

ای ستاره ها :
ما سلاممان بهانه است عشقمان دروغ جاودانه است!
در زمین زبان حق بریده اند :
حق زبان تازیانه است!
وآنکه با تو درد دل می کند
های های گریة شبانه است
ای ستاره ها :
ای که پیش دیده منی
باورت نمی شود که در زمین
هر کجا به هر که می رسی
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفة تبسمی،
خار جانگزایِ حیله ای شکفته است
آنکه با تو می زند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
ای ستاره ها:
که از جهان دور چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید ؟
در میان آبی زلال آسمان
موج وخون و آتشی ندیده اید؟
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشی که در فضا رهاست
این سزای ظلمی که آشیان ماست ،
درپی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست از سفینه ها که می رود به ماه
از مسافری که می رسد ز گرد راه- از زمین حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ها:
باورت نمی شود که در میان باغ بی ترانة زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نو رس امید لب به خنده وا نکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی سر به خاک سپرده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود وآتش به آسمان رسیده است
ای ستاره ها:
باورت نمی شود آن سپیده دم که با صفا و ناز که
در فضای بی کرانه می دمید دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
ابرهای روشنی که چون حریر بستر عروس ماه بود
پهنه های داغ کهنه است

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز.
و دویدن که آموختی ،پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو
می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت
تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است
و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ،
دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند
که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند
که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند،
زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز.
و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.
دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.
و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

زادگان كورش
مصطفی بادكوبه ای
از آن پیش كز جان دریغا زنیم
بیا هموطن دل به دریا زنیم
مبادا دگر باره از یك فریب
ندای دریغا دریغا زنیم
بیا تا بجنگیم با اهرمن
به پرچم نشان اهورا زنیم
به فرهنگ خود باز گردیم وكم
چو بیمایگان سر به هر جا زنیم
بیا چون نیاكان بهدینمان
كه چنگی به چنگ نكیسا زنیم
ز رودابه و زال یاد آوریم
سخن كم ز مجنون و لیلا زنیم
ز تهمینه گوییم و از تهمتن
نه دم از تمنای عذرا زنیم
اگر ویس و رامین بخواهیم به
كه دم از گناه زلیخا زنیم
بیا تا سر ظلم ضحاك را
به گرز گران كاوه آسا زنیم
درفش كیانی برآریم و باز
به قلب ستم بی محابا زنیم
نه آخر كه ما زاده كورشیم؟
كه بانگ رهایی به دنیا زنیم؟
نه همچون یهودان به تیه اندریم
كه دستی به دامان موسی زنیم
نه بیچارگانیم و نه مردگان
كه خود را به دستان عیسی زنیم
نه ما جاهلانیم تازینژاد
نه بتخانهدار و نه صحرا زنیم
چه كس خواندمان مردمانی صغیر
كه بر رای او خنده یكجا زنیم
چه هستند اینها كه خواهند ما
دم از قصه عبد و مولا زنیم؟
كجا باید این ننگ بردن اگر
كه ما بوسه بردست اینها زنیم؟
یكی ملت زندهایم و كهن
كه سر برتر از كاخ كسری زنیم
كبیر و رشیدیم و با افتخار
دم از دانش ورای و شورا زنیم
مبادا كه در قرن آزادگی
به پیشانی این داغ رسوا زنیم
مبادا كه با دیدن آفتاب
چو خفاش خود را به رویا زنیم
كنون وقت آن شد كه چون تهمتن
نهیبی به رخش توانا زنیم
سر دیو و جادوگران پلید
بكوبیم و بر سنگ خارا زنیم
گل عبرت از باغ دیروزها
بگیریم و بر فرق فردا زنیم
به «امید» ایران آباد و شاد
دگر باره دل را به دریا زنیم

مهررخشا نکوترين چهر است
شب يلدا تولد مهر است
لفظ يلدا اگرچه سريانيست
شب مهرآفرين ايرانيست
شب مشکين فام (يلدا) هزاران گويه و واگويه دارد! يکي از آن هزاران را گفتن هم غنيمتي ست در اين روزگارِ خودفراموشي و ديگردوستي!
شب چله.. شبِ بازار داغ قصه گويي و شاهنامه خواني و فال حافظ.. شبي که به بلنداي زلف معشوقه است.. شبي که براي دلسوختگان يک قرن ميگذرد.. شبي که ميتوان يک ديوان غزل با بيت هاي سوخته گفت!.. شب زنده داري ها و يادواره هايي که ما را به گذشته و نياکانمان پيوند مي دهند.
امشب اهريمن تمام نيروي خود را به کار مي برد تا توانش را به رخ همگان بکشد ؛ امشب اهريمن همه ي کوشش خود را براي به تيرگي و پليدي کشاندن سرزمينمان به کار مي برد...اما سرانجام شب و تاريکي به پايان مي رسد ؛ روشني بر تيرگي و مهر بر اهريمن چيره مي شود و "خرم روز" (نخستين روز ديماه) برآمدن دوباره ي خورشيد و روشنايي را بر همگان مژده مي دهد؛ مژده براي روزهايي بلندتر و روشنتر. امشب ، شبِ آغاز آفرينش است ؛ سرور زايش ميتراي آرياييست ؛ او که ريشه در تاريخ جهان دارد...صخره اي آبستن مي شود و ميترا از دل آن صخره زاده مي شود؛ با خورشيد پيمان مي بندد و از طوفاني که جهان را به نابودي مي کشاند، جلوگيري مي کند و به جانوران و گياهان، زندگي نوين مي بخشد...امشب ميترا با پوشش سرخ خود از راه مي رسد و اهريمن سياهي را نابود مي کند.
از جشن هاي شبانه ي ايرانيان تنها جشني که به گونه اي سراسري برجاي مانده، جشن شب چله است. ديگر جشن هاي شبانه کم و بيش از ميان رفته اند. جشن شب چله از آيين ميتراييسم نياکانمان برجاي مانده؛ آيين ستايش مهر، ستايش نور. آييني که پس از راهيابي به اروپا، در سنت ترسايي، شب تولد عيسي شد؛ بابا نوئل شد و به ميان مردم رفت؛ ستاره شد و بر تارک درخت کاج نشست.. باري؛ هزاران سال است که يلدا مهمان خانه هاي ماست. امشب ايرانيان در کنار يکديگر و در کنار آتش مقدس، پيروزي نيکي بر بدي، داد بر ستم و روشني بر تيرگي را به شادي مي نشينند.
یلدا مبارک

"... این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد __ و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند.
نمی توانند.جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی __ وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی. بیشتر مردم ترس را انتخاب کرده اند. آنان از روی ترس انواع خدایان، الهیات و مذاهب را خلق کرده اند؛ آنان به سبب ترس تحت سلطه ی انواع سیاستمداران احمق هستند؛ هزاران سال است که آنان به سبب ترس مورد بهره کشی قرار گرفته اند؛ تمام این بردگی روحانی آنان به سبب ترسشان بوده است. ولی باید دلیلی وجود داشته باشد که چرا آنان ترس را انتخاب کرده اند و آزادی را انتخاب نکرده اند. تعداد بسیار اندکی هستند که آزادی را انتخاب کرده اند.نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی.آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد __ تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین می کند، پوشاک تو را تامین می کند و برایت سرپناهی فراهم می سازد __ نیازی نیست که تو نگران این ها باشی. اگر او برده بخواهد، مجبور است که تمام این چیزها را فراهم کند.ترس نوعی امنیت است و در امان بودن __ کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است __ و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند.
ولی لحظه ای که ترس را انتخاب کنند، بسیاری چیزها را نیز از دست خواهند داد: نه تنها مسئولیت را __ خود روحشان را از کف می دهند. آنان دیگر خودشان نیستند. آنان تمامی امکان رشدکردن را ازدست می دهند __ آنان در دست های دیگری قرار دارند. اگر رشد تو برای آن دیگری منفعت داشته باشد، مجاز خواهد بود؛ ولی اگر رشد تو و هوشمندی تو سبب اختلال باشد، آنگاه ریشه هایت قطع خواهند شد.در ژاپن نوعی گیاه عجیب وجود دارد : گیاهی که سیصد سال یا چهارصد سال عمر می کند ولی فقط پنج یا شش اینچ قامت دارد. نسل های بسیاری از باغبانان، در طول قرن ها، از این گیاه مراقبت کرده اند. می توانی ببینی که آن گیاه چقدر مسن است: هرشاخه از آن نشانگر عمری طولانی است؛ ولی چرا فقط شش اینچ رشد کرده اند؟ می توانستند صد فوت رشد کنند، صدوپنجاه فوت رشد کنند، می توانستند چنان شاخ و برگی به هم بزنند که هزاران نفر زیر سایه آن درخت بنشینند __ و حالا به اندازه ای هستند که می توانی آن ها را در دستت بگیری. راهکار آن بسیار ساده است و برای انسان نیز بسیار نمادین. آنان فکر می کنند که این یک هنر است. من فکر می کنم که یک جنایت است. روشی که آن گیاهان را کهنسال نگه می دارند،
و با این وجود بسیار کوتاه و کوتوله، این است که وقتی آن گیاه چهار یا پنج اینچ قد می کشد، آن را درون گلدانی سفالی قرار می دهند که ته ندارد. هرگاه ریشه ها رشد می کنند، آنان
ریشه ها را قطع می کنند__ و اگر ریشه ها نتوانند رشد کنند، درخت نمی تواند رشد کند.یک تعادل مشخص بین ریشه ها و تنه ی درخت وجود دارد: هرچه درخت بالاتر برود،
ریشه ها نیز عمیق تر به زمین فرو می روند. نمی توانی درختی داشته باشی که صد فوت ارتفاع داشته باشد و شش اینچ ریشه؛ سقوط خواهد کرد. آنان با قطع کردن ریشه ها به آن درخت اجازه ی رشد کردن نمی دهند. مردم از نقاط دوردست برای دیدن این درختان می آیند و آن خانواده ها در مورد آن ها لاف می زنند: "این درخت چهارصدسال عمر دارد." و چنین کهن هم به نظر می آید، ولی به نظر خیلی عجیب است که فقط شش اینچ ارتفاع دارد.همین نکته در مورد انسان نیز صدق می کند: لحظه ای که به دیگری اجازه بدهی مسئولیت تو را داشته باشد، شروع می کند به چیدن ریشه های تو __ زیرا که یک برده باید ضعیف باشد، باید در ذهن عقب مانده بماند؛ وگرنه خطرناک خواهد بود. اگر او قوی باشد و هوشمند ممکن است شورش کند. برای پرهیز از شورش، برای دوری کردن از هرگونه انقلاب، آن برده را باید در حداقل رشد نگه داشت و نه در حداکثر. پس به تو اجازه نخواهند داد تا به سمت بالا و فردیت خودت رشد کنی؛ مجاز نخواهی بود تا هوشمند بشوی.برای نمونه در هندوستان، یک چهارم از جامعه را نجس هاsudras تشکیل می دهند. آنان قابل لمس نیستند، نمی توانی آنان را لمس کنی __ اگر تصادفاٌ لمسشان کنی باید بلافاصله غسل کنی و لباست را عوض کنی. این ها مردمانی کثیف هستند و انواع کارهای کثیف جامعه را انجام می دهند. آنان باید مورد احترام باشند __ زیرا یک جامعه می تواند بدون شاعران و نقاشان هنرمند و بدون آوازخوانان و بدون عرفا زندگی کند. داشتن این ها قشنگ است، ولی جامعه می تواند بدون آن ها زنده بماند. ولی جامعه نمی تواند بدون تمام کسانی که انواع کارهای سخت و کثیف را انجام می دهند زندگی کند: کسانی که دستشویی ها و خیابان ها را تمیز می کنند. آنان اجازه ندارند در داخل شهرها زندگی کنند. آنان فقیرترین فقرای دنیا هستند. آنان مجاز به تحصیل نیستند و نمی توانند به متون مذهبی گوش بدهند و ورودشان به معابد غیرممکن است.این ها روش های بریدن ریشه هاست، هیچ امکانی برای تغییر حرفه و پیشه وجود ندارد.
به نظر می رسد که دیوارهای زندان در اطرافشان وجود ندارد، ولی میله های ظریف زندان آنان را احاطه کرده است. در جامعه ی هندو حرکت وجود ندارد: یک شودرا، هرکاری بکند نمی تواند یک قدیس شود؛ هرچقدرهم که زاهد و بافضیلت باشد؛ و او هرمقدار هم که خالص باشد نمی تواند وارد طبقات بالاتر جامعه شود. و نمی تواند از حرفه ای که برای هزاران سال داشته، وارد حرفه ی دیگری شود. او مجبور است که همان شغل را که پدرانش برای هزاران سال داشته اند ادامه دهد.تو آزادی آنان را گرفته ای و مسئولیت را از آنان گرفته ای. آری، به آنان خوراک
و پوشاک داده می شود و کلبه های کوچکی در اختیار دارند __ و فقط همین.
آنان یک امنیت خاص دارند ولی معنویت خود را ازدست داده اند.جهان هستی همیشه در هر جنبه ای راه های جایگزین می دهد، زیرا جهان هستی مایل نیست که چیزی بر فرزندانش تحمیل شود. این تو هستی که باید انتخاب کنی.من با این شودراها صحبت کرده ام. اول این باورشان نمی شد که کسی از طبقه ی بالاتر بتواند وارد روستای دور از شهر آنان بشود؛ ولی وقتی که شروع کردم به دیدار از آنان، آهسته آهسته به آن عادت کردند که "این مرد به نظر عجیب می آید."و به آنان گفتم، "بردگی شما، ظلمی که به شما می شود به این دلیل است که شما به این
امنیت های جزیی چسبیده اید. وقتی که جامعه نمی تواند به شما فردیت و آزادی بدهد، این جامعه ی شما نیست. آن را ترک کنید! اعلام کنید که شما تعلقی به این جامعه ی زشت ندارید! چه کسی مانع شما است؟"و از انجام این کارهای کثیف دست بکشید. بگذارید که براهمین ها و طبقات بالا خودشان توالت های خودشان را تمیز کنند و آنوقت خواهند دانست که فقط نشستن و کتاب های مذهبی خواندن یک فضیلت نیست، خلوص نیست."طبقه ی براهمین هیچ کاری جز طفیلی بودن جامعه انجام نداده است، ولی این ها محترم ترین مردم هستند، زیرا تحصیل کرده هستند و متون مذهبی را بسیار خوب می دانند. فقط زاده شدن در یک خانواده ی براهمین کافی است، هیچ کیفیت دیگری مورد نیاز نیست: مردم پای آنان را لمس می کنند. فقط با زاده شدن در یک خانواده ی براهمین به تو این شایستگی را می دهد که توسط مردم پرستیده شوی! و این دست کم برای پنج هزار سال ادامه داشته است.با صحبت کردن با شودراها به این نتیجه رسیدم که آنان چنان به این امنیت های جزیی عادت کرده اند که راه جایگزین آزادی را ازیاد برده اند. هروقت کوشیدم آنان را متقاعد کنم، دیر یا زود این پرسش مطرح شد: "مسئولیت ها چه می شود؟ اگر ما آزاد باشیم، آنوقت مسئول خواهیم بود. هم اکنون ما مسئول هیچ چیز نیستیم. بااینکه در حقارت زندگی می کنیم، در امنیت هستیم." __ ولی آنان به حقارت خوگرفته اند و ایمن گشته اند.آناندمایتریا، جهان هستی به تو ترس می دهد و آزادی می دهد. نمی توانی هردو را باهم داشته باشی.آزادی در تو یک فردیت اصیل با چالش های بزرگ و مسئولیت های عظیم و مخاطرات خلق می کند. ولی زندگی بدون خطرات و مخاطرات زندگی نیست؛ آنوقت امن ترین مکان گور است: جایی که هیچ مرضی و خطری وجود ندارد __ نه هپاتیت و نه ایدز و نه جرم و نه تجاوز... __ هیچ چیز در آنجا رخ نمی دهد! تو کاملاٌ امن هستی.... ولی آیا مایلی گور را انتخاب کنی؟ آنان که ترس را انتخاب کرده اند یک گور روانی را برگزیده اند.تلاش من در اینجا این است که شما را از انواع گورهایتان بیرون بیاورم. مسیح فقط یک نفر را از گورش بیرون کشید و او لازاروس بود. من سعی می کنم هزاران نفر را از گورهای بزرگتری بیرون بیاورم __ گورهایی که روانی هستند _و به آنان این فرصت را بدهم تا آزاد و مسئول باشند؛ تا مخاطره کنند و ماجراجویی را بپذیرند. کوهنوردی خطرناک هست، ولی تا زمانی که خطر را نپذیری، هرگز به قله های وجودت دست پیدا نخواهی کرد.آزادی تو را به والاترین قله ی اشراق هدایت می کند.

