
آن روز روزی است در تقویم رومیزی
که در لابلای صفحات آن مخفی است
شاید همین فرداست
شاید در فصل بهار
و شاید وقتی دیگر
وجودش را در صفحات تقویم احساس می کنم
همانطور که احساس می کنم
جریان هوا را در بین موهایم ,
سیاهی شب بر روزمرگیم را ,
طنین صدای سقوط یک برگ را
و حسرت نگاه خسته ام را ...
هر روز غروب دلتنگ آن روزم
که یک روز دگر هم رفت
و صد افسوس که آن روز , امروز نبود
آرام به تماشای غروب می نشینم
و سرگشته از گذر روزها
تقویم را یک صفحه به جلو می رانم
نمی دانم آن روز کجا خواهم بود
در میان جمع خواهم بود یا تنها
خواب یا بیدار
مست یا هوشیار
و در چه حالی
خورشید غروب خواهد کرد
اما می دانم که آن روز
وقت سفر است
باید بروم
باید بروم
تا عمق تاریکی شب
تا آنجا که دگر هیچ نیست
بین من و او
آنجا که هیچکس مرا
از یاد او غافل نمی کند
می دانم که مرا در آغوش خواهد کشید
گرم و پرمهر
او که مرا به راه سفر فراخواند
او که وقت سفرم را اعلام کرد
بی وقفه خواهم رفت به سویش
او نیز بی تاب من است
اندک توشه ای دارم
و چمدانی زیر تخت خواب
که گمانم از شوق سفر
چمدانم را از یاد خواهم برد
و بالاپوشی که به آن میخ آویزان است
که مبادا سفرم در فصل زمستان باشد
به گمانم آن را هم از یاد خواهم برد
من چه مستم آن روز
که به شوق سفرم
دل از همه خواهم برید
و بی وقفه خواهم رفت به سویش
او نیز بی تاب من است
به همه خواهم گفت
همه جا خواهم خواند
که سرانجام فراخواند مرا
او که بر دیدن من
از خودم مشتاق تر
اشتیاقش همه عشق
و سرانجام سفر
آرام خواهم خفت
و چشم از همه نامردی ها
فرو خواهم بست
و دگر هرگز نخواهم گفت
که مرا نیست قرار ...
روزها از پی هم می گذرند
هر روز به روز سفرم نزدیکتر
آن روز , روز مرگ من است
آن روز فرا خواهد رسید
روزی که خواهم رفت از این ویرانه ها
به تماشای حضور
به حضور احساس
به سرآغاز همه عشق و همه راز
به آغوش گرم خدا
که مشتاقانه مرا در بر خویش
می فشارد با مهر
و به من می گوید
که چه دیر آمده ای
که همینجاست همه آرام و قرار
تا ابد خواهی ماند
تو در این وادی عشق
بی وقفه خواهم رفت به سویش
او نیز بی تاب من است

این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم!
کاش اینجا بودی
دلم دارد می پوسد
عکسهایت را گذاشته ام روبرویم
گونه هایم اشکبار ست
آن نگاه غمگینم
آن سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد لحظه ای برای من
کاش بودی و سرت را می گذاشتی روی پاهایم
دست می کشیدم لای موهایت
همانطور كه گفته بودی نوازش كن
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها من را چه شده
چرا هی نابود می شویم در خود !
دیشب وقتی به رویا دیدمت،
وقتی صدای گریه هایم پیچید در ثانیه هایم
ت م ا م کردم
از این بی کسی ها، از این سکوتها،
از این چشمهایی که بعد از رفتنت
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
کی خیال آمدن داری نمی دانم !
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم،
چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟
دستانم را می گشایم و به خیال آن ظهر تابستانی که در آغوش کشیدمت
خیال می کنم اینک باز در کنار منی، درست روبروی من،
چشم می دوزم به چشمهایت و التماست می کنم باز نروی !
بودنت زندگی است ، باش برایم
برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
شاخه ی خشک تنم را برگ و باری آرزوست
پایمال یک تنم عمری چو فرش خوابگاه
چون چمن هر لحظه دل را رهگذاری آرزوست
شمع جمع خفتگانم، آتشم را کس ندید
خاطرم را مونس شب زنده داری آرزوست
شوره زار انتظارم درخور ِ گل ها نبود
گو برویاند که دل را نیش خاری آرزوست
تا به کی آهسته نالم در نهان چون چشمه سار؟
همچو موجم نعره ی دیوانه واری آرزوست
نورِ ماه ِ آسمانم، بسته ی زندان ابر
هر دمم زین بستگی راه فراری آرزوست
مخمل زلف مرا غم نقره دوزی کرد و باز
بازیش با پنجه ی زربخش یاری آرزوست
بی قرارم همچو گـُل در گلشن از جور نسیم
دست گلچین کو؟ که در بزمم قراری آرزوست
داغ ننگی بر جبین ِ روشن ِ سیمین بزن
زان که او را از تو عمری یادگاری آرزوست

آه ای خدا , تو خوب می دانی
که تنهایی فقط تو را سزاست و بس
می دانی که چه تنها و غریبم
من در این هیچستان
پشت تک درختی خاموش
کلبه ای از سکوت ساخته ام
هر روز از پشت پنجره ای تنها
غروب خورشید غم زده را
به تماشا می نشینم
طلیعه صبح , هر روز
آواز سوزناک تنهایی ام را
آهسته در گوشم زمزمه می کند
و چه غریبانه هر صبح
پنجره مبهم سکوت را
رو به سوی دشت غربتم باز می کنم
نسیمی آرام و سرد
صورتم را می نوازد
و به یادم می آورد
روزی دگر از روزهای تلخ و بی انتها
چشم به راه نگاه بی صدای توست . . .
تو را من چشم در راهم . . .
باور کن...
دیگر نه پایی دارم كه پا به پای بودنت بدوم،
نه نگاهی كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پیدا نمی كنم.
این دستها هم، دیگر از سرما یخ زده است!
كمی دورتر از حضور خیال من و تو، پچ پچ ها را می شنوی؟!
می گویند اگر نباشی بغضم سبك می شود.
آنوقت تنها من می مانم و من.
آنوقت دیگر نه فریاد می كنم نه سكوت.
آنوقت دیگر پاهایم آبله نمی زند از این همه دویدن پی ات.
می گویند اگر نباشی به هیچ كجای من و این دنیا بر نمی خورد.
آنوقت فقط من می مانم و این همه شعر كه می دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من می مانم و این همه دلتنگی هایی كه بیقرار ِبودنم می شوند.
آنوقت فقط من می مانم و این همه نگاه كه می دانم برای فردایشان دستهایم را می خواهند.
می گویند اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می كند!
می گویند اگر نباشی، دوباره به یاد می آورم بهار كی از راه می رسد!
می گویند اگر نباشی،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها می گویند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاییز می بینم،
هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه.
هنوز هم در پی عطر یاس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهایت را می خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.

بهرام چوبين
سال ۵۸۸ ترسايي (۱۴۱۳ سال پيش)، ارتش ايران در جنگ بلخ با خاقان «شابه» از جنگ افزار تازه اي كه در آن نفت خام به كار رفته بود بهره گرفت. در اين جنگ فرماندهي ارتش ايران بر دوش ارتشبد «بهرام مهران»، سرشناس به «بهرام چوبين» بود كه در تاريخ جنگ آوري جهان از او چونان يك انديشمند و راهگشاي ارتشي نام برده شده است. بهرام در شهر ري زاده شد و از خانواده مهران بود كه در درازناي پنج سده بهترين افسران ارتش شاهنشاهي ايران از آن برخاسته بودند. وي در خراسان بزرگ در «خود ـ تبعيدي» درگذشت و سه سده پس از آن نوادگان او، سامانيان، زبان و سخنوري پارسي و فرهنگ ايراني را زندگي تازه اي بخشيدند و بخارا و ديگر شهرهاي خراسان, بويژه مرو را بسان كانون هاي دميدن زيستي نو در پيكر شهريگري (تمدن)، انديشه و هنر ايران درآوردند. بهترين نسك هاي (كتابهاي) پارسي كه نمايانگر شكوه نوآوری و آفرينشگري ايراني است نيز در اين روزگار فراهم آمدند.
بهرام چوبين نخستين فرماندهي بود كه با بهره گيري از نفت خام و اندي ابزار ساده، نخستين گروه آتشبار را در تاريخ جنگاوري جهان پايه گزاري كرد.
بهرام كه در پي بلندبالايي و تنومندي اش «چوبين» - همچون چوب - نام گرفته بود، در زماني كه از سوي شاهنشاه ايران فرماندار استان شمال باختري بود (از ري تا مرز شمالي گرجستان و داغستان كنوني، دربرگيرنده ارمنستان، آذرآبادگان و كردستان يعني يك چهارم همه ايران ـ در آن زمان، ايران به چهار استان بزرگ بخش ميشد)، هنگام بازديد از جايگاه بيرون زدن نفت خام از زمين در سرزمين بادكوبه (باكو) در كرانه نيمروز باختري درياي مازندران و آگاهي از آتشزا بودن اين ماده، بر آن شد تا از آن گونه اي جنگ افزار تازشي بسازد و اين كار را به مهندسان ارتش واگذار كرد.
آنها نيز در زماني كوتاه تر از يك سال، پيكاني ساختند كه با موشك هاي امروزي همانندي داشت. اين پيكان گوي دوكي واري كه با نفت خام آغشته بود به همراه داشت كه از روي تخته اي كه بر پشت استر جاي داشت پرتاب مي شد. شيوه پرتاب آن همانند كمان بود. دستگاه از يك زه خشك و كمانش پذير و چوب گز ساخته شده بود كه بر تخته سوار مي شد و داراي يك بازدار (ضامن) بود و پنج مرد دست اندركار آن بودند كه دو تن از آنان كمانكش بودند، نفر سوم نشانه گيري مي كرد و فرمانده اين آتشبار بود، نفر چهارم گمارده الوگير كردن بخش آغشته به نفت خام پيكان بود و مهمات رساني مي كرد و نفر پنجم نگهبان استر بود. از اين يگان، هشت نيزه دار پدافند و پاسباني مي كردند.
هرمز، شاه آنزمان، (از دودمان ساسانيان)، هنگامي كه شنيد خاقان شمال باختري چين به سرزمينهاي ايران در شمال خاوري خراسان (تاجيكستان كنوني و شمال افغانستان) درآمده و بلخ را پايگاه و كانون خود قرار داده و راهي گشودن كابل و بادغيس شده است، فرماندهان بلندپايه ارتش ايران را به نشستي در شهر تيسفون (نزديك بغداد)، پايتخت آن زمان ايران فراخواند و تصميم و آهنگ خود را در پس راندن او از ايران به آگاهي ايشان رساند و خواست كه اين كار را به انجام رسانند. هرمز گفت كه بر پايه تازه ترين آگاهي هاي رسيده به «ارتشتاران سالار» (ارتشبد يكم ايران)، خاقان «شابه» داراي ۳۰۰ هزار مرد جنگي و چند يگان پيل جنگي است.
ارتشبدها پس از هم انديشي، «بهرام چوبين» را براي انجام اين كار سترگ برگزيدند و او پذيرفت. بهرام از ميان ارتش پانصد هزار نفري ايران، تنها ۱۳ هزار مرد جنگديده ۳۰ تا ۴۰ ساله (ميانسال) كه بيش وزني (اضافه وزن) نداشتند، ميهن دوستي آنها پيشتر آزموده شده بود، بيش از ديگران توان پذيرش سختي ها را داشتند و در جنگ سواره و پياده ورزيده بودند، برگزيد و براي هر كدام سه اسب گزينش كرد و با ساز و برگ بايسته و بسنده راهي بيرون راندن زردها از خاك ميهن شد، ولي به جاي راه هميشگی، از تيسفون به اهواز رفت و سپس از راه يزد و كوير خود را به خراسان رساند، به گونه اي كه خاقان چين از بسيج سپاه او آگاه نشد. بهرام كه در جنگ ها، به روحيه و نيروي رواني سرباز بيش از هر ابزار ديگري باور داشت هر دو روز يك بار سربازان را گرد مي آورد و برايشان از ارزش ميهن پرستي و خويشكاري و رسالتي كه هر فرد در اين زمينه دارد سخن ميراند و آنان را اميد ايرانيان مي دانست ـ مردمي كه مي خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زيست كنند.
«خاقان» زماني از لشكركشي بهرام آگاه شد كه وي در بازه (فاصله) چهار روز تا بلخ بود، ولي هنگامي كه آگاه شد بهرام تنها با ۱۲ هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با همه مردان زيناور و داراي جنگ افزار خود كه تاريخنگاران شمار آنها را يكصد هزار تا سيصد هزار گزارش كرده اند، به رويارويي با بهرام شتافت.
اين نابغه نظامي تنها با ۱۲ هزار جنگجو ارتش۳۰۰ هزار نفره خاقان چين را در يك روز تار و مار كرد.
بهرام به يگان هاي آتشبار (نفت اندازان) فرمان داد تا آفند را با پرتاب پيكان هاي آتشين آغاز كنند و پي بگيرند تا آرايش سپاهيان خاقان برهم خورد و توان هماهنگي از ايشان گرفته شود و به سواران كماندار (اسواران) نيز دستور داد كه همزمان با آتشباري نفت اندازان، با تير چشم فيل ها را نشانه روند، اما به اسب ها آسيب نرسانند، زيرا كه آرياييان، اسب (اسپ) را نكو و بزرگ ميدارند و سپس خود با دو هزار سوار كارآزموده به پايگاه خاقان تاخت.
خاقان كه بيوسان (منتظر) تازش به پايگاه خود نبود از جا گريخت، اما كشته شد، سپاه كلان او تار و مار گشت و پسرش نيز پس از آن بندي و اسير شد. اين جنگ تنها يك روز به درازا كشيد كه از شگفتي هاي تاريخ است. هنگامي كه بهرام سرگرم پس راندن خاقانيان به آن سوي كوه هاي پامير و سنجان (سين كيانگ) امروز بود، شنيد كه در پايتخت، پسر شاه ايران بر ضد پدرش شورش كرده است، از اين رو خود را رخش آسا به تيسفون در كناره اروند (دجله) رساند. پسر شاه گريخت و به شاهنشاه روم پناهنده شد و بهرام تا گزينش شاه بعدي رشته كارها را به دست گرفت. اما پس از چندي، پرويز پسر گريخته شاه با دريافت پشتيباني از شاهنشاه روم به جنگ او آمد. بخشي از ارتش ايران هم به او پيوستند و بهرام پس از چند زد و خورد كوتاه، برونرفت از پهنه سياست را بر ادامه برادركشي و كشتن ايراني به دست ايراني، كه از ديد او كرداري ناپذيرفتني بود، برتري داد و به خراسان بازگشت و تا پايان زندگاني در همان جا ماند.
http://ariapars.persianblog.ir
آرام تر بگذر
ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
. بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید
ماخذ: اینترنت

زندگی فی نفسه مانند یك بوم نقاشی سفید است.
هرچه بر روی آن بكشی؛ همان می شود. می توانی رنج ومحنت را بر روی آن نقاشی كنی؛ از طرف دیگر می توانی نقش شادی و خوشبختی بر آن بیفكنی.
شكوه و عظمت وجود انسانی تو در این آزادی خلاصه می شود.
تو می توانی طوری از این آزادی استفاده كنی كه زندگی ات به جهنم تبدیل شود و یا طوری كه زندگی ات آكنده از زیبایی؛ نیكی؛ شادی و صفات بهشتی گردد. این به تو بستگی دارد.
دلیل اینكه در دنیا این همه رنج و عذاب وجود دارد این است كه آدمها نادان هستند و نمی دانند بر روی این بوم چه نقاشی كنند.
