

از پابلو نرودا شاعر شیلیایی با ترجمهی احمد شاملو:
______________________
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن!


".... در زندگي نيز، هرگز به افراط و تفريط کشيده نشو. هميشه وسط را انتخاب کن: متوسط طلايي. در افراط و تفريط، حقيقت هميشه نيمه-حقيقت است؛ فقط در وسط است که کامل است و تمام است. ولي اکنون مشکلي نيست. تو فکر مي کني که زندگي تو از آن پس يک تلاش و مبارزه ي سخت بوده است. ما زندگيمان را خودمان مي سازيم. ما خالق زندگي خودمان هستيم __ تمامش بستگي به خودت دارد. اگر تلاش کني که به چيزي در دوردست ها برسي؛ اگر بکوشي به چيزي غيرطبيعي دست پيدا کني، آنوقت زندگي يک تلاش سربالا مي شود. ولي اگر سعي نکني به چيزي غيرطبيعي دست پيدا کني، آنوقت زندگي راحت مي شود، آنوقت همراه با جريان زندگي به سمت پايين جاري مي شوي.
لائوتزو آن را راه جريان آب خوانده است و من فکر مي کنم که براي هرکس که
مي خواهد يک زندگي آسوده، آرام و شاد را زندگي کند، اين مفهومي مناسب است.
هرگز برخلاف جريان حرکت نکن __ نمي تواني پيروز شوي. طبيعت خيلي بزرگ است؛
تو خيلي کوچک هستي. فقط خسته خواهي شد __ و هرچه خسته تر بشوي، زندگي بيشتر
به نظر تاريک و غمگين و بي معني مي شود.... فقط بگذار رودخانه تو را هرکجا که مي رود باخود ببرد.
انساني که هدفي براي دستيابي داشته باشد محکوم است که در نگراني و تشويش زندگي کند. رويکرد من اين است که خود رودخانه ي زندگي به سمت اقيانوس حرکت مي کند؛ تو فقط با آن شناور باش. هرکجا تو را برد، همانجا وطن تو است. و زماني که همراه رودخانه شناور هستي، مي تواني از خورشيد و درختان و ساحل لذت ببري؛ و از پرندگان و آوازهايشان و از ستارگان شب واز ماه. تمامي جهان هستي __ همه چيز در دسترس تو است زيرا تمام انرژي تو باز است و درگير نيست و آزاد است.
راماپريم، فقط همراه جريان آب راهي باش. آسوده باش و بگذار زندگي هرکجا مي رود تو را ببرد. نگران نباش که حتماٌ بايد به هدفي خاص دست پيدا کني، زندگي هدفي خاص ندارد. فقط به رقصيدن با رودخانه ادامه بده و با آن آواز بخوان تو يک ميدان مبارزه ساخته اي و با رودخانه مي جنگي و آنوقت دچار دردسر خواهي شد. هرگز پيروز نخواهي شد و هرگز قادر نخواهي بود تا لحظه اي لذت ببري، زيرا هر ذره از انرژي تو بايد صرف جنگيدن شود.
با زندگي نجنگ.
ولي تمامي مذاهب به شما آموخته اند که با زندگي بجنگيد و ضد-زندگي باشد. و آنان يک بشريت فقير خلق کرده اند که خنديدن را ازياد برده است و رقصيدن را فراموش کرده و آوازخواني را ازياد برده: بشريتي که فقط يک چيز را مي شناسد: جنگيدن را.
از جنگيدن دست بردار. هر رودخانه اي به اقيانوس مي ريزد__ و بدون نقشه و بدون کتاب راهنما و بدون هيچ مرشد. اين در طبيعت خود رودخانه است که جاري شود و چون سربالا نمي رود، مبارزه اي وجود ندارد. رودخانه سرازير مي رود، پس هرکجا زمين پست تري
مي يابد، در آن جهت حرکت مي کند __ و اقيانوس در پايين ترين سطح قرار دارد، پس هيچ رودخانه اي نمي تواند اقيانوس را ازدست بدهد. اقيانوس هدف شما است؛ اقيانوس خداوند است.
اگر به خودت اجازه بدهي که توسط رودخانه هدايت شوي، بدون جنگيدن، به خداوند خواهي رسيد __ هيچ چيز نمي تواند مانع تو باشد. اگر احساس مي کني که زندگي يک مبارزه شده است، هيچکس جز خودت مسئول نيست. و اين در اختيار تو است که در يک لحظه جهت را تغيير بدهي... و شکست خوردن از زندگي يک شکست نيست؛ زندگي ما است:
شکست خوردن از زندگي، پيروزي ما است.
لحظه اي که شروع کني به درک اين جمله ي عجيب __ که شکست خوردن از زندگي، پيروزي ما است __ راز تمام موفيت ها و برکات را دريافته اي.
گزيده اي از کتاب "روح عصيانگر" سخنان اوشو در فوريه 1987

در ايران باستان هميشه مقام زن و مرد برابر و در كنار هم ذكرشده است، حتي گروهي از ايزدان مانند آناهيتا زن هستندو در ميان امشاسپندان ، امرداد و خرداد و سپندارمذ ، كه صفات اهورامزدا است زن ميباشند.
در زمان شاهنشاهي هخامنشيان ، براساس لوح هاي گلي تخت جمشيد زنان هم دوش مردان در ساختن كاخ هاي شاهان هخامنشي دست داشتند و دستمزد برابر دريافت مي نمودند، پيشه بيشتر زنان در دوره هخامنشيان صيقل دادن نهائي سنگ نگاره ها و همچنين دوخت و دوز و خياطي بوده است. بنابراين در شاهنشاهي بزرگ هخامنشي با برابري و تساوي خقوق زنان با مردان سر و كار داريم.
بايد خاطرنشان كرد كه زنان در زمان بارداري و با بدنيا آوردن كودكي براي مدتي از كار معاف ميشدند ، اما از حداقل خقوق براي گذران زندگي برخوردار مي گشتند و علاوه بر آن اضافه خقوقي بصورت مواد مصرفي ضروري زندگي دريافت مي نمودند، همچنين در گل نوشته هاي تخت جمشيد شاهد آن هستيم كه در كارگاههاي خياطي ، زنان بعنوان سرپرست و مدير بودند و گاه مردان زيردست زنان قرار مي گرفتند.
اما زنان خاندان شاهي از موقعيت ديگري برخوردار بودند ، آنان مي توانستند به املاك بزرگ سركشي كنند و كارگاه هاي عظيم را با همه كاركنانش اداره و مديريت مي كردند و درآمدهاي بسيار زياد داشتند ، اما بايد خاطرنشان كرد كه حسابرسي و ديوان سالاري هخامنشي حتي براي ملكه هم استثنا قائل نمي شد و محاسبه درآمد و مخارج از وي مطالبه مي كرد.
در يكي از گل نوشته ها ( لوح هاي گلي ) رئيس تشريفات دربار داريوش بزرگ دستور تحويل 100 گوسفند را به ملكه صادر مي كند تا درجشن بزرگ تخت جمشيد كه 2000 مهمان دعوت شده بودند ، بكار روند.
دريكي از مهرهاي بدست آمده از تخت جمشيد زني بلندپايه در صندلي تخت مانندي نشسته و پاهايش را روي چهارپايه اي گذارده و گل نيلوفري در دست دارد و تاجي برسرنهاده كه چادري روي آن انداخته شده است و به تقليد از مجلس شاه ، نديمه اي در برابر او ايستاده و عود سوزي در آن ديده مي شود. اين مهر يكي از زنان ثروتمند دربار هخامنشي است كه نقش مهمي در مديريت جامعه داشته است و دستورات خود را به اين مهر منقوش مي كرده است.
بنابراين با كمك گل نوشته هاي تخت جمشيد تصويري كاملا نو از زنان و ملكه هاي هخامنشي بدست مي آوريم كه برخلاف ادعاي نويسندگان يوناني ، كه آنها را عروسكهايي محبوس در حرم سراها مي دانستند، نه تنها همدوش مردان در آئين هاي مذهبي شركت مي كردند ، بلكه در صحنه زندگي و در اداره امور كشور هم نقش و شخصيت مستقل خويش را حفظ مي كردند . بررسي دقيق لوح هاي ديواني تخت جمشيد نشان مي دهد، كه زن در دوران فرمانروائي هخامنشيان بويژه در زمان شاهنشاهي داريوش بزرگ از چنان مقامي برخوردار بودند كه در ميان همه خلق هاي جهان باستان نظير نداشت
شماري از دلاور بانوهاي ايراني
يوتاب :
سردار زن ايراني كه خواهر اريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشــــــاهي
داريوش سوم بوده است. وي در نبرد با اسكندر گجــستك همراه اريوبرزن
فرماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است او در كوهـهاي بختياري
راه را بر اسكندر بست . ولي يك ايراني راه را به اسكندر نشان داد و او از
مسير ديگري به ايران هجوم اورد. با اين حال هم اريوبرزن و هم يوتاب در
راه ميهن كشته شدند و نامي جاويدان از خود بر چاي گذاشتند.
درياسالار بانو ارتميز :
نخستين و تنها بانوي درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيــش
از ميلاد به مقام درياسالاري ارتش شاهنشاهي خــشايارشاه رسيد و در نبرد
ايران و يونان ارتش شاهنشاهي ايران را از مرزهاي دريايي هدايت ميكرد ..
تاريخ نويسان يونان او را در زيبايي برجستگي و متانت سرامد تمامي زنان
ان روزگار ناميده اند.
اتوسا :
ملكه بيش از 28 كشور اسيايي در زمان امپراتوري داريـــــــــــوش بزرگ .
هرودت پدر تاريخ از وي به نام شهبانوي داريـــــوش بزرگ ياد كرده است و
اتوسا را چندين باد در لشكر كشي هاي داريوش ياور فكري و روحي داريوش
بزرگ دانسته است.
ارتادخت :
وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم
اشكاني. به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روســــي خاور شناس بزرگ او
ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالي كوچكتـــــرين خطايي مرتكب
نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را رونق بخشيد.
ازرمي دخت :
شاهنشاه زن ايراني در سال 631 ميلادي . او دختر خـــــــــسروپرويز پس از
" گشناسب بنده " بر چندين كشور اسيايي پادشاهي كرد.
اذرناهيد :
ملكه ملكه هاي امپراتوري ايران در زمان شاهنـــــــشاهي شاپور يكم بنيانگزار
ساسله ساساني. نام اين ملكه بزرگ و اقتدارات دولتي او در قلمرو ايــــران در
كتيبه هاي كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستايـش كرده
است.
پرين :
بانوي دانشمند ايراني . او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــيلاد
هزاران برگ از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي ايندگان از گوشه و
كنار ممالك اريايي گرداوري نمود و يكبار كامل ان را نوشت و نامش در تاريخ
ايران زمين براي هميشه تبت گرديده است.
فرخ رو :
نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريـــــخ ايران ثبت شده است وي از
طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد.
گردافريد :
يكي از پهلوانان سرزمين ايران. تاريخ از او به عنوان دختر كژدهم ياد ميــكند
با لباسي مردانه با سهراب زورازمايي كرد . فردوسي بزرگ از او به عـــنوان
زني جنگو و دلاور سرزمين پاكان ياد ميكند.
ارياتس :
يكي از سرداران مبارز و دلير هخامنشيان در سالهاي پيش از ميلاد. مورخــين
يوناني در چندين جا نامي از وي به ميان اورده اند.
هلاله :
پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي ( 391 يشتا 274+1 يشتا 2 (
در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست . از او به عنوان هفتـــمين
پادشاه كياني ياد شده است كه نامش را " هماي چهر ازاد ) نيز گفته اند.
مردان ايران باستان بانوان خود را احترام بسيار ميگزاشتند و در تمامي امور
با انها مشورت ميكردند و براي ايده و عقيده انها احترام بسزايي قائل بودند.
در ايران باستان اهميت بســـياري به مقام زن و مرده داده شده است . زن را
بانوي خانه مون پثني مي ناميده اند و مرد را مون بد يا مدير خانه
مي ناميده اند. در نسخه هاي ديني ايران باســــــتان زنان شوهردار از اجراي
مراسم ديني معاف بودند .. زيرا تشكيل خانواده و پرورش يك جامعه نيك كردار
كه يكي از اركان ان تربيت مادر است بزرگترين عمل نيك در كارنامه زمان ثبت
ميشده است
1582
نؤروزˇبل، مراسم آغاز سال نو دیلمی (گیلان باستان) روز پنجشنبه هجدهم مرداد ماه (دیروز) برابر با نوروز ما اول، در روستای ملکوت و با همکاری ماهنامهی گیلهوا و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری استان گیلان برگزار شد. در سومین سال بازبرگزاری این مراسم باستانی، جمعیت بیشتری نسبت به دو سال پیشتر گرد هم آمده بودند تا با موسیقی و برافروختن آتش به استقبال سال 1582 دیلمی بروند. اجرای موسیقی و مجریگری برنامه به عهدهی صفرعلی رمضانی بود که البته از هنرمندی هنرمندان دیگر نیز استفاده شد.
از نکات مثبت این مراسم حجم بسیار کم سخنرانیها بود و البته از نکات منفی آن، حجم بالای موسیقی که در بخشی از مراسم تبدیل به پسزمینهی مراسم شده بود و مردم را دچار خستگی کرد.
متن زیر توسط محبوبه پیوست، به نمایندگی از جمعی از جوانان گیلکزبان در نوروزبل امسال خوانده شد:
سو سالˇ پیش بو، وختی ای محلّ ˇ آدمؤن، چارته جوؤنˇ پیشنهادˇ همره، هئره که الؤن امه ایسأیم جومأ بؤن و «تش» دچئن و اونˇ وله دؤرأ گودن و ای همه سالˇ پسی، هنده نؤروزبله جشن بئیتن.
او روزأ جی سو سال گوذرنه. امروز، نه فقط ملکوتˇ آدمؤن، که خیلی شهرؤن و دهاتؤنˇ آدمؤن بمأن ائره و جومأ بؤن. همّه گیلکزبؤن.
امّا، چره ائره ایسأیم؟ ائره چی کأ دریم؟ چی واسی جومأ بؤیم؟ منّسیم هی تشه، امی محل دچینیم؟ حتمن خاسّیم ای همه را بأیم، ای همه آدم جومأ بیم، ساز و ناقاره همره آتش روشنأ کونیم؟ که چی ببون؟!
شاید خیلیئنˇ دلیل ای ببون که خأنن خوشؤنˇ گوذشتهٰئنه یاد بأرن. مخصوصن اوشؤنی که خودشؤن یک زمت یئلاقنشین بؤن و الؤن سالؤنˇ ساله که ده شهرنشین ببؤن. یا شاید خیلیئن او دورˇ زمتˇ تاسیؤنه دأنن. او زمت که نه ماشین نأ بو و نه امکانات. نه برق نأ بو و نه آبˇ لولهکشی. هو زمت که گالشؤن حله موبایل نداشتن و نیسانوانتˇ همره یئلاق-قشلاق نئودن.
یا شایدأ نی بعضیئن کنجکاوی واسی بمأ بون. که بئینن ائره چی خبره!
امّا، مو به نمایندگی از امی جمع، یعنی امه جوانؤن، گیلک جوانؤن، که امه مئن هم گیلهمرد دره، هم کلأیی و هم گالش. هم شهری دره و هم دهاتی. هم لاکو دره و هم ریکه، به نمایندگی از امی جمع، خأم بگوم که ائره بمأیم تا خودمؤنˇ پامالهٰ سفتأ کونیم. خودمؤنˇ ریشهٰ بیاجیم. امی هویته. امی فرهنگه.
امه جوؤنیم. ماشین و اینترنت و الکتریسیتهٰ نی هیچ بد ندأنیم. اعتقاد دأنیم که امی نامهربؤنی و امی فراموشخاطریام هیچ ربطی به دوره زمؤنه ندأنه و هرچی ایسسه، خودمؤنˇ کوله. هچی موبایل و آپارتمان و اسفالته باربهکول نکؤنیم!
هینˇ واسیه که نه قدیمˇ تاسیؤنه دأنیم و نه خأنیم هنده هزار سال پیشˇ موسؤن زندگی بکونیم. امه، سنّتˇ همره هیچ کاری ندأنیم. نگونیم سنّت بد، یا سنّت خوب. امّا گونیم: امه، نه سنّت، که فرهنگˇ دومبال دریم. خودمؤنˇ فرهنگ. خودمؤنˇ هویت.
سنت اونییه که خاطرهٰ مؤنه. اونییه که خؤجیره و وختی اونه نیگا دری، تی خاطرات تی یاد هنه. سنت اونه که اونˇ نئنی طاقچه سر یا تی اوتاقˇ دیمه یا شیشه پوشت. که هر زمت تی روزمرگی زندگی جی وأکتی، اونه نیگا بکونی و جؤنأ گیری. سنت، ثابته. عوضأ نبنه. سفالی گولهٰ مؤنه. اگه بخأی اونه عوضأ کونی، شکئنه و بازون تو بنی: سنتشکن!
امّا فرهنگ؛ اونی ایسه که تأ برده دره خو همره. فرهنگ، سنتˇ جی اؤ خؤنه، اما سنت نمؤنه. دایم رنگ عوضأ کأدره. نه که پلت ولگ ببون. نه! روخؤنه اؤه مؤنه. جیر و جؤر دأنه. توند و سوس دأنه. سرد و گرم دأنه. پیچ دأنه، دپیچ دأنه. دایم تازه بؤ دره. فرهنگ ای نیه که تو چی ایسسی و چوتؤری. فرهنگ اینه که تو چی بؤ دری و چوتؤ بؤ دری.
هینˇ واسه که فرهنگه نشأنه نأن درجیکˇ پوشت یا طاقچه سر. کی تؤنه روخؤنه اؤه بنی اوتاقˇ دیمه؟ اگه بنی، دخوشنه. وای اگه فرهنگ دخوشی. وای اگه امی فرهنگ، امی زبان، شیشه پوشت و اوتاقˇ دیمه و کتابˇ لا دخوشی.
بخشنین اگه زیاد گب بزئم. پر گو، پر درده!
شمه نؤ سال، شمه 1582 دیلمی سال، شمه نؤروز ما و نؤروزبل موارک ببون.
------------------------------
عکسها از نیما فرید مجتهدی.

این روز ها همه کس تو را به یاد من می آرند
هر آنکس که زیباست هر آنکس که مهربان است هرآنکس که تنها نگاهم میکند
تو را به یاد من می آرد
عابری که در کوچه های سوت و کور بی تفاوت از کنارم می گذرد
مسافران ساکت و محزونی که در ایستگاه های همیشگی به انتظار می نشینند
و تنهایی ... که در آنسوی خیابان مرا به همراهی خویش می خواند
همه و همه تو را به یاد من می آرند
هر آنکس که به من عشق می ورزد یادآور توست
هرآنکس که لبخندی نثارم می کند یادآو...
آه...گمانم از عشقی حقیقی سخن می گویم
تو نامش را چه می گذاری؟
حادثه تلاقی دو نگاه؟!
نه،...قانون عاشقی چشم هارا نقض کرده ام
من تنها به جای پای تو در تمامی لحظه های رفته عاشقم
تنها به نامی که گاه،نه همیشه، که گاه قلبم را می لرزاند عاشقم
گمانم از عشقی حقیقی سخن می گویم...

من از انتهای زمان آمده ام
از آنجا که هیچ آغازی نیست .
من از انتهای سکوت آمده ام
از آنجا که هیچ نجوایی گوش را نمی نوازد .
من از انتهای شب آمده ام
از آنجا که هیچ نشانی از خورشید نیست .
من از انتهای تاریکی آمده ام
از آنجا که هیچ امیدی به نور نیست .
من از انتهای غم آمده ام
از آنجا که لبخند معنا ندارد .
من از انتهای تنهایی آمده ام
از آنجا که هیچکس مرا نمی شناسد .
من از انتهای بی رنگی آمده ام
از آنجا که هیچ اثری از رنگین کمان نیست .
من از انتهای غربت آمده ام
از آنجا که هیچ صدای آشنایی مرا نمی خواند . . .

دارد چه بر سرم می آید ؟
چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند
کم آورده ام
نا توان شده ام در برابر روزها
خسته تر از آنم حرفی بزنم، یا گاهی داد تا شاید کمی سبک شوم
تنهاییم هر روز پر رنگتر می شود
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت !؟
اینجا کسی نیست برای حرف زدن
یا حتی اگر کسی هم باشد
حرفهای من از جنس دیگری است
کسی چیزی نمی فهمد از آن
ولی
ولی دلم می خواست کسی بود و می فهمید تنهایی چه دردی دارد
وقتی دلم تو را می خواهد و هیچ گاه نیستی
بعضی وقتها آرزو می کنم کاش خیال بودنت هم هرگز نبود
کاش نبودی
کاش نبودی تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگی نکنم
دستانم را در هوا رها می کنم
ولی نیستی
نیستی تا آنها را بگیری
نیستی تا باورم شود هنوز هم هستم
چه سخت می گذرد بر من
دلم می خواهد پشت پا بزنم به هر آنچه بوده و هست
من احساساتم را کشته ام
چه دردی می کشند
من به خودم و احساساتم خیانت کرده ام
آنها توان اینهمه سختی را نداشتند
دردم می آید
من درد دارم
هی من، می بینی
دیگر تو را هم برای خودم ندارم
چقدر تنهایم
تنهای تنها
ولی آخر دوست داشتن تو چیز دیگری است
روزگار غريبي ست
چيزي نظير حسرت
آميخته با نفرت
احساسي به غمگيني دلتنگي
و گردي به سردي مرگ
چهره ها را پوشانده
بزرگان کودکانه لج مي کنند
کودکان به زبان بزرگان حرف مي زنند
جوانان شهر من
به جاي شور در سر
شرر در چشم دارند
و درجمع دوستان
به جاي عشق از جنگ مي گويند
از لبها به جاي شعر
دشنام مي تراود
آنها در خاک خوب خدا
آواز خواندن را از ياد برد ه اند
نعره کشيدن آموخته اند
من از آينده بيم دارم
از آن روز که اين عشق نياموخودگان
به ميانسالي برسند
و فرزندان بار آورند که
ندانند واژه مهر را چگونه معنا کنند
پيمان مويدي
تا به حال شنیدهاید باغبانی که زندگی میآفریند و به زندگی زیبایی میبخشد، جایزهی نوبلی دریافت کرده باشد؟ آن کشاورزی که زمین را شخم میزند و غذای همه را تأمین میکند ـ آیا تا به حال کسی به او پاداشی داده است؟ نه. او طوری زندگی میکند و طوری میمیرد که گویی بر روی این کرهی خاکی هرگز چنین کسی وجود نداشته است.
این یک غربالگری نفرتانگیز است. هر روح خلاقی را ـ سوای آن چه میآفریند ـ باید مورد احترام و تمجید قرار داد تا خلاقیت محترم شمرده شود. اما میبینیم که حتی برخی سیاستمداران ـ که جز جنایتکارانی قهار نیستند ـ جایزهی نوبل دریافت میکنند. این همه خونریزی در دنیا به خاطر وجود همین سیاستمداران روی داده است و آنها هنوز هم سلاحهای هستهای بیشتری فراهم میآورند تا به یک خودکشی جهانی دست بزنند.
حس زیبایی شناختی ما چندان پر مایه و غنی نیست.
به یاد آبراهام لینکلن میافتم. او پسر یک کفاش بود و رئیس جمهور آمریکا شد. طبعاً همهی اشراف زادگان سخت برآشفتند، و آزرده و خشمگین شدند. و تصادفی نبود که به زودی آبراهام لینکلن مورد سوء قصد قرار گرفت. آنها نمیتوانستند این را تحمل کنند که رئیس جمهور آمریکا پسر یک کفاش باشد.
در اولین روزی که او میرفت تا نطق افتتاحیهی خود را در مجلس سنای آمریکا ارائه کند، درست موقعی که داشت از جا برمیخاست تا به طرف تریبون برود، یک اشراف زادهی عوضی بلند شد وگفت: «آقای لینکلن، هر چند شما بر حسب تصادف پست ریاست جمهوری این کشور را اشغال کردهاید، فراموش نکنید که همیشه به همراه پدرتان به منزل ما میآمدید تا کفشهای خانوادهی ما را تعمیر یا تمیز کنید و در این جا خیلی از سناتورها کفشهایی به پا دارند که پدر شما آنها را ساخته است. بنابراین هیچ گاه اصل خود را فراموش نکنید.»
این مرد فکر میکرد دارد او را تحقیر میکند. اما نمیتوان آدمی مثل آبراهام لینکلن را تحقیر کرد. فقط میتوان مردمان کوچک را، که از حقارت رنج میبرند، سرافکنده و خوار کرد؛ انسانهای عالیقدر فراتر از تحقیرند.
آبراهام لینکلن حرفی زد که همه باید آویزهی گوش خود کنند. او گفت: «من از شما سپاسگزارم که درست پیش از ارائه اولین خطابهام به مجلس سنا، مرا به یاد پدرم انداختید. پدرم چنان طینت زیبایی داشت، چنان هنرمند خلاقی بود که هیچ کس قادر نبود کفشهایی به این زیبایی بدوزد. من خوب میدانم که هر کاری هم انجام دهم، هرگز نمیتوانم آن قدر که او آفرینشگر بزرگی بود، من رئیس جمهوری بزرگ باشم. من نمیتوانم از او پیشی بگیرم.
در ضمن، میخواهم به همهی شما اشراف زادگان خاطر نشان سازم، اگر کفشهای ساخت دست پدرم پاهایتان را آزار میدهد، من هم این هنر را زیر دست او آموختهام. البته من کفاش قابلی نیستم، اما حداقل میتوانم کفشهایتان را تعمیر کنم. کافی است به من اطلاع بدهید تا خودم شخصاً به منزلتان بیایم.»
سکوتی سنگین بر فضای مجلس حکمفرما شد و سناتورها فهمیدند که تحقیر کردن این مرد غیر ممکن است. اما او احترام فوقالعادهای برای خلاقیت از خود نشان داد.
مهم نیست آیا نقاشی میکنی، مجسمه میسازی یا کفش میدوزی ـ چه باغبان باشی، چه کشاورز و چه ماهیگیر باشی، چه نجار، هیچ فرقی نمیکند. آن چه اهمیت دارد آن است که آیا واقعاً روحت در گروی آن چیزی است که میآفرینی؟ اگر چنین باشد حاصل کار خلاقانهات کیفیتی از الوهیت را در خود دارد.
فراموش نکن که خلاقیت به هیچ کار خاصی ربط ندارد. خلاقیت با کیفیت آگاهی تو سروکار دارد. هر عملی که از تو سر میزند، میتواند خلاقانه باشد. هر کاری که میکنی میتواند خلاقانه باشد، و این در صورتی است که بدانی خلاقیت یعنی چه.
خلاقیت یعنی لذت بردن از هر کاری، حتی از مراقبه؛ انجام هر کاری با عشقی ژرف. اگر عشق بورزی و این سالن سخنرانی را تمیز کنی، این کاری خلاق است. اگر بیعشق عمل کنی، آن وقت مسلماً این کاری شاق است؛ وظیفهای است که باید هر طور شده به آن عمل کرد. این کار تحمیلی است. بعد دوست داری وقت دیگری خلاق باشی. در آن برهه از زمان تو چه خواهی کرد؟ آیا کار بهتری سراغ داری؟ آیا فکر میکنی اگر به نقاشی بپردازی، خود را خلاق احساس خواهی کرد؟
اما نقاشی کردن درست به اندازهی تمیز کردن کف زمین کاری معمولی است تو رنگها را بر روی بوم نقاشی میمالی یا پرتاب میکنی ـ این جا هم تو زمین را میشویی و تی میکشی. فرقش چیست؟ احساس میکنی حرف زدن با یک دوست جز وقت تلف کردن نیست و دوست داری یک کتاب بینظیر بنویسی تا خلاقیت خود را نشان بدهی؟ اما یک دوست آمده! کمی گپ زدن چه قدر سرگرم کننده و زیباست ـ معطل چه هستی؟ خلاق باش!
همهی رمانهای تراز اول دنیا جز وراجیهای مردم خلاق نیست. در این جا من دارم چه کار میکنم؟ باز هم گپ زدن و وراجی! آنها روزی به کلمات قصار و وحی منزل تبدیل خواهند شد، ولی در آغاز فقط یک مشت دریوری و حرفهای خاله زنکی هستند. اما من از این کار لذت میبرم. من میتوانم تا ابد به نوشتن ادامه دهم ـ تو ممکن است روزی خسته شوی، اما من نه. برای من این سرخوشی محض است. شاید روزی فرا برسد که شماها خسته شوید و دیگر مخاطبی برای من باقی نماند ـ و من هنوز در حال حرف زدن خواهم بود. اگر واقعاً عشق کاری باشد، آن کار خلاقانه است.
اما این برای هر کسی اتفاق میافتد. بسیاری از مردم وقتی برای اولین بار پیش من میآیند، میگویند «هر کاری، اشو. هر کاری ـ حتی نظافت!» دقیقاً همین را میگویند: «حتی نظافت! ـ اما شما باید به کار اصلی خودتان برسید و ما از هر کاری که به ما بدهید خوشحال خواهیم بود» بعد یک چند روزی که میگذرد تغییر عقیده میدهند: «راستش نظافت … ما دوست داریم یک کار ابتکاری حسابی به ما محول کنید.»
اجازه بدهید لطیفهای برایتان تعریف کنم:
زن جوانی که از زندگی جنسی بیروح و کسل کننده با شوهرش نگران بود، بالاخره شوهرش را تشویق میکند که تحت درمان هیپنوتیزم قرار بگیرد. پس از چند جلسه درمان، از نو موتور جنسی مرد به کار میافتد. اما زن متوجه میشود که شوهرش گهگاه مثل باد از اتاق خواب بیرون میزند و از توالت سر در میآورد و دوباره به رختخواب بر میگردد.
یک روز زن از شدت کنجکاوی او را تا توالت تعقیب میکند. پاورچین، پاورچین خودش را به پشت در میرساند و از درز در شوهرش را میبیند که جلوی آینه ایستاده و صاف به خودش خیره شده و زیر لب میگوید: «او زن من نیست … او زن من نیست.»
وقتی عاشق زنی میشوید، البته او زن شما نیست. شما از همخوابی با او لذت میبرید، اما بعد آتشتان فرو مینشیند؛ چون او دیگر همسر شماست. دیگر همه چیز کهنه میشود. بعد تو چهره، بدن و نقشهی پستی و بلندیهای او را خوب میدانی. آن وقت دلزده میشوی. متخصص هیپنوتیزم کارش را درست انجام داده بود! او فقط توصیه کرده بود هنگام همخوابی با همسرت کافی است فکر کنی «او همسرم نیست.»
بنابراین هنگام نظافت کردن، کافی است فکر کنی داری نقاشی میکشی. «این نظافت کردن نیست، این یک کار بزرگ ابتکاری است» ـ و همین طور هم خواهد بود! این فقط شیطنت و شوخی ذهن توست. اگر اصل مطلب را درک کنی، آن وقت خلاقیت خود را در هر عملی که انجام میدهی، به کار میاندازی.
کسی که اهل شعور و درک است، پیوسته خلاق است. نه این که سعی کند خلاق باشد ـ بلکه به طرز نشستن او عملی مبتکرانه است. نشستن او را تماشا کن؛ در حرکات او کیفیتی خاص از رقص ـ متانتی خاص ـ را پیدا میکنی. همین چند شب پیش داستان استاد ذنی را خواندم که در قبر با متانتی بینظیر ایستاده بود ـ او مرده بود. حتی مرگش عملی خلاقانه بود. واقعاً شیرین کاشته بود. از آن بهتر نمیشد ایستاد ـ حتی در حالت بیجان با جلال و متانت خاصی ایستاده بود.
وقتی نکته را دریافتی، هر کاری ـ چه آشپزی، چه نظافت و … ـ خلاقانه است. زندگی از چیزهای کوچک و پیش پا افتاده تشکیل شده است. فقط نفس تو مدام نق میزند که اینها چیزهای پیش پا افتادهای است و میخواهد کار عالی و بزرگی انجام دهد ـ یک شعر عالی. تو دلت میخواهد شکسپیر، کالیداس یا میلتون شوی. این نفس توست که این دردسر را برایت درست میکند. نفس را رها کن و آن وقت همه چیز خلاقانه است.
زن خانهداری که از چالاکی شاگرد بقالی خوشش آمده بود،از او اسمش را پرسید.
پسرک جواب داد: «شکسپیر»
زن گفت: «به، این اسم خیلی مشهور است»
پسرک در جواب گفت:«باید هم باشد. من در این محله تقریباً سه سال است بستههای خرید مردم را دم در خانهشان تحویل میدهم.»
من این را میپسندم! چرا باید دردسر شکسپیر شدن را به خود داد؟ سه سال تحویل بستهها در محله ـ این تقریباً به اندازهی نوشتن یک کتاب، یک رمان یا یک نمایشنامه زیباست.
زندگی از چیزهای کوچک تشکیل شده است که اگر عشق بورزی، به چیزهای بزرگی تبدیل میشوند. بعد همه چیز فوقالعاده عالی و بینظیر است. اگر خالی از عشق عمل کنی، آن وقت نفس مدام تلنگر میزند که «این از شأن تو به دور است. تو و نظافت؟ این در شأن تو نیست. یک کار بزرگ انجام بده. ژان دارک شو!» اینها همهاش جفنگیات است. همهی ژان دارکها یاوهاند.
نظافت کردن کار بزرگی است! خودنمایی را بگذار کنار. دنبالهروی نفس نباش. هر وقت نفس آمد و تو را به انجام کارهای بزرگ تشویق کرد، فوراً به خودت بیا و نفس را رها کن و بعد کم کم در مییابی که چیزهای معمولی و پیش پا افتاده مقدساند. هیچ چیزی زشت نیست. هیچ کاری قبیح نیست. همه چیز مقدس و متبرک است.
و تا وقتی همه چیز برایت مقدس نشده، زندگی تو نمیتواند الهی باشد. یک انسان مقدس، کسی که او را قدیس میخوانی نیست ـ چه بسا آن قدیس هوای نفس تو باشد، اما در نظرت قدیس بنماید، چون تو فکر میکنی کرامتهای بزرگی از او سر زده است. انسان مقدس، انسانی معمولی است که به زندگی معمولی عشق میورزد ـ به تکه تکه کردن چوب، حمل آب از چشمه، آشپزی ـ و به هر چه دست میزند قدسی میشود. نه از این رو که به کارهای بزرگی مبادرت میکند، بلکه هر کاری میکند،آن را به طرزی عالی انجام میدهد.
عظمت به کار انجام شده نیست. بزرگی، آگاهییی است که تو حین انجام آن کار به ارمغان میآوری. امتحان کن! یک دانه شن را با عشقی عظیم لمس کن تا به کوه نور ـ به قطعه الماسی بزرگ ـ مبدل گردد. لبخندی بر لبانت بنشان و در یک چشم به هم زدن شاه یا ملکهای هستی. بخند، شاد باش…
باید هر لحظه از زندگیات را با عشق مکاشفه گرانهات دگرگون سازی.
وقتی میگویم خلاق باش، منظورم این نیست که همگی بروید و نقاشان و شاعران بزرگی شوید. صرفاً منظورم این است که اجازه دهی زندگیات یک تابلوی نقاشی، یک غزل باشد. این را آویزهی گوش کن، و گرنه نفس تو را به مخمصه میاندازد.
برو از جنایتکاران بپرس چطور شد دست خود را آلوده کردند ـ فقط به این دلیل که کار بزرگی پیدا نکرده بودند، که انجام دهند! نتوانسته بودند رئیس جمهور شوند ـ البته، همه که نمیتوانند رئیس جمهور شوند ـ بنابراین رئیس جمهوری را زدند و کشتند؛ این آسانتر است. آنها به اندازهی یک رئیس جمهور مشهور شدند و با تمام مشخصات و عکس و تفصیلات در صفحهی اول همه روزنامهها حضور پیدا کردند.
همین چند ماه پیش از مردی که هفت تا آدم کشته بود، سوال کردند: «چرا دست به این کار زدی؟ تو که با این هفت نفر هیچ ارتباط خاصی نداشتی.» او گفت که میخواسته مشهور شود و هیچ روزنامهای حاضر نشده شعرها و مقالههایش را چاپ کند؛ همه جا با در بسته مواجه شده و هیچ کس حاضر نبوده عکس او را چاپ کند و مگر آدم چند بار به دنیا میآید؟ این بود که مجبور شد دستش را به خون هفت نفر آلوده کند. آنها ارتباط یا نسبتی با او نداشتند، او هیچ خرده حسابی با آنها نداشت، فقط میخواست مشهور شود!
معمولاً سیاستمداران و جنایتکاران از دو سنخ متفاوت نیستند. بیشتر جنایتکاران سیاسیاند و بیشتر سیاستمداران جنایتکارند، نه فقط ریچارد نیکسون. بیچاره ریچارد نیکسون، که از بدشانسی حین ارتکاب جرم مچش را گرفتند. ظاهراً بقیه حقهبازتر و زبر و زرنگتر بودهاند که تا به حال دم به تله ندادهاند!
خانم مسکوویتس که از فرط خودپسندی و غرور داشت میترکید، از همسایهاش پرسید: «از پسرم لویی خبر تازهای نشنیدهای؟»
«نه، پسرت لویی چی شده؟»
«پیش روانپزشک میرود. دو بار در هفته جلسهی روانکاوی دارد.»
«البته که مفید است. ساعتی چهل دلار میدهد ـ چهل دلار! و همهاش دربارهی من حرف میزند!»
هرگز اجازه ندهید این میل در شما قوت بگیرد که آدم بزرگ و مشهوری شوید، آدمی بزرگتر از اندازهی طبیعی، هرگز. اندازهی طبیعی خودش عالی است. دقیقاً به اندازه طبیعی بودن و درست در حد متعارف و عادی بودن، به قدر کفایت خوب است. اما این عادی بودن را به شیوهیی غیر عادی زندگی کن. همهی داستان آگاهی نیروانایی هم همین است.
حالا بگذار نکتهی آخر را با تو بگویم: اگر نیروانا به هدف بزرگی برای تو مبدل شود، آن وقت در کابوس خواهی بود. آن وقت نیروانا میتواند واپسین و بزرگترین کابوس تو باشد. اما اگر نیروانا در چیزهای کوچک و پیش پا افتاده باشد ـ شیوهای که تو هر فعالیت کوچک را به عملی مقدس، به یک عبادت، مبدل میسازی … خانهی تو به یک عبادتگاه و جسم تو به سرای خداوندی بدل خواهد شد و به هر کجا که نظر کنی و به هر چه دست بزنی فوقالعاده زیبا و مقدس خواهد بود ـ آن گاه نیروانا آزادی است.
نیروانا یعنی زندگی عادی را زندگی کردن؛ چنان هشیار، چنان مملو از آگاهی و چنان سرشار از نور که همه چیز نورانی و درخشان میشود. این امری ممکن است. این را میگویم، چون من چنین زندگی کردهام و چنین زندگی میکنم. من ادعا نمیکنم، بلکه با قدرت این را میگویم. وقتی این را به زبان میآورم، از بودا یا مسیح نقل نمیکنم، از خودم آن را میگویم.
این برای من میسر بوده است، برای تو نیز میتواند امکانپذیر باشد. در آرزوی نفس نباش. فقط زندگی را دوست بدار و به آن اعتماد کن. زندگی خودش همهی چیزهایی را که به آن نیاز داری به تو خواهد بخشید. زندگی برای تو به نعمت، به دعای خیر، تبدیل خواهد شد

|
از دل افروزترین روز جهان |
وقتی در شب راه می رفتم
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از كنارم گذشت
گفتم:
هی نگاه كن!روی مژه هایت دانه های برف ریخته است
و او گفت:
این برف نیست
پرهای بالشی است كه خدا در آسمان تكانده است...
و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت كند
و ما هر دو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه كردم
و دیدم كه چشمانش,گرمترین پناهگاه جهان است...
شل سیلور استاین

چرا از مرگ می ترسید
چرزا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
تنه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این ننامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را فاسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید

كاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم كرد
كاش می شد با نگاه شاپرك
عشق را بر آسمان تفهیم كرد
كاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش می شد با پری از برگ یاس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش میشد با نسیم شامگاه
برگ زرد یاس ها را رنگ كرد
كاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش میشد در سكوت دشت شب
ناله غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر كشید
كاش می شد مثل یك حس لطیف
لا به لای آسمان پر نور شد
كاش میشد چادر شب را كشید
از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش می شد از میان ژاله ها
جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید
كاش میشد با محبت خانه ساخت
یك اطاقش را به مروارید داد
كاش می شد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشید داد
كاش میشد بر تمام مردمان
پیشوند نام انسان را گذاشت
كاش می شد كه دلی را شاد كرد
بر لب خشكیده ای یك غنچه كاشت
كاش میشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش می شد مثل قوهای سپید
از لب دریای مهرش آب خورد
كاش میشد جای اشعار بلند
بیت ها راساده و زیبا كنم
كاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا كنم
كاش میشد با كلامی سرخ و سبز
یك دل غمدیده را تسكین دهم
كاش میشد در طلوع باس ها
به صنوبر یك سبد نسرین دهم
كاش میشد با تمام حرف ها
یك دریچه به صفا را وا كنم
كاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا كنم
فروردین
فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی
خورشیدی است.
در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی
فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و
فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده
پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و
وجدان از تن جدا
گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر
میبرند.
به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند.
فروهران در ده روز آخر سال
بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به
دنیای دیگر می روند.
اردیبهشت
اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در
اوستا اشاوهیشتا
و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است
مرکب از دوجزء:
جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و
درستی,تقدس,قانون و
آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده
است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد.
صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت
فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به
بهترین راستی و درستی
است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در
عالم مادی
نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت
اردیبهشت
))مانند بهشت))هم آمده است.
خرداد
خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و
پارسی باستان هئوروتات
,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که
کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه
که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و
کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات
به معنای کمال و رسایی
است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد
نماینده رسایی و
کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.
تیر
تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در
اوستا تیشریه,در
پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شدهکه
یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای
یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران
است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود
و کشتزارها سیراب میگردد.
تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند
و
بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه
کرد.
امرداد
امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در
اوستا امرتات ,در پهلوی
امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از
سه جزء:
اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم
تات که پسوند و دال بر
مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا
جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال
می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از
امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا
شخص باید به صفات مشخصه پنج
امشاسپند دیگر که عبارتند از :
نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت
بشر مجهز باشد
تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.
شهریور
شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در
اوستا خشتروئیریه,
در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از
دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و
سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و
جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی
برگزیده و آرزو شده و جمعا
یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی
بهشت یا
کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر
و اقتدار
خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را
دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت
خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می
شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد
که زنگ بزند.
مهر
در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می
شود. که از ریشه
سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را
واسطه و میانجی ذکر کرده اند
.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در
سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و
فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی
و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند است
و برای یاری کردن
راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت
عهد
وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ
چیز
ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار
گوش و ده هزار چشم داده است.
مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است
و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و
نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی
نگران است.این ؟آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در
همه جا حاضر است و
با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.
آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما
بعدها آندو را یکی
دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و
دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم ((میترس((
میستایند.از این خبر پیداست که
در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر خلط شده اند
.نگهبانی ماه هفتم و روز
شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.
آبان
در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به
معنی فرشته نگهبان آب
استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از
سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان
میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و
تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی
از پادشاهان ایران
بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش
بیرون کرد,
ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران
باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و
بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز
باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند.
آفتاب در این
ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.
آذر
در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر
فرشته نگهبان آتش و یکی از
بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از
دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت میدادند.ایزد آذر
نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در
))ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است.
آفت اب در این
ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد.
دی
در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت
اهورامزدا است و آن از
مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت
دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال
شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم
و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است.
برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با
هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند.
مثلا روز هشتم را ((دی
باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و
مصالح روز
و ماه دی به او تعلق دارد.
بهمن
در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است
مرکب از دو جزء:
))وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی
بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.
نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان
مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد
و توانایی خداوند است. انسان را از
عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن
این است
که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان
مقدس به
شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به
برخاستن و عبادت و کشت و کار
می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن
وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن
سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع
شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی .بهمن اسم گیاهی
است که به ویژه در جشن بهمنجه
خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.
اسفند
دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و
گاه به تخفیف سپندار و
اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت
است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی
هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی
درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن .
بنابراین ارمتی به معنی
فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.
در
پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و
دختر اهورامزدا
خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و
بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و
خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را
فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و
خود زمین نیز نماینده این
ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .
بیدمشک گل
مخصوص سپندارمذ می باشد.
