
دلم برای کسی تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که
طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش
مرا در عشقش غرق می کند
دلم برای کسی تنگ است که تنم اغوشش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم
شندین صدایش را حسرت می کشد
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده

چشمهایت كودكانی معصوم اند!
و نگاهت لبریز شیطنتهای همان كودكان معصوم!
كودكان عشق را می فهمند!
شبیه هیچكس و هیچ چیز نیستی! شبیه رویاهای من حتی!
بودنت معجزه است! به تو ایمان آورده ام!
حسادت كن !!
كه من به زندگی حتی ،كه خانه حضور توست، حسادت می كنم!
به شب كه خواب را به چشمان تو هدیه می كند!
به ماه كه هم بغض لحظه های توست!
به ستاره كه نورش را از خورشید نگاه تو می گیرد!
به روشنی كه چشمه واژه های توست!!
به زندگی حتی!
نه! خسته نمی شوم! از روزها و ماهها و سالها به چشمان تو خیره شدن!
تو كه باشی، زندگی معنای زیبای عشق را می فهمد،
و من معنای بودن را!
چگونه می شود از با تو بودن خسته شد؟
تو، كه عشق در دستان معجزت معنی می شود،
تو، كه نام مقدست را همیشه ذكر می گویم،
تو كه معنای معصومیتی!
كاش واژه می شدم، بر زبان عاشق تو جاری می شدم!
كاش شب بودم، ماه بودم، ستاره و روشنی بودم!!
كاش هرچه كه بودم،هر جا كه بودم،
با تو بودم، با تو می ماندم و با تو می رفتم!
با من باش، برای تنفس این هوای مسموم،عطر پاك نفسهای تو را نیازمندم!
دوستت دارم!، همین !، كفایت می كند!
دوستت دارم! همین برای هزارسال لبریز تو بودن كافی است!
همین برای تحمل آنچه تحمل پذیر نیست، كافی است!
همین برای ثانیه شماری با تو بودن كافی است!
همین برای رد شدن از تمام دیوارها كافی است!
دوستت دارم، آری !، همین برای ادامه حیاتم كفایت می كند

باتو تنها بودم
در رویا هایم
و لبانت را هزاران بوسه نهادم
در رویا هایم
گاهی میدیدمت که از کنار دریچه ام عبور میکنی
سلام
ایا من همانم که تو می جویی ؟؟
_______________
میتوانم درچشمانت این را بخوانم
می توانم در لبخند این را بخوانم
تو همه آرزو های همیشگی من بوده ای
و اغوشم برویت گشوده است
چرا که تو میدانی چه بگویی
چرا که تو میدانی چه بکنی
و میخواهم که هزاران بار بگویم
دوستت دارم
وه که چقدر دوست دارم نورخورشید را در موهایت
به تماشا بنشینم
و بار ها و بار ها بگویمت که
چه اندازه برایم عزیزی
گاه احساس میکنم که
قلبم لبریز از عشق تو شده است
سلام
تنها میخواهم که بدانی
چرا که نمی دانم کجایی؟؟
و نمی دانم که به چه کاری؟؟
ایا در گوشه ای احساس تنهایی میکنی ؟
یا کسی هست که دوستت بدارد ؟
بگو چگونه می توانم دلت را به دست اورم ؟
چرا که تمامی سرنخ ها را گم کرده ام
اما بگذار چنین سخن اغاز کنم
دوستت میدارم
سلام
ایا من همانم که تو می جویی؟؟
چرا که نمیدانم کجایی؟؟
و نمی دانم که به چه کاری؟؟
ایا در گوشه ای احساس تنهایی میکنی؟
یا کسی هست که دوستت بدارد ؟
با من بگو
چگونه میتوانم دلت را به دست اورم
چرا که من تمام سرنخ ها را گم کرده ام
اما بگذار سخن چنین اغاز کنم
دوستت دارم
Lionel Richie

خـرداد ماه
یكم خرداد/ اورمزد روز جشن «ارغاسوان/ اریجاسوان»، نام یكی از جشنهای خوارزمی است كه بیرونی نام شماری از آنها را همراه با جشنهای سغدی در «آثارالباقیه» (فصلهای دهم تا دوازدهم) آورده است. بیگمان هیچیك از هـر دو تلفظ یاد شده در نسخههای خطی آثارالباقیه درست نیستند و در مرور زمـان به دلیل نبود آشنایی كاتبان با نامهای كهن، شكل صحیح خود را از دست دادهاند. امروزه حتی تلفظ صحیح این نامها نیز معمولاً امكانپذیر نیست، اما بیرونی معنای آنرا «نزدیك شدنِ گرما» میداند. به روایت آثارالباقیه این جشن در نخستین روز ماه «هروداد» كه شكل خوارزمی «خرداد» است، همزمان با كاشت كنجد برگزار میشده است. او این جشن را به دورانی كهن منسوب میدارد.
امروزه همچنان كاشت كنجد، پنبه،كرچك و دیگر دانههای روغنی در استانهای مركزی ایـران و گاه همراه با مراسمی در «شصت بهار» انجام میشود.
ششم خرداد/ خردادروز جشن «خردادگان»، جشنی در ستایش و گرامیداشت «خرداد» (در اوستایی «هَـئورْوَتات»، در پهلوی «خُـردات») به معنای رسایی و كمال و بعدها نام یك از اَمْشاسْپَندان.
بیستونهم خرداد/ مانتره سپند روز برابر با بیستوششم نَـوروزماه طبری/ تبری و پنج روز مانده به سال نو طبری. این جشن را مردمان سوادكوهِ مازندران «عیدماه» مینامند و با آتشافروزی بر بلندیها به شادی و بازیهای گروهی میپردازند و گاه میكوشند تا جشن عروسی خود را در این هنگام برگزار كنند.
سی و یكم خرداد/ روز زیادی روز پایان سال در تقویم گاهَنباری و آخرین روز فصل بهار. در پایان این روز و آغاز تابستان خورشید به بالاترین جایگاه خود میرسد كه نام «خرداد» به معنای رسایی و كمال به همین مناسبت به این ماه داده شده است.
به دلیل اینكه این زمان مصادف با جشنهای آغاز سال نو در تقویم گاهنباری بوده است، همانند پایان دیگر فصلها دارای جشن ویژه پایان فصل نمیباشد.
بازماندههایی از جشنهای آغاز سال نو و آغاز تابستان هنوز در برخی آیینهای ایرانی باقی مانده است (← جشن آغاز تابستان).

اشتباه شاید همین بود....
همین تو را از خودت خواستن...
غافل از اینکه
ندیدن و نشنیدنِ تو,بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست....
توبودی....تو هستی....بی آنکه بخواهی....
تو هستی حتی اگر دیگر,در این دنیا نباشی....
برای باور بودنت,دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟
که هر غزلش با اسم تو شروع می شود....
پس اگر عاشق نیستی لا اقل من را به خیال بافی متهم نکن....
چه کسی گفته من تنها زمانی می توانم بودنت را باور کنم؟
که گرمی دستهایت را حس کنم؟یا صدای مهربانت را بشنوم؟
چه کسی گفته؟
من می فهمم سهراب چه می گوید؟
وقتی چشمهایم را می شویم؟
تا وصال, را جور دیگری ببینم.....
برای من؟
مگر بالاتر از اینکه
با عشق تو
از بدی ها پاک شوم؟
و به خدایِ احد و واحدم نزدیک تر شوم؟
من این "وصالِ بی تو" را به هزار بار "وصال دنیوی"
نمی دهم....
وصال یعنی از تو به خدا رسیدن....
و خوشا به حال آن کسی که پلی می شود
برای رسیدن دیگری به خدا....
من باور کرده ام که :
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"....
من باور کرده ام که :
"تو بامنی هر جا برم...
من باور کرده ام که :
تو را باید در خود جستجو کرد.....
من باور کرده ام بودنت را....
من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را..../]
منبع: نت

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ می چكد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشك است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که نمی دانی من كه هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن ...
من نشانی از تو ندارم، اما نشانی ام را برای تو می نویسم: در عصرهای انتظار،به حوالی بی
کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی
غریبی ام را پیدا کن ، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام! در کلبه را
باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا خواهی دید با بغضی
کویری که غرق عصاره ی انتظار پشت دیوار دردهایم نشسته

خدایا ..
چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ...
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ،
به گریه هام دلیل دادی ،
به زندگیم ،
به نفس کشیدنم رنگ دادی...
مرا ببخش ،
اگر شادابم و جسور...
اگر بی عقلم و عاشق
خدایا مرا ببخش..
اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام..
اگر عشقم گناهی نابخشودنی است
و اگر گناهم را دوست می دارم
خدایا مرا ببخش..
...مرا ببخش
مرا ببخش
اگر فراموش کرده ام نام تو را
خدایا مرا ببخش اگر اینگونه ام....

اكنون كه مال منی
رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان
و به عشق و رنج و كار بگو
كه اكنون
همه باید بخوابند
به عشق بگو دیگر هیچ كسی جز تو
نمیتواند در رویایم بگنجد
ما بر فراز رودخانههای زمان پرواز میكنیم
و هیچ كسی جز تو از میان تاریكیها با من سفر نخواهد كرد
هیچ كسی جز تو
كه همیشه سبزی، همیشه خورشیدی، همیشه ماهی
حالا كه دستانت مشت خود را باز كردهاند
بگذار معنی لطیفشان به زمین چكد
و من، به دنبال اشكی كه از تو فرو میچكد
سفر میكنم
اشكی كه مرا
تمام مرا به یغما برد
پابلو نرودا

هلیا !
من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه یی بیافرینم؛
باور کن !
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم - کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم.
آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم.
آن لحظه یی که خاکستریِ گذرایِ زمین در میان موج جوشانِ مه ، رطوبتی سحرگاهی داشت.
آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید.
لحظهء رنگین زنان چای چین
لحظهء فروتن ِ چای خانه های گرم ، در گذرگاه شب.
لحظهء دست باد بر گیسوان تو
لحظهء نظارت سرسختانهء ناظری ناشناس بر گذر ِ سکون
من از دوست داشتن تنهایک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم.
من برای گریستن نبود که خواندم.
من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.
من هرگز نمی خواستم از عشق بُرجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک !
دوست داشتن را چون ساده ترین جامهء کامل ِ عیدِ کودکان می شناختم.
هلیا !
تو زیستن در لحظه ها را بیاموز
و از جمیع فرداها پیکر ِ کینه توز ِ بطالت را میافرین !
مرگ ، سخن دیگریست.
مرگ ، سخن ساده یی ست.
و من دیگر برای تو از نهایت ، سخن نخواهم گفت.
که چه سوگوارانه است تمام پایان ها !
برای تو از لحظه هایِ خوش صوت
از بی ریایی یک قطره آب - که از دست می چکد
از تبلور ِ رنگین ِ یک کلام
و از تقدس ِ بی حصر ِ هر نگاه - که می خندد
برای تو از سر زدن سخن می گویم.
رجعتی باید هلیای من !
رجعتی دیگر باید
به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم
به رنگِ روشن ِ پرهای مرغ دریایی
به باد صبح
که بیدار می کند
چه نرم ، چه مهربان ، چه دوست.
رجعتی باید هلیای من !
به شادمانی پر شکوه اشیاء
لباس های زمستانی ات را فراموش نکن !
نادر ابراهیمی "

ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک
یک روز میتوانست
همراه خویشتن ببرد هرکجا که خواست
در روشنایی باران در آفتاب پاک
شاعر:پروین باوفا
بروای مرد،بروای بیخبراز درد برو دیگر ،مراآسان مخوان یک زن
مخوان آسان مرا یک زن،زنی چون من، که از بهر وطن کرده سپراین تن
نه آن لیلی،مجنونم،نه آن شیرن فرهادم،که من پروین فروغ شعر ایرانم
نه پوران دخت نه آزرمیدخت نه آتوسا نه پان ته آ
که آرتیمیس سپهسالار ایران در نبرد ناوگان پارس و یونانم
مرا اندیشه ام شاید،که تاریخی که تاریخ جهان را من نگهبانم
مرا گردر مقام همسری بینی، نه یک هم خواب وهم بسترکه یک همراه یک یار وفا دارم نه یک برده
مکن این گونه انکارم،می انگارم تو بی پندار
اگربا جور سنگین تو می سازم،اگردر آتش کین تو می سوزم
مپندارم که راه رستگاری را نمی دانم
که جوشید خون آزادی به شریانم
مرافردای فرزندم،مراعشق به دلبندم
چنین بر پا زده زنجیر،مرا ایمان به آرمانم،مراعهد بر پیمانم نموده این چنین با درد تو درگیر
اگرمادر نبود،کی بود ؟ تو را جانی
که اینسان ناروا،خون زن آشامی،بدون من کجا ؟می داشت
تاریخ توآرش با کمانش،کاوه آهنگر وآن گرز سندانش
بدون من کجا ؟ می داشتی آن شاعر توسی نگهبان زبان پارسی استاد فردوسی
مرا گردر مقام مادری بینی،مگو با من
که فرشی از بهشت درزیر پایم پهن گستردی
نگاهم کن نگاهم کن
که زیر پای من دنیا به جریان است
ز نورعشق من رخشنده کیهان است
که با دستان من گهواره گردون به دوران است
که جای پای من برچهره سبز وسپیده وسرخ ایران است
مرا گردر مقام مادری بینی
مگو با من که فرشی از بهشت درزیر پایم پهن گستردی
نگاهم کن
که در هر خانه ای با من بهشتی لاله گون از عشق می روید
که در آغوش من انسان
کلام ناب آزادی می آموزد
توبا دستان نیرنگت مگستر
زیر پایم مخمل پوشالی فرش بهشتی را
که یک زن را نیازی نیست
پاداش این همه نیکو سرشتی را
برو ای مرد،برو دیگر،مبر آسان،به لب نامم
که من آزاده زن،فرزند ایرانم،برو،پیشینه ات را بین
بروتاریخ از سر خوان ،به دورانی که کارت سستی
وآسودگی بوده همه آوارگی ویرانگی بوده
مرا پیشه ،هنرسازندگی،فرزانگی بوده
دهانم از چه ؟می بندی ،به دست و پای من
ای مرد،به نام دین،تو زنجیر اسارت از چه می بندی
که فرهنگ مراهرگز نبوده با چنین اندیشه پیوندی تو رویم ؟
از چه می پوشی کلامم ؟از چه می چینی
توبهر خواری ام ای کهنه جو،بیهوده می کوشی
هراس توز رویم نیست،بیم توز مویم نیست
چون آزادی ز رگهای تنم جوشد
از این رو پیک خاموشی زنی بر نام من مهر فراموشی
هراس توز رویم نیست
بیم توز مویم نیست
چون آزادی ز رگ های تنم جوشید
از این روخون من خونخوار می دوشی
برو ای مرد،برو دیگر،برو
این دام برمرغ دگر نه
که عنقا رابلند است آشیانه