تبليغاتX
دختر باران

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 19 مهر1387 ساعت 11:29 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

می خواستم ترانه یی باشم

كه بچه های دبستانی از بر كنند

دریا كه می شنود

توفان اش را پشت اش پنهان كند

و برگ های علف

نت های به هم خوردن شان را

از روی صدای من بنویسند .


می خواستم ترانه یی باشم

كه چشمه زمزمه ام كند

آبشار

با سنج و دهل بخواند .


اما ترانه ی غمگینم

و دریا ، غروب

بچه هایش را جمع می كند كه صدایم را نشنوند .


نت هایم را تمام نكرده 



شمس لنگرودی

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 19 مهر1387 ساعت 11:14 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 19 مهر1387 ساعت 11:11 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

بی توجه به هیوهای شهر از خیابانها میگذرم ..

آری همچنان میروم ومیروم تا به میعادگاه برسم.

آنجا که خبرازهیچ هیاهویی نیست ....

یک دنیا حسرت ودلتنگی

                       چندشاخه گل

                                          وحرفهایی ناگفته که با اشک در دامان پدر بریزم

نه     ...حتی نعمت آغوش پدر هم نیست !!

و سنگ سرد مزار به جای شانه های استوار ومهربان پدر

دختر رنجورش را دربرمیگیرد .

 

 پدر ردپای یاد وخاطره ات بر زندگی ام سبز...

ای کاش بودی...............................ای کاش

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 19 مهر1387 ساعت 10:47 قبل از ظهر | لینک ثابت |

  

 

جايگاه زن از ديدگاه اشو

 

انتقال چراغ

 

فصل سيزده اول ژوئن 1986

 

 

باگوان عزيز:

 

سال ها پيش، وقتي كه تازه مشرف شده بودم، وقتي از كنار آينه ي اتاقم رد مي شدم،

 ناگهان با بازتاب چشمان خود در آينه مواجه شدم و به طور خودانگيخته وارد مراقبه در آينه شدم.

 پس از مدتي، شروع كردم به ديدن مادرم در خودم. مادرم شدم. ديدن يكي از آن نيمه هايي كه از او ساخته شده بودم و تجربه ي اينكه از كجا آمده ام برايم بسيار شادي بخش بود.

 در آن زمان، ميل داشتم همين اتفاق در مورد پدرم نيز رخ بدهد و احساس مي كردم كه چيزي بايد كامل شود. امتحان كردم، ولي هرگز اتفاق نيفتاد.

 آيا ممكن است لطفاً چيزي در اين مورد بگوييد؟

 مادر پديده اي طبيعي است، پدر چنين نيست. پدر يك نهاد اجتماعي است __ در ميان حيوانات، "پدر" وجود ندارد. باوجودي كه نيمي از تو از مادر است و نيمي از پدر، در طبيعت، پدر چنان كار اندكي انجام دادن دارد كه او بخشي از ذات طبيعي تو نمي شود. ولي سهم مرد فقط در زمان بستن نطفه، نصف است __ در آنجا پدر نيمي سهم دارد و مادر نيمي __ ولي با گذشت زمان، نيمه ي مادر بزرگتر و بزرگتر مي شود.

استخوان هاي تو، خون تو، گوشت تو، مغز استخوانت __ همه چيز از مادرت است. پدر فقط يك نيروي برانگيزنده بود. او اين روند را آغاز كرد.

 در ابتدا، بدون او اين روند مشكل بود، ولي وقتي كه روند آغاز شد، وجود او ديگر اساسي نيست.

 براي همين است كه در ميان حيوانات، نهاد پدربودن وجود ندارد.

 اين انسان است كه پدر را يك نهاد ساخته است.

 ولي در طول قرن ها، انسان نيز بدون پدر زندگي كرده است.

 در تمامي زبان ها، واژه ي "دايي"uncle از "پدر" قديمي تر است. چون ازدواج هنوز پا نگرفته بود، مشخص نبود كه كداميك پدر است.

 در طول هزاران سال، زنان و مردان آزاد بودند، بنابراين تمام مرداني كه سنشان اقتضا مي كرد كه

پدر باشند، "دايي" خوانده مي شدند.

 يكي از آن دايي ها بايد پدر مي بود، ولي راهي براي دانستن آن وجود نداشت.

 فقط با مالكيت خصوصي بود كه پدر وجود خارجي پيدا كرد.