ای ایران
هما ارژنگی
به خاک پاک تو، ای مهد آریا سوگند
رهی بجز تو نگیرم وگر بمیرم من
یکی نژاده، ز خاکان آذر آبادگانم.
گشاده خاطر و آزاده و دلیرم من
***
زلال خون سیاووش، در تنم جاریست
هماره در دل من، آرزوی بیداریست
همیشه بر سر بازار دادخواهی ها،
چو کاوه، زخمه پتک توانگرم کاریست
***
قسم به حرمت انسان، به فر آزادی
به هورمزد که اندیشه ام به آیین کرد
بدان یکانه جان آفرین هستی بخش
که جان پاک مرا به امید آذین کرد
***
به قله های مه آلود آسمان سایت
تو جان پناه منی ای خجسته ایرانم
قسم به مهر اهورا، به چشمه خورشید
که روز حادثه، گرد آفرید می دانم
***
نباشد آنکه ترا مانده و زبون بینم
که کاویانه درفش تو واژگون بینم
نباید آنکه در این روزگار قهر آیین
شهاب بخت ترا، تیره و نگون بینم
***
به کوه قافم اگر افتخار باید جست،
چو مرغکان ز سر آشیانه پر گیرم
وگر برای تو از جان سپر بباید کرد،
به راه عشق تو من عاشقانه می میرم
***
هزار بارت اگر بشکند پر پرواز،
وگر وجود تو سوزد ز گرمی آذر،
اگر شراره ببارد از آسمانت، - باز
خروش تازه براری ز قلب خاکستر!
***
تو – روح زنده اسطوره های تاریخی
که با تو زنده بماند، حماسه انسان.
تو – سایه سار منی، - ای تناور سرسبز
تو – اعتبار منی، ای دلاور ای ایران


مرداب تنها بود و من تنها تر
مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره میکردم
مرداب ساکت بود و مرا نیز سکوت فراگرفته بود
مرداب را دوست دارم
او بزرگ است
آرام است
ولی غمگین
و دل پر دردی دارد
حتی تکان هم نمی خورد
که اگر تکان بخورد
وآرامشش به هم بخورد
دیگر مرداب نیست!
با همه اینها
ناگهان از او بدم آمد
متنفر شدم
چون از بی تحرکی
او را لجن فرا گرفته...
مرداب تنها بود و من تنها تر
یادتان باشد
مرداب نمانید
بر بلندای تمامی تفکرات مثبتگرای خویش، محکم بایست و با چشمانی سرشار از کنجکاوی و محبت به دریا نگاه کن، هر آنچه که در خود میجویی را در گسترهی پرتلاطم دریا خواهی یافت: موسیقای عاشقانهی دریا، چه در آرامش زیبایش و چه در امواج سهمگینِ بهظاهر ویرانگرش. به دریا نگاه کن تا تمامی احساس مثبتاندیشی و مثبتگرایی را یکجا در پهنهی آبی و زیبای آن بیابی. تو چون خوب به آن آبیِ آرام بنگری، خواهی دید غرور را، آرامش را، تفکر را، تلاطم را، اعتمادبهنفس را، برتری و رجحان بیحدوحصر را و قدرت را -قدرتی که در لابهلای امواج دریا نهفته است- همان قدرتی که همواره در تو جریان دارد، همان قدرتی که تو را قادر به انجام هر ناممکن مینماید و تو همچنان به دریا نگاه کن، میبینی؟!
او هرچه دارد، از خویشتنِ خویش دارد؛ آرامش را، موج پرقدرت را و هر آنچه که میخواهد داشته باشد، از خود دارد. او آنقدر به توان خویش، پایبند است که با دستان مهربان و بامحبت خویش، موجی میسازد سرکش و جسور اما از جنس خویش، خوب که به دریایِ بیکران بنگری، همین دریای بهظاهر آرام، چیزهایی در خود نهفته دارد که بسیاری از آدمها آن را مدتهاست در خویشتن خویش یا گم کردهاند و یا به فراموشی سپردهاند. آری، دریا سینهای پرهمت و دلی مهربان و خالی از کینه دارد. با آنکه در بطن او، بخش عظیم و پیچیدهای از خلقت قادرِ بیمثال در جریان است، او، اما آرام و مهربان، پذیرای تمامی خوبیهای خلقت است، درست مثل برخی آدمهای بهظاهر آرام که باطنی پرجوشوخروش و سرشار از مهربانی و عاطفه را سخاوتمندانه به همراه دارند و تا در پنهان آنان رخنه نکنی، پی به این راز بزرگشان نخواهی برد، چونان دریا که باید رنجِ غوطهور شدن را در اعماقش بر خویش همواره ساخته تا به زیباییهایش آن هم اندکی، آری فقط اندکی دستیابی.
به سخاوتمندی او نگاه کن، به آن دوردستها، به آنجا که خورشید -سرچشمهی انرژی الهی- خود را به نیمهی دیگر زندگی رخمینمایاند تا عدالتش در تابیدن رعایت شود. به دریا نگاه کن و به دریا بیندیش تا آنجا که جزئی از دریا شوی. خود را نه در کنار او و نه بر پهنهی نیلگونش که با دریا حس کن، لابهلای جریانات مبهم آبی دریا همراه او گاهی سر به اعماق تاریک و در عین حال شگفتانگیز و زیبایش بسپار و گاه با امواج از دریا جدا شو و به سوی آسمان پرواز کن؛ پروازی که از دریا جداییناپذیر باشد؛ پایت بر آبهای دریا و بالهایت گسترده در افق زیبا و باز هم جسورانه به دریا نگاه کن.
حالا دیگر باید خودت را جزئی از دریا بدانی، آری اگر خوبِ خوب در خود غوطهور شوی، میبینی حالا خود تو هم دریایی، دریایی زیباتر از این دریایی که تا به حال نظارهگرش بودی، تو دیگر دریا شدهای؛ آبیتر، آرامتر، تو دریایی شدهای؛ آبی آرام، زیبای غرورانگیز، جسور مهربان، قدرتمندی بامعرفت و پرتلاطمی امن؛ تو دیگر دریایی هستی آبیتر، سخاوتمندتر، قویتر و زیباتر، هروقت خوب به خوبیهای اطرافت نگاه کنی، خیلی بهتر از آنها خواهی شد یعنی میبینی که تو هم دارای همهی آن خوبیهایی هستی که محو تماشایشان میباشی. باور کن تو حالا از دریا هم دریاتر شدهای، دریایی که میداند و میبیند و میفهمد که دریاست. دریایی که میداند زیباست، قدرتمند است، مفید است، خلقتش بیعیب و نقص و هدفمند است، آمدهایم که دریا باشیم با تمامی خوبیها.
قدرتی که دریا دارد، غیرقابل تصور است ولی او به ساحلِ آرمیده در کنارش ظلم نمیکند، با او یار و همراه است، به زیباترین شکل ممکن، همدیگر را مهربانانه و خالی از هر کینه و عداوتی در آغوش میگیرند و تو میتوانی در دل شب، قدم به ساحل پرعطوفت دریا گذاری و ببینی و بفهمی و بشنوی سرودهای عاشقانهی دریا و ساحل را، آنها در کنار هم ترانهی آرامش و آسایش میخوانند. نه دریا فخر به بزرگی و پهناوری و دارندگیاش میورزد و نه ساحل به کوچکیاش سر خجلت فرود میآورد، نه دریا بر ساحل خشم میگیرد نه ساحل بر دریا سخت؛ هر موجی که به ساحل میآید، حاوی پیام مهربانانهی دریاست -صدها و هزاران هزار سرود و ترانهی مهر، عشق و دوستی- و هر موجی که از ساحل به دریا بازمیگردد، حامل بهترین و عاطفیترین پاسخهاست.
دوست خوب من، به دریا نگاه کن و دریا شو چون دریا، آرام، زیبا، قدرتمند، مهربان و سخاوتمند.
دوست خوب من، حالا دیگر بهجای نگاه کردن به دریا، خودت دریا باش.
همانگونه آرام، به همان اندازه مقتدر و مهربان.
آری دریا باش.


راز رابطه ها :
رابطه بين زن و مرد يكي از رازهاي خلقت محسوب ميشود . وچون رابطه به معناي برخورد بين دو شخص است به هر دوي انها بستگي دارد .موقعي كه دو نفر تازه اشنا ميشوند دنيايي جديد خلق ميشود . در ابتدا ي اشنايي فقط قشر خارجي بدن انها همديگر را ملاقات ميكند . اما اگر رابطه انها نزديك تر و عميق تر شود بتدريج مراكز آنها نيز باهم اشنا ميشوند كه ما آن را عشق ميناميم ( عشق واقعي )
ولي وقتي رابطه سطحي باشد ما آن را آشنايي ميناميم كه فقط دو قشرخارجي همديگر را لمس ميكنند و ما گاهي ان را به غلط عشق ميناميم كه اشتباه محض است .
آشنايي عشق نيست و عشق بسيار نادر است . اگر بخواهيم شخصي را در مركزش ملاقات كنيم اول بايد خودمان تغير اساسي كنيم .بايد پستي ها و بلندي هاي بسياري را بگذرانيم .اگر بخواهيم كسي را در درونش ملاقات كنيم بايد اول بگذاريم ان شخص هم به درون ما وارد شود . ما بايد حساس اسيب پذير و باز باشيم كه توام با خطر است . اجازه ورود كسي به درون ما يك قمار محسوب شده و خطرناك است . چون هرگز نميدانيم كه ان شخص با ما چكار خواهد كرد با اين اجازه ورود به مركزما تمام رازهاي درونمان فاش ميشود . و ديگر نميدانيم كه ان شخص با اين رازها چه خواهد كرد . به خاطر همين مطلب است كه ترس در وجودمان سر بر ميدارد و د ر نتيجه خود را باز نخواهيم كرد .
از طرف ديگر ما يك دوستي سطحي را عشق ميناميم . قشر خارجي دو نفر با يكديگر اشنا شده و انها فكر ميكنند كه اين اشنايي بين وجود دروني شان صورت گرفته است .
بنابر اين اولين مطلبي كه بايد عميقا درك شود اين است كه رفاقت را با عشق اشتباه نگيريم . فقط موقعي ميتوانيم بگذاريم كسي وارد وجودمان شود كه بدون ترس باشيم.زيرا كلا دو نوع زندگي وجود دارد : يكي زندگي مملو از ترس و ديگر مملو از عشق . زندگي مملو از ترس از ارتباط عميق با ديگران جلوگيري ميكند .
آذر ماه
یكم آذر/ اورمزد روز روز برگزاری «آذر جشن»، یكی دیگر از جشنهای در پیوند با آتش به مناسبت فرا رسیدن ماه آذر و برافروختن نخستین شعله زمستانی.
نهم آذر/ آذر روز جش «آذرگان»، جشن آتش دیگری در گرامیداشت «آذر/ آتر» و ایزد منسوب به آن.
سیام آذر/ انارام روز جشن «شب چله» یا «یلدا»، انقلاب زمستانی و جشن زایش خورشید. ایرانیان در این شب با فراهم آوردن خوراكیهای گوناگون تا بامداد به انتظار دیدار نخستین پرتوهای خورشید بیدار مینشستهاند. بیرونی در «آثارالباقیه» از آن با نام «میلاد اكبر» نام برده و منظور از آنرا «میلاد خورشید» دانسته است. تقویم میلادی نیز با اندك تغییراتی ادامه همین میلاد است كه بعدها آنرا به میلاد مسیح نسبت دادهاند.
همچنین هنگام جشن پایان پاییز و نیز نیمه سال و گاهنباری به نام «میدْیارِم» در اوستایی «مَـئیذیائیرْیـه» به معنای «میانه سال» و منظور سال گاهنباری است با مبدأ آغاز تابستان.
