
تولدت مبارک
سوگند
مصطفی بادكوبه ای
وطن، به خاك تو سوگند عشق ما پاك است
گر چه سینهی ما در غم تو صد چاك است
بگو به دیو منش دشمنت، كهای ناپاك
هنوز كاوه و آرش بسی در این خاك است
هنوز تركش میهن ذخیره دارد تیر
هنوز خطهی ایران، به بیشه دارد شیر
هنوز هست فرانك، كه آرد افریدون
هنوز هست نژادی كه بر كشد شمشیر
دریده پهلوی ما، دشنهی پدر، آری
به خون خویش بغلطیده بس پسر، آری
هزار خرمن آتش ز حیله بر پا شد
سیاوش دل ما میكند گذر، آری
ندای قلب غم آلوده ما، سرود وطن
زبور زندهی داود ما، سرود وطن
نوشته بر لب ما واژهی مقدس عشق
درود و بوسه و بدرود ما، سرود وطن
سرود مهین ما، شعر ناب آزادی است
كتاب برتر ایران كتاب آزادی است
نبوده نشئهی دل از عصارهی انگور
شراب كشور عرفان، شراب آزادی است
ز دشت پاك تو خون حماسه میجوشد
شقایق از لب تو افتخار مینوشد
«امید» شادی تو، یاس چون به دل دارد
سپید جامهی پاك مغانه میپوشد
پاینده ایران
سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمی دانی ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،
مثل مرداب آرام و ساکت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و
تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟
" ... تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت ،
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت ... "
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را
لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم ،
همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،
پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،
به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...
تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
پس بیا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...

من همان پری كوچك غمگینم
كه دلش را می نوازد ،
آرام آرام ،
در یك نیلبك چوبین
تو مرا خوب می شناسی فروغ ؟ نه ؟
تو
مرا در شعرت سرودهای !!
من
همان پری كوچك غمگینم، ایران دخت ، زن ایرانی !
معصوم و پاك مثل فرشتههای خدا
لطیف چون پرنیان
ظریف و زیبا بسان نرگسهای شیراز
و غمگین و دلخسته بمانند پری تو !
كلبهای دارم
می آرایمش به عشق
آن را پاك می روبم
بوی دود مطبخش را خوب می بویم
وه كه چه شیرین است رویاهای من
دستان كودكانم در میان سفرهای از جنس عشق
عجین با قوتی كه به مهر خویش پرداختهام .
سكوت مرا پایانی نیست
و غمهایم را نیز
عشق با من چه كرده است ؟
آنگاه كه در رگبار خشونت
تنها به نی لبك چوبینم پناه میبرم ،
آنگاه كه در آینه بی فریاد می شكنم،
و نگاه سنگین و نامهربان پدران و همسران و پسرانم
درجای میخكوبم می كند و
پای رفتنم را می گیرد ،
آنگاه كه حقوق انسانیام را می دزدند و
من چارهای جز سكوت ندارم ،
نا گزیر ،
پری می شوم !!
غمهایم آب می شود و از چشمانم فرو می غلطد و
من آرام آرام دلم را می نوازم .
آه ای فروغ !
تو خوب می دانی كه من كیستم ؟!
من همان پری كوچكم !
كه در اقیانوس دلم سكنا دارم .
من همان پری كوچكی هستم كه به گناه عاشقی محكوم است .
و دلش را آرام آرام می نوازد در یك نی لبك چوبین .
و افسانه می شود !
افسانهای كه در یلداهای سرد و تاریك گذشتهام
مادربزرگم برای مادرم گفت و مادرم برای من !
اما ،
اما من آن را برای دخترم نخواهم گفت !
هرگز نخواهم گفت !

هر انسانی با سرنوشتی مشخص به این دنیا قدم میگذارد-او وظیفه ای دارد که باید ادا کند پیامی که باید ابلاغ شود کاری که باید تکمیل گردد. تو تصادفا اینجا نیستی-بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی.در پس وجود تو منظوری نهفته است.کل هستی برآن است که کاری را از طریق تو به انجام برساند.
رخداد واقعی فقط برای افراد واقعی رخ میدهد.تکه کلام گورجیف این بود : (( در جستجوی واقعیت نباش-خودت واقعی شو!))چرا که واقعی فقط برای افراد واقعی اتفاق می افتد. برای افراد غیر واقعی فقط غیر واقعی رخ میدهد.
گلهای سرخ به این زیبایی میشکفند چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفر های آبی در آیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند چرا که درباره ی دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است. همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش میروند. چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند کسی سعی ندارد به لباس دیگری درآید.فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزه ی گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمیتوانی چیز دیگر باشی. همه ی تلاشها بیهوده است . تو باید فقط خودت باشی.
کل بازی هستی چنان زیباست که تنها خنده میتواند پاسخ آن باشد.تنها خنده میتواند عبادت و شکر واقعی باشد
عشق یک آینه است.رابطه ی واقعی آینه ای است که در آن دو عاشق چهره ی یکدیگر را می بینند و خدا را باز می شناسند. این راهی به سوی پروردگار است.

نیایشگه پاكان
مصطفی بادكوبه ای
ای درخشندهترین پهنه انسان پرور
وی گرانمایهترین معدن در و گوهر
ای سراپردهی نورانی آیین بهی
دشمن تیرگیای دشت سپیدی گستر
ای نیایشگه پاكان اهورایی كیش
وی نمایشگه زیبایی و بستان هنر
هر كجا شعله كشد آتش آتشگاهت
شعلههایش بود از پرتو نور داور
ای كه پروردهی دامان تو باشد زرتشت
آن اهورایی بهدین اوستایی فر
ای كه رستم صفت از بهر تو قربانی كرد
هر كه سهراب صفت بود عزیزش در بر
ای كه از لاله تو خون سیاوش جوشد
تا كه آسوده به بستر نرود ستمگر
زنده ببیند همه دم خون سیاوشان را
همچو آتش كه به سركرده زغم خاكستر
ای كه داری ز پی رفتن ضحاك هزار
چون «فریدون» پسر و همچو «فرانك» مادر
ای كه در دادگری شیوهی نوشروانت
گشته بر تارك تاریخ جهانی زیور
كورشت بوده پیامآور آزادیها
آفرین بر تو و آن مكتب انسان باور
خفته در خاك تو «كیخسرو» و هم «كیكاووس»
صاحب جامجم و كاوه و گیو و نوذر
ای به تاریخ تو بس «خسرو» «شیرین» رفتار
تیشه بر ریشه دشمن زده، لب بر ساغر
ای كه افتاده به پای هنرت صد خاقان
سرنگون گشته ز رزم تو سپاه قیصر
چشمهی آب حیات است نهان در دل تو
تشنهی قطرهای از آن شده صد اسكندر
ای خراسان تو خیزش گه فردوسیها
آسمان ادبت غرق هزاران اختر
ای وطن ای تو سرافرازترین قلهی عشق
قصهی عشق تو بنوشته قدر بر دفتر
سرزمین گل و خورشید و سرود مهری
پهنه سبز غزلهای خوش رامشگر
حافظت سقف فلك را بشكافد كه مگر
جان هفتاد و دو ملت برهد از خنجر
شعر خیام تو گلواژهی آگاهیهاست
كه جهانی طلبد باره و رسمی دیگر
روح تو، روح ادب پروری و نیكیهاست
خاك تو خانهی عرفان و سرای دلبر
ای وطن، خرم و آزاد و سرافراز بمان
دشت آزادگیات باد به زیر شهپر
چون اهوراست نگهبان تو، دارم «امید»
جاودان مانی و شاداب و اهورایی تو
دلم واقعا برایت تنگ شده است
چیزی هست که باید بگویم
کارهایی که کردیم، حرفهایی که زدیم
مدام به خاطرم می آیند و لبخند را بر لبهایم می نشانند
تو به من نشان دادی چگونه با حقیقت روبرو شوم
همه ی چیزهای خوبی که در من هست را مدیون تو هستم
اگرچه فاصله ای که بین ما هست
ممکن است الان طولانی به نظر برسد
ولی هیچ وقت ما را از هم جدا نمی کند
می دانم که در اعماقم تو،
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی، هر روز
هر قدم در طول مسیر
گرچه در حال حاضر ما مجبوریم خداحافظی کنیم
ولی من می دانم که تو همیشه در زندگی من خواهی بود
هرگز نرفته ای
من در این خیابان های خالی تنها قدم می زنم
ثانیه ای نیست که تو در آن همراه من نباشی
عشقی که تو دادی، خوبی ای که نشان دادی
همیشه به من قدرت خواهد داد و اساس و بنیاد من خواهد بود
هر جور هست راهی پیدا می کنی
تا بهترین های وجودِ من را ببینی
تا وقتی که زمان به سپری شدن ادامه می دهد،
قسم می خورم که تو،
هرگز نرفته ای، هرگز دور نیستی
قلب من جاییست که تو در آنی
همیشه نزدیکی
هر روز
هر قدم در طول مسیر
من نمی دانم،
و همین درد مرا سخت می آزارد؛
که چرا انسان،
این دانا،
این پیغمبر،
در تکاپوهایش،
چیزی از معجزه آن سوتر،
ره نبردست به اعجاز محبت،
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند،
چه شگفتی هایی پنهان است..
من بر آنم که در این دنیا،
خوب بودن، به خدا،
سهل ترین کار است..
و نمی دانم
که چرا انسان،
تا این حد،
با خوبی بیگانه است..
و همین درد مرا سخت می آزارد....
"فریدون مشیری"
نشانه هاي عاشق بودن چيست ؟
سه تاست . اولي , اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست . دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد , نه لحظه بعد – نه فردا – نه ا ينده . و سوم , وجودت از ميان بر ميخيزد , ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده اي .
وقتي كسي احساس كرد عاشق است اين سه چيز براي او معيار سنجش قرار خواهد بود . ايد نظارت كند ببيند كه ايا اين سه چيز در او رخ ميدهد يا نه . اگر رخ نميدهد معني اش اين است كه اين نه عشق بلكه ميتواند چيزهاي بسيار ديگري باشد . عشق پديده بزرگي است : ( منظور اينجا كلمه عشق است كه در معاني متفاوتي به كار ميرود نه عشق حقيقي كه آن سه معيار برايش ذكر شد) ميتواند اشكال متفاوتي داشته باشد و ميتواند شهوت باشد . ميتواند تمايل جنسي باشد . ميتواند احساس مالكيت باشد . ميتواند صرفا مشغله براي اينكه تنهايي شما را پر كند باشد چون حضور شخص ديگر باعث احساس امنيت شما ميشود .
عشق حقيقي يعني توقف فكر – وقتي با هم هستيد فكر را كنار بگذار در چنين حالتي است كه به هم نزديك خواهيد شد . روابط خودتان را تبديل به يك پديده مقدس كنيد . اگر چنين نباشد پس بدان كه اين عشق نيست ; امكان ندارد .
تكريم و ستايش دومين چيز است . در حضور معشوق و محبوب احساس ستايش كنيد . اگر نتواني تقدس را در وجود محبوبتان ببيني , پس اين تقدس را در هيچ كجا نخواهي ديد .چگونه خدا را در يك درخت ميتواني ببيني اگر هيچ رابطه اي بين تو و درخت نباشد . اگر بتواني خدا را در وجود معشوق حس كني دير يا زود او را در همه جا حس خواهي كرد زيرا همين كه اين در براي اولين بار گشوده شود – همين كه نظري به خدا در هر شخصي بيندازي , ديگر قادر نخواهي بود كه اين نظر را فراموش كني .
هر آنچه را که جستجو میکردم ؛ در تو یافتم .
روحی که روان مرا به پرواز در می آورد .
میدانی . . .
شگفت انگیزترین چیز آن است که "من و تو " ، همیشه ، در سرزمینی _ ناشناحته برای دیگران _ با هم قدم بزنیم .
هر دو دستهامان را دراز کنیم تا بهره ی خود را از دیگری بگیریم .
و این لحظه ی کشف بهترین آرامش هاست ، برترین احساس .
زندگی به راستی زیباست ، آن زمان که آغوش خود را به من می بخشی تا بتوانم سرم را در آن آرام نهم .
و زیبا خواهد ماند . .
تا وقتی که بمانیم ، برای هم .
این خواسته _ تو را خواستن _ هیچ خواستهی دیگری را برایم باقی نگذاشته .
در هر حال خود را در دستان تو میگذارم .
و با تمام وجود ؛ معتقد به تو ام !
امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست
احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاست
گویی که بهار آمده و غنچه دمیده است
کز قلب همه پیر و جوان ولوله برخاست
عشق است و سرور است و گل و روشنی و نور
اسباب نشاط دل و جان هر دو مهیاست
گویا که گلی پای نهاده ست به گیتی
کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست
میلاد تو ای چشمه ی خورشید، مبارک
امیّدی و جایت به درون همه دلهاست
با رقص و طرب گویمت، این جشن مبارک
برخیز، که مجلس، ز تو زیبا و دلاراست
تولدم مبارک

هر آنچه را که جستجو میکردم ؛ در تو یافتم .
روحی که روان مرا به پرواز در می آورد .
میدانی . . .
شگفت انگیزترین چیز آن است که "من و تو " ، همیشه ، در سرزمینی _ ناشناحته برای دیگران _ با هم قدم بزنیم .
هر دو دستهامان را دراز کنیم تا بهره ی خود را از دیگری بگیریم .
و این لحظه ی کشف بهترین آرامش هاست ، برترین احساس .
زندگی به راستی زیباست ، آن زمان که آغوش خود را به من می بخشی تا بتوانم سرم را در آن آرام نهم .
و زیبا خواهد ماند . .
تا وقتی که بمانیم ، برای هم .
این خواسته _ تو را خواستن _ هیچ خواستهی دیگری را برایم باقی نگذاشته .
در هر حال خود را در دستان تو میگذارم .
و با تمام وجود ؛ معتقد به تو ام !
راه دوری نیست.
كافی است از كنار این ردیف درختان بیایی.
تا انتهای این جاده بیایی.
گم نمی شوی. راه دیگری نیست.
میان بر نمی شود زد.
اگر پاییز باشد برگهای خشك زیر پایت صدا می كنند.
شاید هم زمستان باشد و برف باریده باشد
و جای پایت روی برفها بماند.
راه دوری نیست.
ردیف درختان نمی گذارد گم شوی.
1این همان جاست كه من كنارش ایستاده ام.
همان جا كه سر راه هیچ كس نیست.
راه دوری نیست.

تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …
اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!
کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.
همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....
اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …
اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!
این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.
چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!
در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…
در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …
جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...
سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.
این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!
هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

توانايي عشق ورزيدن ؛ بزرگترين هنر جهان است.
اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست ؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي ؛ عشق تو واقعي است.
وقت با عشق به ديگري بنگري ؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد.
هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني.درد عشق هم همين است.زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد.اما عشق يعني همين كه تمام فكرت ؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.
تو نميتواني انساني را تصاحب كني.زيرا او يك شخص است.تصاحب فقط با اشياء ممكن است.اگر هنوز به دنبال تصاحبي ؛ عشق تو شهوت است.
اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني ؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي.
تنها راه كسب عشق ؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود.هر چه بيشتر ايثار كني ؛ بيشتر ميگيري.
والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير ؛ انتخاب كند.
هر موجودي ؛ يك سرود الهي است.بي همتا ؛منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه.
اگر بتواني تماما و يك دل عشق بورزي ؛ از عمق دلت ؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود.نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم .اصلا تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد.
اگر عشقي احساس نميكني ؛ تظاهر نكن.سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي.حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش.ولي حقيقي باش.
زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد.
هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد.تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي.
اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است.
اصيل بودن يعني واقعي بودن.خنده هايت ؛ گريه هايت ؛ نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي.
آنان كه طمع كارند ؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند.
بهـمن ماه
دوم بهمن/ بهمن روز جشن «بهمنگان»، جشنی در ستایش و گرامیداشت «بهمن» (در اوستایی «وُهومَـنَه»، در پهلوی «وَهْـمَـن») به معنای «اندیشه نیك» و بعدها یكی از اَمْشاسْپَندان. در این روز آشی به نام «آش بهمنگان» یا «آش دانگو» به صورت گروهی پخته میشده است كه نام «دانگو/ دانگی» برگرفته از همین سنت اشتراكی آن است.
پنجم بهمن/ سپندارمذ روز پنج روز پیش از جشن سده و جشنی به نام «نوسره».
دهم بهمن/ آبان روز شامگاه این روز، هنگام جشن بزرگ «سَـدَه/ سدهسوزی» در چهلمین روزِ پس از «یلدا» (زایش خورشید). متون كهن جشن سده را در آبانروز از بهمنماه و در «چلّه» زمستان دانستهاند كه برابر با دهم بهمنماه میشود. جشن سده در نواحی گوناگون با نامهای مختلفی شناخته میشود: در خراسان «سَـرِه»، در حوالی اراك «جشن چوپانان»، در خمین «كُـردِه»، در دلیجان «هَلههَله» و در بدخشان تاجیكستان به نام «خِـرپَـچار» دانسته شده است. بتازگی زرتشتیان نیز كوشش میكنند تا این جشن را برگزار كنند. در فراهان، سنگسرِ سمنان و جاهایی دیگر، چهار روز پیش و پس از سده را «چاروچار» و سردترین شبها میدانند كه سده در میانه آن جای گرفته است. همچنین هنگام جشن و نمایش «كوسهناقالدی» كه دو نفر در كوچهها به نوازندگی و سرودخوانی میپردازند. یكی از این دو نفر نقش «كوسه» و دیگری نقش «تَـكِـه/ تگه» (بُـز نر) را به عهده میگیرد. «كوسه» با پوشیدن جامههای خندهآور، دست و صورت خود را سیاه كرده و «تكه» پوست بزی با دو شاخ بر سر كشیده و دست و صورت خود را سپید میكند. گاه پسر نوجوانی نیز در نقش زنِ كوسه به نمایش میپردازد. این مراسم در گیلان نیز با نام «آینه تكم» برگزار میشود. این نمایش شباهت فراوانی با «كوسهسواری» (← یكم اسفند) و نیز «حاجیفیروز» نوروزی دارد و بیتردید با آیینهای «بارانخواهی» در پیوند است. پیوند دادن جشن سده به هوشنگشاه، اشتباهی متداول و ناشی از دخلوتصرف در شاهنامه فردوسی بوده است. مهمترین دلیل پیدایش این جشن، انجام آیینهایی نمادین برای كاستن از شدت سرما و نیز چهلمین زادروز خورشید است.