 همچنانكه انسان به گردآوري دارايي هاي خصوصي مشغول شد، همچنانكه افراد قدرتمند، بيش از ديگران، شروع كردند به جمع آوري اموال شخصي، توجه آنان بسيار روي اين متمركز شد كه دارايي هايشان،

 پس از مرگشان به فرزندان خودشان برسد.

 بنابراين بايد مطلقاً مشخص مي شد كه فرزندان آنان واقعاً فرزندان خودشان باشند.

 اين آغاز اسارت زن بود. تمام آزادي او ازبين رفت و تمام حركت هاي او نابود شد.

 او در خانه زنداني شد و به نوعي از موجودات پست تر از انسان بدل گشت __ بدون تحصيلات،

 بدون توان مالي، بدون اعتبار اجتماعي، بدون برابري در مذهب.

 كارل ماركس فكر مي كرد كه وقتي كمونيسم بيايد و مالكيت خصوصي ديگر معتبر نباشد،

 وقتي كه دارايي ها دايي مي شوند، آنوقت ازدواج به خودي خود ازبين خواهد رفت.

 و از بين هم رفت. در روزهاي اول انقلاب شروع به ازبين رفتن كرد.

 ولي آن را با فشار بازگرداندند، زيرا مردمي كه به قدرت رسيده بودند دريافتند كه اگر خانواده اي وجود نداشته باشد، عمر حكومت زياد نخواهد پاييد.

 خانواده واحد اساسي ملت و حكومت است. اگر خانواده ازبين برود، آنوقت قدم بعدي اين است كه حكومت ازبين خواهد رفت. و ماركس نيز دقيقاً همين را گفته بود: نخست خانواده خواهد رفت، سپس حكومت خواهد رفت و پس از آن ملت خواهد رفت. آنگاه فقط افراد آزاد وجود خواهند داشت كه در جمع هاي كوچك small communes زندگي خواهند كرد. كودكان نه به افراد، بلكه به جمع تعلق خواهند داشت.

 ولي ماركس از شهوت انسان براي قدرت آگاه نبود.

 او فقط يك اقتصاددان بود، يك نظريه پرداز بود و ادراكي از روان شناسي انسان نداشت و بنابراين،

 آن نكته ي اساسي را ازدست داد. امروزه، در روسيه ي شوروي، ازدواج از هرجاي ديگر مستحكم تر است. جاي تعجب است: اگر بخواهي در روسيه شوروي ازدواج كني، مي تواني بي درنگ ازدواج كني. ولي اگر طلاق بخواهي، سه يا چهارسال طول خواهد كشيد. آنان انواع و اقسام موانع را ايجاد مي كنند.

 طلاق خوشايند نيست، فقط به يك دليل ساده كه حكومت مايل نيست تحليل برود.

 بهتر است ازدواج را حفظ كرد تا كه حكومت بتواند در قدرت بماند و ديكتاتوري بتواند ادامه داشته باشد.

 تو خودت را در آينه ديدي و ناگهان تصويري از مادرت را مشاهده كردي. هر دختري، به روش هاي مختلف، نسخه ي برابر با اصل مادرش است. او تجلي مادر است و پسر ادامه ي پدر است.

 و در دنياي قديم، زماني كه ثبات كامل وجود داشت، اين يك يقين مطلق بود :

 دختر دقيقاً مانند مادرش رفتار مي كرد و همان الگوهاي مادر را در زندگيش تكرار مي كرد.

 پسر نيز دقيقاً الگوهاي پدرش را در زندگي تكرار مي كرد.

 اينك امور قدري مختل شده اند. انسان به خيلي از چيزها پي برده است. يكي از آن ها اين است كه اگر تو واقعاً شخص هوشمندي هستي، بايد از مادرت پيشي بگيري، بايد از پدرت جلو بزني، بايد از نسل گذشته پيشي بگيري، وگرنه وجودت بي معني است. هدف از بودن تو در اينجا چيست؟

 هر كودك بايد از آن نسلي كه به او حيات بخشيده پيشي بگيرد.

 هر دانشجويي بايد از استادهايي كه اينهمه دانش را به او داده اند پيشي بگيرد.

 هر مريدي بايد از مرشدش پيشي بگيرد.

 بنابراين وقتي كه گفتم ماهاكاشياپ به نوعي از بودا پيشي گرفت و بودي دارما به نوعي از ماهاكاشياپ پيشي گرفت، نبايد مرا سوء تفاهم كنيد.

 گوتام بودا از اينكه يكي از مريدانش از او سبقت گرفته بسيار خوشحال خواهد بود و از اينكه يكي از مريدان مريدش، از هردوي آنان پيشي گرفته بسيار مسرور خواهد بود.

 اين بايد آرزو واشتياق هر مرشدي باشد __ كه مريدانش از او پيشي بگيرند. اين توفيق او خواهد بود.

 امور اينك در موقعيتي انعطاف پذير قرار دارند.

 تو در آينه نگاه كردي و ناگهان صورت مادرت را يافتي. هر فرد نه تنها صورت مادرش را خواهد يافت، بلكه مي تواند بيشتر به عقب بازگردد __ مادر مادرش را، پدر پدرش را، و مي تواند همينطور به عقب بازگردد.

 ولي اين به خودي خودش اتفاق افتاد. اگر تلاشي انجام بدهي دشوار خواهد بود. زيرا تلاش تو را منقبض خواهد ساخت و تنش يك مانع خواهد بود. بنابراين اگر واقعاً بخواهي وارد چنين تجاربي شوي، آنوقت هيپنوتيزم بهترين روش است.

 مي تواني به سادگي آسوده شوي و شخصي ديگر مي تواند تو را هيپنوتيزم كند و تو را به گذشته ببرد.

 مي تواني به زندگاني هاي گذشته خودت بازگردي، مي تواني به زندگاني هاي گذشته ي مادرت برگردي. شما به يكديگر پيوند خورده ايد، شما فقط شاخه هايي از يك درخت هستيد. مردمان بسيار اندكي اين را آزمايش كرده اند.

 مردم در شرق، كوشيده اند تا به زندگاني هاي گذشته ي خودشان بروند. ولي من آزمايش كرده ام

 كه مي توان به زندگاني هاي گذشته ي مادرت نيز بروي، زيرا شما يك شاخه هستيد، ولي اين فقط يك آزمايش رواني خواهد بود و به تو كمك خواهد كرد كه بداني شما فقط يك درخت هستيد.

 ما نيز ريشه هاي خودمان را داريم. ما پيوسته با محيط جوي، با زمين، با ماه پيوند خورده ايم.

 مردمان بيشتري در شب هاي ماه تمام ديوانه مي شوند.

 همچنين مردمان بيشتري در ماه شب تمام به اشراق مي رسند.

 مردمان بيشتري در چنين شبي دست به خودكشي مي زنند.

 مردمان بيشتري در شب هاي ماه تمام مرتكب قتل مي شوند.

 به نظر مي رسد كه شب ماه بدر تاثيري عظيم بر ذهن ما دارد، درست همانگونه كه بر اقيانوس اثر  مي گذارد __ زيرا هزاران هزاران سال پيش، انسان در اقيانوس زاده شده __

 ولي آن تاثير برجاي مانده است.

 حتي امروزه نيز، هشتاددرصد بدن تو آب اقيانوس است، همان هشتاددرصد آب است كه سبب اين تاثيرات مي شود.

 ا با نفس هايي كه مي كشيم، با آب و غذايي كه مصرف مي كنيم __ و با هرآنچه كه به درون مي فرستيم، پيوسته متصل هستيم. اين ها ريشه اي ما هستند و ما شاخه هايي داريم كه در گذشته و همچنين در آينده پخش شده اند.

 مي تواني اين را به عنوان يك آزمايش رواني انجام دهي. از نظر معنوي كمك زيادي نخواهد بود،

 ولي قدري كمك خواهد كرد تا دريابي كه تو فقط يك بدن نيستي و تو در اين جهان تنها نيستي و با كل در تماس هستي.

 بنابراين مي تواند به طور غير مستقيم به رشد روحاني تو كمك كند.

 ولي وقتي كه مي تواني مستقيماً عمل كني، نيازي نيست كه چنين دور بزني. 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 19 مهر1387 ساعت 10:29 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 1 مهر1387 ساعت 12:36 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

 

کاش کسی بود که وقتی حرف می زنم ..

 

چشمهایش را بدوزد به چشمهایم..

 

از حرف زدن در قاب این پنجره شیشه ای خسته ام

 

از این کلماتی که زنگشان گوش کسی را نمی خراشد ٬

 

از حرفهایی که باید بلرزند و نمی لرزند

 

بیزارم

 

سنگینم

 

تلخم

 

زهرم

 

من نمی دونم چه مرگمه این روزها...

 

حتی نمی دونم که چرا فکر می کنم

 

فردا روز دیگریست؟!

کاش کسی برای دل من اینجا بود....

 

حرف دارم...به اندازه تمام روزهای رفته و نیامده حرف دارم...

 

کاش کسی برای من اینجا بود...      

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 1 مهر1387 ساعت 12:21 بعد از ظهر | لینک ثابت |

باگوان عزيز: 

وقتي كه در مورد مخلصين صحبت كرديد، من عميقاً تحت تاثير واقع شدم، زيرا اين احساسي است كه من براي شما دارم: اخلاص. اگر بهاي رسيدن به اشراق دور بودن از حضور شما باشد، من با خوشحالي آن را رها مي كنم و به همين سرور و مركزيت داشتن، كه همين حالا از نگاه كردن به چشمان شما به دست مي آورم، راضي هستم. بارها در طول سخنراني هاي شما اين اتفاق برايم رخ مي دهد: با نگاه كردن به شما، ناگهان زمان و حركت بازمي ايستند. و همراه با اين پديده، من شدت جرياني از انرژي ملموس عشق را احساس مي كنم  كه با چنان شدتي وارد بدنم مي شود كه چند بار واقعاً مرا به سمت عقب هل داده است. من عاشق شما هستم و اميدوارم كه هرگز تا زنده هستيد  مجبور نباشم شما را ترك كنم. "

 

اين ها لحظه هاي اخلاصdevotion ، عشق، لحظه هاي اشراقenlightenment  هستند،فقط لمحاتي... گويي كه از دوردست ها قله ي كوه را در روشنايي مي بيني.  باوجودي كه هنوز خيلي دور هستي، اين همان قله اي است كه تو روزي بايد به آن وارد شوي. تو نيازي نداري از من دور بشوي، بنابراين مسئله ي تضاد بين با من بودن و جستن اشراق وجود ندارد. تو براي اشراق با من هستي، وگرنه منظوري از بامن بودن وجود ندارد. تنها هدف تو، داشتن اندك احساسي از آن تجربه ي بزرگ است، زيرا بدون اين احساس جزيي، واژه ي اشراق برايت خالي باقي مي ماند. اين لحظات كوتاه واژه ي اشراق را برايت پر خواهند كرد، با يك يقين، با يك تضمين كه اين تنها يك واژه نيست، بلكه واقعيتي است كه بايد آن را دريافت، كه فقط با بودن در حضور مردي كه آن را يافته، مي تواني توسط آن واقعيت لمس شوي. زمان مي تواند بايستد، و براي يك لحظه به سطحي ديگري از هستي منتقل مي شوي، جايي كه هم به نوعي وجود داري و هم ديگر وجود نداري و هردو در عين حال درست هستند.

اشراق امري فلسفي نيست، بسيار وجودينexistential  است. چيزي است كه بايد زندگي شود، چيزي براي بودن است، چيزي تجربي است، چيزي است براي سهيم شدن است. چيزي تقريباً ملموس است.با نگاه كردن به چشمان من، تو به سكوت خودت نگاه مي كني. چشمان تو نيز همان سكوت را دارند. تو هرگز به آن اجازه نداده اي كه اتفاق بيفتد.بودن در اخلاص ژرف، در ابتدا بسيار مايه ي تعجب است، زيرا براي مردم حتي احساس عشق داشتن نيز دشوار است، و اخلاص والاترين شكل عشق است... درست رايحه ي عصاره ي عشق است.

اگر عشق آن گل باشد، آنوقت اخلاص فقط عطر آن گل است. نمي تواني آن را به دست بگيري. مي تواني احساسش كني، مي تواني آن را ببويي، مي تواني توسط آن احاطه شوي، مي تواني در آن غرقه شوي، ولي نمي تواني آن را در دست بگيري. چيزي مادي نيست. اگر اين لحظه ها برايت رخ مي دهند، تو در راه درستي هستي. جايي براي رفتن نيست، نيازي به رفتن نداري. تو مكان شروع زيارت را يافته اي زيارت تازه آغاز گشته است. بايد از اين، احساس بركت يافتن كني. وگرنه، مردم به سادگي در واژه ها، در نظريات، فلسفه ها، الهيات مختلف، مذاهب و انواع ژريمناستيك هاي ذهني سرگردان  هستند و هيچكس به خودش زحمت درك اين نكته را نمي دهد

كه واقعيت غايي، فراسوي ذهن است.

