تبليغاتX
دختر باران

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 21 دی1387 ساعت 11:4 قبل از ظهر | لینک ثابت |

حس غریبی دارم
حس تنهایی ... غریبی ...

حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید
و کسی از او نپرسید که در سرش چه می گذرد
چه رسد به دلش!
خسته ام ...
در تمام این مدتی که گذشته
به اندازه ی دویدن های این چند روز خسته نبوده ام
مانده ام با یک خانه پر از بوی تو ...
نگاهم به هر طرف که می رود تو را می بیند...
جای خالی ات خیلی آزارم می دهد...
آزرده می شوم و دلتنگ
...
دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهایت ...

آزرده ام از دیدن روزهای تلخ بی تو بودن !!
تو نیستی و جای تو را هیچ خدایی پر نمی کند ...
این روزها پی هر شبی که می گذرد ، روزی از عمرم کم می شود

تمام نیرویم را با خود می برد
بی هیچ اغماضی همه اش را می طلبد
فرو می کشد
و من تمام می شوم و تهی !!
در آخر ...
تنها تو در این فضای تهی، ته نشین می شوی
و زمزمه ای در سرم مرور می شود :

" باز با من تا آخر دنیا می مانی ...؟؟ "


می دانم تنها مسبب دوری از تو و این احساس خلاء و تنهایی مرگ آور ... خودم بوده ام !!
این من تنها ...!!

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 21 دی1387 ساعت 10:58 قبل از ظهر | لینک ثابت |

به كه باید دل بست؟به كه شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از كینه پر است .هیچكس نیست كه فریاد پر از مهر تو را، گرم، پاسخ گوید

نیست یكتن كه در این راه غم آلوده عمر ، قدمی، راه محبت پوید

نقش هر خنده كه بر روی لبی میشكفد ، نقشه یی شیطانیست

در نگاهی كه تو را وسوسه عشق دهد ، حیله پنهانیست .

خنده ها میشكفد بر لبها ، تا كه اشكی شكفد بر سر مژگان كسی

همه بر درد كسان مینگرند، لیك دستی نبرند از پی درمان كسی

از وفا نام مبر، آنكه وفاخواست، كجاست ؟ریشه عشق، فسرد، واژه دوست، گریخت

سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟

دست گرمی كه زمهر ، بفشارد دستت، در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ، بر تو لبخند زند ، بنگرش، لیك مبوی

لب گرمی كه ز عشق ، ننشیند بلبت، به همه عمر، مخواه

سخنی كز سر راز ، زده در جانت چنگ ، بلبت نیز، مگو

درد اگر سینه شكافد، نفسی بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب كند آتش غم، آب شو، « آه » مگو .

شاخه عشق، شكست. آهوی مهر، گریخت، تار پیوند، گسست.

به كه باید دل بست ؟به كه شاید دل بست ؟ 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 21 دی1387 ساعت 10:54 قبل از ظهر | لینک ثابت |

در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است

و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در

حسرت

و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید

که باید رفت و شاید و ماند

در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟

در این دنیا که چون دل بر کسی بندی

به ترفندی همه دل بستگی هایت حبابی پوچ برآب

است

چه باید کرد؟

من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه،

وانفسا

به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که

میدانم و می ترسم

میترسم..........

میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد

و بیزارم از این دل بستن و کندن

از این ماندن ولی رفتن

وزین عشق پر از نفرت

از این سرگشتگی هایم

از این دنیا، از این تکرار بیهوده ولیکن سخت

پا برجا

چه بیزارم،

چه بیزارم از این ماندن

و این گه گاه و گاهی ها

و شایدها

چه بیزارم از این......

                    

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 21 دی1387 ساعت 10:49 قبل از ظهر | لینک ثابت |

خانه من

 

مصطفی  با د كوبه ای

 

كه گفت می‌رود این خانه، رو به ویرانی؟!

                                           كه خوانده از رخ میهن خط پشیمانی؟!

اگر چه نیست به سامان امور این سامان

                                              و جمع ماست كنون مظهر پریشانی

دوباره می‌شود این خانه خانه‌ای آباد

                                                   به همت من یك لاقبای ایرانی؟!

وطن سرای اهورایی تبار من است

                                                     تبار عشق و محبت نژاد نورانی

نوشته دست خداوندگار بی‌همتا

                                              خطوط صبر وصلابت مرا، به پیشانی

من از تبار تلاشم نه از قبیله یاس

                                               مرا چه با ك ز دریای مست توفانی؟

كه گفت صاحب این ملك قوم چنگیزند

                                                     وطن كجا و ستم پیشه بیابانی

مگو كه خاك وطن ملك تازیان گشته است

                                        عرب كجا و سلطه بر این مرزوبوم یزدانی

وگرنه، زاده بوذرجمهر چون می‌شد

                                                چنین به معبد تزویر و جهل قربانی؟

مرا فریفت شعارش، و گرنه درتاریخ

                                              كدام قوم به گرگی سپرده چوپانی؟!

سرا سرای من است این گروه آمده‌اند

                                         به ضرب خنجر و شمشیر، بهر مهمانی؟!

منم كه سنگ فرودین آسیا باشم

                                                      الاغ و اسب كجا فهم آسیابانی

هر آنكه در دل او درد ملك و ملت نیست

                                                به نفع خویش فروشد مرا به ارزانی

برادری كه زایمان و عشق بی‌خبر است

                                                      به بردگی بفروشد عزیز كنعانی

چنان غنیمت چنگی به حكم قدرت وجور

                                               وطن مصادره شد بی‌امان به آسانی

غریبه می‌رود از خانه ورنه می‌افتد

                                                        به زیر تیغ ابومسلم خراسانی

«امید» را مده از دست كاین وطن دارد

                                                 هزار كاوه به پس كوچه‌های پنهانی

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 21 دی1387 ساعت 10:44 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 21 دی1387 ساعت 10:43 قبل از ظهر | لینک ثابت |

باربَد
مجيد آهنگري

باربد نامدارترين موسيقيدان و شاعر دوران ساساني كه در زمان خسرو پرويز مي زيسته است .اطلاع ما از او منحصر به زبان عربي و فارسي است.درباره زندگاني اين هنرمند اطلاعات اندك و افسانه آميزي در كتابهاي عربي و فارسي آورده شده است.منابع قديمي تر او را اهل مرو دانسته اند.اما منابع متاخرترزادگاه او را جهرم ذكر كرده اند.انتساب او به جهرم ظاهرا از اين سخن فردوسي استنباط شده است كه باربد پس از شنيدن خبر زنداني شدن خسرو پرويز به دست شيرويه از جهرم به تيسفون آمد.

 باربد از طبقه اي از هنرمندان بود كه به زبان پارتي پهلوي اشكاني آنان را گوسانو به فارسي ميانه يا پهلوي آنان را خنياگر مي ناميدند.اين هنرمندان موسيقيدان و شاعر بودند و داستان هاي ايران باستان را خوب به خاطر مي سپردند و آنها را به شعر در مي آوردند و سرودها را با سازهاي خود مي خواندند.بيشتر اين خنياگران براي مردم هنرنمايي ميكردند و تنها دسته اي از آنها كه داراي مهارت و هنر بيشتر بودند مي توانستند به دربار شاهان راه يابند.

 باربد يكي از اين هنرمندان موفق بود.راه يافتن او را به دربار خسرو پرويز افسانه وار روايت كرده اند و احتمالا مطلب خود را از خداي نامه پهلوي گرفته اند. بر طبق اين روايت ‘ باربد خود را در خور مصاحبت با خسرو پرويز مي دانستاما سركس يا سرگيس  رئيس خنياگران دربار از روي حسد مانع از راه يافتن او به دربار گرديد.سرانجام باربد به تدبيري دست زد و هنگامي كه مهماني بزرگي در كاخ بر گذار مي شد‘ به كمك باغبان دربار خود را در ميان شاخه هاي درختان پنهان ساخت و سه لحن با بربط خود نواخت. نام اين سه لحن چنين بود 1- داد آفريد 2- پيكار گرد 3-سبز در سبز. شاه مسحور هنرنمايي او شد و به نزد خود خواندش . پس از آن باربد رئيس خنياگران دربار شد و نفوذش در دربار روز به روز افزون تر شد و درباريان براي ميانجيگري و عرضه خواسته هاي خود به او توسل مي جستند.حتي شيرين ‘ سوگلي خسرو پرويز نيز گاهي درخواست خود را به واسطه باربد بر شاه عرضه مي كرد.

