
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان ..
نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده
و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي
و به من قصه باران آموختي
ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است
ونگاهم به باران تو افتاد
و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم
و به تو و داشتن تو ميبالم
تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم
درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم

تکیه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم
محمد علی بهمنی

هوشنگ ابتهاج
از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ
بر خاك ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا كه جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناك بود جدائی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما كه آنهمه ذوق و امید داشت
اینك نگاه كن كه سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین كه میان من و تو بود
دردا كه چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز كه من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگریز بود
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هر بار دیر بود
اینك من و توییم دو تنهای بی نصیب
هر یك جدا گرفته ره به سرنوشت خویش
سرگشته در كشاكش طوفان روزگار
گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خویش

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.
سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در
آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش
پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی.
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.
اردیبهشت ماه
دوم اردیبهشت/ بهمن روز جشن گردآوری گلها و گیاهان دارویی از صحرا.
سوم اردیبهشت/ اردیبهشت روز جشن «اردیبهشتگان»، جشنی در ستایش و گرامیداشت «اَردیبهشت» (در اوستایی «اَشَهوَهیشتَه»، در پهلوی «اَرْتوَهیشْت») به معنای «بهترین راستی» و بعدها نام یكی از اَمْشاسْپَندان (جاودانان مقدس). كوشیارگیلی در «زیج جامع» از آن با نام «گلستانجشن» یادكرده است. اَردیبهشت همچنین نگاهبان آتش است؛ چرا كه آتش بهترین جلوهگاه راستی و پاكی بشمار میرفته است.
دهم اردیبهشت/ آبان روز جشن چهلم نوروز در شیراز و در كنار «حوض ماهی» سعدی.
پانزدهم اردیبهشت/ دی به مهر روز جشن میانه فصل بهار و زمان گاهَنباری بنام «میدیوزَرِم» در اوستایی «مَـئیذیوئیزَرِمَـیه» به معنای «میانه بهار/ میانه فصل سبز». البته میانه بهار با شانزدهم اردیبهشت برابر است؛ اما در گذشته و حتی امروزه، عملاً پانزدهمین روزِ ماهِ دوم هر فصل به عنوان میانه هر فصل شناخته میشود.
جشنهای گاهَـنْـباری (پارههای سال/ موسمهای سالیانه)، ادامه و بازماندهای از نوعی تقویم كهن در ایرانباستان است كه طول سال خورشیدی را نه به دوازده ماه خورشیدی، بلكه به چهار فصل و چهار نیمفصل تقسیم میكردهاند و هر یك از این بازههای زمانی، نام و جشنی ویژه به همراه داشته است.
سال گاهنباری از هنگام انقلاب تابستانی یا نخستین روز تابستان آغاز میشده و پس از هفت پاره زمانی، یعنی سه پایان فصل و چهار میانه فصل، به آغاز سال بعدی میرسیده است (پایان بهار یا آغاز تابستان مانند دیگر فصلها، دارای جشن گاهنباری نبوده و تنها به عنوان جشن آغاز سال نو بشمار میرفته است).
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
محمد علی بهمنی

خیلی وقتها در تنهایی
یا در لحظه با تو بودن
از خود می پرسم
که چقدر من را دوست داری
که چقدر من را دوست میداری
که در آن هنگام
به یاد لحظه ای می افتم
که در یک شب زیبای زمستانی سرد
در آغوش گرمای وصال
که به پهنای یک دشت وصیع یاسهای وحشی
گسترانیده شده بود
فالی افتاد بین من و تو
که درآن فال به من ثابت شد
که تو تنها مرا
یک تا دوست میداری
یکی ؟
یکی از ...
شاید تو فکر کنی که خیلی کم است
ولی من با تمام وجودم اعتراف خواهم کرد
که این پانزده از بیستی که به هنگام
سوال از دخترک کوچکی که از او می پرسند
که چقدر مادرت را دوست میداری ؟
و آن دخترک با تمام وجود
به بیشترین حد امکانی که فکر میکند
و با عشقی زیادی که به مادر دارد عدد بیست را به زبان می آورد
بیشتر است
آری من مطمئن هستم که آن یک تو
از آن بیست دخترک بیشتر است .
حال دوست داری که بدانی چقدر بیشتراست؟
پس گوش کن تا بگویم
تا حال فکر کرده ای که از زمان خلقت زمین و انسان
چند قطره باران باریده است؟
دوست داری که لحظه ای به تک تک قطراتی که از آن زمان تا بحال باریده اند فکر کنی
آیا می توانی بگویی که چند قطره تا بحال از ابرهای زیبا شروع به باریدن کرده اند؟
خوب نمی خواهد بیش از این فکر کنی
من این کار را قبلا انجام داده ام
می توانی بگویی یکی
آری اگر می خوای تعداد قطراتی که ازاول خلقت انسان تا بحال شروع به باریدن کرده اند را بگویی
می توانی بگویی یکی
چون که من می توانم با اطمینان خیال
بگویم که آن یک فال قشنگ به معنای تمام قطرات باران باریده شده می باشد
پس با تمام وجود من هم به تعداد یکتا دوستت دارم
و همیشه
و همه جا بیادت هستم
http://4-u.blogsky.com/

دوستت خواهم داشت
عاشقت خواهم ماند
بی آنكه بدانی
دوستت خواهم داشت
بی آنكه بگویم
در دل خواهم گفت
بی هیچ كلامی
گوش خواهم داد ، بی هیچ سخنی
در آغوشت خواهم گریست
بی آنكه حس كنی
در تو ذوب خواهم شد
بی هیچ حرارتی
این گونه شاید احساساتم نمیرد . .

دیشب برای اخرین بار
دیشب برای اخرین دیدار
چشمانم را روبه تو باز کردم
و به چشمان تو خیره شدم
و از ته دل برایت حرفت زدم
و تو با ارامش تمام به حرف هایم گوش دادی
کاش میشد دستانت را در دستانم بگیرم
کاش میشد تو را در باغچهء کوچک دلم می کاشتم
تا تمامه تاریکی های دلم را روشن کنی
کاش میشد که ماله من باشی
.....کاش
میدانم , میدانم
باز زمان رفتن است
منتظرت میمانم ای ستارهء تنهایی من

"... لذت بردن چنان مداوم محکوم شده است که تو از ياد برده اي که اين يکي از بزرگترين دروغ ها است. مي گويي " به نظر مي رسد که هرگاه در درونم احساس خوشي و بهبود داشته ام، هميشه به دنبال آن موجي از سرزنشگري خود وجود داشته است...."
ولي طبيعت به تو لحظاتي از سرخوشي و لذت را مي دهد و نمي تواني در برابر آن مقاومت کني. تو در دو قايق نشسته اي: يکي از شرطي شدگي هاي تو تشکيل شده و ديگري قايق طبيعي تو است که با خودت آورده اي __ زندگي تو. نمي تواني کاملاٌ لذت را رها کني،
ولي يک کار مي تواني بکني __ و اين کاري است که همه مي کنند __ نيمه دل باش!
تعداد اندکي از مردم هستند که تمام شرطي شدگي هايشان را رها کرده اند و مسير طبيعي زندگيشان را دنبال مي کنند. آنان مردماني خوشحال هستند که مي رقصند و آواز مي خوانند و لذت مي برند. مردمان مذهبي آنان را محکوم مي کنند: "اين ها گناهکاراند، بخور و بنوش و خوش باش تمام مذهب آنان است. آنان رنج زياد خواهند برد."
مردمان اندکي هم هستند که اميال طبيعي خودشان را کاملاٌ رها کرده اند و درشرطي شدگي هاي اجتماعي خود جا افتاده اند. آنان هيچ خوشي احساس نمي کنند و ترانه ي زندگي شان گم شده است. آنان احساس مي کنند افليج هستند، نمي توانند برقصند. فقط يک کار مي توانند بکنند؛ تمام انرژي آنان که مي توانست در ابعاد زيادي تقسيم شود فقط در يک چيز متمرکز شده است: محکوم کردن کساني که که هنوز لذت مي برند.
اين مردم را قديس مي خوانند. تمام کار و بار آنان از صبح تا شام اين است که ديگران را محکوم کنند. آهسته آهسته محکوم کردن تنها لذت زندگي آنان مي شود. هرچه بيشتر محکوم کنند، خودشان را بيشتر مقدس، برتر،الهي و روحاني احساس مي کنند و ديگران مادي گرا مي شوند. آنان فقط يک تسلي دارند: که پس از مرگ در بهشت خواهند بود و از هرچيز که در اينجا محروم شده اند در آنجا لذت خواهند برد. و تمام مردم ديگر که در پي لذات هستند براي ابد در جهنم عذاب خواهند کشيد!
حتي آموزگاراني چون مسيح از اين مفاهيم حمايت کرده اند. لازاروس از مسيح پرسيد،
"مي گويي < ضعفا برکت يافته اند زيرا ملکوت الهي را به ارث خواهند برد>، ولي چگونه تو را باور کنم؟ ما در اينجا گرسنگي مي کشيم و تابستان داغي است و دو سه سال است که باران نباريده است. چاه ها خشک شده اند، حتي آب نيز به سختي تهيه مي شود."
انسان تنها حيوان احمق در دنيا است و کشيشان نقطه ي ضعف شما را يافته اند.
نقطه ضعف شما اين است که ذهن شما را مي توان با هر آشغالي پر کرد، چه آن را بخواهيد و چه نخواهيد. مردم پيوسته به ذهن هاي يکديگر آشغال مي ريزند __ مردم را نمي بينيد که در سکوت بنشينند..............
وقتي کسي را مي بيني که با نشاط است، او را تحسين کن، هديه اي به او بده __ فقط يک شاخه گل کافي است. شايد اينگونه بياموزي که شادماني را مي توان تحسين کرد. نيازي به محکوم کردنش نيست.
سورابي، مشکل تو بسيار ساده است، يک مشکل قراردادي است که توسط ديگران ايجاد شده. اين مشکل تو نيست، از وجود طبيعي خودت نيامده است. پس همين امروز، وقتي که نوبت آوازخواني و رقصيدن رسيد، به ياد داشته باش: اگر اين سرزنشگري خود وارد شد، بيرونش بينداز. و راه بيرون انداختنش اين است که بپري و بدوي و لذت ببري! آن را با مسرت خودت بکش.
اين احساس دارد مسرت تو را مي کشد. تو هرگونه حقي داري که آن را با مسرت خودت بکشي __ با شعف خودت.

آرام. آرام
گام بردار
و
در میان سکوت هایم
قدم بزن
می خواهم
مست صدای آمدنت شوم
بیا.....

سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمی دانی ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،
مثل مرداب آرام و ساکت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و
تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟
" ... تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت ،
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت ... "
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را
لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم ،
همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،
پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،
به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...
تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
پس بیا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...

شعر دوستی از فریدون مشیری
دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد

الا یا ایها الساقی !
چه آسان کینه می ورزیم
دل مشتاق مهر و دوستداری را
چرا از باده بزم صفا محروم می سازیم ؟
قمار بدبیاران هیچ گه بردی نخواهد داشت
من و تو هر دو می بازیم
الا یا ایها الساقی
کجا شد آن می باقی ؟
نمی بخشد شفا زخم زبان را
هیچ تریاقی
بیا با من
بیا ، از دوستداری با تو خواهم گفت
ترا از سرزمینی تیره
تا سوسن سرای خرمی
با خویش خواهم برد
ترا با مهربانی می دهم سازش
تو با من ؟
نه
تو با خود مهربان تر باش
تو در اندیشه شعر و شراب و
شور دیگر باش
تو بگشا پنجره ی دل را
نسیم مهربانی را
گذر ده از دل تنگت
در اقصای جهان نام تو را
یک غنچه نشکفته می خواند
به پاس غنچه ای
گل های باغ مهربانی را تبسم کن !
سپاس عشق
شور و شادمانی را تبسم کن !
نشانی های شهر شادخواران گیر
بهل دلمردگی
ز آئینه ی دل گرد این افسردگی بزدای
سراغی هم ز کوی می گساران گیر !
الا یا ایها الساقی
کجا شد آن می باقی ؟
حمید مصدق

یكم فروردین/ اورمزد روز روز جشن بزرگ «نوروز» در اعتدال بهاری و آغاز فصل بهار. نوروز و آغاز سال نو، مناسبتهای جداگانهای هستند كه با یكدیگر همزمان شدهاند. نمونههای دیگری از آغاز سال نو در ادامه گاهنما خواهد آمد.
در سُـغـد باستان (و امروزه در میان ارمنیان) از نوروز با نام «نوسَـرْد/ نَـوَسَـرد/ نوسَـرِد» یاد میشده است كه معنای «سال نو» را میدهد. (در اوستایی «سَـرِذَه» به معنای سال خورشیدی). در بدخشان با نام «شگونبهار»، در «شُـغنان» (در تاجیكستان در كرانه رود «پنج») بنام «خِـدِر ایام» (بزرگترین روزها) و در بابِل باستان و در نخستین روز ماه «نیسان» بنام جشن «اَكـیتو» (سومری «زَگْموك») شناخته میشده است.
با شكوهترین مراسم نوروزی، امروزه با نامهای «سِـیرلاله (جشن گل لاله)/ جَـندَه بالا (بالا كردن درفش)» در شهر مزارشریف افغانستان (آریـانـای باستان) و در نزدیكی بلخ كهن، همراه با برافراشتن درفشی برگرفته از درفش كاویانی ایران، برگزار میشود. این آیین با انبوهی از ترانهخوانیها، بازیها و مراسم دیگر همراه است. آیینهای پیش از فرا رسیدن نوروز نیز فراوان و پر اهمیت هستند ( ← اسفندماه).
ششم فروردین/ خرداد روز روز «امید»، روز «اسپیدا نوشت» یا روز «نوروز بزرگ» (این نام جدیدتر است). از روزهای خجسته ایرانیان، همراه با شادی و آبپاشی، و آغاز سال نو در تقویم سُـغدی و خوارزمی.
در متن پـهلوی «ماهِ فـروردین، روزِ خـرداد» رویدادهای بسیاری به این روز منسوب شده است؛ از جـمله: پیـدایی كیومـرث و هـوشنگ، روییدن مشی و مشیانه، تیـرانـدازی آرش شیواتیر، غلبه سام نریمان بر اژدهاك، پیدایی دوباره شاهكیخسرو (از جاودانان در باورهای ایرانی) و همپُرسگی زرتشت با اهورامزدا. در برخی منابع، زادروز زرتشت نیز به این هنگام منسوب است. نام «روز امید» بخاطر انتظار پیدایی دوباره كیخسرو و دیگر جاودانان و نجاتبخشان (سوشیانتها)، به این روز داده شده است.
نام «اسپیدا نوشت»، از آیین نامهنویسی در این روز گرفته شده است كه آگاهی بیشتری از آن در دست نیست. گمان میرود با پیامهای شادباش نوروزی در پیوند باشد.
دهم فروردین/ آبان روز جشن «آبانگاه»، نخستین آبانروز سال و به روایت «برهان قاطع» (جلد 1، ص3) انجام جشنی به همین نام، همراه با آبپاشی و انتظار بارش باران.
سیزدهم فروردین/ تیر روز جشن «سیزدهبدر»، نخستین تیرروز سال و آغاز كشاورزی در سال نو. آیین نخستین روز كشتوكار با گردآمدن در زمین زراعی و آرزوی بارش باران و فرارسیدن سالی خوب و خرم.
در سیستان در این روز به زیارت نیایشگاه بسیار کهن و پر رمز و راز «خواجه غلطان» در بالای كوه «خواجه» و در میانه دریاچه «هامون» میروند. (← آخرین روز سال)
هفدهم فروردین/ سروش روز هنگام جشن «سروشگان» یا جشن «هفدهروز» در ستایش «سْـرَئوشَـه/ سروش»، ایزد پیامآور خداوند و نگاهبان «بیداری»؛ روز گرامیداشت «خروس» و به ویژه خروس سپید كه از گرامیترین جانوران در نزد ایرانیان بشمار میرفته و به سبب بانگ بامدادی، نماد سروش دانسته میشده است.
نوزدهم فروردین/ فروردین روز جشن «فروردینگان»، جشن گرامیداشت فُـروهر/ فَروَهَر درگذشتگان
