تبليغاتX
دختر باران

ای مادر عزیز که جانم فدای تو

قربان مهربانی و لطف و صفای تو

هرگز برون نمیرود از سینه ام که هست

این سینه جای تو و این دل سرای تو

تقدیم به به مادر عزیزم و همه مادرهای ایران زمین

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 9:36 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

            دانه های سرخ انار

ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی ان یک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم. به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجاها رفته و چه کار می کند. فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟

هر وقت برگهایش می ریزد،توی دلم می گویم: « دیگر تمام شد، مرد» اما هر سال خدایا تو دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دست هایش می گذاری.

شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گل های قرمز قرمز. ذوق می کنم و می گویم : «خدایا تو معرکه ای

گلهای قرمز که انار می شود، من همینطور می مانم که آخر چطوری؟خدایا ! تو آخر چطوری از هیچ چیز همه چیز درست می کنی.

کنار باغچه می نشینم ، یک مشت خاک برمی دارم و می گویم:« آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه ی قشنگش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ ، این همه بو ، این همه طعم

خدایا به یادت می افتم ، حتی با دیدن دانه های سرخ انار

 

برگرفته از نامه های خط خطی

عرفان نظر آهاری

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 9:13 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 9:3 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

اين جشن در دهم تير ماه واقع شده و يكي از جشنهاي بزرگ ايران باستان استن . ( نقل قول مستقيم از كتاب برگزاري جشنهاي ايران باستان ) . « جشن تيرگان يكي از جشنهاي بزرگ ايران باستان است كه فلسفه‌هايي دارد و داستان‌هايي به مناسبت آن گفته شده است . تا چندين سال پيش اين جشن در روز تير ايزد و تير ماه برابر با روز دهم تير از تقويم رسمي برگزار مي‌شد ولي امروز از آن اثري نيست . روز پيش از جشن محوطه خانه از درون و برون آب و جارو و گردگيري مي‌شد و صبح روز جشن همه آب تني نموده لباس نو مي‌پوشيدند و مخصوصا چيزي كه اَويژگي به اين جشن داشت تار نازكي بود از ابريشم هفت رنگ و سيم نازك و ظريفي كه بهم تابيده بودند و به نام تيرو باد معروف بود . اين تار را زرتشتيان در بامداد روز تير ، به مچ دست مي‌بستند و در روز باد ده روز بعد از دست باز كرده به باد مي‌دادند . اوستايي كه در اين جشن خوانده مي‌شد عبارت بود از خورشيد نيايش  و مهرنيايش با اين تفاوت كه وقتي در خورشيد نيايش به جمله «تشتريم ستارم ريونتم خره‌ننگهنتم يزميده » مي‌رسيدند اين جمله را به دفعات زياد مثلا صد بار يا دويست بار يا بيشتر تكرار مي‌كردند و سپس خورشيد نيايش را تا پايان مي‌خواندند . در اين روز جوانان زرتشتي با شور و شادي دنبال هم مي‌دويدند و به هم آب مي‌پاشيدند و صداي قهقهه آنها در كوچه‌ها و محله‌ها مي‌پيچيد . در حقيقت مي‌شود گفت كه اين روز جشن آب ريزان هم بوده

 

تـیـر ماه

یكم تـیر/ اورمزد روز   جشن آغاز تابستان، انقلاب تابستانی، رسیدن خورشیدن به بالاترین جایگاه و آغاز سال نو در گاهشماری گاهنباری (  جشن میانه بهار). برگزاری جشن آغاز تابستان هنوز در برخی نواحی ایران همراه با گردهمایی و مراسم آب‌پاشی و آبریزگان، در صحرا برگزار می‌شود.

ششم تیر/ خرداد روز   روز برگزاری جشنی به نام «نیلوفر» كه امروزه بسیار ناشناخته مانده است. شاید به مناسبت شكوفا شدن گل‌های نیلوفر در اوایل تابستان باشد.

سیزدهم تیر/ تیر روز   روز جشن «تیرگان»، از بزرگترین جشن‌های ایران‌باستان در ستایش و گرا‌می‌داشت «تیشتَـر/ تیر» (شباهنگ/ شِعرای یمانی)، ستاره باران‌آور در باورهای مردمی، و درخشان‌ترین ستاره آسمان كه در نیمه دوم سال و همزمان با افزایش بارندگی‌ها در آسمان سرِ شبی دیده می‌شود.

این جشن در كنار آب‌ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب‌پاشی و آرزوی بارش باران در سالِ پیشِ رو همراه بوده و همچون دیگر جشن‌هایی كه با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان/ آب‌پاشان/ سر شوران» یاد شده است.

در گذشته «تیرگان» روز بزرگداشت نویسندگان و گاه به «روز آرش شیوا‌تیر» منسوب شده است. بیرونی و همچنین گردیزی در «زین‌الاخبار» ناپدید شدن یكی از جاودانان ایرانی یعنی كیخسرو را در این روز و پس از شستشوی خود در آب چشمه‌ای، دانسته‌اند.

جشن تیرگان بجز این در سیزدهم فروردین‌ ( سیزده‌بدر) و سیزدهم مهر نیز برگزار می‌شود. ارمنیان ایران نیز در روز سیزدهم ژانویه آیین‌هایی را برگزار می‌كنند كه برگرفته و ادامه جشن تیرگان است.

پانزدهم تیر/ دی به مهر روز   جشن خام‌خواری یا به روایت بیرونی «عمس (غفس؟)‌ خواره» در سُـغد باستان و دوری گزیدن از خوراك حیوانی و پختنی‌ها. در تقویم سغدی برابر با پانزدهمین روزِ ماه «بساكنج».

http://www.ghiasabadi.com/zamaneJashnha.html

 

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 8:39 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

روز زن بر تمام بانوان و دخت های ایران زمین مبارک باد

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 8:34 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

وابستگي

آن دم كه كسي را وابسته شدي جز تيره روزي نصيبي نخواهدت بود.از همان آغازين لحظه وابستگي حس تيره روزي و ادبار ،روحت را آزرده مي كند چرا كه وابسته بودن يعني تن به بردگي سپردن. زيرا آن كس كه وابسته اش مي شوي بر تو غالب مي آيد و كسي خواستار آن نيست تا كسي بر او غالب شود. و در وابستگي عشق توان شكفتنش از دست مي رود. عشق را گل شكوفا گشته رهائي معنا كرده اند كه براي شكفتنش محتاج مكان است. و آن ديگري نبايد در راه به گل نشستنش مانع شود كه بسي حساس است و لطيف.

و اين همان جدال ابدي است كه همواره ميان آن به اصطلاح عشاق رخ مي دهد.آنان خصم ديرين يكديگرند و پيوسته در پيكار . زنان و شوهرانشان را بنگريد ،به راستي آنان به چه كارند؟عشق ورزيشان تنگياب است و نادر و بگو مگو هايشان اينك قاعده زندگي گشته است.

كمال نايافتگان عاشق ويرانه كردن رهائي هر يك را آرزومندند و او را در غل و زنجير مي كند و بندي به گردنش استوار كرده و به گرد او محبسي فراز مي كند.

كمال يافتگان عاشق براي آزادي آن ديگري دست همت پيش آورده و هر مانعي را از پيش پا بر مي دارد و نابود مي كند و چه فرخنده لحظه اي است آن دم كه عشق با رهائي همدم و همراه شود .چه را كه رهايي عشقي گرانپايه و پر بهاتر است.پس اگر عشقي يافت شد كه در پي نابودي رهائي بر آمده باشد،فاقد ارزش است.عشق را  ميتوان رها كرد و رهائي را بايد پسا دست نهاد و نگاه داشت و بي رهائي هرگز طعم شادمانگي نخواهد چشيد و امكاني براي شاد بدن متصور نتوان بود.

همه جد وجهد من در اينجا نيز آن است تا تورا از وابستگي برهانم . در اينجايم تا رهائيت دهم.نمي خواهمت لنگان در پي ام روانه گردي و خواهان آنم تا خويشتن خويش را بيابي و روزي كه چنين شود به راستي مي تواني بر من عاشق شوي و پيش از آن هرگز.من شمايان را عاشقم و چاره اي  جز عشق ندارم. مسئله اين نيست كه آيا مي توانم بر شما عاشق شوم يا نه من بي هيچ چون و چرائي شما را عشق مي ورزم

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 7:45 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 5:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |

بهار غریب"
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ، ژرف ترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی میگذرد
و تو در خوابی
و پرستو ها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
- حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد
"حمید مصدق"

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 5:53 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 5:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

و خداوند سکوت را آفرید

سکوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني مقابله با شهوت رام نشدني حرف، يعني تمرين
برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.
سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.
هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته
هااست.
موسيقي، يعني سکوت بعلاوه سکوت هاي شکسته شده ي موزون.
سکوتِ آرام کتابخانه، يعني رعد و غرش نهفته ي تمامِ حرف هاي فشرده ي عالم،
در
سکوتِ شاهد، يعني شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطيلي وجدان.
سکوتِ محکوم بي گناه، يعني بغض، آه، گريه درون.
سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي.
بعضي سکوت را به رشوه اي کلان مي خرند و با سودي سرشار، به اسم حق
السکوت، مي فروشانند.
سکوتِ عاشق در جفاي معشوق، يعني پاس حرمتِ عشق.
سکوت، در خود گريه دارد ولي گريه، با خود سکوتي ندارد.
بعضي با سکوت آنقدر دشمنند که حتي در خواب هم آنرا با پريشان گوئي مي
شکنند.
سکوتِ در بيمارستان، بهترين هديه ي عيادت کنندگان است.
آدم، بسياري حرف ها را که مي شنود، آرزو مي کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.
ايراني ها، از قديم معني سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط
در استفاده گاه و بيگاه از اين دو نعمت، به جاي هم است.
آنان که حرمت سکوت را پاس مي دارند، بيش از حرّافانِ حرفه اي، به بشر
اميدواري مي دهند.
وقتي خدا بخواهد فساد کسي را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب مي کند.
سکوتِ قاضي، رعب آورترين سکوتِ زميني است، وقتي بداني گناهکاري.
سکوتِ وداعِ واپسين ديدار دو دلدار، هميشه مرطوب است.
سکوتِ يک محکوم به مرگ، پر از پشيماني لزج است.
خيالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولي شکستني نيست.
زير زمين خانه هاي قديمي تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشي سير،
انار
خشکيده، سرکه ي انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگي است.
بر خانه عروس، آخر شبي که به خانه بخت مي رود، در تنهائي پدر و مادرش،
غمناک ترين سکوت، چنگ مي اندازد.
سينماي صامت، پر از سکوتي گويا و خنده دار بود.
غيرقابل درک ترين سکوت، متعلق به معلم ادبيات پيري است که، شاگرد قديمش را
در حال غلط خواندن گلستان سعدي از تلوزيون مي بيند.
آزار دهنده ترين سکوت، وقتي است که دروغ مي گوئي و مخاطبت در سکوتي سنگين،
فقط نگاه مي کند.
در گورستان، فقط در ساعات معيني که ارواح به ميهماني مي روند، سکوت
برقرار است.
بعضي، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حيف که زبانشان آخر همه را
به باد مي دهد.
آدم هاي ترسو، براي فرار از سکوت، با خود حرف مي زنند.
تابلوهاي جهت نما، در خيابان و جاده ها، در سکوتي بي ادعا، عابران را
راهنمائي مي کنند.
تمام مردم جهان، با يک زبان واحد سکوت مي کنند، ولي به محض باز کردن دهان
از هم فاصله مي گيرند.
کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم پرچانگي مي کنند.
سکوت، خيلي خيلي خوب است، اما نه هر سکوتي.
بعضي، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلي در
قبالش گرفته باشند.
در آخرت، تو را به خاطر حرفهاي نسنجيده، ممکن است مجازات کنند، ولي سکوتِ
بي جايت را، هرگز نمي بخشايند.
سکوت را با هر چيزي مي شود شکست، ولي با هر چيزي نمي توان پيوند زد.
دفاترِ سفيد و بي خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.
تا کنون، هيچ مترجمي پيدا نشده که بتواند سکوت را، از زباني به زبان ديگر
ترجمه کند.
قطعاً يکي از راههاي تحمل ِزندگي، پناه بردن به سکوت است.
هميشه گفته اند، از آن نترس که هاي و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ،
نگاهت
مي کند و در سکوت، برايت نقشه اي شيطاني مي کشد.
آدم هاي خسيس، ممکن است بي بهانه حرف بزنند، ولي بي بها، سکوت نمي کنند.
خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت نشو، به وقت، ساکت باش.
آنانکه در مراسم خواستگاري ساکتند، در زندگي حرف نگفته باقي نمي گذارند.
درست است که زبان ِخوش مار را از لانه اش بيرون مي کشد، در عوض زبان ِ
سرخ،
سرِ سبز را به باد مي دهد، بهتر نيست، مار در لانه بماند و سر بر گردن.
مارک تواين مي گويد:
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز
کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 5:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |

اولین بار که شیطان را دیدم در بهشت بود . در موردش چیزهایی شنیده بودم اما از نزدیک با او برخوردی نداشتم . می دانستم که بر سر سجده نکردنش بر من ، مورد غضب قرار گرفته اما سعی کردم وانمود کنم در مورد او چیزی نمیدانم ... اولین برخوردمان بسیار عادی بود . اول از اب و هوا گفتیم و بعد از تازه های خلقت و بعد هم نمی دانم چگونه موضوع به سیب سرخ کشیده شد و حــــوا زن عجول من هوس خوردن سیب به سرش زد و ... خلاصه این بود داستان امدن ما به زمین ... ! از آن روز هزاران سال می گذرد و در این سالها چندین بار شیطان رابا اشکال مختلف و با ظواهری متفاوت دیدم اما دیگر رفتارمان با هم عادی نبود دیگر هردو می دانستیم که با هم دشمن هستیم . اخرین باری که او را دیدم امروز بود ، امروز صبح با همان شمایل روز نخست . صبح وقتی از خانه خود بیرون امدم به میدان شهر رفتم در شلوغی شهر ودر میان جمعیت بودم که نا گهان با همهمه مردم نگاهم به ان سو کشیده شد . شیطــــان بر بلندای شهر ایستاده بود . رو در روی ما...و با دست ما را به سکوت فرا می خواند . سکوت بر شهر حاکم شد ، همه منتظر بودیم که علت امدنش را بدانیم .او چیزی نگفت ، فقط پس از نگــــاه کردن به چهره تک تک انسانهای زمین مکثی کرد وسپس در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به خاک افتاد و درمقابل ما انسانها سجـــــده کرد ... وقتی بر خواست سر به اسمان بلند کرد وفریاد زد : خدایا ! ای کاش ان روز که فرمودی سجده کن تسلیم امرت می شدم ، اگر در ان روز سجده می کردم سجده ام برعظمت خلقت تو بود اما  سجده امروز من بر مکر و حیله ایست که در وجود این موجودات می بینم ... وای بر من که این جماعت در فریب و نیرنگ گوی سبقت از من ربودند ....خدایا دیگر نه تو را دارم نه کسی را برای گمراه کردن!

منبع : اینترنت     

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 5:49 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 5:47 بعد از ظهر | لینک ثابت |

اوشو

در باز

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».

    پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

    نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت!

    و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
    وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته. من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛ هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

    پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».


این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است! خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:

 "من که هستم...!؟"

www.ods.ir

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 5:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 
 آريا برزن يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه در برابر يورش اسكندر مقدوني به ايران زمين، دليرانه از سرزمين خود پاسداری كرد و در اين راه جان باخت و حماسه (دربندپارس) را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت. (رواياتي وجود دارد كه آريا برزن از اجداد لُرها و يا كُردهاي امروي بوده).

 «اسكندر مقدوني» در سال 331 پيش از ميلاد پس از پيروزي در سومين جنگ خود با ايرانيان ( جنگ آربل Arbel يا گوگامل Gaugamele ) و شكست پايانی ايران، بر بابل و شوش و استخر چيرگي يافت و براي دست يافتن به پارسه، پايتخت ايران روانه اين شهر گرديد. اسكندر براي فتح پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد: بخشي به فرماندهي (پارمن ين) از راه جلگه (رامهرمز و بهبهان كنوني) به سوي پارسه روان شد و خود اسكندر با سپاهيان سبك اسلحه راه كوهستان (كوه كهكيلويه كنوني) را در پيش گرفت و در تنگه‌هاي دربند پارس (تنگ تك آب كنوني) با مقاومت ايرانيان روبرو گرديد. در جنگ دربندپارس، آخرين پاسداران ايران، با شماري اندك، به فرماندهي آريابرزن، در برابر سپاهيان پرشمار اسكندر دلاورانه دفاع كردند و سپاهيان مقدوني را ناچار به پس نشيني نمودند. با وجود آريابرزن و پاسداران تنگه‌هاي پارس، گذشتن سپاهيان اسكندر از اين تنگه‌هاي كوهستاني امكان‌پذير نبود. از اين رو «اسكندر» به نقشه جنگي ايرانيان در جنگ ترموپيل Thermopyle متوسل شد و از بيراهه و گذر از راههاي سخت كوهستاني خود را به پشت نکهبانان ايراني رساند و آنان را درمحاصره گرفت. آريابرزن با 40 سوار و 5 هزار پياده و وارد كردن تلفات سنگين به دشمن، خط محاصره را شكست و براي ياري به پايتخت به سوي پارسه شتافت ولي سپاهياني كه به دستور«اسكندر» از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش از رسيدن او به پايتخت، به پارسه دست يافته بودند. آريابرزن با وجود واژگونی پايتخت و درحالي كه سخت در تعقيب سپاهيان دشمن بود، به وارانه(برعکس) منطق جنگ، حاضر به تسليم نشد و آنقدر در پيكار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او، همه يارانش از پاي درافتادند و جنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريوبرزن به خاك افتاده بود.


جنگ دربند پارس در ايران و جنگ ترموپيل در يونان شباهت‌هاي زيادي با يكديگر دارند. نقشه‌اي كه «خشايارشا» بدان دست زد، همان نقشه‌اي بود كه «اسكندر» نيز بدان متوسل شد و رشادتي هم كه «لئونيداس»اسپارتي در ترموپيل بروز داد، مشابه رشادتي است كه «آريوبرزن» در تنگه دروازه پارس نشان داد.

 http://ariapars.persianblog.ir

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 5:34 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar