
و من
کسی را میشناسم از تبار کوه
از جنس صخرههای سخت
با دلی به لطافت گلبرگهای یاس
با روحی به عطر رازقیهای مست
با تنی سخت همچو نارگیل
ریشه ریشه و آشفتهموی
در درون همه شیری سپید
دلی نرم و شیریرنگ
کسی که در شبِ سکوت خفتهگان
پژواکِ چکاچکِ شمشیرهای گران
آن هیاهویِ آهنین مردان
پتک میکوبند بس گران
بر گوشهای شنوایَش
و من کسی را میشناسم
که به شب دلبسته است
جام گلگونی در دست
رود خروشانی در دل
مستانه میرقصد تا سپیده
تن سیاهِ شب همه خیس
از اشکهایِ مردی بیدار
مست، اما سخت هوشیار
که بر حجم خالی مردمان
این آدمکان کوکییِ بیمقدار
خونینگریه میپاشد تا سپیدهدمان
آوای نالهاش میپیچد در همه شب
اما آشفته نگردد خواب مردمان
این خوشخفتهگان مرده
این رنگهای مات و ماسیده
این پردهی رویورنگ باخته
به نیرنگ و ریا و زنگ آلوده
و من کسی را میشناسم
که با دمیدن سپیده
خسته و رنجور و تنفرسوده
میریزد بر دیوار همه دلآشوبه
بر دیوارهای چرکین و زرد
خونابه بالا آورد بهگاهِ پگاه
چرکابهای از دیده و شنیده
از رنجِ برده و دردِ آشامیده
از همه تنهای به نیرنگ آلوده
از همه گفتار پوچ و دلآسوده
از مردمانی که دردشان تن
پندارهاشان همه پوسیده
دستهاشان همه دامی سیاه
برق نگاهاشان همه تار
چشماناشان همه تور
دلهاشان کرمهای گور
این دامهای پوسیده و فرسوده
به تبوتاب تن همه آلوده
و من کسی را میشناسم
که سحرگاه با تنی خسته
روحی نالان و فرسوده
گرد آرد خردههای روح
پارههای رنج و اندوه
بازگردد به میان نامردمان
با لبخندی بر چهره
زهرخندی دردآلوده
گم شود در هیاهوی روز
تا شب از ره درآید دگرباره
شبِ سیاهِ درد و اندوه
شبِ سر به سیاهی کوفتن
شبِ مستانهیِ درد شستن
شبِ بیزاری بالاآوردن
شبِ تنهای سیاهمستان
شبِ بیداریِ هوشیاران
شبِ آواز چکاچک شمشیرهایِ مردان
در سکوتِ رویای خوش خفتهگان مرده
در گورستانِ خاموش آدمکان
این زندهگانِ آدمخوار
این خسبیدهگانِ جاوید
کسی سرگشته و شوریده و نالان
میخروشد، می خروشد
و من
کسی را میشناسم از تبار کوه
...
به كه می توانم بگویم؟
مگر درد دوری تو را كسی می تواند بفهمد؟
مگر كسی می تواند بفهمد نبودنت برایم چه عذابیست؟
ساعت هایم ، دقیقه هایم ، ثانیه هایم ، بوی تو را گرفته اند
تویی كه نیستی و شاید هیچ وقت نباشی
اما رویای بودنت آنقدر شیرین است
كه گاهی فراموش میكنم كه نیستی
گاهی آنقدر تو را حس میكنم كه از یاد میبرم كه نیستی
باور نمی كنم كه تو را نداشته باشم
وای... نمی دانی چه میكشم
وقتی به خود می آیم و میبینم بودنت رویایی بیش نبود
آنقدر برایم زیادی كه به رویایی از تو هم قانعم
اما تا كی میشود فقط با یك رویا زندگی كرد؟
آخر تك تك لحظه های زندگی واقعیست
نبودنت واقعیست
تنهاییم واقعیست
و بودنت دروغین
آری به خود دروغ می گویم كه می آیی
اما باشد... می خواهم همیشه یك دروغگو بمانم

بدان كه زندگي هدف خاصي را نميجويد.
معناي زندگي در خود زندگي نهفته است،
وسيلهاي براي رسيدن به مقصودي نيست.
زندگي خود هدف است.
پرنده در پرواز
گل سرخ در باد
بر آمدن خورشيد در پگاه،
سوسوي ستارگان در شب،
عشق مردي نسبت به زني،
بازي كودكي در برزن...
نه هيچ يك هدفي را دنبال نميكنند.
گذران زندگي خود با لذت همراه است،
و شور ميآفريند.
انرژي لبريز ميگردد،
به رقص در ميآيد بيهيچ مقصودي.
نه! زندگي اجرا نيست، معامله نيست.
زندگي عشق است،
شعر است و موسيقي.
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم
به بهانه تولد حقایق
غم انگیزی که درد را به درد می آورد
و آتش را می سوزاند
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای
آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد،
گریه می کنم با شکوه ،
مثل اقیانوس ،
بلند مثل کوه ،
او نمی شنود و نمی داند که ماه ،
خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست
