مشاهدة زيبايي درختها، نظم و دقت فواصل آنها و مستقيم بودن رديفها و زاويهها و روايح معطر و متعددي كه هنگام گردش به مشام آن دو مي رسيده، تحسين و تمجيد ميكند.
باغهاي هخامنشي داراي طرحهاي مستطيل دقيق با خيابانها و درختان متقاطع بود. سنگ نگارههاي به جا مانده از دوران هخامنشي با درختان راست قامت، به خوبي اهميت باغ در ميان ايرانيان و نيز نظم هندسي موجود در باغهاي ايراني را نشان ميدهند.
باغ در عصر شاهنشاهي ساسانيان نيز بر پايه اصول گذشته شكل ميگيرد: تركيب هندسي منظم، ميان اسة اصلي، خيابانهاي عمود برهم و كرتهاي راست گوشه، باغها بسيار وسيع بودند و با دقت طراحي و مراقبت ميشدند: گاه نزديك به ٢٥ كيلومتر مربع مساحت داشتند. باغي كه توسط خسروپرويز پس از هفت سال كار ايجاد شد، اصلاحي جسورانه و زيبا در محيط بود.
در دوران اسلامي، باغهاي انبوهي كاخ را احاطه ميكرد و از لحاظ معماري به صورت بخشي از آن در نظرگرفته ميشد، به صورتي كه باغ تمامي جوانب اصلي بنا را به صورت قرينه فرا ميگرفت. سراسر محوطه به قطعات مستطيلي تقسيم ميشد كه از ميان آنها جويهاي كوچكي ميگذشت . اين باغها به پيروي از پيشينيان ايراني ساخته ميشدند. از همان سدههاي نخستين هجري، باغسازي به شيوة ايراني به فراسوي مرزها ميرود و به مرور زمان گسترة خود را وسيعتر ميكند. باغهاي زيباي آندلسي (الحمرا) و باغهاي باربري كشمير نمونههايي از باغهايي هستند كه تحت تأثير باغسازي ايراني شكل گرفتند. شيوة باغسازي در كشورهاي شرقي از باغسازي ايران الهام گرفته است.
بابرشاه از شاهان مغولي حاكم بر هند شيوة باغآرايي ايراني را به سرزمين هند برد و باغهايي در آگرا واقع در شمال هند احداث كرد كه معدودي از آنها تا به امروز موجود است و سپس جهانگير يكي از جانشينان وي چندين باغ در منطقه كشمير ايجاد نمود.
در كتاب تاريخ تمدن ـ عصر ايمان ـ ويل دورانت آمده كه باغ به سبك ايراني مورد تقليد ساير ملل نيز قرار گرفت و هم در بين اعراب و مسلمين و هم در هندوستان رواج يافته است و در قرون وسطي موجب الهام اروپائيان گرديده است. در اروپاي قرون وسطايي كه در شهرها به باغ عمومي و فضاي سبز مفهومي نداشت، بيشتر شهرهاي ايران در محاصرة باغهاي سرسبز و انبوه كه پناهگاهي براي آسايش ساكنان آنها بوده است و از نظر زيبايي، طراوت و داشتن باغهاي بزرگ و بيشمار در دنياي آنروز به خود ميباليدهاند.
شگفتی های خسروپرویز(تخت تاقدیس(
برگرفته شده از تارنگار: تاریخ, جشنها و زبان پارسی
http://ariapars.persianblog.ir/
بازگویی های پُرشمار و آزاد از مورخان غربی و شرقی درباره ی تخت تاقدیس، نشان از کرامندی و راستینگی آن دارد. تاقدیس همچون تخت های پادشاهان شرقی، عبارت بود از سکویی در زیر و سقفی همچون تخت بر فراز آن. در این سقف فرتور پادشاه و خورشید و ماه وجود داشت. از بازگویی هایی که درباره ی این تخت برجای مانده، می توان انگاشت که در آنجا نگاره ای از مراسم تاجگذاری شاهنشاه و در پیرامون آن نگاره ی بزرگان و اشراف(یا پادشاهان پیشین) وجود داشته است و نیز سایه بان گُنبد مانند متحرکی داشته که بر آن گویال های هفت گانه و دوازده برج و ریخت های گوناگون ماه دیده می شده است. ابزاری نیز کارگذاشته شده بود که در زمان های مشخص باران می باریده و بانگ رعد می کرده. این ساعت۱شگفت در کاخ شاهی گنزک - نزدیک آتشکده ی شاهنشاهی آذرگشنسپ - جای داشت. ۲
کندرنوس مورخ رومی درباره ی این تخت چنین بازگویی میکند: «قیصر پس از شکست پرویز در سال ۶۲۴م، به کاخ گنزک درون شد و بت خسرو را دید که بلندایی هولناک داشت، وی نگاره ی خسرو را نیز دید که در بالای کاخ بر تختی جای گرفته بود. این تخت به توپ بزرگی چون آسمان می ماند. در پیرامون آن خورشید و ماه و ستارگان بودند که کفار آن ها را می پرستیدند; و نگاره ی پادشاهان نیز پیرامون آن بود که هر یک عصایی در دست داشتند. در این گُنبد، به فرمان دشمن خدا(=خسرو!) ابزاری کارگذاشته بودند که قطراتی چون باران فرو می ریخت و آوایی رعدآسا به گوش می رسانید».۳
ثعالبی نیشابوری در این باره چنین می گوید: «این سریری بود از عاج و ساج که صفایح و نرده های آن از سیم و زر بود. ۱۸۰ ذراع درازا و ۱۵۰ ذراع پهنا داشت. روی پله های آن را با چوب سیاه و آبنوس ِ زرکوب فرش کرده بودند. آسمانه ی این تخت، از زر و لاژورد بود و صوَر فلکی و کواکب و بروج سماوی و هفت اقلیم و صُوَر پادشاهان و هیات های آنان را در مجالس و بزم و روزهای رزم و هنگام شکار بر آن نقش کرده بودند. در آن ابزاری بود برای تعیین ساعات روز، چهار قالی از دیبای زر بافته، مرصع به مروارید و یاقوت در آن تخت گسترده بودند که هر یک تناسب با یکی از فصول داشت».۴
بلعمی نیز نخستین چیز از شگفتی های خسرو پرویز را، تختی زرین برشمرده که «آن را تخت تاقدیس خواندندی و آن را چهار پایه از یاقوت سرخ بود که هیچ ملک را این نبود»۵
مسعودی نیز در پایان سده ی ۴ هجری افزون بر اشاره به شیز آذربایگان -تختگاه تابستانی اشکانیان- گوشزد میکند که «در آنجا تا کنون آثاری شگفت از بنا و تصویر با رنگ های نغز از صورت افلاک و نجوم و جهان از خشکی و دریا و آبادی و ...دیگر شگفتی ها بجاست»۶
فرودسی نزدیک به ۹۰ بیت از شاهنامه را به این پُرسِمان اختصاص داده است. در شاهنامه، این تخت سریری کهن شناسانده می شود که از زمان فریدون وجود داشته و شاهان پس از او، از ایرج و منوچهر و کیخسرو و لهراسب و جاماسب، هرکدام چیزی از زر و سیم و عاج بر آن افزوده اند و اسکندر سراسر آنها را پاره کرده و می رُباید. سپس تخت به دست اردشیر پاپکان افتاده و در دست دودمان ساسانی می ماند تا به خسرو پرویز می رسد. خسرو پرویز هنرمندان را از سراسر کشورها فرا می خواند و به سفارش او ۱۱۲۰ هنرمند و استاد - هر یک با ۳۰ شاگرد در زیر دست خود - در درازای ۲ سال آن را بازسازی کردند و چنان با زر و گوهر آراستند که شب تیره چهر از آن روشن گشت. از آن جمله آن را با پارچه ای به اندازه ی ۵۷ رش آراستند. پارچه ای زربافت که همه ی ریشه هایش به گوهر، به دست یک مرد چینی، در درازای ۷ سال بافته شده بود. این پارچه منقش به سپهر(بهرام، کیوان، هرمز، مهر، ناهید، تیر و گردنده ی ماه) و نشان هایی از ۷ کشور و ۴۸ شاه بود. فردوسی درازای تخت را ۱۷۰ و پهنای آن را ۱۲۴ ذرع برنهاده است که با گزارشی که ثعالبی میدهد نزدیکی دارد.
نظامی نیز در خسروشیرین از این تخت در فصل "صفت شوکت و تنعم خسرو در پادشاهی" سخن رانده:
به گرداگرد تخت تاقدیسش****دهان تاجداران خاک لیسش
همه تمثال های آسمانی****رصد بسته بر آن تخت کیانی
زماه و زهره تا خرگاه کیوان***درو پرداخته ایوان به ایوان
کواکب را ز ثابت تا به سیار****دقایق با درج پیومده مقدار
به ترکیب گهرهای شب افروز****خبر داده ز ساعات شب و روز
شناسایی که انجم را رصد راند****از آن تخت آسمان را تخته برخواند۷
فردوسی افزون بر تخت تاقدیس به سه تخت دیگر اشاره می کند:
۱- میش سار: دارای نقش میش و کوچکتر از دو تخت دیگر و ویژه ی نشستن دهگانان و زیردستان بوده است.
۲- لاژورد: بزرگتر ازدو تخت دیگر و ویژه ی نشستن سواران و جنگاوران بوده است.
۳- پیروزه: ساخته شده از پیروزه که نشستگاه دستور(وزیر) بوده است. ۸
۱- از دید هرتسفلد تاقدیس تخت نیست و ساعت است.
(۲)ایران در زمان ساسانیان،کریستین سن، ص ۴۸۹- ۹۰
)۳(همان
(۴)همان ص ۴۸۸
(5) تاریخ بلعمی، بهار، ص ۱۰۸۹
(۶)التنبیه و الاشراف، ص ۸۹
)۷(خسرو شیرین، ثروتیان، ص ۴۵۰-۵۱
(۸)شاهنامه، ژول مول، ص ۱۵۴-۵۸
-------------------------------------------------------------------------------------------------
* هر گونه برداشت از نوشته های این تارنگار، تنها با ذکر نام نویسنده و نشانی تارنگار مجاز میباشد.
© نوشته کورش محسنی
هفت رنگ است به ز هفت اورنگ
نيــست بالاتــر از سيــاهي رنگ
هفت روز هفته
رنگها, ستارگان و معاني رمزي و عرفاني آنها يکي از پنج گنج حکيم نظامي گنجوي مثنوي (هفت پيکر) يا هفت گنبد است که بر گرد ماجراهاي بهرام گور مي گردد. از آن ماجراهاي شيرين يکي اين است که بهرام هفت عروس از پادشاهان هفت اقليم به خانه مي آورد و مهندسي شيده نام و خورشيد راي هفت عمارت بديع با هفت گنبد رنگين به رنگهاي سيارگان هفتگانه براي او بنا مي کند و بهرام آن عروسان نوخاسته را هر يک به تناسب رنگ رخسار در يکي از آن هفت گنبد مي نشاند و هر روز هفته را که نزد پيشينيان هر يک به سياره اي تعلق دارد با يکي از آن نو عروسان به عيش و نشاط مي گذراند.
روز شنبه منسوب به ستاره کيوان (يا زحل) و رنگش سياه است. روز يکشنبه از آن خورشيد است و رنگ زرد و زرين است. دوشنبه روز ماه است که رنگ اصليش را سبز مي دانستند. سه شنبه روز بهرام يا مريخ است که جامه سرخ بر تن دارد. چهارشنبه روز سود و سودا و دکان و بازار است و به عطارد(يا تير), که دبير آسمان است و رنگش فيروزه است, تعلق دارد. پنجشنبه روز سعادت و منسوب به مشتري است و رنگ آن صندل گون است و روز جمعه از آن زهره خنياگر است که چون الماس به رنگ سفيد در آسمان مي درخشد.
بدين سان اين هفت گنبد از سياه تا سفيد همه رنگها و از کيوان تا زهره همه سيارگان و از شنبه تا جمعه همه زمان ها را در بر مي گيرند و به زبان رمز تمامي قصه آفرينش را از سياه که رمزي از اسم باطن يا مقام ذات الهي و خلوت ابدي شاهد هستي با خويش است چنان که شيخ محمود شبستري گفت:
سياهي گر ببيني نور ذات است به تاريکي درون آب حيات است
تا سفيد که ظهور کامل همه رنگ ها و تجلي اسم ظاهر از اسماي حسناي الهي است, باز مي گويند: سياه همه رنگها را در خود نهفته است و هيچيک را باز نمي تابد, از اين رو رمز سکوت مطلق و مقام لا اسم و لا رسم يا عنقاي مغرب ( شهريار در پرده) و امثال اين گونه تعبيرات است و سفيد همه رنگها را باز مي تابد و چون روز همه را آشکار مي کند و رمز جمال الهي است که نور آسمان و زمين است و به هر طرف رو کنند چهره اوست.
رنگها و ستارگان روزهاي هفته در فرهنگ غرب نيز کم و بيش با آنچه نظامي در هفت پيکر آورده هم آهنگ است. از جمله در زبان انگليسي شنبه را Saturday گويند يعني روز زحل و رنگ آن به همين مناسبت سياه است زيرا رنگ زحل در آسمان کمي به سياهي مي زند.
در اساطير يونان زحل که نامش Chronos يعني زمان است, پدر خدايان يوناني است که فرزندانش ژوپيتر و ديگران او را از آسمان راندند و او به زمين آمد در روم (ايتاليا) مهمان پادشاهي به نام ژانوس شد و هزار سال نزد او زيست و در اين هزار سال که دوران طلايي ناميده شده است به يمن قدوم زحل, مرگ, و بيماري و پيري و زشتي و قحطي و غيره وجود نداشت و پيوسته همه چيز بر وفق مراد بود و هنوز در ايتاليا جشني بر پا مي شود به نام Satunalia يعني جشن زحل و نام ژانويه از همان ژانوس گرفته شده است.
روز يکشنبه را Sunday مي گويند يعني روز خورشيد و با آنکه اکنون تعطيل است اما در فرهنگهاي انگليسي از آن به عنوان روز اول هفته ياد مي کنند, چنانچه ما نيز در فارسي (يک) شنبه مي گوييم. گويي شنبه شماره صفر هفته است که هنوز آفرينش شروع نشده و با طلوع خورشيد که همان تجلي نور الهي است آفرينش در روز يکشنبه آغاز شده و روز يکشنبه اولين روز آفرينش و همچنين اولين روز هفته است.
روز دوشنبه را Monday گويند که منسوب به ماه و رنگ آن سبز است زيرا در هيات قديم رنگ اصلي ماه را سبز مي دانستند و در زبان انگليسي نيز چنين است که رنگ ماه سبز است و گاهي از آن به حسادت ياد مي کنند و رنگ غول حسادت نيز سبز است. و در زبان انگليسي اصطلاح Green with envy بمعني سبز شده از حسادت, رايج است. اين روز به زن تعلق دارد زيرا ماه زن است و ارتباط ويژهاي با زنان دارد از جمله آنکه مظهر نور الهي است و در غيبت خورشيد رسالت او رساندن نور خورشيد به جهان است و زن به علت بلندي مقام و اينکه نگاهش به سوي خورشيد است اين رسالت را مي تواند انجام دهد.
روز سه شنبه را Tuesday گويند يعني روز Tues که نام يکي از خدايان است معادل با مارس يا مريخ و رنگ آن قرمز است. اين روز به مردان تعلق دارد که عاشقند و سرخ رنگ عشق است و روز قرباني و جان فشاني در راه معشوق.
چهارشنبه را Wednesday گويند که روز Oden يکي ديگر از خدايان اساطيري است که آن نيز برابر با Mercury يعني عطارد است و رنگ آن فيروزه اي است و روز تجارت و سود و سودا است. از همين لغت کلمه Merchant به معني بازرگان و Mercantile به معني تجاري آمده است يعني مربوط به مرکوري يا عطارد که دبير فلک است و دانش دنيوي نزد اوست.
روز پنجشنبه را Thursday خوانند يعني روز متعلق به Thor که باز از خدايان ژرمني است و معادل با ژوپيتر يا زئوس در فرهنگ روم و يونان و معادل مشتري يا برجيس در فرهنگ ماست و روز سعادت است.
پنجشنبه که هست روزي خوب در سعادت به مشتري منسوب(هفت پيکر)
و بالاخره روز جمعه يا آدينه را Friday گويند که بعضي گفته اند به معني روز آسايش و رهايي از کار و فعاليت است و بعضي گفته اند روز درخشندگي و سپيدي است و متعلق به ستاره زهره يا ونوس يا آفروديت است که رنگش در آسمان به سپيدي مي زند.
اگر ما نيز چون بهرام هفت روز هفته را در صحبت يکي از هفت عروس هفت اقليم هنر يعني شعر, نمايشنامه, موسيقي, نقاشي, معماري, مجسمه سازي و سينما که هنر هفتم ناميده شده است بگذرانيم و حکايتي از او بشنويم و به تعبير ديگر هر روز هفته را با يکي از تجليات جمال و جلال الهي سر کنيم همه روزها مبارک و روز اقبال و سعادت خواهد بود.
حسين محي الدين الهي قمشه اي
وضع اجتماعي و حقوقي زن از مهاجرت آرياها به ايران تا دوران هخامنشي
به عقيده دکتر گيرشمن؛ در آغاز هزاره اول قبل از ميلاد ؛ دو واقعه مهم و غير مرتبط روي داد که در حيات اجتماعي ملل آسياي غربي تاثير فراوان داشت. اول مهاجرت اقوام هندواروپايي به هند و ايران و اروپاست و ديگر کشف و استعمال آهن کوهستان هاي شمالي و شرقي آسياي ميانه که شمال و مشرق و مغرب ايران را در بر ميگيرد؛ در دوران ما قبل تاريخ گذرگاه اقوام آرياي به ساير نقاط گيتي بود. در اين ناحيه نژاد آريايي به سر ميبرد که قدرت فکري و معنوي خود را بارها نشان داده بود. آريايي هاي ايران به طوايف و قبايل متعددي تقسيم ميشدند که مهمترين آنها مادها در غرب و پارسي ها در جنوب بودند. پارتها در خاور ايران نيز از نژاد آريايي بودند. قوم ماد روابط نزديکي با تمدن پيش رفته بين النهرين داشت و فرهنگ و تمدن آنها تا جنوب روسيه و ترکمنستان مي رسيد.
تا صد سال پيش براي نوشتن تاريخ ماد, جز نوشته هاي مورخين يوناني چيزي در دست نبود. ولي از يک قرن در نتيجه تلاش باستان شناسان هزاران سند کتبي و آثار ارزنده تاريخي از زير خاک به دست آمده است. با اينکه اين آثار مستقيما مربوط به تاريخ ماد نيست؛ و از تاريخ بابل و آشور و ديگر کشورهاي شرق نزديک حکايت ميکند؛ باز کم و بيش در روشن کردن تاريخ ماد موثر اشت؛ زيرا مادها تنها قبيله آريايي بودند که در سايه اتحاد, امپراتوري بزرگ آشور را براي هميشه شکست دادند؛ و اقوام و قبايل بسياري را از قيد اسارت آنان رهايي بخشيدند. پس از استقرار سلسله ماد در مغرب ايران اندک اندک رژيم مادر شاهي جاي خود را به رژيم پدرشاهي داد. معذلک فعاليت کشاورزي با زنان بود؛ و مردان براي زنان اهميت ويژه اي قايل بودند. پس از مادها نوبت به سلسله هخامنشي و پارس ها مي رسد که بنيانگزار آن کورش بزرگ است. به طوري که مي دانيم؛ ملکه ماندانا مادر کوروش و دختر آستياک؛ آخرين پادشاه ماد تاثير انکارناپذيري در انتقال قدرت به پسرش کوروش داشت. در دوران مادها؛ زن به رياست قبيله و نيز قضاوت مي رسيد؛ هنوز بقاياي از سيستم مادر شاهي وجود داشت.
دياگونف در تاريخ ماد مي نويسد دوران مادرشاهي با انقراض سلسله ماد به پايان رسيد و در حکومت هخامنشي زن و مرد از حقوقي برابر و يکسان برخوردار بودند. بنا به گفته دياگونف؛ که او باز از قول کتزياس؛ مورخ يوناني نقل ميکند؛ دختر و داماد پادشاه در حکومت ماد ميتوانستند قانونا مانند پسر وارث سلطنت او باشند. در جامعه مادها هنگامي که سيستم پدرشاهي جانشين مادرشاهي گشت؛ مقام اجتماعي زن و حقوق او در خانواده همچنان محفوظ ماند؛ فقط تا حدي از اختيارات فوق العاده زن کاسته شد.
طبق تحقيقات باستان شناسان لباس زن مادي با اختلاف اندکي شبيه پوشاک مردان بوده است و حجاب نداشتند. همانطور که در بالا گفته شد؛ دختر و داماد پادشاه مي توانستند وارث تاج و تخت او باشند. چون آستياک فرزند پسر نداشت؛ قانونا سلطنت ماد حق شاهزاده ماندانا بود؛ و اين امر همانطور که گفته شد؛ در انتقال قدرت به کوروش موثر بود. ماندانا مدرسه و گروه هاي پارس را بنيان نهاد که در آن عده زيادي از پسران پارسي همسن و سال کوروش ؛ تيراندازي ؛ اسب سواري و فنون نبرد را مي آموختند. گذشته از اين ماندانا به کوروش آموخت که حق چيست و نا حق کدام است. شايد احترام فوق العاده اي را که کوروش نسبت به مادرش ماندانا رعايت ميکرد؛ به پاس داد و عدالتخواهي بود که از او آموخته بود. به طوري که پلوتارک مي نويسد مهم ترين عامل پيروزي کوروش بر آستياک زنان بودند. مسلما تعاليم مزدايي که زنان و مردان را يکسان مي نگرد؛ و فرقي بين آنان قائل نيست؛ در ارتقا مقام و شخصيت زن در ايران باستان اثري انکار ناپذير داشته است. در دين زرتشت؛ هر انساني که از دانش و نيکي برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتي؛ در آغاز آفرينش به خواست اهورامزدا؛ در مهر روز مهرماه دو ساقه ريواس به هم پيچيده از زمين سر براوردند و گياه کم کم از صورت گياهي به صورت دو انسان درآمدند که در قامت و صورت شبيه هم بودند؛ يکي مذکر به نام « مشيه» و ديگري مونث به نام «مشيانه».
در کتاب « بندهش » فصل 15 آمده است: « آنگاه اهورامزدا روان را که پيش از پيکر آفريده بود در کالبد مشيه و مشيانه بدميد و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستيد. شما را پاک و کامل بيافريدم. هر دو انديشه و گفتار و کردار نيک به کار بنديد؛ و ديوان را پرستش مکنيد. پس مشيه و مشيانه از جاي خود به حرکت آمدند, و خود را شستشو کردند, و نخستين سخني که بر زبان راندند اين بود اهورامزدا يگانه است. او آفريننده ماه و خورشيد و ستارگان و آسمان و آب و خاک وگياهان جاندارنست». چنانچه ملاحظه ميشود؛ در دين مزديسني که معتقدات زرتشتيان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از يک ريشه تکوين مي يابند با هم از زمين سربر مي دارند و يکسان رشد مي کنند و اهورامزدا با آنان بيکسان و با يک زبان سخن مي راند و دستور واحدي برايشان مقرر مي فرمايد. آن دو پس از اقرار به يگانگي اهورامزدا نخستين سخني که به زبان مي رانند اين است « هر يک از ما بايد خشنودي و دلگرمي و محبت و دوستي ديگري را فراهم کند.» از اين گفتار برمي آيد که در دين زرتشت هيچ يک از زن و مرد را به يکديگر تفوق و امتيازي نيست, و آن دو از نظر آفرينش و خلقت يکسان و برابرند. شخصيت زن در دين زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پايان نيز با مرد يکسان و برابر است. بنا به معتقدات ديني زرتشتيان هنگامي که « سوشيانت» موعود نجات بخش آخرالزمان از شرق ايران و حوالي درياچه هامون ظهور مي کند از هر گوشه ايران پاکان و دينداران به او مي پيوندند. تعداد آنان سي هزار نفر است که نيمي از آن مرد و نيمي ديگر زن خواهد بود.
عظمت مقام زن را در آيين زرتشت از اينجا مي توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتي از شش امشاسپند دين زرتشت, سه امشاسپند ضمير مذکر و سه امشاسپند ضمير مونث دارند. سه امشاسپند مذکر عبارتند از
1- بهمن يا وهمن يا وهومن که به معناي خرد کامل است.
2- ارديبهشت يا اشاوهيشتا که به معني نظم و بهترين راستي و هنجار و قانون و سامان آفرينش است.
3- شهريور يا خشتروييريه که به معني حکومت بر خويش, خويشتن داري, و شهرياري آسماني است.
4- اسفند يا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوري و موکل بر زمين است.
5- خرداد يا اروتات که نمودار کمال, رسايي؛ شادي و خرمي و موکل بر آبهاست
6- امرداد يا امرتات که مظهر جاودانگي و بي مرگي است؛ همچنين تعداي از ايزدان مذاهب زرتشت که در مرتبه پايين تري از امشاسپندان هستند(امشاسپند ملک؛ و ايزد فرشته) ضمير مونث دارند.
مثلا پس از درگذشت انسان در سپيده صبح چهارم؛ در سر پل چينوت؛ مهر و سروش و رشن از روان درگذشته درباره اعمال و کارهاي او پرسش مي کنند. مهر ايزد و سروش ايزد از ايزدان مذکر؛ و رشن ايزد از ايزدان مونث است. همچنين ايزد دينا که به معني وجدان و دين است؛ با رشن ايزد همکاري دارد.
ايزد چيستا که به معني دانش و خرد است نيز مونث است. زرتشت از اين ايزد بارها کمک طلبيده است. ديگر از ايزدان مونث اشي است که فرشته دهش و بخشايش و آسايش است. و زرتشت در گاتها او را چنين ستوده است: « جهان از او راه رسم خداپرستي گرفت و اهريمن راه عزيمت گزيد».
در ايران باستان زرتشتيان زناشويي را تنها به منظور رفع حوايج جسماني و جنسي انجام نمي دادند. بلکه براي آن هدف و آرماني بسيار عالي و مترقي داشتند. اين هدف فراهم کردن وسايل پيشرفت معنوي و غلبه نهايي نيکي بر بدي بود. تعاليم زرتشت بشر را در راه رسيدن به عاليترين مدارج روحاني يعني فراهم نمودن و تسريع ظهور سوشيانت و غلبه نيکي بر بدي هدايت مي کند. هدف از زناشويي مشارکت در نهضت بزرگ روحي است که در بيشتر اديان الهي به بشر وعده داده شده است.
بنابراين؛ زناشويي در دين زرتشت عملي مقدس و ستايش انگيز است که از هر گونه تحقير و تبعيض و نابرابري به دور است. به قول گيگر از خصوصيات موقعيت حقوقي زن و برابري او با مرد در دين زرتشت آن است که همانطوري که مرد پس از زناشويي به لقب « نمان پيتي » يعني سرور و کدخداي خانه ملقب مي گشت؛ زن نيز از زناشويي به لقب « نمانوپيتي » يعني نور و فروغ خانه ملقب مي گشت به عبارت ديگر مرد کدخداي و زن کدبانوي خانه بود. به قول همين دانشمند بزرگ آلماني؛ و نويسنده کتاب « تمدن ايرانيان خاوري» زن پس از ازدواج در صف همسري شوهر قرار مي گرفت؛ نه در رديف اموال و يا از تابعين او. به عبارت ديگر زن کنيز و برده مرد نبود, بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کليه حقوق با مرد بربار و در جميع امور با او شريک به شمار مي آمد.
کريستن سن؛ خاورشناس بزرگ دانمارکي مي گويد: « رفتار مردان نسبت به زنان در ايران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگي خصوصي و چه در زندگي اجتماعي از آزادي کامل برخوردار بود. در مورد آزادي در ازدواج هيچ چيزي مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچيستا نيست. زرتشت به دختر کوچکش پروچيستا مي فرمايد: « پروچيستا من جاماسب را که مرد دانشمندي است( وزير گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان) براي همسري تو برگزيدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببين که آيا او را لايق همسري خود مي داني يا نه؟ در بند 5 گاتها زرتشت خطاب به همه پسران و دختران جوان مي گويد « اي دختران شوکننده و اي دامادان اينک شما را مي آموزم و آگاه مي کنم, پندم را به خاطر بسپاريد, و برابر اندرزم رفتار کنيد تا در زندگي سعادتمند نائل گرديد. هر يک از شما بايد در پيمودن را زناشويي و مهرورزي و پاکي و نيکي بر ديگري سبقت جوييد, زيرا تنها بدينوسيله مي توان به يک زندگي سراسر شادي رسيد.»
به طوري که مي بينيم در زندگي زنان و مردان پارسا يکسان مورد خطاب قرار ميگيرند. پس از مرگ نيز به روان و فروهر هر دوي آنها يکسان درود فرستاده مي شود. در يشت ها آمده است: « فروهر همه مردان و زنان نيک را مي ستاييم. در فصل 38 يسنا آمده است: « اي اهورامزدا زنان اين سرزمين را مي ستاييم و زناني که آيين راستي و نيکي برخوردارند.» در فروردين يشت؛ که طولاني ترين يشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نيک جهان يکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتي در قرن اوليه ظهور زرتشت و نيز در زمان هخامنشيان از بيشترين حقوق متعالي برخوردار بود و يکي از درخشان ترين ادوار تاريخي خود را مي گذاراند. همانطور که گفته شد نمونه کامل آن ماندانا مادر کورش بود؛ که بارها کوروش به وجود او افتخار کرده است و حضور زناني از قبيل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا ؛ آرتميز؛ و غيره نمودار حضور فعال زن ايراني در اين دوران است و مشارکت همه جانبه زنان در اين عصر چشمگير است. از حفريات و کشفيات باستان شناسي که در تخت جمشيد به عمل آمده, الواحي به دست آمد که نشان مي دهد در ساختمان تخت جمشيد عده زيادي از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزاياي جنسي از قبيل نان و شراب و غيره؛ مطابق مردان دريافت داشته اند. اين الواح هم اکنون در موزه هاي جهان ضبط است.
پس از شکست هخامنشيان وضع اجتماعي زن ايراني تغيير کرد و قوس نزولي را پيمود. زيرا در زمان سلوکيدها؛ زنان و دختران زيادي از يونان در ايران زندگي مي کردند؛ و چون در يونان زن از تساوي حقوق با مردان برخوردار نبود. لذا در وضعيت و سرنوشت زن ايراني نيز تاثير نهاد. مي دانيم که در ديانت زرتشت ازدواج بر پايه تک همسري است, هيچ مرد زرتشتي حق ندارد با داشتن زن؛ زن ديگر انتخاب بکند. لکن تعداد زيادي از اين زنان و دختران يوناني به صورت معشوقه مردان ايراني درآمدند که به طور قطع از استحکام بنيان خانواده ايراني کاست. برخي از اين زنان به صورت عقد مهلت دار با مرد ايراني به سر مي بردند و برخي ديگر نيز با روابط آزاد با مردان ايراني حشر و نشر داشتند.
در زمان اشکانيان گرچه زن ايراني تا حدي موقعيتش تحکيم شد؛ ولي به هر حال حکومت سلوکيدها و تاثيرات ناشي از آن و نفوذ هلنيسم اثر خود را گذاشت. از طرفي در دوران پارتها يا اشکانيان به علت گستردگي قلمرو پارتها طوايف و اقوام و ملل گوناگون در امپراتوري وسيع اشکانيان مي زيستند که هر يک آداب و رسوم و سنن مخصوص به خود داشتند و طبيعتا اين دگرگوني در وضعيت زن و خانواده ايراني اثربخش بود.
در زمان ساسانيان که دين زرتشت اهميت اوليه خود را بازيافت و سيستم حکومت نيز به طريق موبد شاهي اداره مي شد؛ زن ايراني تحت تعاليم مذهب زرتشت باز حقوق و امتيازاتي را به دست آورد. عصر ساسانيان به قول دارمستتر؛ نه تنها از لحاظ تاريخ ايران؛ بلکه براي تمام جهان واجد اهميت است. از کارنامه اردشير بابکان اينطور برمي آيد که شخصيت زن از همان آغاز کار ساسانيان محترم شمرده مي شد؛ و هيچکس حتي پادشاه نمي توانست به ميل و دلخواه خود زني را مورد آزار قرار دهد. به طوري که از الواح و مدارک و اسناد اين دوران برمي آيد زن از موقعيت خاصي در دوران ساسانيان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزديک به بيست سال يعني از پيش از تولد شاپور تا موقعي که او به سن رشد قانوني رسيد؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره مي کرد. در پندنامه آذرباد مهر اسپند به پسر خود اينطور مي گويد: « اگر تو را فرزندي است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نيکو زندگي کند».
زن در مذهب زرتشت از لحاظ مذهبي مي توانست تا درجه زوت برسد. اين امر مسلما مستلزم فراگرفتن علوم بايسته ديني بوده است. در « ماتيکان هزار دادستان» آمده است که روزي چند زن راه را بر يکي از قضات عاليمقام مي گيرند؛ و از او مسايلي را سوال مي کنند. قاضي مزبور به همه سوالات به جز يکي پاسخ مي دهد. بلافاصله يکي از زنان مي گويد جواب اين سوال در صفحه فلان از فلان کتاب است. اين موضوع مي رساند که زن در عهد ساسانيان حتي بر مسايل مشکل حقوقي نيز احاطه داشته است. بارتلمه مستشرق معروف آلماني که کتاب « حقوق زن در زمان ساساني» را نگاشته؛ مطابق مندرجات آن؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباري نداشت مردي را که پدرش براي او در نظر گرفته به همسري قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نمايد؛ و يا تنبيه ديگري درباره اش اعمال دارد.
فصل 19 از کتاب ماتيکان هزار دادستان در بند 3 و 4 مي گويد: « دختران را بدون رضايت خودشان نمي توان به ازدواج مردي درآورد.» در بند 29 از فصل 28 همين کتاب مي گويد: « پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و ديون پدر و مادر متوفي خود سهيم و شريکند» ؛ و از اين فتوا اينطور استنباط مي گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکاليف و مسئوليت ها نيز در رديف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده حق نظارت مرد را در خانواده تعيين کرده بود و مرد وظيفه داشت که همسر و فرزندان خود به خوبي و مهرباني رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر يکديگر مسئوليت مشترک داشتند. اگر کسي اموال خود را به اشخاص بيگانه مي بخشيد و وارثين قانوني خود را محروم مي کرد؛ اين عمل قانوني نبود؛ و تنفيذ نمي شد. پس از درگذشت پدر خانواده حق ولايت با مادر بود؛ و رياست خانواده به او تفويض مي گشت. در صورتي که بين طرفين طلاق و جدايي صورت ميگرفت؛ زن مي توانست مهريه مطالبه کند؛ و مادام که شوهر اختيار نکرده و درآمدي از خودش نداشت؛ همسر سايق بايد نفقه او را بپردازد. بارتلمه بر بنياد کتاب ماتيکان هزار دادستان درباره حد نصاب ارث چنين مي نويسد: « تقسيم ارث در حقوق ساساني پس از درگذشت پدر خانواده به اين ترتيب بود که زن و پسران هر يک سهم مساوي از ارث داشتند. دختران در صورتي که ازدواج کرده و از خانه پدر جهيزيه به خانه شوهر برده بودن نصف؛ و در غير اين صورت مطابق برادران ارث مي بردند. مطابق قوانين اوستا
1- زن حق مالکيت داشته و مي توانسته داراي خود را مستقلا اداره کند.
2- زن مي توانسته ولي و يا قيم و نگهدار فرزندان خود باشد.
3- زن مي توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نمايد(در صورت بيماري شوهر)
4- زن مي توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکايت کند و سزاي او را بخواهد.
5- شوهر حق نداشته است بدون اجازه زنش دخترخود را شوهر دهد.
6- در دادگاه گواهي زن پذيرفته مي شد.
7- زن مي توانسته است داور يا وکيل شود.
8 – زن مي توانسته وصي قرار گيرد و تمام اموال خود را وصيت کند.
همچنين اوستا براي دختر و پسر از حيث تعليم و تربيت هيچ فرقي قايل نيست و در هوسپرم نسک آمده: « راي اهورامزدا, به من فرزندي عطا کن که بتواند از عهده انجام وظايفش برآيد و مسئوليت خود را درباره خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند( دختر يا پسر مطرح نيست).
آينه تمام نماي خصايص و روحيات و اعمال و نحوه زندگي و شخصيت باطني و آرزوهاي مردم ايران باستان است و مي تواند ما را در اين راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه هاي پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگي چون کاوه, و رستم و اسفنديار و سياوش و سهراب و کيخسرو را مي بينيم, با زنان دانا و خردمني چون فرانک و سيندخت و گردآفريد و رودابه و تهمينه و کتايون و فرنگيس و کرديه و پوراندخت و آزرميدخت و ..... روبرو مي شويم که با کياست و فراست و خرد و چاره گري کارهاي بزرگ و خلاقه اي را انجام داده ؛ و حتي گاهي چراغي فرا راه مردان بوده اند.
آنچه فردوسي در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخيلات و روياهاي شاعرانه نيست. بلکه تمام روايات و اخبار تاريخ کهن ايران است که سينه به سينه حفظ شده و يا کتابت گرديده و سرانجام به دست فردوسي رسيده؛ و اين حماسه سراي بزرگ عليرغم محدويت و قضاوت نادرست و افکار کوته بينانه اي که در قرون سوم و چهارم هجري در مورد زنان معمول يا درايت و امانت داري ستايش انگيزي همان اخبار و روايت و شنيده ها را که درباره زن عهد باستان به دستش رسيده و نمودار ارج و اهميت زن ايراني در آن دوران است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعي و موقعيت زن را آنچنان که در ايران قبل از اسلام بوده ؛ معرفي کرده است.
منبع:نامشخص
ايران و ايرانشهر
نوشتهي: ديويد مكنزي
ترجمهي: داريوش كياني
واژهي «ايران» (Eran) براي نخستين بار در سنگنوشتههاي اردشير يكم - بنيانگذار دودمان ساساني - گواهي شده است. وي در برجستهنگاري تفويض شاهنشاهياش [از سوي اورمزد] در نقش رستم استان فارس، و سپس در سكههاياش، Ardashir shahan shah Eran (به پارسي ميانه) و Shahan shah Aryan (به پارتي) "= اردشير، شاه شاهان آرياييها" خوانده شده است. پسرش شاپور يكم، ضمن استفاده از همان لقب براي پدرش، به خود با عنوان Shahan shah eran ud aneran (به پارسي ميانه) و Shahan shah aryan ud anaryan (به پارتي) "= شاه شاهان آرياييها و غيرآرياييها" اشاره كرده است. همين شكل و شيوه، مورد استفادهي شاهان بعدي ساساني، از «نرسه» تا «شاپور سوم» بود. سنگنوشتهي سه زبانهي شاپور يكم در كعبهي زرتشت در استان فارس - كه در اين موضوع فقط نسخههاي پارتي و يونانياش محفوظ مانده، اما نسخهي پارسي ميانهي آن نيز با اطمينان، بازسازيپذير است - براي نخستين بار حاوي واژهي پارسي ميانهي «ايرانشهر» EranShahr (به پارتي: Aryanshahr) است. بيان پادشاه مذكور در اين زمينه، چنين است: «an … eranshahr xwday hem» (به پارسي ميانه) / «az … aryanshahr xwday ahem» (به پارتي) / «ego … tou Arianon ethnous despotes eimi» (به يوناني) "= من سرور پادشاهي (در نسخهي يوناني: ملت) آرياييان هستم" (SH.K.Z, Mid. Pers. [1], Parth . 1., Gk. 1.2). اين قاعدهسازي، به دنبال لقب «شاه شاهان آرياييها»ي شاپور يكم، اين نكته را به نظر بسيار پذيرفتني ميسازد كه واژهي «ايرانشهر» به درستي، «شاهنشاهي» (empire) معني ميگرديده، ضمن اين كه واژهي Eran هنوز مطابق با ريشهشناسياش (از واژهي ايراني كهن: aryanam*)، به عنوان حالت جمع اضافي نام قومي «اير» (Er) (پارتي:Ary؛ از ايراني كهن: -arya؛ = آريايي) به معناي «-ِ ايرانيان» فهميده ميشده است. شكل مفرد اين واژه را شاپور در اشاره به پسرش «نرسه» مورد استفاده قرار داده است: Er mazdesn Narseh, shah Hind, Sagestan … (به پارسي ميانه) / ary mazdezn Narseh … (به پارتي)، يعني: «آريايي مزداپرست نرسه، شاه هند و سيستان و…».
از ديگر شاهان ساساني، بهرام دوم نيز منحصراً، در برخي سكههاياش، اين واژه را به صورت يك پيشوند به سكهنوشتههاي معياري كه از زمان اردشير يكم مورد استفاده بوده، افزوده است: «(آريايي) مزداپرست، خدايگان (بهرام)، شاه شاهان آرياييها (و غير آرياييها)».
تركيب «اريانام خشثره» -aryanam xshathra* [= شهرياري آرياييها] در هيچ يك از سنگنوشتههاي پارسي باستان هخامنشي يافته نشده است. در اين زمينه، در يشتهاي متأخر اوستا، تنها ذكر Airiia و Anairiia danghawo "= سرزمينهاي آريايي" و "غيرآريايي" وجود دارد. بنابراين اصطلاح «ايرانشهر» برساختهي ساسانيان بوده است.
فهرست كشورهاي فرمانبُردار شاپور، در نسخهي پارسي ميانهي سنگنوشتهاش، تقريباً به كلي آسيب ديده است و تنها به گونهي ناقص در در نسخههاي پارتي و يوناني اين سنگنوشتهي سه زبانه محفوظ و باقي مانده است. البته اين سياهه را به ياري فهرست كوتاه ايالتهاي ايرانشهر (به معناي خاص) در سنگنوشتههاي پارسي ميانهي نقش رستم و نيز با توجه به سنگنوشتهي شديداً آسيب ديده و هوازدهي «كردير» (Kerdir)، روحاني برجستهي عصر جانشينان شاپور، ميتوان بازسازي نمود. فهرست يادشده شامل اين نامهاست: «پارس (فارس)، پهلو (پارت)، خوزستان، ميشان، آسورستان (سوريه)، نودشيرگان (Nodshiragan = آديابِنه)، آدوربايگان (آذربايجان)، سپاهان (اصفهان)، * ري، كيرمان (كرمان)، سگستان (سيستان)، گورگان (گرگان)، مرو، هريو (هرات)، اَبَرشهر (خراسان)، تورستان (توران)، مَكوران (مكران)، و كوشانشهر تا پَشكبور (پيشاور)». شاپور نام چند كشور ديگر را نيز افزوده است، شامل: ماي (ماد)، هيند (هند)، و مَزونشهر (عمان) "در كنار دريا" و ديگران؛ يعني «ارمن (ارمنستان)، ويروزان (گرجستان)، آلان (اران)، و بلاسگان تا كافكوف (قفقاز) و دروازهي آلانان»، كه كردير اين كشورهاي را صريحاً در داخل «انيرانشهر» (aneranshahr)، يعني "شهرياري غير آرياييها"، امپراتوري روم تا غرب و سرزمينهاي قفقاز، قرار داده است.
با وجود تداول و كاربرد اصطلاح «ايرانشهر» در سنگنوشتههاي سلطنتي، به شاهنشاهي ساساني، پيش از اين، با شكل كوتاه شدهي «ايران» (Eran) اشاره ميشد، و به غربِ رومي نيز متقابلاً و زودتر، با عنوان «انيران» (Aneran). هر دوي اين اصطلاحها، در متني تقويمي به قلم ماني پيامبر - كه احتمالاً، نخست در زمان اردشير يكم نوشته شده - يافته ميشود. در ديگر متون پارسي و پارتي مانوي، اصطلاح «ايرانشهر» ديده نشده است. همين شكل كوتاه (Eran)، در نامهاي شهرهايي كه شاپور يكم و جانشيناناش بنيان نهاده بودند، آشكار ميشود؛ مانند: Eran-xwarrah-Shabuhr (= شكوه ايران از شاپور)، Eran-asan-kard-Kawad (= كواد ايران را آرام كرد). همچنين، اين اصطلاح در عنوانهاي برخي از مأموران بلندپايهي اداري و فرماندهان نظامي دوران ساسانيان متأخر به برجستگي نشان داده ميشود؛ مانند: «ايران- آمارگر» Eran-amargar (رييس كل امورمالي كشور)، «ايران- ديبيربد» Eran-dibirbad (رييس دبيران كشور)، «ايران- دروستبد» Eran-drustbad (رييس پزشكان كشور)، «ايران- همبارگبد» Eran-hambaragbad (سرپرست كل انبارهاي كشور)، «ايران- سپاهبد» Eran-spahbad (فرمانده كل سپاه كشور).
در كتابهاي پهلوي سدهي سوم هجري/ نهم ميلادي، اصطلاحات كهن ساساني، آشكارا محفوظ مانده است. براي نمونه، در «كارنامهي اردشير بابكان» اصطلاح Eran تنها در عبارت shah-i eran (شاه ايران) و لقب eran-spahbad (ايران- سپاهبد) استفاده گرديده است. وگرنه، كشور [ايران] همواره «ايرانشهر» خوانده شده است. همين موضوع در كتاب «ارداويراز نامه» نيز صدق ميكند كه در آن جا عبارت eran dahibed "= فرمانرواي آرياييها" صرفاً در مفهومي فراتر از نام جغرافيايي «ايرانشهر» آشكار ميشود. در «دينكرد» هفتم نيز، عموماً همان تفاوت ميان [مفهوم] «ايران» و «ايرانشهر» (و نيز با aneran، يعني: غيرآريايي) گذارده شده است. در اين جا، عبارت er deh (جمع: eran dehan) از ترجمهي پهلوي يشتها، گهگاه براي رساندن مفهوم «سرزمينهاي آريايي» استفاده شده است. البته، اين حقيقت كه اصطلاح «ايران» Eran عموماً به صورت جغرافيايي نيز فهميده ميشد، با ساخت صفت eranag "= ايراني"، كه نخست در كتاب «بندهش» و آثار معاصر آن گواهي گرديده، نشان داده شده است.
در آثار كهن فارسي نو، به ويژه آنهايي كه وابسته به منابع پارسي ميانهاند، شكل «ايرانشهر» با «شهر ايران» جايگزين ميشود (مانند: تاريخ سيستان، ص 7-6). فرخي سيستاني شاعر (درگذشتهي 429 ق.)، يا شايد نسخهنويس بعدي اشعارش، هنوز اين اصطلاح را در تقابل با «توران» (سرزمين تورانيان) استفاده ميكند. با اين حال، قلمرو ايرانشهر در اين زمان، محدود و منحصر به بخش غربي پيشين امپراتوري [ساساني] شده بود. در "تاريخ سيستان" چنين گفته شده است كه: «كل ناحيهي كشور به چهار بخش تقسيم شده بود: خراسان، ايران (خاوران)، نيمروز، و باختر؛ هر آن چه در جوار مرز شمالي واقع گرديده، "باختر" خوانده شده؛ و هر آن چه در نزديكي مرز جنوبي واقع بوده، "نيمروز" ناميده شده است؛ و ناحيهي مياني به دو بخش تقسيم گرديده: آن چه در جوار مرز شرق واقع شده، "خراسان" خوانده شده، حال آن كه آن چه در غرب واقع است، "ايرانشهر" ناميده شده است». حتا در «نزهة القلوب» حمدالله مستوفي ( به نقل از اصطخري) گزارش گرديده كه «عراق عربي عادتاً دل ايرانشهر خوانده شده است». به هر حال، عنوان عمومي سرزمين ايرانيان از اين زمان، «ايران»، و [عنوان] اهالياش، «ايراني» بود (1).
(1) David N. MacKenzie, "Eran, Eranshahr": Encyclopaedia Iranica, vol. 8, Costa Mesa, Calif., 1997.
مقام زن در ايران باستان
در ايران باستان هميشه مقام زن و مرد برابر و در كنار هم ذكرشده است، حتي گروهي از ايزدان مانند آناهيتا زن هستند و در ميان امشاسپندان، امرداد و خرداد و سپندارمذ، كه صفات اهورامزدا است زن ميباشند.
وآنچه در اوستا آمده است همه نشانه اي از همسنگي زن و مرد است، در فروردين يشت چنين آورده شده: اينك فروهر همه مردان و زنان پاك را مي ستائيم آنان كه روان هايشان در خور ستايش و فروهرهايشان شايسته است اينك فروهر همه مردان و زنان پاكدين را مي ستائيم.
در زمان شاهنشاهي هخامنشيان، براساس لوح هاي گلي تخت جمشيد زنان هم دوش مردان در ساختن كاخ هاي شاهان هخامنشي دست داشتند و دستمزد برابر دريافت مي نمودند، پيشه بيشتر زنان در دوره هخامنشيان صيقل دادن نهائي سنگ نگاره ها و همچنين دوخت و دوز و خياطي بوده است. بنابراين در شاهنشاهي بزرگ هخامنشي با برابري و تساوي خقوق زنان با مردان سر و كار داريم.
بايد خاطرنشان كرد كه زنان در زمان بارداري و با بدنيا آوردن كودكي براي مدتي از كار معاف ميشدند، اما از حداقل حقوق براي گذران زندگي برخوردار مي گشتند و علاوه بر آن اضافه خقوقي بصورت مواد مصرفي ضروري زندگي دريافت مي نمودند، همچنين در گل نوشته هاي تخت جمشيد شاهد آن هستيم كه در كارگاههاي خياطي، زنان بعنوان سرپرست و مدير بودند و گاه مردان زيردست زنان قرار مي گرفتند.
اما زنان خاندان شاهي از موقعيت ديگري برخوردار بودند، آنان مي توانستند به املاك بزرگ سركشي كنند و كارگاه هاي عظيم را با همه كاركنانش اداره و مديريت مي كردند و درآمدهاي بسيار زياد داشتند، اما بايد خاطرنشان كرد كه حسابرسي و ديوان سالاري هخامنشي حتي براي ملكه هم استثنا قائل نمي شد و محاسبه درآمد و مخارج از وي مطالبه مي كرد.
در يكي از گل نوشته ها (لوح هاي گلي) رئيس تشريفات دربار داريوش بزرگ دستور تحويل 100 گوسفند را به ملكه صادر مي كند تا درجشن بزرگ تخت جمشيد كه 2000 مهمان دعوت شده بودند، بكار روند.
دريكي از مهرهاي بدست آمده از تخت جمشيد زني بلندپايه در صندلي تخت مانندي نشسته و پاهايش را روي چهارپايه اي گذارده و گل نيلوفري در دست دارد و تاجي برسرنهاده كه چادري روي آن انداخته شده است و به تقليد از مجلس شاه ، نديمه اي در برابر او ايستاده و عود سوزي در آن ديده مي شود. اين مهر يكي از زنان ثروتمند دربار هخامنشي است كه نقش مهمي در مديريت جامعه داشته است و دستورات خود را به اين مهر منقوش مي كرده است.
بنابراين با كمك گل نوشته هاي تخت جمشيد تصويري كاملا نو از زنان و ملكه هاي هخامنشي بدست مي آوريم كه برخلاف ادعاي نويسندگان يوناني، كه آنها را عروسكهايي محبوس در حرم سراها مي دانستند، نه تنها همدوش مردان در آئين هاي مذهبي شركت مي كردند، بلكه در صحنه زندگي و در اداره امور كشور هم نقش و شخصيت مستقل خويش را حفظ مي كردند. بررسي دقيق لوح هاي ديواني تخت جمشيد نشان مي دهد، كه زن در دوران فرمانروائي هخامنشيان بويژه در زمان شاهنشاهي داريوش بزرگ از چنان مقامي برخوردار بودند كه در ميان همه خلق هاي جهان باستان نظير نداشت.
« آرتادخت» از زناني است که وزير دارايي « اردوان چهارم اشکاني» ميشود و بي آنکه فشاري بر مردم بياورد و باج و خراج را افزون نمايد, کشور را به توانگري ميرساند. چنانچه برآمده است, از کارهاي بزرگ او در گردآوري دارايي کشور, يکي جلوگيري از هزينه هاي بيهوده به ويژه درباريان و ديگري گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.
ب – زن در سرداري و فرماندهي
زنان در هنر تيراندازي, اسب سوراي, جنگاوري, نبرد .... فراوان آموزش ميديدند, به گونه اي که گاه کارکشتگي و بيباکيشان بدانجا ميرسيد که پوشاک فرماندهي و سرداري بر تن ميکردند و به سپهسالاري و رهبري برگزيده ميشدند. زناني که در اين راه بسيار درخشيده و شکوهمندانه نامي از خود بر جاي نهاده اند, کم نيستند. اينان نه تنها به شکار و تيراندازي ميرفتند و گوي پيش بودن را از بسياري از مردان مي ربودند که همراه مردان در ميدانهاي جنگ, شاهکارهايي مي آفريدند که مايه شگفتي و انگشت به دندان گرفتن مردان ميشد. از اين رو با شايستگي نشان دادن, خود به فرماندهي ميرسيدند و همچون سرداران بي پروا, در رده جلوي سپاه, پرچم به دست ميگرفتند و جنگها را رهبري ميکردند.
« آرتميس» يا آرتميز در چم راست گفتار بزرگ, فرمانده بزرگ نيروي دريايي خشايارشا در جنگ يونانيان بود که با خردمندي و کارآمدي بي همتايي, کشتيهاي جنگي ديو پيکر را رهبري کرد و با فرماندهي درست بايسته خويش, سپاه يونان را در هم شکست. اين زن فرمانده از رايزنان جنگي خشايارشا نيز بود.
از سرداران سرشناس و بي پروا و کارآمد و برازنده ديگر, « گرديه» خواهر بهرام چوبين است که در دلاوري و جنگاوري بلندآوازه مبياشد. او پس از برادرش, فرماندهي را به دست ميگيرد و در ميدانهاي نبرد, آنچنان بيباکي و شايستگي از خود نشان ميدهد که همگان را به ستايش واميدارد. او در رده سپهسالاري سپاه برادر در جنگ تن به تن با « تور» فرمانده نيروي خاغان چين, او را شکست ميدهد و سپاهش را تار و مار ميکند.
فردوسي در اين باره چنين ميسرايد:
همـه لشـــگر چيـن بـر هـم شــکسـت
بسي کشت و افکند و چندي به خست
ســراســر همـه دشـت شـد رود خـون
يکــي بـي سـر و ديـگري سـرنـگـون
چــو پـيـروز شـد سـوي ايـران کشــيد
بـر شــــــهريـــار دلـــيــــران کشــــيد
بــه روز چـهـــارم بــه آمــــوي شــــد
نــديــدي زنـي کـــو جـهـانـجـوي شــد
استاد سخن از زبان سربازان «گرديه» که با شگفتي از دلاوريهايش, او را ستودند, ميسرايد:
نـه جـنـبـانـدت کـوه آهـن ز جـاي
يلان را به مردي تويي رهمنـاي
ز مـرد خـردمـنـــــد بـيـــــــدارتـر
ز دســتــــور دانـنـده هـشـيـارتـر
هـمه کهتـرانـيـم و فرمان تراست
بـدين آرزو راي و پيمـان تراست
« گردآفريد » زن جنگاور برجسته ديگري است که با سهراب پسر رستم, دست و پنجه نرم ميکند و سپاهيان را به شگفتي واميدارد. فردوسي از زبان سهراب هم آورد « گرديه » چنين ميسرايد:
بـدانسـت سـهراب کـه دختـر است
ســر مـوي او ار در افســر اســت
شگفت آمدش گفت از ايران سپـاه
چـنـيـن دخـتـــر آيــد بــه آوردگــاه
ســــواران جـنــگي بـه روز نـبـرد
هـمـانـا بـه ايـــــــران درآرنـد گـرد
زنـانـشـان چـنـيـنـنـد ز ايـرانيــــان
چگـونه انـد گـردان و جنگ آوران
« بانو گشنسب» دختر رستم و همسر « گيو» نيز از زنان بيباک و رزمجويي بود که در شاهنامه فردوسي فراوان از او ياد شده است. چنين آمده است که او به اندازه اي زورمند و دلير بود که کمتر مردي توانايي رويارويي با او را داشته است.
« زربانو» دختر ديگر رستم ميباشد که از سواران تيرانداز و جنگجو به شمار مي آمده و با رزم دلاورانه خود زال, آذربرزين و تخواره را از زندان آزاد کرده است.
نام سرداران و جنگاوران زني که از زمان مادها, هخامنشيان, اشکانيان و ساسانيان به جا مانده اند ولي شوربختانه از کارهايشان هنوز آگاهي چنداني در دست نيست, چنينند ( اميد آن است که با بررسيهاي گسترده پيرامون آنها, بتوان به چگونگي فرماندهيشان بيشتر آشنا شد): « آپاما » دختر « سپيتمن » که خود از سرداران زمان هخامنشيان بود. چم اين واژه گيرا, خوش آب و رنگ و زيبا ميباشد.
« آرياتس» در چم آريايي پاک و درست از سرداران هخامنشي.
« آسپاسيا» در چم گرد, يل, دلير و نيرومند, همسر کورش دوم که از سرداران او نيز بود.
« ُبرزآفريد» در چم آفريده شکوه و والايي, از سرداران ساساني.
« برزين دخت» در چم دختر آتشين و پرفروغ, از سرداران ساساني.
« داناک » در چم باهوش و خردمند و فرزانه, از سرداران هخامنشي.
« سورا» در چم گلگون رخ, دختر اردوان پنجم اشکاني.
« گلبويه » از سرداران و جنگجويان ساساني.
« مهر مس» در چم مهر بزرگ, خورشيد درخشان, از سرداران هخامنشي.
« مهر يار» از سرداران ساساني.
- « ميترادخت» در چم دختر مهر, دختر خورشيد, از سرداران اشکاني.
- « نگان» در چم کامروا و پيروزمند, از سرداران ساساني که با تازيان دلاورانه جنگيد و دليريها بسيار شکوهمندانه از خود نشان داد.
« ِورزا» در چم نيرومند و توانا, سرداري از هخامنشيان.
- « وهومسه » در چم والاتبار و نيکزاده بزرگ, از سرداران هخامنشي.
- « هومي ياستِر» در چم دوست و هم پيمان و پشتيبان, از سرداران هخامنشي.
« يوتاب» در چم درخشنده و بيمانند, خواسته و پرفروغ, خواهر « آريوبرزن» سردار بيباک و دلير داريوش سوم در جنگ با اسکندر. يوتاب فرماندهي بخشي ار سپاهيان برادر را داشت که در کوههاي بختياري راه را بر اسکندر بست و اگر يک روستايي, راهي ديگر را به اسکندر نشان نميداد تا از آن جا شبيخون بزند, شکست خورده و سپاهيانش تار و مار شده بودند. يوتاب همراه برادر آن اندازه جنگيد تا هر دو کشته شدند و نامي جاويد از خود به جاي گذاشتند. »
درفش کاوياني
درفش کاوياني يکي از کهنترين پرچمهاي جهان است که بدست آهنگري دلاور، کاوه، که براي در هم کوبيدن ستم و شکنجه بيدادگران تازي به پا خواست بر افراشته شد. فردوسي در چکامه هاي خود رنگ اين پرچم را سرخ و زرد و بنفش آورده است:
«همي خواندش کاوياني درفش فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش ».
اين پرچم در تمام دوران پيش از اسلام پرچم ايران بود که با يورش تازيان سرنگون گرديد.
درونمايه رنگهاي درفش سرفراز کاوياني چيست؟
رنگ سرخ
اين رنگ را نماد شکوه و توانايي، خروش و جوشش، پايداري براي پاسداري و نگهباني از مرز و بوم امي دانند. رنگ سرخ رنگ روز " تير" سومين روز هفته ايرانيان باستان است که امروز به آن "چهارشنبه" ميگويند. همچنين" تير" نام فرشته باران نيز بوده است .
مردمان به دور از باورهاي زرتشتي و يا
