
روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی كه كمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی كه آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی كه هر حرف ترانه ایست
تا كمترین سرود بوسه باشد
روزی كه تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یكسان شود
روزی كه ما دوباره برای كبوترهایمان دانه بریزیم ...
و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه دیگر
نباشم ...
احمد شاملو

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست
محمد علی بهمنی

دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
بازگردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند
باران كه ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم كرد
و با تمام وجود خواهم شكست
و نبودنت را
با باران خواهم بارید
آنقدر خواهم بارید
كه بیایی
با تو زیر باران
كوچه ها را
آواز سرخواهیم داد
با تو زیر باران
اگر كه بیایی

پاییز را دوست دارم
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد و سرخ ِ آتشش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر اشکهایی که زیر با رون پاییزی پنهون میشه و کسی نمی فهمه
بخاطر بوی مست کننده و خاک بارون خورده ی کوچه ها
بخاطر غروب نارنجی و دلگیرش
بخاطر تنهایی و دلتنگی پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر خاطرات پاییزی ام
بخاطر آمدن و رفتن او
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه ی شروع صفر
بخاطریک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
پاییز زیبا خوش امدی ... بیا که بغضم با تو ترک بردارد
بیا که بعد از این با آمدنت غمم دوچندان گشته
وباآمدن و رفتن تو آتشی شعله ورتر روح و جسمم را خواهد سوخت
پاییزم خوب میدانستم که تولد تو و من با مولود گل غم پیوندی جاودانه دارد و
ما هر سه با هم متولد می شویم و با هم به خزان می رسیم
خوش آمدی پاییز زیبا.......ای غمگین ترین فصل خدا
باز کن پنجره را
که خزان آمده است
و نسیم خوش پاییز
وزان است ز هر سو
و همان عطر دل انگیز
که از خاک به پا گشته
از آن قطره ی باران
ترامن چشم درراهم
جشن های آذر ماه
یكم آذر/ اورمزد روز روز برگزاری «آذر جشن»، یكی دیگر از جشنهای در پیوند با آتش به
مناسبت فرا رسیدن ماه آذر و برافروختن نخستین شعله زمستانی.
نهم آذر/ آذر روز جشن «آذرگان»، جشن آتش دیگری در گرامیداشت «آذر/ آتر» و ایزد منسوب
به آن.
سیام آذر/ انارام روز جشن «شب چله» یا «یلدا»، انقلاب زمستانی و جشن زایش خورشید.
ایرانیان در این شب با فراهم آوردن خوراكیهای گوناگون تا بامداد به انتظار دیدار نخستین پرتوهای
خورشید بیدار مینشستهاند. بیرونی در «آثارالباقیه» از آن با نام «میلاد اكبر» نام برده و منظور از آنرا
«میلاد خورشید» دانسته است. تقویم میلادی نیز با اندك تغییراتی ادامه همین میلاد است كه بعدها آنرا به
میلاد مسیح نسبت دادهاند.
همچنین هنگام جشن پایان پاییز و نیز نیمه سال و گاهنباری به نام «میدْیارِم» در اوستایی «مَـئیذیائیرْیـه» به
معنای «میانه سال» و منظور سال گاهنباری است با مبدأ آغاز تابستان.

کسی چه می داند
شاید، این قدر
همدیگر را دوست نمی داشتیم
اگر از دور
به تماشای روح هم نمی نشستیم .
کسی چه می داند
اگر آسمان ما را جدا نمی کرد
شاید، این قدر
به هم نزدیک نبودیم !
ناظم حکمت

باتو تنها بودم
در رویا هایم
و لبانت را هزاران بوسه نهادم
در رویا هایم
گاهی میدیدمت که از کنار دریچه ام عبور میکنی
ایا من همانم که تو می جویی ؟؟
میتوانم درچشمانت این را بخوانم
می توانم در لبخند این را بخوانم
تو همه آرزو های همیشگی من بوده ای
و اغوشم برویت گشوده است
چرا که تو میدانی چه بگویی
چرا که تو میدانی چه بکنی
و میخواهم که
هزاران بار بگویم
دوستت دارم
وه که چقدر دوست دارم نورخورشید را در موهایت
به تماشا بنشینم
و بار ها و بار ها بگویمت که
چه اندازه برایم عزیزی
گاه احساس میکنم که
قلبم لبریز از عشق تو شده است
سلام
تنها میخواهم که بدانی
چرا که نمی دانم کجایی؟؟
و نمی دانم که به چه کاری؟؟
ایا در گوشه ای احساس تنهایی میکنی ؟
یا کسی هست که دوستت بدارد ؟
بگو چگونه می توانم دلت را به دست اورم ؟
چرا که تمامی سرنخ ها را گم کرده ام
اما بگذار چنین سخن اغاز کنم
دوستت میدارم
سلام
ایا من همانم که تو می جویی؟؟
چرا که نمیدانم
کجایی؟؟
و نمی دانم که به چه کاری؟؟
ایا در گوشه ای احساس تنهایی میکنی؟
یا کسی هست که دوستت بدارد ؟
با من بگو
چگونه میتوانم دلت را به دست اورم
چرا که من تمام سرنخ ها را گم کرده ام
اما بگذار سخن چنین اغاز کنم
دوستت دارم
Lionel Richie

عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
نامه ای که باز گوید
اشتیاقم را برای دیدارت
هراسم را از تصور گم کردنت
احساسم را فراتر از خواستن
دلتنگی وصف ناپذیری را که لحظه ای ترکم نمی گوید
و کشش شورنده ای را که یکسره تسلیم آنم ...
آنتونیو جاچینتو

یک روز می بوسمت
روز که باران می بارد ،
یک روز که چترمان دو نفره شده ،
یک روز که همه جا حسابی خیس است
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،
آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،
آهسته ، می بوسمت ...
یک روز می بوسمت !
هر چه پیش آید خوش آید !
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !
دلم ترسیده ،
که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .
آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،
حالا آن قدر دوست داشتنی شده
که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،
هزار هزار حر
یک روز می بوسمت
به قول شاعر :
عشق کلاس اول ،
تنها سه حرف است ،
اما کلاس آخر ،
عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
این شعر برام خیلی اشناست
فوقش می شوم ابلیس !
آن وقت تو هم به خاطر این که
یک « ابلیس » تو را بوسیده ،
جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ،
من آن جا پیدایت می کنم
و از لج خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا !
چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت !
می خندم و می بوسمت !
گریه می کنم و می بوسمت !
یک روز می آید که از آن روز به بعد ،
من هر روز می بوسمت !
لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،
و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت
تو احتمالا سرخ می شوی ،
و من هم که پیش تو همیشه سرخم

پس از سفرهاي بسيار و عبور از فراز و فروود امواج اين درياي توفان خيز
برآنم كه در كنار تو لنگر افكنم
بادبان بر چينم/پارو وانهم/سكان رها كنم/به خلوت لنگرگاهت درآيم و
در كنارت پهلو گيرم
آغوشت را باز يابم: …….استواري امن زمين را زير پاي خويش.