 ابن فقيه همداني در شرح ساختن قصر شيرين آورده است كه خسرو پرويز فرمان داده بود تا قصر بزرگي بنا نهند و در باغ آن نخجيرهاي گوناگون رها سازند تا زاد و ولد كند . پس از آن كارگران از باربد خواستند كه شاه را از پايان كار آگاه سازد . اين خنياگر نوايي با نام " باغ نخجيران" ساخت و آن را با ساز خود بر شاه خواند سپس شاه از شيرين خواست كه اگر حاجتي دارد آن را بخواهد . شيرين از او خواست كه در آن باغ دو جوي سنگي بسازد كه در آنها مي و شير روان باشد و در ميان آن دو جوي كاخي براي او بنا كند . شاه اين خواهش او را پذيرفت . اما پس از مدتي آن را از ياد برد . شيرين كه چنين ديد خواست تا به شاه وعده اش را ياد آوري كند . باربد شعري سرود كه متضمن درخواست شيرين بود و ان را با ساز خود نواخت . دربرابر اين خدمت شيرين ملكي را در اصفهان به باربد بخشيد كه خانواده خود را به آن منتقل كرد .

 هرگاه درباريان مي خواستند كه خبر ناخوش آيندي را به شاه بدهند و از آن بيم داشتند از باربد ياري مي گرفتند.يكي از آن موارد داستان مرگ "شبديز" كه در كتابهاي عربي نقل شده است و قديميترين روايت ان در شعر خالد ابن فياض شاعر عرب آمده است شاه سوگند خورده بود كه هركس خبر مرگ شبديز محبوبترين اسب او را به او بدهد سزايش مرگ است . چون اين حادثه روي داد هيچكس را ياراي باز گفتن به شاه را نبود. بناچار درباريان به باربد متوسل شدند و او با ساختن سرودي زيركانه بر زبان خسرو راند كه بگويد " شبديز مرده است" بدين گونه آخور سالار از مرگ رهايي يافت . ظاهرا " شبديز " لحن بيست و سوم از الحان باربد است كه راجع به اين واقعه يا به هر حال در وصف اين اسب بوده است....

 در كتابهاي عربي و فارسي مطالب بسياري دال بر هنرمندي در شعر و موسيقي و بديهه سرايي و لطيفه گويي باربد نقل شده است . بنا به روايت ابوالفرج اصفهاني ‘ روزي باربد در حضور خسرو پرويز ساز مي نواخت يكي ديگر از هنرمندان بر او رشك برد و هنگامي كه باربد موقتا از مجلس بيرون رفت تارهاي عود او را بهم زد . باربد به ناچار با همان ساز به نوازندگي ادامه داد اما با آنچنان مهارتي نواخت كه هيچكس متوجه نقص ساز او نشد و پس از پايان مجلس بود كه شاه را از آن آگاه ساخت و مورد تحسين قرار گرفت.

 كساني كه شاه بر آنان خشم مي گرفت باربد را ميانجي قرار مي دادند تا آنان را ببخشايد. پايان زندگي باربد نيز افسانه آميز روايت شده است . به روايت فردوسيباربد چون خبر زنداني شدن خسرو پرويز را شنيد از جهرم به تيسفون شتافت و افسوس خود را در شعري كه ساخته بود بيان كرد و آن را براي خسرو پرويز خواند و مويه كرد و سوگند خورد كه سازهاي خود را بسوزاند و ديگر ننوازد.آنگاه چهار انگشت خود را بريد و به خانه رفت و سازهايش را سوزاند . بنا بر روايت "ثعالبي" سرجس  يا سرگيس  رقيب باربد او را زهر داد و كشت .سپس خسرو فرمان داد تا قاتل را به زير پاي پيل افكنند اما لطيفه اي موجب بخشايش او شد .

  باربد به مناسبتهاي گوناگون شعر مي سروده و آن را با آواز به همراه ساز مي خوانده. از جمله در جشن هاي بزرگ ايراني مانند نوروز و مهرگان ونيز در جشن هاي درباري حوادث مهم را به شعر در مي آورده است از جمله" جاحظ " در المحاسن و الاضداد نام سرودي را از او به نام " باغ نخجيران " ذكر مي كند كه در مدح باغ خسرو پرويز ساخته بود .

 نظامي در خسرو شيرين " ساز نوروز " لحن نوزدهم و " مهرگاني " لحن بيستم از الحان باربد را ذكر كرده است . "كندي" نام سي آهنگي را كه باربد براي هر يك از روزهاي ماه ساخته بود آورده همين نامها در بعضي از فرهنگهاي فارسي مانند برهان قاطع آمده است . "ثعالبي" خسروانيات را به او منسوب مي دارد و ظاهرا منظور از خسروانيات همان هفت راه موسيقي است كه "مسعودي" آنها را به نام طرق الملوكيه ذكر كرده و شش تا از آنها را سكاف ‘ امرسه ‘ ماداروسنان ‘ شايكاد‘ شيشم ‘ جوبعران نام برده است.

  " ابن خرداذبه " از هشت كروف ( يا طروق؟)ايرانيان ياد مي كند : بندستان ‘ بهارابرين(آفرين) ‘ ابرينه ‘ ماذرواسبان ‘ شسم ‘ القبه ‘ اسبراس. تشخيص درست صورت اصلي بعضي از اين نامها دشوار است به روايت حمد الله مستوفي : باربد سيصد و شصت نوا براي هر يك از روز هاي سال ساخته بود . كندي اختراع سازهاي گوناگون را بدو نسبت مي دهد و ابن خرداذ به روايت مي كند كه باربد هفتاد وپنج آهنگ براي خسرو پرويز ساخته بود.

 از اشعار باربد به زبان اصلي فقط سه مصراعي در كتاب اللهو باقي مانده است. ترجمه بعضي از اشعار او در كتابهاي عربي و فارسي آمده است ...

 منبع : دانشنامه جهان اسلام(رك- باربد)-دکتر احمد تفضلی

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 20 دی1387 ساعت 11:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

نفرت و عشق

 نفرت آسان است.شما براي نفرت آموزش مي بينيد, آماده مي شويد. هندو بودن به قيمت نفرتي شديد از مسلمانان,مسيحيان و يهوديان تمام مي شود و مسيحي بودن به بهاي لبريز بودن از نفرت نسبت به مذهب هاي ديگر است. ناسيوناليست بودن به معناي نفرتي بزرگ نسبت به ساير ملتها است. تنها راه براي عشق ورزي مقابله است , اينکه از ديگران متنفر باشي و تنها با تنفر از ساير کشورها مي تواني عشقت را به کشورت نشان دهي. تنها با متنفر شدن از ساير کليسا ها مي تواني عشقت را به کليسايت نشان دهي. تو در هم فرو ريخته اي.اين به اصطلاح مذاهب! از عشق سخن مي گويند ولي نفرتي بس بزرگ را در جهان مي پراکنند.مسيحيان در مورد عشق سخنوري مي کنند

ولي جنگهاي مذهبي راه مي اندازند.هندوها دم از عشق مي زنند ولي به متون مقدس شان که نگاه کنيد , لبريز از نفرت نسبت به ساير مذاهب است و ما همه اين مزخرفات را مي پذيريم! بدون ممانعت , تمام اينها را مي پذيريم , چون براي پذيرش شان شرطي شده ايم. آموخته ايم که مسايل همينطوري باشند و آن وقت به انکار ماهيت وجودي خود ادامه مي دهيم. عشق از نفرت مسموم شده , اما هنوز زنده است. مي شود سم را از درونتان دور کرد , شستشو داد.تو مي تواني همه آنچه را که جامعه به زور به خوردت داده , بالا بياوري!

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 20 دی1387 ساعت 11:47 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar