تبليغاتX
دختر باران

دختر باران! عروس آسمان!

 

از کجای این آبی بیکران برآمدی

 

که ناگه چنین توفنده

 

 سایه نشینان خواب آلوده را شیدا کردی؟!

 

دختر باران!

 

باران بباران!

 

که زمین تشنه است و گل ها چشم انتظار.

 

 

 

ای سرنوشتِ سبز!

 

                                عشقِ قرمز!

 

                                                  آبیِ بیکران!

 

وقتی دستهایت – گلبرگ های صورتی – را

 

در دست می گیرم،

 

 

 

ناگه در اعماقم رودها جاری می شوند

 

و چشمه سارها جوشان

 

و آن زمان، در حیرتی عاشقانه،

 

ساغر حافظانه به دست می گیرم

 

و در خمار چشمانت

 

- دختر باران!-

 

سر مست می شوم.

 

 

 

وه که در آن لحظه های روحانی!

 

و در سیالیت آرام و بی وزن،

 

 و در مستی مدام

 

چه سان غریبانه شناور می شوم!

 

و چه شیرین است و دلنواز

 

حرکت در مسیر موّاجِ چشمانت

 

که سرشار از روح زندگی است

 

و مرا به بی وزنی کامل می رساند.

 

 

 

دختر باران!

 

        دختر شبهای روشن!

 

                                               باران!

 

اینک به وعده که داده بودی

 

ترانه ساز محفل ما شو!

 

تا با هم سرودِ «باز باران با ترانه» را بخوانیم

 

و «چست و چابک، توی جنگل های» هر جا

 

                                                                                            بدویم

 

و سرشار از حسی غریب فریاد برآریم

 

اما نه دیگر با شوق کودکانه

 

که اینک با شیدایی و جنونِ جوانانه

 

های! مگر نه اینکه

 

تو الهة بارانی!

 

و نگاهبان سبزه ها و شکوفه ها!

 

اینک که شکوفه ها پژمرد

 

و دستهای خدایان بی رمق شد

 

دختر باران!

 

نوبت توست تا به در آیی

 

و چشمان منتظر به آسمان را برق اندازی

 

تا گُل ها و گلّه ها

 

به رقص در آیند

 

تماشای باران را.

 

و ما سر از خود بیرون کشیم

 

تماشای دختر باران را!

 

دختر باران!

 

 

http://www.mzarghani.blogfa.com/

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 8:14 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است

و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه

پس اینبار برایت می نویسم که

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند

می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که

دلتنگت شده ام به همین سادگی

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 5:16 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خورشید دامن طلایی اش را آرام آرام روی قله کوهها می کشد
به پایان روز راهی نمانده و غروب نزدیک است
به تو می اندیشم چرا فکر نکردم که به تو محتاجم
کدامین قانون تلخ به این زودی رد نگاهت را از چشمانم گرفت
چرا به این زودی ،
شاید دوباره ...
اما عزیر من
باید زودتر از این ها به فکر می افتادیم باید تو را از آن خویش می ساختم
می ترسم دوباره نگاهم غمگین شود
می ترسم باور کن از تنهایی می ترسم
بگو باید با که درد و دل کرد؟
گرچه وقتی که بودی همیشه مهر سکوت بر لبانم میزدم
اما اکنون می بینم که واژه ها روی سینه ام سنگینی می کند
می خواهم بدانی که وحشتی در دلم افتاده
کاش کس مرا از این کابوس تلخ بیدار می کرد
کاش برای همدلی پاپیش نمی گذاشتی
که اینگونه با رفتنت
سینه سپید دفتر را نمی خراشیدم

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 5:10 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 4:59 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 آرتميس Artemis نخستين زن دريانورد ايراني است كه در حدود 2480 سال پيش، فرمان درياسالاري خويش را از سوي خشايارشاه هخامنشي دريافت كرد و اولين بانويي ميباشد كه در تاريخ دريانوردي جهان در جايگاه فرماندهي دريايي قرار گرفته است. در سال 484 پيش از ميلاد، هنگامي كه فرمان بسيج دريايي براي شركت در جنگ با يونان از سوي خشايارشاه صادر شد، آرتميس يكي از فرمانروايان سرزمين كاريه (يكي از بخشهاي سوريه كنوني) با 5 فروند كشتي جنگي كه خود فرماندهي آنها را در دست داشت، به نيروي دريايي ايران پيوست. در اين جنگ كه ايرانيان موفق به تصرف آتن شدند، نيروي زميني ايران را 800 هزار پياده و 80 هزار سوار تشكيل ميداد و نيروي دريايي ايران شامل 1200 كشتي جنگي و 3 هزار كشتي حمل ونقل بود. آرتميس در سال 480 پيش از ميلاد در جنگ سالامين Salamine كه بين نيروي دريايي ايران و يونان درگرفت، شركت داشت و دلاوريهاي بسياري از خود نشان داد و با ستايش دوست و دشمن روبرو شد.


او در يكي از دشوارترين شرايط در جنگ سالامين، با دليري و بيباكي كم‌مانند بخشي از نيروي دريايي ايران را از خطر نابودي نجات داد و به همين دليل به افتخار دريافت فرمان درياسالاري از سوي خشايارشاه رسيد.

در سالهاي دهه 60 ميلادي، در دوران حكومت پهلوي، نيروي دريايي ايران، براي نخستين بار ناوشكن بزرگي را به نام يك زن نامگذاري كرد و او (آرتميس) بود.


ناوشكن آرتميس در دوران خدمت «درياسالار فرج‌الله رسائي» به آب انداخته شد و سالها بر روي آبهاي خليج فارس پاسدار سواحل ايران بود
.

http://ariapars.persianblog.ir

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 4:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

چشم بسته بپر !

 

اگر هنوز كنترل ميكنيد , بدانيد كه هر كنترلي مانع پيشرفت است . بدون كنترل باش . به امان خدا رهايش كن تا خدا شما را در پناه خود بگيرد . تا شما امرتان را به خدا واگذار و رها نكنيد او شما را كنترل نخواهد كرد . اگر كنترل دست خودتان باشد او دور مي ايستد . وقتي عنان همه چيز را رها كرديد او فورا كنترل شما را به دست ميگيرد . خدا يار كساني است كه عاجز و ناتوانند , و مثل بچه ها بي دست و پا هستند . آن وقت است كه خدا تبديل به مادر ميشود . پس عاجز و ناتوان باش , بدون هيچ كنترلي , بدون هيچ كنترل كننده اي . و ان وقت متعجب خواهي شد : خدا همه چيز را در دست خود خواهد گرفت . ان وقت زندگي با شكوه ميشود . آن وقت هر لحظه شور و نشاطي دارد كه شخص حتي خيال ان را نميتوانست بكند , چون قال تصور نيست . اما اين اتفاق موقعي مي افتد كه شما از ميانه برخيزيد . وقتي , شما از ميانه ناپديد ميشويد كه كنترل شما از ميانه برخيزد

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 4:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

                                                               

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزی خواهد رسید که جسم من روی ملافه سفیدی بر روی تختخوابی در بیمارستان قرار خواهد گرفت که بارها با افراد زنده و مرده اشغال شده است. در چنین لحظه بخصوصی دکتر اعلام خواهد کرد که مغز من از کار افتاده است و با تمام کوشش ها و اقدامات، زندگی من متوقف شده است.
وقتی این اتفاق می افتد، سعی نکن با داروها و دستگاههای پزشکی جسمم را نگه داری. همچنین مرا مرده به حساب نیاور. مرا در قید حیات محسوب کن و بگذار اعضای بدن من به زندگی کامل دیگران کمک کند. چشمانم را به کسی بده که هیچگاه نور خورشید را ندیده است.
قلب مرا به کسی بده که از بیماری پایان ناپذیر قلب رنج برده است.
خون مرا به جوانی بده که تصادف کرده تا زنده بماند و بتواند شاهد بازی نوه هایش باشد.
کلیه هایم را به کسی بده که زندگی اش وابسته به دستگاه هفتگی دیالیز است.
استخوان ها و عضلات و سلول ها و سلسله اعصاب و هر ذره از جسمم را به کودکی بده که بتواند راه برود.
بعد آنچه باقی می ماند را به خاک بسپار که به رشد گل ها کمک کند.
اگر قرار است چیزی را به خاک بسپاری، بگذار اشتباهات من، ضعف های من و تمام پیشداوری های من علیه اطرافیانم باشد.
گناهانم را به شیطان ببخش و روحم را به خدا بسپار.
اگر می خواهی مرا فراموش نکنی، آن را با رفتار یا کلامی دلنشین که کسی به آن نیاز دارد عملی کن.
اگر تمام کارهایی را که خواستم انجام دهی، برای ابد زنده خواهم بود.

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 4:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

26 تیرماه زاد روز وبلاگ دختر باران مبارک

        

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 10:12 بعد از ظهر | لینک ثابت |

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد
یکفریب ساده و کوچک
آن هم ازدست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جزبا او نمیخواهی!
من به گمانم زندگی باید همین باشد
آه....آه،اما
او چرااین را نمیداند؟
او چرا اینقدر غافل است از من؟
من نمی دانم چرا طاووس من
این رانمی داند که دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نیست


مهدی اخوان ثالث

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 10:6 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من پس از مدتها
فرصتی یافته ام
تا كمی گریه كنم
وبه تنهایی خود فكر كنم
همه تنها هستیم
هرچه با همدیگر،تنهاتر
گرد هم جمع شدیم
تا به تنهایی خود عمق دهیم
جمع ما تنهایان
جمع ما تنهایی هاست
وچه وحشتناك است
من پس از مدتها
فرصتی یافته ام
تا به تنهایی خود فكر كنم
وبه تنهایی تو
كه چه آسان رفتی....

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 10:2 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

به جستجوی تو

بردرگاه کوه می گریم

در استانه دریا و علف

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم

در چارچوب شکسته پنجره ای

قابی کهنه می گیرم

که آسمان ابر آلوده را

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است

و جاودانگی

رازش را

با تو در میان نهاد

پس به هیات گنجی در آمدی:

بایسته و آزانگیز

گنجی از آن دست

که تملک خاک راو دیاران را

از این سان

دلپذیر کرده است

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را....

ا.بامداد

 

روز پدر مبارک

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 9:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خنده والاترين كيفيت روحاني

 

" باگوان عزيز: خنديدن با شما تجربه اي بس زيبا، پاك و رهاكننده اي است. ظرف چند ثانيه تمامي سنگيني ها و افكار را مي زدايد.مي خواهم با شما اين طريق را، درحال رقص، خندان و خندان طي كنم. آن چيست كه  در شما مي خندد؟ در ما چه چيزي مي خندد و مايل است كه بخندد؟ تفاوت بين خنده ي يك  بودا و خنده ي يك مريد در چيست؟"

 

اين تنها جايي است كه تفاوتي وجود ندارد. براي همين است كه خنده والاترين پديده ي روحاني است: كيفيت خنده ي مرشد و مريد دقيقاً يكي است، همان ارزش را دارد. ابداً تفاوتي وجود ندارد.در هرچيز ديگر تفاوت وجود دارد: مريد، مريد است، درحال آموختن است و در تاريكي دست و پا مي زند. مرشد پر از نور است، تمام دست و پا زدن ها متوقف شده است، بنابراين هر عمل اين دو باهم تفاوت خواهد داشت. ولي چه در تاريكي باشي و چه در نور تمام، خنده مي تواند به تو بپيوندد.

تاريكي نمي تواند خنده را منحرف كند، نمي تواند آن را آلوده سازد و نه نور مي تواندآن را غني تر سازد.

به نظر من، خنده والاترين كيفيت روحاني است، جايي كه جاهل و عارف با هم ديدار مي كنند.و اگر يك سنتa tradition  بسيار جدي باشد، و مريد و مرشد هرگز نخندند، اين به آن معني است كه در آن سنت، هيچ امكان ديدار وجود ندارد، يك خط جدايي وجود دارد. يكي از پيشكش هاي من به مذهب، يك احساس شوخ طبيعي است كه در هيچ مذهب ديگري وجود ندارد. و يكي از اظهارات اساسي در مورد آن اين است كه مي گويم خنده والاترين كيفيت روحاني است.

دنيايي بس عجيب است. همين چند ورز پيش، دادگاهي در آلمان به نوعي به نفع من و عليه دولت راي داده است، ولي به نوعي ديگر آن قاضي نمي توانسته رويكرد مرا به زندگي درك كند. دولت سعي داشت ثابت كند كه من انساني مذهبي نيستم، زيرا خود من گفته ام كه مذهب مرده است، خودم گفته ام كه من مردي جدي نيستم!

و قاضي گفته، "آن گفته ها در يك كنفرانس خبري اظهار شده، نمي تواند جدي گرفته شود! و ما آن فضايي را كه او اين جملات را در آن گفته نمي دانيم. بايد از كتاب هاي نوشته شده اش جملاتي را بياوريد. من او را انساني مذهبي مي دانم و آموزش هاي او را يك مذهب مي دانم. وهرچه او مي گويد، هركاري كه مي كند، كاري جدي است." باوجودي كه ما دعوا را برديم، نه آن قاضي توانست بفهمد و نه دولت. من جداً غيرجدي هستم، ولي اين وراي ادراك دادگاه ها است. من يك مذهبي غيرمذهبي هستم، ولي دادگاه ها قرار نيست كوآن هاkoans  را درك كنند. دولت فكر مي كرد كه با اشاره به اين نكته كه من گفته ام مردي جدي نيستم، همين كافي است و ثابت مي كند كه من انساني غيرمذهبي هستم، زيرا تمام انسان هاي مذهبي، جدي هستند.

نيمي از اين درست است: تاكنون تمام مردم مذهبي غيرجدي بوده اند. و به سبب همين جدي بودن آنان است كه بشريت دچار تحول نشده است. اگر تمام انسان هاي مذهبي، به عوض اينكه فقط در مورد باورها حرف بزنند و چيزهايي را به بحث بكشانند كه قابل اثبات نيست، فقط مي خنديدند.... اگر گوتام بودا و كنفوسيوس و لائوتزو و موسي و زرتشت و مسيح و محمد همگي مي توانستند گردهم آيند و بخندند، معرفت انساني جهشي كوانتومي مي كرد. جدي بودن آنان بر قلب بشريت سنگيني مي كند.خنده در مردم توليد گناه مي كند: وقتي كه مي خندي، احساس مي كني خطايي مرتكب شده اي. خنده در سالن سينما خوب است، ولي نه در كليسا.

در كليسا، تو تقريباً وارد قبرستاني مي شوي كه مسيح بيچاره هنوز روي صليب آويزان است. بيست قرن... مي توانيد اينك او را پايين بياوريد. يهوديان او را فقط براي شش ساعت به صليب كشيدند، و مسيحيان بيست قرن است كه او را به صليب بسته اند. و با ديدن آن مردبيچاره بر روي صليب، خنديدن كاري دشوار است!

تمام مذاهب خنديدن را دشوار كرده اند. حس شوخ طبيعي توسط هيچ مذهبي به عنوان يك كيفيت مذهبي تشخيص داده نشده است. من خنده را برترين كيفيت روحاني اعلام مي كند. و اگر ما بتوانيم در هر سال، براي يك ساعت، تاريخي مشخص و زماني مشخص را تعيين كنيم كه در آن، تمام دنيا بخندد، فكر مي كنم كمك كند تا تاريكي، خشونت و حماقت ها ازبين بروند __ زيرا خنده تنها ويژگي انساني است كه هيچ حيوان ديگري آن را ندارد.

هيچ حيواني قادر به خنديدن نيست، و هرگاه اين مذاهب فردي را يك قديس سازند، او همچون يك حيوان مي شود، خنده را ازدست مي دهد. او از نردبان تكامل سقوط مي كند و به بالاتر صعود نمي كند. خنده يك زيبايي چندين بعدي دارد. مي تواند تو را آسوده سازد، مي تواند ناگهان به تو احساس سبكي بدهد، مي تواند بار دنيا را از تو بگيرد، ولي تجربه اي زيباست. مي تواند همه چيز را در زندگيت عوض كند. همان لمس كردن خنده مي تواند زندگيت را چيزي با ارزش براي زندگي كردن سازد، چيزي كه براي آن شاكر باشي. بنابراين ، تاجايي كه به خنده مربوط مي شود، مريد و مرشد فقط در آن نقطه با هم ديدارمي كنند. براي همين است كه چنين تازه كننده و جوان كننده است.

                                                                                               www.ods.ir  

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 9:41 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 9:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |

مـرداد ماه

نام این ماه در اصل «اَمِـرِتات» و بعدها «اَمُـرداد»، اما بیش از هزار سال است كه در ادبیات فارسی (و از جمله در شاهنامه فردوسی) بگونه «مُـرداد» بكار رفته و شناخته شده است و كاربرد آن به همین گونه اشتباه نمی‌باشد. اصرار در نگارش آن به گونه «اَمرداد» لازم بنظر نمی‌رسد؛ چرا كه در اینصورت می‌بایست در نگارش بسیاری دیگر از نام‌های متداول در زبان فارسی مانند بهمن و اسفند نیز تجدیدنظر كرد و این شیوه موجب گسستگی تاریخی زبان فارسی می‌شود.

دوم مرداد/ بهمن روز   نخستین روز از فـروردیـن‌ماه («فـردینه‌ماه») و آغاز سال نو در تقویم طبری.

هفتم مرداد/ مرداد روز   جشن «مردادگان» جشنی در ستایش و گرامیداشت «مُرداد» (در اوستایی «اَمِـرِتات»، در پهلوی «اَمُـرداد») به معنای بی‌مرگی و جاودانگی و بعدها نام یكی از اَمْشاسْپَندان. همچنین مرداد در باورهای ایرانی نگاهبان گیاهان و رستنی‌ها بشمار می‌رود.

دهم مرداد/ آبان روز   جشن «چلّه تابستان» كه امروزه از جمله در روستاهای جنوب خراسان برگزار می‌شود.

پانزدهم مرداد/ دی به مهر روز   جشن میانه فصل تابستان و زمان گاهَنباری بنام «میدیوشِـم» در اوستایی «مَـئیذیوئی‌شِـمَـه» به معنای «میانه تابستان».

هفدهم مرداد/ سروش روز   نخستین روز از «نوروزماه» گیلانی و آغاز سال نو در تقویم دَیلمی.

هجدهم مرداد/ رشن روز   جشن «مـی خواره» جشن آشامیدنِ نوشیدنی‌های گوناگون در سُـغد باستان. در تقویم سغدی برابر است با هجدهمین روز ماه پنجم یا («اشناخندا/ اشتاخندا»).

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 9:32 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

روز مرد بر تمام مردان و پسران این مرز پر گهر مبارک باد

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 9:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

 

کنون گویمت رویدادی  دگر                زتاریخ دیرین این بوم  وبر

چواسکندرآمد به ملک کیان                یکی گرد   فرمانده قهرمان

به ایرانیان داد درس وطن                  در این ره گذشت از سروجان وتن

که فرزند نام آور میهن است               مر آن شیردل آریو برزن است

چو اسکندر آهنگ ایران نمود             همه آگهان را هراسان نمود

جهانگستری فکر وسودای او              جهانگیری اندیشه و رای او

چو موج شتابنده میراند پیش               بشد کار دارا به سختی پریش

سر انجام, دارا در آمد زپا                  از این بار شد پشت ایران دو تا

بسی شهرها را سکندر گشود              به جز پارس, چون راه دشوار بود

گذرگاه او تنگه ای بود تنگ               دو سویش همه صخره و کوه و سنگ

همه سنگها بود ره ناپذیر                  همه صخره هایش کهنسال و پیر

در آن تنگه سردار ایران سپاه             بر اسکندر و لشکرش بست راه

چو کوهی سر افراشت بر آسمان         که تا ره بود بسته بر دشمنان

پس از روزها پایداری و جنگ           پس از هفته ها کارزار و درنگ

سکندر نیارست از آن ره گذشت         بکارش فرو ماند و درمانده گشت

سر انجام فکری سکندر نمود             پی چاره تدبیر دیگر نمود

بگفتا به سردار ایران سپاه                 که بگذر ز پیکار و بگشای راه

ببخشم تو را بر همه مهتری               از این پس تو سردار اسکندری

ولی آریو برزن پاکدل                      پی پاس این خاک و این آب و گل

به اسکندر از خشم پاسخ نداد              چو کوهی فراروی او ایستاد

سرانجام نابخرد گمرهی                    به دشمن نشان داد, دیگر رهی

چو اسکندر از تنگه آمد فراز              ز نو آریو برزن چاره ساز

گران پاتر از صخره های بلند             بپا ایستاد اندر آن, تنگ بند

بدین گونه ره بر سکندر ببست               بر او آشکار و مسلم شکست

بدانست جز مرگ در پیش نیست          ورا تا عدم یک قدم بیش نیست

چو نزدیک شد لحظه واپسین               به میدان آورد گفت این چنین:

((بدان ای سکندر پس از مرگ من          پس از ریزش آخرین برگ من

توانی گشایی در پارس را                   نهی بر سرت افسر پارس را

به تخت جم و کاخ شاهنشهان               قدم چون نهی با دگر همرهان

مبادا شوی غره از   خویشتن              که ایران بسی پرورد همچو من))

چو اسکندر این جانفشانی بدید             سرانگشت حیرت به دندان گزید

به آهستگی گفت با خویشتن                که اینست مفهوم عشق وطن

اگر چند آن آریا مرد گرد                   پی پاس ایران زمین, جان سپرد

ولی داد درسی به ایرانیان                  که در راه ایران چه سهل است جان!

 

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 9:28 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 9:16 بعد از ظهر | لینک ثابت |

           

            با تو ام ؛ با تو ، خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

***

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از این که برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

با توام ، با تو ، خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد ؟

من که هر جا رفتم

جار زدم :

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

*

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

*

با توام ، با تو ، خدا

پس بیا ، این دل من ، مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت 

 

 کتاب چای با طعم خدا

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 9:14 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar