تبليغاتX
دختر باران

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 18 اسفند1386 ساعت 7:24 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

ای همزاد
ای همرنگ
ای بی من و همیشه با من
یاد تو چون پرستوها
یا چون لک لک های مهاجر
لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند
گفتی که هر شب واژه های شعرم را
با اشک میشویی
من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیال می پیچم
ای عطر عاطفه
گفتی که با شعر من همسفر یادی
پروازت مبارک باد
من هم هنگامی که مرغان دریایی
پرواز شوخ و شنگ خود را می آغازند
و گه گاه بر موج تن میسایند
سفررا در ذهنم تداعی می کنند
سفری که آرزویش آسان است
و پرواز مشکل
ای نزدیک دور
و ای دور نزدیک
خطی است در کنار افق و دوردست دریا ها
که خط جدایی ماست
تو هنگامی که بر بال های عقاب سفر نشستی
پرواز کردی و از آن خط گذشتی
اما آن خط برای من خط جداییست
گویی آن خط دیوار حصار بلندیست
و من و تو در دو سوی دیوار
فریاد می زنیم و
اشک می ریزیم
یکدگر را می شناسیم
صدای هم را می شنویم
اما دریغ
چهره ی هم را نمی بینیم
و چه سخت است
شنیدن و ندیدن
دوست داشتن و به هم نرسیدن
در خیال من این دیوار تا کهکشان برافراشته است
اما من نا امید نیستم
یکی در سینه ام فریاد می زند پرواز کن
بر تارک دیوار خواهی رسید
و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست
هزاران حیف
پر می زنم اما پرواز نه
گویی دست صیادی پر های پرواز مرا بریده است
شوق پرواز هست اما قدرت پرواز نه
خورشید من
غروب شفق را به تماشا می نشینم
سفر خورشید را می گویم
چه زیبا سفر میکند
اما چه غریب
چه تنها
چه بی کس
چه بی مشایعت
چون عروسی با تو ابر
همانند عروس بی مادر
نخست می خندد و سپس می گرید
و آرام آرام به دیار تو می اید
من غروبش را مینگرم و تو طلوعش را
من وداعش را می شنوم و تو سلامش را
من بدرودش را و تو درودش را
از من قهر می کند و با تو آشتی
می خواهم به او پیغام بدهم
تا از سوی من ببوسدت
اما صدایم را نمی شنود و در هاله ی ابر پنهان می شود
گاه به قول بچه ها دالی میکند و گاه می گریزد
او می رود ومن میگریم
او بدرود می گوید و من در دل به تو درود میفرستم
در این هنگام است که لبخند تو را
در برکه ی اشک خویش تماشا می کنم
و چه تماشای دلپذیری
خود را فریب می دهم که اگر من میگریم
تو میخندی
و اگر پیام آور من نیست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل می کند
اگر هیچ نیست
اگر بی پیام من به سوی تو می اید
دست کم یک نقطه ی نگاه مشترک که هست
یک نقطه ی اتصال یک بهانه ی دیدار
ببین به چه چیزها دلخوشم
آری من با غروب خورشید می گیریم
و تو با طلوع او می خندی
اما نمی دانم چرا در همان لحظه
ناگهان چشمان فریبنده ات را در هاله یی از ابر می نگرم
که کریم تر از ابر می گرید
و بلور اشک های کریمانه ات
از میان مژگان سیاهت از میان یک جفت چشم نگران
و غمگین
از میان ابر از میان افق جوانه می زند و می شکفد
و در اقیانوسی دور می چکد
سقوط اشکها تو در آب ها
موج بر نمی انگیزد و طوفان را به آشوب دعوت میکند
ای غمگین
ای زاده ی غم
ای نشاط و ای فرزند نشاط
ای واژه ی صفا و صمیمیت
ای معنی کرامت
ای همه ایثار
ای عشق و ای تجسم محبت
ای همه پرواز
هر شب که با یاد تو به خلوت می روم
در این آهنگم که سازهای شعر را کوک کنم
و نوت های واژه ها را بنویسم
و هماهنگی کلمات را به انتظار بنشینم
تا در تالار سکوت احساس خود را روی چنگی
افسونگر یپاشم
واژه های رقصنده
چون رنگین حباب هایی
در رویا و در بلندای خیالم در هم میلولند
و چون قطرات اشک رنگین در هم می لرزند
و رنگین کمان شعر
در شرق اندیشه ام و بر دیواره ی افق خیالم تقش می بندد
سپس همه آهنگ می شوند
هماهنگ می شوند
وزن می شوند
شور و حال می شوند
و شعر می شوند
شعری که تو می پسندی
ای من
ای همزاد
ای همسفر سالهای زندگی ام
سالهاست و شاید قرنهاست که من و تو
یک روح در دو پیکریم
یک معنی در دو واژه ایم
یک خورشید در دو آسمانیم
یک عشق در دو سینه ایم
و یک هستی در دو نیم ایم
شاید هم از یک روح
دو پیکر ساخته باشند
نازنینم
خیلی حرف دارم
اشکم اجازه می دهد که بنویسم و بنویسم
اما یکی در سینه ام می گوید نه
ننویس
شاید او نخواند
شاید دوست نداشته باشد
ایا راست می گوید ؟

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 18 اسفند1386 ساعت 7:19 قبل از ظهر | لینک ثابت |

خوشبختی,

شاید به نگاهی از عشق,

یا خریدن گل از كودك سر چهرراه,

یا كه داس زدن گندم در پاییز,

گشودن چشم بیماری در كما,

لبخند خدا وقت قنوت,

یا به بلندای سكوتی است كه من وقت معراج حضورت, وقت خندیدن تو میبینم

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 18 اسفند1386 ساعت 7:13 قبل از ظهر | لینک ثابت |

زوپير

 زوپير(زوپيروس) نام سردار شجاع سپاه داريوش بزرگ است که نقش بزرگی را در فتح بابل بدست داريوش ايفا کرد. ماجرای آن اينگونه است که در مارچ ۵۲۲ پيش از (ترسا)ميلاد، يک مُغ بنام گئوماتَ ادعا کرد که برديا پسر کورش بزرگ است و با اين ترفند و دروغ  چند ماه هم تاج و تخت ايران را بدست آورد.تا اينکه در پايان خويشاوند کمبوجيه و برديا، داريوش بزرگ، همراه با شش نفر ديگر(هفت تنان) اين غاصبِ تاج و تخت ايران را کشتند و از آن پس داريوش پادشاه ايران شد. اين رويدادها زمينه ای را فراهم آورد که ايران با بحران های پرشماری روبرو شود. يکی از اين بحرانها، شورش نَديتَبَئيَره(نيديت بعل) در بابل بود. او که خود را نبوکَدنِزار(نَبوکدرَچَرَه) پسر نَبونيد(نَبونَئيت) می خواند شاهی را در بابل در دست گرفت. داريوش بزرگ شتابان با سپاه بزرگی به سوی بابل تاخت ولی در آنجا با پدافند بابلی ها روبرو گرديد با  اينکه سپاه داريوش شهر را محاصره کرده بود ولی پدافند بابلی ها شکسته نمی شد و دروازه های شهر همچنان بسته مانده بود. تا اينکه زوپير پسر مگابيزوس(يکی از هفت تنان)، سردار دلير سپاه داريوش انديشيد که با بريدن گوش ها و بينی خود، از داريوش بخواهد که به او، به اين بهانه که داريوش او را تنبيه کرده است، پروانه و پروای(اجازه) پناهنده شدن به بابل بدهد، تا از درون بابل سبب واژگونی شهر شود. داريوش با ديدن گوش و بينی بريده زوپير او را ديوانه خواند ولی زوپير در پاسخ گفت، چون او می دانسته است که داريوش با برنامه او همنگر نخواهد بود، او را در برابر کار انجام شده قرار داده است.زوپير به بابل پناه آورد و بابلی ها با ديدن گوش ها و بينی بريده زوپير باور کردند که داريوش او را تنبيه کرده است و از روی اين که، زوپير بتواند از داريوش انتقام بگيرد در اختيار او سپاهی قرار دادند. زوپير در چندين جنگ با سپاه داريوش پيروزی هايی بدست آورد و اين پيروزيها ديگر هيچ گمانی برای بابلی ها نمی گذاشت آنها کاملا بر اين باور بودند که زوپير، دشمن سرسخت داريوش بزرگ است. ولی آنها در اشتباه بودند؛در دم(لحظه) موعود زوپير دروازه های شهر بابل را به روی سپاه داريوش باز کرد و سپاه ايران پدافند بابلی ها را در هم شکست و  نَديتَبئيرَه از بابل پا به فرار گذاشت. سپاه داريوش، نَديتَبئيرَه شاه دروغين را پيگرد کرد تا اينکه او را به کام مرگ فرستاد. داريوش بزرگ به پاس خدمتی که زوپير انجام داد او را به ساتراپی بدون خراج بابل برگزيد.

زوپير با دختر داريوش بزرگ ازدواج کرد و هوده(نتيجه) اين ازدواج يک دختر بود و پسری بنام مگابيزوس(همنام پدر بزرگش).مگابيزوس يکی از سرداران بزرگ سپاه خشيارشا در جنگ با يونان بود. مگابيزوس هم با دختر خشيارشا ازدواج کرد و نام پسرشان را زوپير(زوپيروس)نهادند.

 

http://ariapars.persianblog.ir

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 18 اسفند1386 ساعت 7:10 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 18 اسفند1386 ساعت 7:8 قبل از ظهر | لینک ثابت |

احمدك"

 

معلم چو ناگه بیامد كلاس

چو شهر فروخفته خاموش

سخنهای ناگفته در مغزها

به لب نارسیده فراموش شد

 

معلم به كار مداوم مدام

غضبناك و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب

جوانی ازاو رخت بربسته بود

 

سكوت كلاس غم آلود را

صدای درشت معلم شكست

زجا احمدك جست و بند دلش

از این بی خبر بانگ ناگه گسست

 

بیا احمدك درس دیروز را

بخوان تا ببینم كه سعدی چه گفت

ولی احمدك درس ناخوانده بود

بجز آنچه دیروز آنجا شنفت

 

زبانش به لكنت بیفتاد و گفت

" بنی آدم اعضای یكدیگرند"

وجودش به یكباره فریاد كرد

" كه در آفرینش ز یك گوهرند"

 

در اقلیم ما رنج بر مردمان

زبان دلش گفت بی اختیار

" چو عضوی به درد آورد روزگار"

" دگر عضوها را نماند قرار"

 

تو كز، تو كز هیچ یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاه به سنگینی از روی شرم

به پایین بیفكند و خاموش شد

 

چرا احمد كودن بی شعور

نخواندی چنین درس آسان به خوب

معلم بگفتا به لحن گران

مگر چیست فرق تو با دیگران

 

عرق احمدك از جبین پاك كرد

خدایا چه می گوید آموزگار

نمی داند آیا كه در این میان

بود فرق ما بین دار و ندار

 

به ایشان بجز مهر و لطف و خوشی

نیارند هرگز كسی هیچ دست

ولی من كنم پینه دوزی و كار

ببین دست پرپینه ام شاهد است

 

معلم چو كوهی ز جا كنده شد

و این موج خشم پر از كینه اش:

به من چه تو مادر ز كف داده ای

به من چه كه دستت پر از پینه است

رود یك نفر پیش ناظم كه او

برای كتك یك فلك آورد

 

ز چشمان احمد فرو ریخت اشك

ولی اشك خو از معلم نهفت

ز چشمان او نور سویی جهید

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت:

 

كه هین یادم آمد كمی صبر كن

تحمل خدا را تحمل دمی

" تو كز محنت دیگران بی غمی"

" نشاید كه نامت نهند آدمی"

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 18 اسفند1386 ساعت 6:52 قبل از ظهر | لینک ثابت |

من هرگز نديده ام که انسان غمگين به بارگاه خدا وارد شود.

يگانه راه به سوي پروردگار ، راه رقصيدن است . پس بياموز برقصي ، آواز بخواني ، زندگي را جشن بگيري و شاد باشي تا خدا را در همه جا بيابي . اگر چنين کني هر عمل تو الهي مي شود . عادي ، خارق العاده مي شود و خاکي و مادي ، مقدس و معنوي . همه زندگي چنان از خدا سرشار مي شود که ديگر پرواي خدايي در بالاي آسمان را در سر نخواهي داشت . هر جا که باشي ، خدا تورا فرا ميگيرد . هميشه در زميني مقدس و الهي گام برمي داري . هر سنگي بر تو اندرزي خواهد داشت و هر صخره اي برايت يک کتاب آسماني خواهد بود .

 

تو فقط به يک قلب ، قلبي که در رقص است نياز داري تا ببيني ، تا احساس کني ، تا باشي !!

 

                                                           اشـــــــــــو

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 18 اسفند1386 ساعت 6:48 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.

 

چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.

 

مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.

 

 مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند.

 

 

ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.

اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.

 

 

در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."

 

"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."

 

"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."

بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و يك شنبه و دوشنبه و ........ناميدن روز هاي هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه اي سامي و درآمده به زبان فارسي و در اصل "شنبد" بوده است.

 

 

"سور "در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي "جشن"،"مهماني"و "سرخ" آمده است

   

            مراسم چهارشنبه سوري 

 

بوته افروزي 

 

در ايران رسم است كه پيش از پريدن  آفتاب، هر خانواده بوته هاي خار و گزني را كه از پيش فراهم كرده اند روي بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مي كنند. با غروب  آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گرد هم جمع مي شوند و بوته ها  را آتش مي زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روي بوته هاي  افروخته مي پرند، تا مگر ضعف و زردي ناشي از بيماري و غم و محنت را از خود بزدايند  و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند. مردم در حال پريدن از روي آتش ترانه هايي  مي خوانند.

زردي من از تو ، سرخي تو از من

غم برو شادي بيا ، محنت برو روزي بيا

اي شب چهارشنبه ، اي كليه جاردنده ، بده مراد بنده

 

خاکستر چهارشنبه سوري، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روي آن، زردي و یيماري خود را، از راه جادوي سرايتي، به آتش مي دهند و در عوض سرخي و شادابي آتش را به خود منتقل مي کنند. سرود "زردي من از تو / سرخي تو از من"

هر خانه زني خاكستر را در خاك انداز جمع مي كند، و آن را از خانه بيرون مي برد و در سر چهار راه، يا در آب روان مي ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مي كوبد و به  ساكنان خانه مي گويد كه از عروسي مي آيد و تندرستي و شادي براي خانواده آورده است.

در اين هنگام اهالي خانه در را به رويش مي گشايند. او بدين گونه همراه خود  تندرستي و شادي را براي يك سال به درون خانه خود مي برد. ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاي خانه را از موجودات زيانكار مي پالايند و ديو پليدي و ناپاكي را از محيط زيست دور و پاك مي سازند. براي اين كه آتش آلوده   نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مي ريزند تا باد يا آب آن را با خود  ببرد.

 

مراسم كوزه شكني 

مردم پس از آتش افروزي مقداري زغال به نشانه سياه بختي،كمي نمك به علامت شور چشمي، و يكي سكه دهشاهي به نشانه تنگدستي در كوزه اي سفالين  مي اندازند و هر يك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر خود مي چرخاند و آخرين نفر ، كوزه را بر سر بام خانه مي برد و آن را به كوچه پرتاب مي كند و مي گويد: «درد و بلاي خانه را ريختم  به توي كوچه» و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تيره بختي، شور بختي و تنگدستي را از خانه و خانواده دور مي كنند.   

 

همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر )  به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت

 

فال گوش نشيني 

زنان و دختراني كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوي زيارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نيت مي كنند و از خانه بيرون مي روند و در سر گذر يا سر چهارسو مي ايستند و گوش به صحبت رهگذران مي سپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبتكردن رهگذران تفال مي زنند. اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوي خود را برآورده مي پندارند. ولي اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست.

 

   قاشق زني

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقي با كاسه اي مسين برمي دارند و شب هنگام در كوچه و گذر راه مي افتند و در برابر هفت خانه مي ايستند و بي آنكه حرفي بزنند پي در پي قاشق را بر كاسه مي زنند. صاحب خانه كه مي داند قاشق زنان نذر و حاجتي دارند، شيريني يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغي پول در كاسه هاي آنان مي گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زني چيزي به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد. گاه مردان به ويژه جوانان، چادري بر سر مي اندازند و براي خوشمزگي و تمسخر به قاشق زني در خانه هاي دوست و آشنا و نامزدان خود مي روند.

 

آش چهارشنبه سوري  

خانواده هايي كه بيمار يا حاجتي داشتند براي برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر مي كردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» يا «آش بيمار» مي پختند و آن را اندكي به بيمار مي خوراندند و بقيه را هم در ميان فقرا پخش مي كردند.

 

تقسيم آجيل چهارشنبه سوري زناني كه نذر و نيازي مي كردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجيل هفت مغز به نام «آجيل چهارشنبه سوري» از دكان رو به قبله مي خريدند و پاك مي كردند و ميان خويش و آشنا پخش مي كردند و مي خورند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل مي كردند. امروزه، آجيل چهارشنبه سوري جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوري شده است.

 

 گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است

پس اميدورام دوستان عزيز با خواندن اين مطالب قشنگي اين رسم را با انجام كارهاي خطرناك و استفاده از ترقه هاي خطرناك خراب نكنند

مراسم ديگري مانند  توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد

http://www.koodakan.org/monasebat/4shanbeh.htm

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در شنبه 18 اسفند1386 ساعت 6:41 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar