
به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای نیلوفر را میدهد، به او
که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم. که لحن صدایش دلپذیرترین
آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق و
دلش به زلالی باران است به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش
را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را
میفهمم، به او که ............ به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه
بهارمن است ،به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق
جاودانه من است

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین ادمهایی که همه
سرد و غریبند با تو تک وتنها به تو می اندیشد وکمی دلش از دوری تو دلگیر
است.
مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته
بر در مانده و شب وروز دعایش اینست زیر این سقف بلند هر کجایی هستی
به سلامت باشی ودلت همواره محو شادی وتبسم باشد.
مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش همه ی هستی
ورویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها ر
ا با تو به خدا بسپارد
مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو تک وتنها با تو پر از
اندیشه وشعر است و شعور پر احساس وخیال است و سرور.
مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان
نزدیک است وبه یادت هر صبح گونه ی سبز اقاقی ها را از ته قلب ودلش
می بوسد و دعا میکند که این بار تو با دلی سبز وپر از ارامش راهی خانه ی
خورشید شوی وپر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه وآبی فردا
برسی......

اشتباه شاید همین بود....
همین تو را از خودت خواستن...
غافل از اینکه
ندیدن و نشنیدنِ تو,بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست....
توبودی....تو هستی....بی آنکه بخواهی....
تو هستی حتی اگر دیگر,در این دنیا نباشی....
برای باور بودنت,دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟
که هر غزلش با اسم تو شروع می شود....
پس اگر عاشق نیستی لا اقل من را به خیال بافی متهم نکن....
چه کسی گفته من تنها زمانی می توانم بودنت را باور کنم؟
که گرمی دستهایت را حس کنم؟یا صدای مهربانت را بشنوم؟
چه کسی گفته؟
من می فهمم سهراب چه می گوید؟
وقتی چشمهایم را می شویم؟
تا وصال, را جور دیگری ببینم.....
برای من؟
مگر بالاتر از اینکه
با عشق تو
از بدی ها پاک شوم؟
و به خدایِ احد و واحدم نزدیک تر شوم؟
من این "وصالِ بی تو" را به هزار بار "وصال دنیوی"
نمی دهم....
وصال یعنی از تو به خدا رسیدن....
و خوشا به حال آن کسی که پلی می شود
برای رسیدن دیگری به خدا....
من باور کرده ام که :
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"....
من باور کرده ام که :
"تو بامنی هر جا برم...
من باور کرده ام که :
تو را باید در خود جستجو کرد.....
من باور کرده ام بودنت را....
من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را..../

صدای زنگ ساعت
خیال حلقه بازوانت را برهم میزند
چشم در تنهایی باز میکنم
و چشمهایم را در حسرت دیدنت
چندباره برهم میفشارم
عطرت در اتاق من پیچیده
نفسهای بریدهام اما
جز تکرار نبودنت چیزی نصیبم نمیکنند
با انگشتهای خیس در هوا مینویسم
دلتنگم... دلتنگم...

من پیشتر هم اینجا بوده ام
اما کی و چطور، نمی دانم
من علفهای پشت این در را می شناسم
رایحه تند و شیرینشان را
نوای آه ،رودهای پیرامون ساحل را
تو پیش از این متعلق به من بوده ای
چه مدت پیش از این، نمی دانم
اما درست همان زمانی که چلچله ها اوج می گرفتند
و تو سر به سویشان گرداندی
حجابی فرو افتاد من می دانستم
این همه در گذشته هایی دور رخ داده است
دانته گابریل روزتی

حضور تو
لبریز از عشقم ، حضور رویاییت را هنوز نمی توانم باور کنم ، مگر میشود کنار
من باشی چقدر انتظار این لحظه رویایی را با اشک و حسرت کشیده ام و تو
اکنون کنارم نشسته ای با دستی پر عطوفت و ملاطفت ، با نگاهی پر از
اشتیاق جوانی
نمی توان حضورت را نادیده گرفت که همچنان دم مسیحایی من هستی ،
میدانم فرشتگان هم در این لحظه رویایی حضور دارند تا ثواب نگاه به صورتت
را برایم بنگارند ... وای که خدا هم از بودن تو دلشاد است ، عطیه ای که در
نگاه توست در هیچ فرشته ای پیدا نمی شود
نفس تو گرم است و سرشار از نگفته های سفر ، وای که چه لحظه هایی
بی حضور تو گذرانده ام ، حال تو اینجا معنی تمام روزهای گذشته هستی ،
حال میان من و تو فاصله معنی ندارد ، لحظه های پر ابهام قدیمی گذشته
است تو اینجایی و دست مهربانت در دستان من گرم میشوند ...
حیف نبود اگر نمی آمدی ، آمدنت شکوقه باران آسمانهاست ، افول ستاره
هاست ، ذیگر کدام ستاره میتواند با حضور تو بتابد ... راستش قبل از آمدنت
تمامی ستاره های چشمک زن را مرخص کرده ام ، گفته ام که ستاره من
ستاره هالی است گاه گاهی یک بار به سراغم می آید سریع ، شتابان ، گذرا
ولی لحظه ای تامل او به کلیه کهکشانهای هستی می ارزد ، همین لختی
یک بار که به سراغم می آید تمام رویاهایم حقیقی میشوند ...
طعم عطر نفسهایت آغوش بی بهانه ام را پر میکند و لبهای خسته ام بوسه
بارانت میکند ، آخر تکه ای از آسمان در آغوش من است و تکه ای از عشق در
آغوش تو
وای که چقدر خوشبختی ساده است ....

فروغ فرخزاد
من همان پری كوچك غمگینم
من همان پری كوچك غمگینم
كه دلش را می نوازد ،
آرام آرام ،
در یك نیلبك چوبین
تو مرا خوب می شناسی فروغ ؟ نه ؟
تو
مرا در شعرت سرودهای !!
من
همان پری كوچك غمگینم، ایران دخت ، زن ایرانی !
معصوم و پاك مثل فرشتههای خدا
لطیف چون پرنیان
ظریف و زیبا بسان نرگسهای شیراز
و غمگین و دلخسته بمانند پری تو !
كلبهای دارم
می آرایمش به عشق
آن را پاك می روبم
بوی دود مطبخش را خوب می بویم
وه كه چه شیرین است رویاهای من
دستان كودكانم در میان سفرهای از جنس عشق
عجین با قوتی كه به مهر خویش پرداختهام .
سكوت مرا پایانی نیست
و غمهایم را نیز
عشق با من چه كرده است ؟
آنگاه كه در رگبار خشونت
تنها به نی لبك چوبینم پناه میبرم ،
آنگاه كه در آینه بی فریاد می شكنم،
و نگاه سنگین و نامهربان پدران و همسران و پسرانم
درجای میخكوبم می كند و
پای رفتنم را می گیرد ،
آنگاه كه حقوق انسانیام را می دزدند و
من چارهای جز سكوت ندارم ،
نا گزیر ،
پری می شوم !!
غمهایم آب می شود و از چشمانم فرو می غلطد و
من آرام آرام دلم را می نوازم .
آه ای فروغ !
تو خوب می دانی كه من كیستم ؟!
من همان پری كوچكم !
كه در اقیانوس دلم سكنا دارم .
من همان پری كوچكی هستم كه به گناه عاشقی محكوم است .
و دلش را آرام آرام می نوازد در یك نی لبك چوبین .
و افسانه می شود !
افسانهای كه در یلداهای سرد و تاریك گذشتهام
مادربزرگم برای مادرم گفت و مادرم برای من !
اما ،
اما من آن را برای دخترم نخواهم گفت !
هرگز نخواهم گفت !

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امین پور

خیلی وقتها در تنهایی
یا در لحظه با تو بودن
از خود می پرسم
که چقدر من را دوست داری
که چقدر من را دوست میداری
که در آن هنگام
به یاد لحظه ای می افتم
که در یک شب زیبای زمستانی سرد
در آغوش گرمای وصال
که به پهنای یک دشت وصیع یاسهای وحشی
گسترانیده شده بود
فالی افتاد بین من و تو
که درآن فال به من ثابت شد
که تو تنها مرا
یک تا دوست میداری
یکی ؟
یکی از ...
شاید تو فکر کنی که خیلی کم است
ولی من با تمام وجودم اعتراف خواهم کرد
که این پانزده از بیستی که به هنگام
سوال از دخترک کوچکی که از او می پرسند
که چقدر مادرت را دوست میداری ؟
و آن دخترک با تمام وجود
به بیشترین حد امکانی که فکر میکند
و با عشقی زیادی که به مادر دارد عدد بیست را به زبان می آورد
بیشتر است
آری من مطمئن هستم که آن یک تو
از آن بیست دخترک بیشتر است .
حال دوست داری که بدانی چقدر بیشتراست؟
پس گوش کن تا بگویم
تا حال فکر کرده ای که از زمان خلقت زمین و انسان
چند قطره باران باریده است؟
دوست داری که لحظه ای به تک تک قطراتی که از آن زمان تا بحال باریده اند فکر کنی
آیا می توانی بگویی که چند قطره تا بحال از ابرهای زیبا شروع به باریدن کرده اند؟
خوب نمی خواهد بیش از این فکر کنی
من این کار را قبلا انجام داده ام
می توانی بگویی یکی
آری اگر می خوای تعداد قطراتی که ازاول خلقت انسان تا بحال شروع به باریدن کرده اند را بگویی
می توانی بگویی یکی
چون که من می توانم با اطمینان خیال
بگویم که آن یک فال قشنگ به معنای تمام قطرات باران باریده شده می باشد
پس با تمام وجود من هم به تعداد یکتا دوستت دارم
و همیشه
و همه جا بیادت هستم
http://4-u.blogsky.com

مـرداد ماه
نام این ماه در اصل «اَمِـرِتات» و بعدها «اَمُـرداد»، اما بیش از هزار سال است
كه در ادبیات فارسی (و از جمله در شاهنامه فردوسی) بگونه «مُـرداد»
بكار رفته و شناخته شده است و كاربرد آن به همین گونه اشتباه نمیباشد
. اصرار در نگارش آن به گونه «اَمرداد» لازم بنظر نمیرسد؛ چرا كه در
اینصورت میبایست در نگارش بسیاری دیگر از نامهای متداول در زبان
فارسی مانند بهمن و اسفند نیز تجدیدنظر كرد و این شیوه موجب گسستگی
تاریخی زبان فارسی میشود.
دوم مرداد/ بهمن روز نخستین روز از فـروردیـنماه («فـردینهماه») و آغاز
سال نو در تقویم طبری.
هفتم مرداد/ مرداد روز جشن «مردادگان» جشنی در ستایش و
گرامیداشت «مُرداد» (در اوستایی «اَمِـرِتات»، در پهلوی «اَمُـرداد») به
معنای بیمرگی و جاودانگی و بعدها نام یكی از اَمْشاسْپَندان. همچنین
مرداد در باورهای ایرانی نگاهبان گیاهان و رستنیها بشمار میرود.
دهم مرداد/ آبان روز جشن «چلّه تابستان» كه امروزه از جمله در
روستاهای جنوب خراسان برگزار میشود.
پانزدهم مرداد/ دی به مهر روز جشن میانه فصل تابستان و زمان گاهَنباری
بنام «میدیوشِـم» در اوستایی «مَـئیذیوئیشِـمَـه» به معنای «میانه
تابستان».
هفدهم مرداد/ سروش روز نخستین روز از «نوروزماه» گیلانی و آغاز سال
نو در تقویم دَیلمی.
هجدهم مرداد/ رشن روز جشن «مـی خواره» جشن آشامیدنِ
نوشیدنیهای گوناگون در سُـغد باستان. در تقویم سغدی برابر است با
هجدهمین روز ماه پنجم یا («اشناخندا/ اشتاخندا»).