مي تواني زندگاني هاي بسياري را به جست وجوهاي ذهني ادامه بدهي و هرگز چيزي جز واژگان توخالي نخواهي يافت. ذهن كويري است كه در آن هيچ چيز نمي رويد. ولي اگر بتواني فقط قدري بالاتر از ذهن حركت كني، تمامي آسمان برايت گشوده مي شود... قدري شهامت، و مي تواني پربگشايي. بودن با مرشد فقط به اين معني است كه ببيني كسي بال هايش را گشوده است و در آسمان پرواز مي كند.  و او تو را يادآوري مي كند نه با سخنانش بلكه با خود وجودش كه همين براي تو نيز ممكن است، كه تو نيز بال داري، ولي آن را ازياد برده اي. نيازي نيست كه چيزي را به دست بياوري، فقط بايد چيزي را به ياد بياوري. و اين لحظه ها، رفته رفته ، تو را وادار به يادآوري مي كنند.

آن يادآوري، رهايي از تمامي زنجيرهاست، آزادشدن از تمامي باورها، رهايي از انواع حماقت ها، خرافات. و نه تنها "آزادي از" freedom from.... اين را به ياد بسپار: آزادي از خرافات خوب است، ولي كافي نيست. آزادي از باورها خوب است، ولي كافي نيست. آزادي براي for حقيقت....... آزادي از باورها و آزادي براي حقيقت..... رهايي از خرافات و رهايي براي واقعيت. وقتي كه آزادي با دو بال فرا رسد، از و براي تو به وطن بازمي گردي.

 

 www.ods.ir

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 1 مهر1387 ساعت 12:14 بعد از ظهر | لینک ثابت |

مـهـر ماه

فصل پاییز با نام‌های «پادیز/ پاذیز»، «خزان» و «تیرماه/ تیرَه‌ماه» نیز شناخته شده است. نام پسین یا تیرماه در ادبیات فارسی و از جمله در شاهنامه فردوسی به همه فصل پاییز اطلاق شده است و امروزه نیز در تاجیكستان و شمال افغانستان تداول دارد.

یكم مهر/ اورمزد روز   روز جشن بزرگ «میثْـرَكَـنَـه/ میتراكانا/ مهرگان»، بزرگترین جشن هخامنشی در ستایش و گرامیداشت «میترا» در نخستین روز ماه «باگایادی/ بَـغَـیادی» (یاد خدا) و نیز آغاز سال نو در گاهشماری هخامنشی.

امروزه نیز سنت كهن آغاز سال نو از ابتدای پاییز با نام « سال وِرز»، در تقویم محلی كردانِ مُـكری مهاباد و طایفه‌های كردان شكری  باقی مانده است. در تقویم محلی پامیر (به ویژه دو ناحیه «وَنج» و «خوف») از نخستین روز پاییز (تیرماه) با نام «نوروزِ تیرَه ما» یاد می‌كنند. آغاز پاییز به عنوان آغاز سال نو زراعی همچنان در میان كشاورزان رایج است. همچنین بیرونی از این روز با عنوان «نیم‌سرده» (نیمه سال) نام‌ برده است.

هنگام اصلی جشن «مهرگان» نیز در اصل در چنین روزی بوده كه بعدها به شانزدهم مهرماه منتقل شده است. در ادبیات كهن فارسی نیز همواره جشن مهرگان با نخستین روز فصل پاییز برابر دانسته شده است.

سیزدهم مهر/ تیر روز   یكی دیگر از جشن‌های تیرگان، در گرامیداشت ستاره باران‌آورِ «تیشتَر/ شباهنگ/ شِعرای‌ یمانی» و در خوارزم باستان به نام «چیری روچ/ تیر روز» ( سیزدهم فروردین و سیزدهم تیر).

ادامه و نشانه‌هایی از این جشن كهن همچنان در آیین قالیشویان اردهال در غرب كاشان دیده می‌شود (امروزه در دومین آدینه مهرماه). مراسم قالیشویان اردهال بازمانده‌ای از جشن تیرگان و دعا و آرزو برای بارش باران، و همانند بسیاری از جشن‌های ایرانی با یك بازار همگانی و بزرگ توأمان است. نیایشگاه اردهال می‌بایست یكی از معابد «تیشتَـر» در ایران باستان بوده باشد و در بسیاری از باورهای ایرانی بین دعای باران و تابوت یا شستشوی مردگان، پیوندهایی وجود دارد.

شانزدهم مهر/ مهر روز   جشن «مهرگان»، جشنی بزرگ در ستایش ایزد «میثرَه/ میترا» (و بعدها «مهر»). در اصل در نخستین روز مهر ( یكم مهر) و بعدها در شانزدهمین روز این ماه.

همچنین روز برگزاری جشن هخامنشی «مَغوژتی/ مَگوفونیا»، روز نجات ایران از غلبه مُـغان.

بیست و یكم مهر/ رام روز   جشن «رام‌روزی» (در خوارزم باستان «رام روچ»)؛ و نیز روز غلبه كاوه و فریدون بر ضحاك.

http://www.ghiasabadi.com/zamaneJashnha.html

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 1 مهر1387 ساعت 12:11 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 1 مهر1387 ساعت 12:7 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

مرتضی نی داوود ، در خانواده ای موسیقی دوست ، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش « بالا خان » نوازنده ی تنبک بود. مرتضی در سن پنج سالگی ، نزد خود با تار آشنا شد و با زحمت ، نواهایی از آن استخراج می کرد. پدرش به استعداد او پی برد و فرزند را نزد اساتید زمان به آموزش گذاشت. نخست نزد دو تن از تار نوازان گمنام به مدت کوتاه و نیز نزد میرزا حسینقلی ، بزرگترین استاد زمانه به شاگردی رفت

. محیط خانواده ی نی داوود محیط آرامی آکنده از ساز و موسیقی بود به خصوص جوّ آن زمانه که خالی از هرگونه موسیقی مبتذل و وارداتی بود ، در پرورش ذوق وی سهم بسیاری داشت. نی داوود پس از گذران دوره ی ردیفهای میرزا ، نزد شاگرد او ، درویش خان رفت و کار خود را ادامه داد. نی داوود جوان بهترین و محبوب ترین شاگرد درویش شد و ضمن اتمام دوره ی کلاسهای وی ، سرپرستی قسمتی از اداره ی امور کلاس را بر عهده گرفت و طی سالها ، به دریافت سه مدال از دست درویش خان نائل شد. مس ، نقره ، طلا

بالا خان مایل نبود که موسیقی پیشه ی آینده ی نی داوود شود لیکن موسیقی ، تا سالهای پیشه ی اصلی هنرمند جوان شد و برادرانش ، موسی و سلیمان نیز همراه او بودند. طی همنشینی با هنرمندان در محافل مختلف ، با نوازندگان ارزنده ی دیگری آشنا شد که بعدها جزو دوستان و همکاران هنری او شدند.

نی داوود جوان پس از چند سال ، کلاس تعلیم تار را در خانه ی خود به صورت خصوصی دایر کرد و به تعلیم شاگردان پرداخت. از خصوصیّات منحصر به فرد او ، غریزه ی قوی او در کشف استعداد های جوان و نا شناخته بود و تعلیم آنان. قمرالملوک وزیری ، غلامحسین بنان ، مبوک ضرابی و چند تن دیگر از کسانی هستند که قسمتی یا همه ی رشد و ترقی خود را مدیون مساعی نی داوود هستند. در این سالها او به همراه قمرالملوک وزیری کنسرتهای متعددی در تهران ، شیراز ، اصفهان ، همدان و مشهد بر پا کرد و در همدان به همراه عارف قزوینی کنسرتهای متعددی داد که بسیار مورد توجه واقع شد. نی داوود جوان در حدی از رشد و تعالی بود که اساتید کهنسال و زبده ی موسیقی با رغبت همراه وی می نواختند و کنسرت می دادند ؛ از جمله طاهرزاده ، حاج خان ، نایب السلطنه و درویش خان. در تهران همراه با پیانوی مرتضی محجوبی و آواز تاج اصفهانی کنسرتی از طرف روزنامه ی ناهید داد و تاج در حضور فرخی یزدی مدیر روزنامه ی طوفان این شعر فرخی را خواند و آواز این طلبه ی جوان بسیار مورد توجه قرار گرفت:

 

فرخی از زندگی خوش است به نانی   گر نرسد آن هم اضطراب ندارد

 

هنگام وفات درویش خان نیز به همراه پیانوی مرتضی محجوبی و آواز دوامی و طاهرزاده کنسرتی به یاد درویش داد . از سال 1307 که دوباره ضبظ صفحه در ایران رواج گرفت ، نی داوود صفحاتی از خود به یادگار گذاشت که بسیاری از آنان ماندگار ترین آثار در موسیقی ایرانی هستند. غیر از تکنولوژی هایش ، مهمترین صفحات او همراه قمرالملوک وزیری است، غیر از اینها نی داوود چندین تصنیف عارف را به همراه قمرالملوک وزیری در این صفحات خوانده است و نظر به اینکه این تصانیف در زمان عارف پر شده است ، از لحاظ درستی اجرا اصیلتر و معتبر تر از اجراهایی است که در سالهای بعد از این آثار شد از جمله « گریه کن که گر » در مایه ی دشتی که به یاد کلنل محمدتقی خان پسیان سروده شده است . و « چه شورها » در شور. در این صفحات که بسیاری از آنها دوباره با آواز ملوک ضرابی کاشانی ضبط و منتشر شد ، ویلون موسی خان نی داوود ، ضرب رضا روانبخش و پیانوی مرتضی محجوبی ، ساز نی داوود و آواز قمر را همراهی کرده است. از زیبا ترین تصانیفی که در آن دوره حاصل این همکاری بود ، تصنیف دشتی « آتشی در سینه دارم جاودانی » است که شعر آن از پژمن بختیای می باشد.

نی داوود پس از تعطیل کلاس خود در خیابان ناصریه (ناصر خسرو امروز) ، با اجازه وزارت فرهنگ آن روز ، در کوچه بختیاری ها در خیابان علاء الدوله (فردوسی امروز) مدرسه ای دایر کرد که آن را به یاد استاد خود ، مدرسه درویش نامید. در این مدرسه تار ، سه تار ، ویلون و آواز تدریس می شد. وی با نیرو و دلسوزی به تدریس در کلاس می پرداخت و تا زمانی که ضعف و نا توانی بر او غلبه نکرده بود به کار تدریس ادامه می داد. معروف ترین کسانی که در این مدرسه به تعلیم موسیقی پرداختند و یا معلومات خود را تکمیل کردند عبارتند از ؛ قمرالملوک وزیری و ملوک ضرابی کاشانی ( آواز ) ، حسن عُذاری ( استاد تار و موسیقیدان بنام آذربایجانی ) ، ارسلان درگاهی ( سه تار ) ، حسین سنجری ( تار ). لازم به تذکر است که ویلون در این مدرسه به شیوه ی کمانچه کش های قدیم تدریس می شد و طرز آموزش و نواختن ، همان روش حسین خان اسماعیل زاده و علیرضا خان چنگی بود

. از سال 1319 رادیو افتتاح شد ، وی به همراه بزرگانی چون صبا ، قمر ، محجوبی ، شهنازی ، درگاهی ، روانبخش ، سماعی و دیگران به نوازندگی پرداخت. اما هیچگاه از رادیو و طرز اداره آن تشکیلات راضی نبود و عاقبت از آنجا بیرون آمد و دیگر به رادیو باز نگشت و تا سالها بر خلاف عدم رضایت باطنی او از نوار های سابقش استفاده می شد.

 

در این سالها از آنجا که دیگر در رادیو کاری نداشت و مدرسه به خاطر غیر انتفایی بودنش کفاف تامین معاش او را نمی کرد ، به موسیقی پرداخت و فعالیت موسیقی خود را به همان مدرسه منحصر کرد. روش تعلیم او در مدرسه همان روش میرزا حیسنقلی و درویش بود و مبانی آموزش و اجرای موسیقی سنتی ، دقیقاً همان بود که نی داوود در کودکی و جوانی از این اساتید آموخته بود . در این سالها او و چند تن دیگر مانند سعید هرمزی ، نور علی برومند ، سلیمان امیر قاسمی ، عبداله دوامی و ارسلان درگاهی کسانی بودند که آرام و بی صدا شیوه ی او را حفظ کردند و تعلیم دادند.

 

مرتض خان نی داوود ، در سالهای بین 1355- 1325 عملاً دیگر در رادیو و سازمانهای دولتی مربوط به موسیقی ظاهر نشد و فقط دو باره به دادن کنسرت پرداخت که آخرین آنها در مرداد سال 1338 به یاد قمرالملوک وزیری بود.

 

مهمترین خدمات نی داوود ، ضبط ردیف های موسیقی ایران در نوار است که از مهمترین مراجع برای پژوهش موسیقی سنتی به شمار می آید . در دهه 1350 رادیو از او دعوت به این کار کرد . نی داوود با وجود کهولت سن ، پذیرفت و طی ماهها کار ، تعداد 297 نوار آماده شد که شامل تمام محفوظات این پیر استاد بود از آموخته هایش. و نیز شامل گوشه هایی مهجور که اکثر موسیقیدانان میان سال و جوان ایرانی را با آنها آشنایی نبود. جالب توجه اینکه ، نی دواوود با اینکه از طرف مسئولین رادیو اصرار فراوانی شده ، در قبال ین زحمت طاقت فرسا هیچگونه هدیه و مبلغی را را نپذیرفت و اظهار داشت :

« من برای وطنم این کار را کرده ام ... دلم به همین خوش است . دیگر موسیقی ما نمی تواند پایمال بدخواهان شود... » .

 

در اواخر دهه ی 1350، استاد پیر به همراه فرزند و خانواده ی خود به خارج از کشور مهاجرت کرد و اکنون نیز در آن سوی آب ها ، به یاد ایران و موسیقی است و هنوز می نوازد. با موسیقی و برای موسیقی زنده است و می گوید : « اگر روزی دستهایم از کار بیفتد، خواهم مرد ». مرتضی نی داوود از لحاظ ارزشیابی موسیقیایی ، یک نوازنده ی کامل العیار موسیقی سنتی ایران است و در ادامه ی منطقی راه افرادی چون آقا غلامحسین ، میرزا حسینقلی و درویش خان . هرگاه صفحات نی داوود شنیده شود این پیوستگی عمیق و ریشه دار بیشتر مشخص می گردد . از امتیازات خاص نی داوود در نوازندگی پنجا و مضراب بسیار پر قدرت اوست که در بین نوازندگان هم عصرش به ندرت نظیر او یافت می شود . به خصوص در نواختن ضربی ها که نی داوود در آن مهارت کاملی را داراست ( به خاطر فراگیری تنبک در حین آموزش که از ارکان آموزش موسیقی سنتی ایران در قدیم بوده است ). صدا دهی درخشان تار از ویژگیهای نوازندگی اوست . مهمترین خصیصه ی نی داوود ، ایمان او به مبانی موسیقی سنتی و اجرای اصیل و درست آنهاست و پرهیز از اختلاط کورکورانه موسیقی غربی با ایرانی و پرهیز شدیدتر از بدعت گذاری های نابخردانه در نوازندگی . در تصنیف سازی و ساختن پیش در آمد ، چهار مضراب و رنگ نیز نی داوود تابع قدما است و ساخته هایش در سبک درویش خان و رکن الدین مختاری است ولی از لحاظ ارزش و زیبایی هم طراز بهترین آنها نیست . خلاقیت و سازندگی او هنوز هم ادامه دارد و جای آن است که این نوار ها از طرف نزدیکان او به درستی ثبت و ضبط شود و به یادگار بماند .

و سخن آخر ، آنچه که نی داوود را جانشین خلف برای درویش می سازد ، اخلاق انسانی و نجابت عظیم اوست که همواره مورد نقل و تایید اساتید موسیقی بوده است . خوشرویی ، حوصله زیاد ، عزت نفس و مناعت طبع او به خصوص هنگام کنسرتهایش ( که همه ی آنها به نفع امور خیریه و ایتام بود ) و عدم استفاده ی مادی از مدرسه اش ، آن هم در زمانی که موسیقی را وسیله ای برای تجارت قرار می دادند ، وی را در این جایگاه رفیع مستحکم تر می سازد.

منبع : مردان موسیقی سنتی و نوین ایران  جلد اول ، صفحه 38- 34

تالیف : حبیب اله نصیری فر

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در دوشنبه 1 مهر1387 ساعت 10:8 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar