بازدلم بهانه ات را گرفته است
و دیوانه وار وجودم را زیر و رو می کند تا شاید تو را بیابد
چند وقتی است که گم شده ای
در لابلای تار و پور وجودم
اصلاً خودم شده ای،دلم،روحم،قلبم،چشمم،دستم...
خودِ خودِ من شده ای
با این حال از من دوری
دورتر از ستاره ای که تو آن شب آشنایی برای طلوع عشقمان نشانه کردی
واااااااااای چه دست نیافتنی شده ای
چه دور شده ای از من،چه دور مانده ام من از تو و چه مشتاقم برای بودن با تو
آه چه فاصله ای است بین چشمان من و تو
چه دور است بوسه هایت از گونه هایم
وچه سرد است دستانم بی حضور گرمای دستانت
من عاشق دیروزم ومشتاق امروز و دیوانه ی فردا
عاشق حرفهای دیروزت و مشتاق دیدن امروزت و دیوانه ی آغوش فردایت
ای عزیز ترین، حال که مشتاق ترینم بیا، که دیوانگی فردایت را با تمام وجود حس کنم
ولی اگر امروز هم نیایی باز هم دیوانه ات خواهم بود
دیوانه ی نبودنت، دوریت، کم بود حضورت، نداشتن بوسه هایت....
نگذار دیوانگی نبودنت جنونی کشند شود برای آغازسفر به نیستی
و من بمانم و حسرت بوسه ات
من بمانم و سردی دستانم
من بمانم و .....
بیا که دیگر به حد جنون رسیده ام و سفر نزدیک است

ساز شناسى، نى : بنال اى نى كه غمخوار منى تو
نى سازى است متشكل از يك لوله استوانه اى از جنس نى كه سراسر طول آن از هفت بند و شش گره تشكيل شده است ( به اين دليل اين ساز را نى هفت بند نيز مى گويند). نى به قطرهاى متفاوت از ۱/۵ تا ۳ سانتى متر و طولهاى مختلف حدود ۳۰ تا ۷۰ سانتى متر ساخته شده، در تمام آنها، روى لوله كمى در قسمت پائين ۵سوراخ در طرف جلو و يك سوراخ در قسمت عقب قرار گرفته، و در يك يا دو انتهاى نى روكشى برنجى با طولى كوتاه لوله نئى را پوشانده است، و لبه لوله در قسمت دهانى آنقدر تيز است كه مى تواند لاى دندانها قرار گيرد.
* نى از انواع سازهاى بى زبانه است
هوا از طريق نفس نوازنده از انتهاى بالايى به درون فرستاده شده و قسمت اعظم آن از نزديكترين سوراخ باز خارج مى شود.بنابراين باز و بسته شدن سوراخ ها توسط انگشتان هر دو دست نوازنده، طول هواى مرتعش و طول موج ارتعاش را زياد و كم كرده و در نتيجه صوت زير و بم مى شود.
* اين ساز را نمى توان كوك كرد
يعنى كوك آن را چنان كه در سازهاى زهى با پيچاندن گوشى ها ميسر است نمى توان تغيير داد. بدين سبب نمى توان آن را با ساز ديگر منطبق كرد و از اين رو معمولاً در نقش تكنواز ظاهر مى شود.
«نى» يا «نى هفت بند»: اين ساز از هفت بند تشكيل شده و ۶ گره و ۶ سوراخ دارد. اما نى معروف به چوپانى كه قدمتى به درازاى تاريخ دارد از بندهاى بيشترى تشكيل شده و چون معمولاً به وسيله آدمهايى كه موسيقيدان نبوده اند ساخته و نواخته مى شد، قطعات توليد شده توسط آن بسيار محدود بوده است. اما با نى هفت بند برآمده از مكتب اصفهان تمامى دستگاه ها، آوازها و گوشه هاى مختلف موسيقى ايرانى را مى توان به خوبى و زيبايى تمام نواخت. اين ساز قابليت تطبيق و توافق عجيبى با انواع اركسترهاى ايرانى دارد. در صورتى كه نى چوپانى فقط به تنهايى و به صورت سلو اجرا مى شود. از ويژگى هاى «نى هفت بند» كه به آن «نى دندانى» هم مى گويند شيوه سخت توليد صدا در آن بر خلاف نى چوپانى است. اين شيوه به نظر بسيارى از جمله خارجى ها و آنها كه با موسيقى ما بيگانه اند عجيب مى آيد. به اين ترتيب كه نوازنده هفت بند با قرار دادن سرنى در لابه لاى دو دندان پيشين و توليد صدايى مانند حرف «س» به وسيله بازدم خود در آن مى دمد. اين كار و توليد صداى نى در دفعات نخستين بسيار مشكل است و براى فرد مبتدى بعيد به نظر مى رسد؛ اما با كمى تمرين و ممارست اين صدا كشف و توليد مى شود. با تمرين بيشتر اين صدا روز به روز زلال تر، صاف تر و زيباتر مى شود. صداى نى هفت بند آنقدر نرم و لطيف است كه مى توان آن را به صداى شيشه اى تشبيه كرد. استاد حسن كسايى در نواختن اين ساز تبحر خاصى دارند. عبدالنقى افشارنيا نوازنده بنام ساز نى كه از ۱۲ سالگى به نواختن اين ساز مشغول بوده است مى گويد: «نى از همه سازها به آواز نزديك تر است. زمانى كه مى توانيم با همين نى دستگاه هاى موسيقى ايرانى را بنوازيم، نيازى نيست كه اين ساز را رها كنيم و به دنبال ساز ديگرى برويم.»
استاد حسن ناهيد كه خود از نوازندگان برجسته نى است در مورد اين ساز مى گويد: نى يكى از مشكل ترين سازهاى ملى ماست. چون قابليت كوك متغير را ندارد و كوك آن هميشه ثابت است. در قديم سازندگان ساز نى تبحر زيادى در ساختن آن نداشتند. به دليل اين كه نى سازى مخصوص تكنوازى بوده و زياد براى نوازنده اهميت نداشته است كه اين ساز هم كوك با دياپازون و داراى قابليت حضور در اركستر باشد. به علاوه نى فاقد استانداردى معين و مشخص است. يعنى شما نمى توانيد دو تا نى را پيدا كنيد كه بندهاى آن به اندازه يكديگر باشند. به همين دليل از ميان ۵۰ تا نى ممكن است فقط صداى پنج تاى آن ژوست و سوراخ هاى آن درست تعبيه شده باشد. همنوازى با اركستر را هميشه بايد با يك نى ثابت امتحان كرد تا متوجه كوك دقيق آن شد كه لازمه اين كار دقيق بودن گوش نوازنده است. متأسفانه به دليل مشكل بودن اين ساز تعداد نوازندگان آن از همه سازهاى ما كمتر است. با آن كه نى ايرانى ترين ساز در تمام دنياست؛ اما چون هر كسى فرم دهان و نحوه دميدنش با ديگرى فرق مى كند، محال است بتوانيم دو نى هم كوك را پيدا و در يك اركستر ايرانى آنها را به همنوازى مشغول كنيم. معمولاً در اركسترها فقط يك نى نواز حضور دارد و هنگام ضبط هم صداى دو نى زير و بم را جداگانه ضبط و روى هم ميكس مى كنند. يكى از كارهايم تلفيق صداى نى با سازهاى فرنگى بود. مثلاً در اجراى ملودى هاى غربى آثار استاد لوريس چكناواريان نظير باله سيمرغ و موسيقى فيلمهاى بى تا و تنگسير من اين نقش را به عهده گرفتم.
سه چهار سال پيش نيز با اركستر رويال فيلارمونيك لندن به رهبرى ايرج صهبايى به همراه ۸۰ نفر نوازنده غربى اين كار را انجام دادم.
در اين اجرا چند نفر از دوستان ايرانى مانند شهريار فريوسفى، اسماعيل تهرانى و بزرگ پور من را همراهى مى كردند. اين اجرا در خاتمه با تشويق فراوان حضار همراه شد. جالب اين كه نوازنده فلوت حاضر در اركستر تصور مى كرد كه من براى توليد صداى نى از قميشى كه در دهانه آن قرار دارد استفاده مى كنم؛ به همين دليل در پايان اجرا ساز من را گرفت و در آن فوت كرد. اما هواى ناشى از دميدن او از آن سر نى در مى رفت و هيچ صدايى ايجاد نمى شد كه طبيعى هم بود. او گفت ساز خيلى مشكلى داريد و من كوشيدم ساختمان نى و چگونگى توليد صداى آن را برايش توضيح دهم. مثلاً گفتم كه نتهاى دوبكار، دوسرى و دو ديز كه هر كدام يك ربع پرده با هم اختلاف دارند، از طريق يك سوراخ توليد مى شوند منتهى در اجراى هر يك از شدت هاى مختلف دميدن و تعيين مقدارى از انگشت كه بايد روى سوراخ قرار گيرد كمك مى گيرند. براى دوبكار بيش از نصف سوراخ و براى نتهاى ديگر هم از مقدار لازم استفاده مى كنيم. گاه از طريق دميدن در يك سوراخ حدود ۱۲ و از بعضى سوراخ هاى ديگر حدود ۹ نت مختلف توليد مى شود.
در حال حاضر استاد حسن ناهيد، استاد حسن كسايى، عبدالنقى افشارنيا، جمشيد عندليبى، پاشا هنجنى از نوازندگان بنام اين ساز هستند.
لينك مطلب:
http://www.iran-newspaper.com/1386/860507/html/art.htm#s728478
منبع : ايران

رازهای مرگ و زندگی
اشو – مترجم : حامد مهری
انسان حتی نمی داند كه زندگی چیست و اگر ما نتوانیم معنای زندگی را درك كنیم ، پس امكان شناخت ما از مرگ بسیار سخت خواهد بود . اگر معنای زندگی ناشناخته و غیر قابل درك باقی بماند ، آنگاه مرگ نمی تواند درك شود . حقیقت این است كه جهل ما از معنای زندگی به وقوع مرگ منجر می شود . برای كسانی كه معنای زندگی را شناخته اند ، واژه ی « مرگ » اصلاً وجود ندارد ، زیرا مرگ رخ نمی دهد و نمی تواند رخ دهد . بعضی واژگان در این جهان كاملاً غلط اند ، ذره ای حقیقت در آنها وجود ندارد . واژه ی « مرگ » در این طبقه از واژگان قرار دارد زیرا كاملاً دروغ است . رویداد مرگ رخ نمی دهد اما می بینیم كه هر ساعت مردم می میرند و مرگ از همه طرف ما را در بر گرفته است . در شهر ها و روستاها مرده هایشان را می سوزانند می كنند و اگر ما به خوبی درك كنیم ، خیلی از اجساد بایستی در همان زمینی كه ما هر روز بر آن راه می رویم سوزانده شده باشند . سرزمینی كه ما در آن برای زندگی خانه ساخته ایم بایستی به حتم در گذشته مردگان بسیاری در آن سوزانده شده باشند . كرور كرور مردم زندگی می كنند و هر روز می میرند و اگر من ریسك این گفته را بپذیرم شگفت زده خواهید شد كه دروغتر از واژه ی مرگ در زبان انسان وجود ندارد .
زمانی قدیس مسلمانی زندگی می كرد – فكیر – در تبت . یك روز مردی نزد او آمد و از او معنا و مفوم زندگی و مرگ را خواست . فكیر زد زیر خنده و گفت : « اگر می خواهی از من در مورد زندگی بپرسی ، حتماً بپرس چون من زندگی را می شناسم . در مورد مرگ ، تا حالا با آن برخورد نكرده ام و با آن آشنا نیستم . اگر مایلی در مورد مرگ بپرسی از كسانی بپرس مرده وار می زیند یا كسانی كه هم اكنون مرده اند . من خود زندگی ام و می توانم در مورد زندگی و معنای آن برایت بگویم . من اصلاً مرگ را نمی شناسم . »
این داستان شبیه داستانی در مورد تاریكی است .
یكبار تاریكی در مورد خورشید به خدا شكایت و نیایش كرد : « خداوندا ، خورشید تو مدام مرا اذیت می كند ! من از پا افتاده ام . او مرا از سپیده دم صبح تا عصر ، سراسر روز مرا تعقیب می كند و عصر هنگام مرا ترك می كند و آن هم با بی میلی و سختی زیاد . گناه من چیست ؟ چه گناهی مرتكب شده ام خداوندا ، كه خورشید اینگونه مرا تعقیب می كند ؟ تمام روز او پشت سر من است و من شب از خستگی روز نمی توانم یك ذره استراحت كنم و باز خورشید در سپیده دم بر درم می كوید . و من باید بدوم تا خودم را از دست شكنجه ی او نجات بدهم . از ازل اینگونه بوده است و اینك صبر و شهامتم به پایان رسیده است . از این رو ، ای قادر مطلق ! من تو را نیایش می كنم تا خورشید را ملامت كنی و این نیایشم را بپذیر . »
پس خدا به دنبال خورشید فرستاد و وقتی خورشید در بارگاه قادر متعال حضور یافت ، او گفت : « چرا تاریكی را اذیت می كنی ؟ تاریكی چه آسیبی به تو رسانده است ؟ شكایت تو بر علیه او چیست ؟ علت خصومت تو با او چیست ؟
خورشید با غرور پاسخ داد : « تاریكی ! از روزگاران كهن به دور عالم چرخیده ام اما تا به حال با تاریكی دیدار نكرده ام . من حتی او را نمی شناسم . تاریكی كجاست ؟ خدایا ! اگر بتوانی او را در حضور من فرا بخوانی من حتماً از او معذرت خواهم خواست و او را نیز خواهم شناخت تا در آینده هیچ برخوردی با او نداشته بشم . »
دوران ها گذشته است و این حادثه در پرونده ی خدا حل ناشده و رها شده باقی مانده است . خدا نتوانسته است تاریكی را به حضور خورشید بیاورد و هرگز نیز نخواهد توانست . این مشكل هرگز حل نخواهد شد . تاریكی چگونه می تواند در حضور خورشید حاضر شود ! تاریكی قدرتی ندارد . آن وجود قطعی ندارد . تاریكی اسم غیبت نور است . آن فقط در غیاب خورشید وجود دارد . پس چگونه غیبت خورشید می تواند در حضور خورشید فرا خوانده شود ؟ نه ! غیر ممكن است ! تاریكی نمی تواند نزد خورشید بیاید . گذاشتن تاریكی كنار خورشیدی كه بسیار بزرگ است ، آوردن تاریكی نزد یك لامپ كوچك غیر ممكن است . تاریكی نمی تواند وارد حوزه ی روشنایی لامپ بشود . جایی كه نور هست ، تاریكی چگونه می تواند بیاید ؟ جایی كه زندگی هست ، چگونه مرگ می تواند وارد شود ؟ یا زندگی وجود ندارد یا چیزی مثل مرگ وجود ندارد . هر دو در كنار هم نمی توانند وجود داشته باشند .
ما زنده ایم ، با این حال نمی دانیم كه زندگی چیست . به خاطر این فقدان دانش ، ما تصور می كنیم كه مرگ روی می دهد . مرگ نوعی نادانی است . نتیجه ی نادانی در مورد زندگی به ناچار رویداد مرگ است . افسوس كه ما فقط می توانیم زندگی درون را بشناسیم ! آنگاه فقط یك پرتو از این دانش زندگی درون می تواند نادانی ابدی ما را كه من می توانم بمیرم ، یا من روزی مرده ام یا روزی خواهم مرد را پاك خواهد كرد . اما ما آن نوری كه خودمان هستیم را نمی شناسیم و ما از آن تاریكی كه با آن بیگانه ایم می ترسیم . ما از آشنایی با آن نور كه همان وجود خود ما ، همان روح ما ، زندگی ما ، قدرت ماست ناتوان بوده ایم و ما ترس از آن تاریكی را كه در درون ما نیست ، مورد توجه قرار داده ایم .
انسان ، مرگ نیست ؛ انسان عصاره است . و ما برای درك این عصاره چشمانمان را باز نكرده ایم . و ما تلاش نكرده ایم كه در راستای زندگی تحقیق كنیم و نه حتی یك گام برای درك مفهوم آن بر نداشته ایم . ما با زندگی نا آشنا می مانیم و پی آمد آن وحشت از مرگ است .از این رو پرسش اصلی از زندگی و مرگ نیست بلكه فقط از زندگی است . من می خواستم از زندگی و مرگ سخن بگویم اما آن غیر ممكن است . پرسش فقط از زندگی است و چیزی همچون مرگ وجود ندارد . اگر زندگی به خوبی درك شود آنگاه زندگی پا بر جا می ماند و اگر زندگی شناخته نشود آنگاه فقط مرگ باقی می ماند . زندگی و مرگ همچون یك مشكل هرگز در كنار هم قرار نمی گیرند . اگر بدانیم كه ما زندگی هستیم در این مورد مرگ وجود ندارد ، یا اگر ندانیم كه ما زندگی هستیم ، آنگاه فقط مرگ وجود دارد ، و نه زندگی . این دو نمی توانند با هم وجود داشته باشند ، اما همه ی ما از مرگ می ترسیم ، و این نشان می دهد كه ما معنای زندگی را درك نكرده ایم . آن چه كه از همه طرف در درون و بیرون جاری است ، هر لحظه ، از میان هر ذره ، از میان هر نفس از وجودمان ، برای ما شناخته شده نیست . همه ی اینها فقط به معنی این است كه انسان در خواب عمیقی است زیرا فقط در چنین خوابی امكان دارد كه فرد خودش را فراموش كند . این فقط به معنای آن است كه انسان در یك خلسه ی عمیق فرو رفته ، حقیقت كلام اینكه تمامی قدرت روح انسان بیدار نشده است بلكه در بیهوشی از دست رفته است . در خواب ، انسان از هیچ چیز آگاه نیست . نمی داند كه چه كسی است ، چه چیزی است و از كجا آمده است . همه چیز در تاریكی خواب از دست می رود ؛ او حتی وجود خودش را نیز فراموش می كند . فقط وقتی كه بیدار می شود ، می فهمد كه در خواب بوده است .
مطمئناً تا حدودی خواب هیپنوتیزمی روحانی انسان را كرخ كرده است و این مسأله باعث شده تا او نتواند معنای زندگی را دریابد . اما ما از پذیرفتن این حقیقت خودداری كرده ایم . ما حتی این مسأله را نیز قبول نداریم و اصرار می كنیم كه می دانیم زندگی چیست ، زیرا كه ما زنده هستیم ، در حال حركتیم ، بلند می شویم ، می نشینیم یا می خوابیم . اما توجه كن ، یك مست نیز حركت می كند ، نفس می كشد ، می خوابد ، چشمانش را باز می كند و حرف می زند ؛ و همچنین یك مرد دیوانه . مرد دیوانه و مست هر دو زنده هستند با این حال نمی تواند گفته شود كه مست حواسش سر جایش است و دیوانه هوشیار است .
مراسم بزرگی از یك امپراطور در جاده در حال برگزاری بود . یك مرد در تقاطع ایستاده بود ، ناگهان شروع به پرتاب سنگ و فحش دادن نمود . سربازان امپراطور فوراً او را گرفتند و به زندان انداختند . اما زمانی كه آن مرد به امپراطور سنگ می زد و به او فحش می داد ، خود امپراطور داشت می خندید . سربازان مات و مبهوت مانده بودند و نخست وزیر او پرسید : « چرا می خندید سرورم ؟ »
امپراطور پاسخ داد : « به نظر من این مرد نمی داند كه دارد چه می كند و احساس می كنم كه بسیار نوشیده است . به هر حال ، فردا صبح او را نزد من بیاورید . »
طبق برنامه فردا صبح او را نزد امپراطور آوردند و امپراطور پرسید : « چرا دیروز به طرف من سنگ می انداختی و به من فحش می دادی ؟ » و مرد با صدای آرام پاسخ داد : « چه می گویید سرورم ؟ من به شما فحش بدهم ؟ غیر ممكن است . من دیروز مست كرده بودم و اگر به شما فحش داده ام به این دلیل بوده است كه در خودم نبوده ام . آن من نبودم . در واقع من اصلاً نمی دانم كه به شما چه گفته ام . »
مانند این مرد ما نیز خودمان نیستیم . در خواب ، راه می رویم ، حرف می زنیم ، عشق می ورزیم ، نفرت می ورزیم و جنگ می كنیم .

شعاری برای زیستن
حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران
مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
.موجودی بی نظیر و بی تشابه
و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران
بنیاد مکن
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت
.چگونه معنا می شود
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که
در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را
.از دست می دهد
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد
.و آسان هدر شود
هر روز، همان روز را زندگی کن
.و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
و هر گز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
.برای دادن در کف داری
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
.که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود را مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
.خط نازک همین فاصله است
،برخیز و بی هراس خطر کن
.در هر فرصتی بیاویز
«و هم بدینسان است که به مفهوم « شجاعت
.دست خواهی یافت
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که
هر چه بیشتر ارزانی داری
سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری
آسان تر از کف رود
.پروازش ده تا که پایدار بماند
رؤیاهایت را فرومگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
.و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
.که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
.ترنم خوش لحظه ها جاریست
Nancye Sims
نانسی سیمس
برگردان: دکتر مهدی مقصودی
...از کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
جشن بهمنگان
روز دوم بهمن که بهمن روز نام دارد و متعلق به امشاسپند بهمن است جشن بهمنگان نام دارد در این روز در دیگی به نام بهمنجه آشی به نام دانگو از گندم و ماش و عدس و نخود و باقلا و انواع گوشت می پزند و مهمانی می دهند این آش را هفت دانه نیز می گویند دکتر رجبی معتقد است که یکی از ویژگیهای جشن بهمنگان تعاونی بودن آن است و به نظر می رسد هر یک از همسایگان برای پختن آش دانگ خود را به خانه ای که آش در آن پخته می شد می داده است و به این معنی نام آش را دانگو بکار می بردند و به این ترتیب در آشی که فراهم می آمده است همه همسایگان سهیم بودن .انوری درباره جشن بهمنگان گوید:
بعد ما کزسر عشرت همه روز افکندی سخن رفتن و نا رفتن ما در افواه
اندر آمد ز در حجره من صبحدمی روز بهمن جه یعنی دوم بهمن ماه
ابوریحان بیرونی در کتاب التفهیم می نویسد بهمنجه بهمن روز است از بهمن ماه در این روز بهمن سفید(نام گیاهی است)با شیر خالص و پاک می خوردند و می گویند حافظه می آورد و فراموشی را ببرد اما در خراسان هنگام این جشن مهمانی می کنند بر دیگی که اندراو از هر دانه خوردنی و گوشت حیوان حلال گوشت و تره و سبزیها وجود دارد.شاعر معروف علی بن طوسی قرن پنجم در کتاب بلغت فرس در باره بهمنجه می نویسد :بهمنجه رسم عجم است چون دو روز از ماه بهمن می گذشت بهمنجه می کردند و این عیدی بود که در آن روز طعام می پختند و بهمن سرخ و بهمن زرد بر سر کاسه ها میافشاندند.فرخی گفته است:
فرخش باد و خداوند فرخنده کناد عید فرخنده و بهمنجه و بهمن ماه
چنانچه از عبارت ابوریحان و اسدی طوسی بر می آید بهمن نیز اسم گیاهی است که مخصوصا در جشن بهمنجه خورده میشد در پزشکی هم این گیاه معروف است و آن بیخی است سفید رنگ یا سرخ مثل زردک(به نظر منظور هویج است)
اما در کتاب های مقدس زرتشتیان و در ترجمه خرده اوستا می نویسد :در جشن بهمنگان بمناسبت اینکه امشاسپند بهمن در جهان مادی نگهبان چهار پایان سودمند است از گوشت خوردن پرهیز می کنند. مقایسه کنید با عید قربان در فرهنگ امروزه که برگرفته از فرهنگ اعراب است .اصولا ایرانیان بر خلاف دیگر ملل در جشنها و مراسم خود از قربانی کردن و خونریزی پرهیز می کردند و این رسوم مخصوص رومیان و سامی نژادان می باشد .در هر صورت عید قربان و جشن بهمنگان بر تمامی ایرانیان فرخنده باد و به امید روزی که تمام ایرانیان هویت اصلی و پاک خود را باز شناسند. پاینده ایران
نوشته دکتر رضا مرادی غیاث آبادی
پژوهشگر تاریخ ایران باستان و باستان ستاره شناس
تارنگار پژوهش های ایرانی