تبليغاتX
دختر باران


هر شب هر نیمه شب
من منتظرم
تا کسی مرا صدا بزند
کسی مرا صدا نمی زند
اما من منتظرم

صدایم کن

بگذار مثل کودکی شاد
شتابان به سوی تو بدوم
مثل دختر بچه ای خندان
با دامنی پر چین
روی دیواری کوتاه
راه روم

و شعر های کودکانه بخوانم
و سر انجام
از آن دیوار کوتاه بپرم پایین
و لی لی کنان به سیبی شیرین
دندان بزنم
و به دانه های انگور
بوسه بزنم
و چشم هایم را ببندم
و دوباره شعر های کودکانه
و بچرخم در باد
صدایم کن

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 7:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 7:44 بعد از ظهر | لینک ثابت |

تنها تو اتفاقی نیستی

که باران های هنوز

سیاه چشم های تو را می بارند

و بی تــابی گیسوانت را ، بادهای همیشه رقصیده اند.

 

بگذار مجنون تو باشد این رهایی گیج

بگذار در عمق خیس نگاهت فرو رود این جان برآمده

 

بهار کجاست تا طراوت را از نگاه تو بنوشد               که بارانی ترین آسمانهاست.

وقتی شراب خاطرت از حرف های شکسته می ریزد

آخر کدام شعر

کدام

تو را جــــــــــــام می شود.

در کدام پرده نشسته ای که به هیچ زخمه ای ســــــــاز نمی شوی.

آن نا گشوده بر خواب ها گشاده دری

که به روی هیچ کسی باز نمی شوی.

هر چه در این میانه بر مــــــــــــــدار می گذرد .

 

 

 

                                                  اما ...

                                                         اما ...

                                                                زیبایی تو بسته هیچ دایره نیست.

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 7:39 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 7:37 بعد از ظهر | لینک ثابت |

آرتميس (نخستين زن دريانورد ايرانی)


آرتميس
Artemis نخستين زن دريانورد ايراني است كه در حدود 2480 سال پيش، فرمان درياسالاري خويش را از سوي خشايارشاه هخامنشي دريافت كرد و اولين بانويي ميباشد كه در تاريخ دريانوردي جهان در جايگاه فرماندهي دريايي قرار گرفته است. در سال 484 پيش از ميلاد، هنگامي كه فرمان بسيج دريايي براي شركت در جنگ با يونان از سوي خشايارشاه صادر شد، آرتميس يكي از فرمانروايان سرزمين كاريه (يكي از بخشهاي سوريه كنوني) با 5 فروند كشتي جنگي كه خود فرماندهي آنها را در دست داشت، به نيروي دريايي ايران پيوست. در اين جنگ كه ايرانيان موفق به تصرف آتن شدند، نيروي زميني ايران را 800 هزار پياده و 80 هزار سوار تشكيل ميداد و نيروي دريايي ايران شامل 1200 كشتي جنگي و 3 هزار كشتي حمل ونقل بود. آرتميس در سال 480 پيش از ميلاد در جنگ سالامين Salamine كه بين نيروي دريايي ايران و يونان درگرفت، شركت داشت و دلاوريهاي بسياري از خود نشان داد و با ستايش دوست و دشمن روبرو شد.


او در يكي از دشوارترين شرايط در جنگ سالامين، با دليري و بيباكي كم‌مانند بخشي از نيروي دريايي ايران را از خطر نابودي نجات داد و به همين دليل به افتخار دريافت فرمان درياسالاري از سوي خشايارشاه رسيد.

در سالهاي دهه 60 ميلادي، در دوران حكومت پهلوي، نيروي دريايي ايران، براي نخستين بار ناوشكن بزرگي را به نام يك زن نامگذاري كرد و او (آرتميس) بود.


ناوشكن آرتميس در دوران خدمت «درياسالار فرج‌الله رسائي» به آب انداخته شد و سالها بر روي آبهاي خليج فارس پاسدار سواحل ايران بود.

http://ariapars.persianblog.ir

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 7:21 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

 

 

اسکلت هایی در گنجه!


باگوان عزيز:
گشتن دنبال ويژگي اساسي من __ فقط گشتن در پي آن __ اثبات كرد كه اين وسيله اي عالي است.
گويي كه من هميشه پذيرفته بودم كه در گنجه ام تعدادي مشخص از ويژگي هاي"نامطلوب"
وجود دارند كه در مواقع مختلف قدري شوق پيدا كرده ام تا از آن ها خلاص شوم
يا آن ها را با دقت بيشتري مشاهده كنم.
در طول چهل و هشت ساعت گذشته كه سعي داشتم آن ها را مشخص كنم،
دريافتم كه همان روند بازكردن گنجه
و انداختن چراغ روي محتويات آن، به خودي خودش آن اسكلت ها را ناتوان ساخته است.
به يقين مانند اين است كه صرفاً حرف زدن در مورد آن اسكلت ها، به عنوان مشكل،
به جاي اينكه به آن ها نگاه كنيم، به چيزي جان مي دهد كه درواقع از خودش هيچ حياتي ندارد.
باگوان، آيا من با خودم شوخي مي كنم يا اينكه واقعاً همينقدر آسان است؟

همينقدر ساده است.
بسياري از مشكلات ما فقط به اين سبب وجود دارند كه ما هرگز به آن ها نگاه نكرده ايم،
هرگز نگاهمان را متوجه آن ها نكرده ايم تا دريابيم كه چيستند.
مانند اين داستان باستاني است: شبي مهتابي است و يك دزد جواهرات بسياري را سرقت كرده است.
والبته كه مي ترسيد. او درحال دويدن بود و ناگهان شنيد كه گام هايي او را تعقيب مي كنند.
تقريباً هميشه اتفاق مي افتد: اگر تاكنون امتحان كرده باشي كه در تاريكي تنها بدوي،
صداي قدم هاي خودت را مي شنوي و احساس مي كني كه گويي كسي تو را تعقيب مي كند.
وقتي كه آن دزد نگاه كرد، دريافت كه واقعاً كسي او را دنبال مي كند، اين سايه ي خودش بود. ولي او در موقعيتي نبود كه دريابد آن چه كسي است. مشكل او اين بود كه به نوعي از چنگال اين شخص خلاص شود. او سريع تر دويد، ولي شنيد كه شخص تعقيب كننده نيز سريع تر مي دود. و مرتب به پشت سرش نگاه مي كرد و درمي يافت كه همان شخص پشت سرش است. مرد بيچاره خسته بود، كاملاً خسته،
ولي نمي توانست از سايه ي خودش خلاص شود. درمانده زير درختي افتاد كه نور ماه در آنجا نبود
و به اطراف نگاه كرد و در عجب بود كه آن تعقيب كننده كجا رفته است؟ __
تا همين حالا پشت سرش بود، خيلي نزديك.
شجاعتي يافت و بازهم به اطراف نگاه كرد و نتوانست او را در جايي ببيند. سپس از زير آن درخت بيرون آمد و بارديگر آن سايه در پشت سرش بود. ولي اين بار فريب نخورد و رويش را برگرداند و او را ديد.
كسي وجود نداشت، فقط سايه ي خودش بود.
بسياري از مشكلات ما __ شايد بيشترين مشكلات ما __ به اين سبب وجود دارند كه ما هرگز به آن ها رويارو نگاه نكرده ايم، هرگز با آن ها برخورد نداشته ايم و با نگاه نكردن، به آن ها انرژي داده ايم، ترسيدن از آن ها، به آن ها انرژي مي دهد، هميشه سعي در پرهيزكردن،
به آن ها انرژي مي دهد __ زيرا آن ها را پذيرفته اي.
خود همين پذيرش تو است كه به آن ها وجود مي بخشد. غير از اين پذيرش تو، آن ها وجود ندارند.
پس اگر گنجه ات را باز كني و نوري در دست بگيري و به آن اسكلت ها نگاه كني،
خواهي ديد كه آن ها مرده هستند.
اسكلت ها نمي توانند كاري كنند، ولي تقريباً همه از اسكلت ها مي ترسند. اين موقعيتي عجيب است.
شما از آدم هاي زنده كه مي توانند به شما آسيب بزنند و يا شما را بكشند نمي ترسيد.
و همگي آنان يك اسكلت را حمل مي كنند كه در زير پوست قرار دارد و اين ها مردماني زنده هستند.
ولي اگر ناگهان در اتاق به اسكلت بيچاره اي كه جان ندارد بربخوري، خواهي ترسيد.
آن اسكلت چه مي تواند با تو بكند؟
در دانشگاه دوستي داشتم كه پدرش يك پزشك بود و رييس بيمارستان دانشگاه بود كه بخشي از دانشكده ي پزشكي بود.
و آن ها براي مطالعه، اسكلت هاي بسياري در اختيار داشتند.
و يك روز به پسرش گفتم، "پدرت بايد مردي باشد كه ابداً از اسكلت ها نمي ترسد!"
گفت، "البته كه نمي ترسد. او تمام روز در مورد اسكلت و اندام هاي آن به شاگردان تدريس مي كند."
و او مجموعه ي خوبي داشت. او در محوطه ي بيمارستان زندگي مي كرد.
پس من گفتم، "خوب پس بايد مطمئن شويم كه اين درست است يا نه." از پسرش پرسيدم، "تو بايد به نوعي كليد اتاقي كه اسكلت ها در آن هستند را پيدا كني و ما شب يكي را بيرون مي بريم. فقط در بزن و پدر براي باز كردن مي آيد و ما مخفي مي شويم و اسكلت آنجا خواهد ايستاد و مي بينيم كه چه مي شود."
پسر گفت، "تو مرا دچار دردسر مي كني."
گفتم، "نگران نباش. تو فقط تا مي تواني با سرعت فرار كن. و مي تواني به من اعتماد كني.
اگر اتفاقي بيفتد من هرگز اسم تو را نخواهم آورد."
و باور نمي كنيد، مردي كه سال ها با اسكلت ها سروكار داشته، وقتي كه در زدم گفت، "كيست؟"
گفتم، "آيا مرا نمي شناسي؟"
او در را باز كرد.
من به كناري در پشت يك درخت خزيدم، يك درخت بزرگ بودي bodhi در آنجا بود. و او اسكلت را ديد. و بايد آن صحنه را مي ديديد، درست مثل اين كه تمام اعصابش از كار افتاده باشد. روي زمين افتاد. و اسكلت هم رويش افتاد.
زنش آمد، "چه خبر است؟" با ديدن اسكلت كه روي شوهرش افتاده بود، فريادي كشيد و بيهوش شد.
و همسايگان از فرياد زن بيدار شدند و همه به آن سمت آمدند. ولي همگي با ديدن اوضاع دور ايستاده بودند. زن روي زمين پخش شده بود، شوهر جلوي در افتاده و اسكلت روي او افتاده است.
و من در پشت درخت مخفي بودم.
و فكر كردم، "حالا چه كنم؟" ما چنين اوضاعي را متصور نشده بوديم. من فقط فكر مي كردم كه او بترسد.
ولي اوضاع بسيار پيچيده شده بود. و پسرش از دوردست نگاه مي كرد.
صدايش كردم، "حالا موقعش نيست كه بترسي." او به نوعي اسكلت را بلند كرد و آن دو نفر را در آنجا رها كرد __
هردو بيهوش بودند __ و براي ما خيلي زحمت داشت كه آن اسكلت را دوباره سرجاي خودش بگذاريم،
زيرا زهوارش در رفته بود و يك دستش يك جا و يك پايش در جاي ديگر بود و ما هردو سعي كرديم آن را درست كنيم.
به نوعي آن را درست كرديم و با نگاه به ساير اسكلت ها به آن گفتيم،
"
تو بايد دقيقاً مانند ساير اين اسكلت ها رفتار كني."
آنوقت براي مراقبت از دكتر و زنش برگشتيم و روي صورتشان آب پاشيديم و به آنان گفتيم،
"
كسي نيست! شما بي جهت نگران شديد!"
دكتر گفت، "من نمي توانم باور كنم كه كسي نبوده! او روبه روي من ايستاده بود، و مي گويي كسي نيست؟
او اسكلت شماره هفده بود. من او را خوب مي شناسم ولي او چگونه جرات كرد تااينجا بيايد؟ و در قفل بود و من هميشه درها را چك مي كنم، زيرا كه هرچه باشد اسكلت اسكلت است،
نمي تواني به آن ها اعتماد كني!"
ما گفتيم، "ما كسي را نديديم. ما براي پياده روي رفته بوديم و تازه رسيده بوديم كه شما را ديديم كه زمين افتاده ايد
و كسي در اطراف نبود. و زن شما روي زمين افتاده است. كاري كنيد كه او هم به هوش بيايد."
و او هركاري كه از دستش برمي آمد انجام داد و زن به نوعي به هوش آمد. و پرسيد:
"
او كجاست؟ آن اسكلت كو؟"
و دكتر گفت، "نمي توانم باور كنم، چون شماره ي هفده يك اسكلت قديمي است و هرگز بدرفتاري نكرده است،
و ناگهان مي آيد و در مي زند و حتي مي گويد «نمي تواني مرا بشناسي؟
او گفت، "حالا رفتن به آن اتاق برايم دشوار مي شود. من بخشم را عوض خواهم كرد، اسكلت بي اسكلت."
گفتم، "شما پس از يك روز تمام كار با اسكلت ها، بي جهت دچار توهم شده ايد.
شايد تنها يك توهم بوده است __
زيرا ما كه مي آمديم هيچكس را نديديم كه بيايد يا برود و كليد هم در جيب شماست."
پس او نگاهي كرد و گفت، "آري كليد در جيب من است."
گفتم، "اگر بخواهيد ما مي توانيم برويم و ببينيم كه شماره هفده كجاست."
گفت، "نه، من به شما اجازه نخواهم داد به آنجا برويد. اگر آن اسكلت توانسته بدون بازكردن در بيرون برود،
مي تواند به شما هم آسيب بزند. نيازي نيست زحمت بكشيد. من فردا بخش خودم را عوض خواهم كرد."
او بخش خودش را عوض كرد. معاون دانشكده سخت تلاش كرد و مي گفت، "اسكلت ها بيرون نمي آيند و شما تجربه اي بس طولاني با آن ها داشته ايد."
او گفت، "هرچه كه باشد، ولي اگر آنچه كه ديشب رخ داد، بارديگر اتفاق بيفتد، من خواهم مرد.
و شما بايد به فكر زن من هم باشيد. او بسيار ظريف است و او قبلاً يك حمله ي قلبي هم داشته است.
و اگر آن اسكلت ها نيمه شب بيرون بيايند و در بزنند....!"
من هميشه در حيرت بوده ام كه چرا مردم اينهمه از اسكلت ها وحشت دارند،
زيرا اينان بسيار بيچاره هستند __ بدون زندگي، هيچ كاري نمي تواند بكنند.
ولي به نظر مي آيد كه جرياني ناخودآگاه وجود داشته باشد، "ما هم اسكلت هستيم."
با ديدن يك اسكلت، شما خودتان را بدون پوست مي بينيد.
و روزي موقعيت شما چنين خواهد بود. شايد اسكلت شما را به ياد مرگ بيندازد، اسكلت شما را به ياد واقعيت خودتان مي اندازد كه پوست آن را پنهان مي كند. وگرنه اسكلت ها بسيار معصوم هستند،
آن ها هرگز به كسي آسيب نزده اند.
من عادت داشتم از يك گورستان محمديان اسكلت بفروشم، زيرا دانشكده ي پزشكي به آن ها نياز داشت و بهاي خوبي برايشان پرداخت مي كرد. و هيچكس حاضر نبود يك اسكلت بياورد. من با نگهبان هاي گورستان دوست شدم و ترتيبي داديم كه نصف به نصف پول آن ها را تقسيم كنيم، "شما فقط زمين را بكنيد و يكي را بيرون بياوريد و من آن را سوار ماشين مي كنم و به دانشكده ي پزشكي مي برم."
روزي يك اسكلت را در ماشين مي بردم، يك مرد پليس ماشين را متوقف كرد.
مي خواست گواهينامه ي رانندگي مرا ببيند. گفتم، "پيش آن رفيق پشت سري است."
پس او به صندلي عقب نگاه كرد.
و گفت، "خوب، آن را ديدم. همه چيز خوب است. سريع برو، تاجايي كه مي تواني سريع برو.
فهميدم چرا اينقدر تند مي رفتي، ولي هرچقدر هم كه تند بروي او پشت سرت نشسته است.
نمي تواني فرار كني. ولي لطفاً برو."
و بسياري اوقات، وقتي كه آن اسكلت ها را به دانشكده ي پزشكي مي آوردم،
كسي آن را مي ديد __چند استاد يا خدمتكار.
و آنان به سادگي خشكشان مي زد. هيچكس از من نمي خواست كه او را به جايي برسانم،
زيرا مي دانستند كه يك اسكلت در صندلي پشتي است. هيچكس سوار ماشين من نمي شد.
استادها مي پرسيدم، "مي خواهيد با من بياييد؟"
مي گفتند، "نه در ماشين تو."
چنان وحشتي، ولي بايد ريشه هايي داشته باشد.
و مي توانم ببينم كه نخستين چيز اين است كه اسكلت شما را به ياد خودتان مي اندازد:
"
اوضاع چنين خواهد شد!
ما فقط اسكلت هايي هستيم كه خوب پوشش گرفته ايم."
و وقتي كه مرگ بيايد، اوضاع اين چنين خواهد بود. پس شما را به ياد مرگ مي اندازد.
پس هيچكس گنجه هاي ناخودآگاهش را باز نمي كند كه اسكلت هاي زياد، در انواع مختلف در آنجا هستند.
شما خودتان آن ها را آنجا گذاشته ايد و حالا از آن ها مي ترسيد. ولي واقعيت اين است كه آن ها مرده هستند. فقط درها را باز كنيد، نور بياوريد، گنجه هايتان را تميز كنيد، ذهن هايتان را از انواع وزنه هاي بي جان كه پراز آن هستيد پاك كنيد __ اين وزنه ها زندگي شما را واقعاً مصيبت بار مي كنند، يك جهنم.
و هيچكس به جز خودت مسئول نيست. نخست اينكه تو چيزهايي را پنهان مي كني كه نبايد بكني.
خوب است كه آن ها را بيان و تخليه شان كني. ولي تو نخست آن را پنهان مي كني و فقط يك منافق
مي ماني __ كه هرگز خشمگين نيستي، هرگز نفرت نداري و هرگز چنين يا چنان نيستي،
ولي تمام اين ها در درون به انباشته شدن ادامه مي دهند.
ولي آن ها همگي چيزهايي مرده هستند.
آن ها از خودشان هيچ انرژي ندارند، تا اينكه تو به آن ها انرژي بدهي.
منبع انرژي را تو داري. هرچه كه در زندگي شما رخ بدهد نياز به انرژي شما دارد.
اگر منبع آن انرژي را قطع كنيد و .... به عبارتي ديگر اين چيزي است كه من آن را هويت گيري identification مي خوانم: اگر با چيزي هويت نگيري، بي درنگ خواهد مرد،
از خودش هيچ انرژي ندارد.
و هويت نگرفتن non-identification ، طرف ديگر نظاره گري است.
زيبايي نظاره گري و ظرفيت عظيم آن را براي دگرگوني خودت دوست بدار. فقط هرآنچه را كه هست نظاره كن و ناگهان خواهي ديد كه چيزي جز اسكلت مرده وجود ندارد، نمي تواند كاري با تو بكند.
ولي تو مي تواني به آن انرژي بدهي، مي تواني به آن انرژي بيفكني.
آنوقت يك اسكلت كه نمي تواند كاري با تو بكند، مي تواند حتي تو را بكشد، مي تواند تو را به سكته بيندازد.
فقط كافي است از آن فرار كني و به آن واقعيت بخشيده اي و به آن جان داده اي.
به چيزهايي جان بده كه زيبا هستند، به چيزهاي زشت جان نده. وقت زيادي و انرژي براي هدردادن نداري.
با چنين زندگي كوتاه است و چنين منبع انرژي اندك، پس فقط احمقانه است كه آن را در اندوه، در خشم، در نفرت يا در حسادت تلف كني.
آن را در عشق مصرف كن، در عملي سازنده آن را مصرف كن، در دوستي مصرفش كن، در مراقبه مصرفش كن:
با آن كاري كن كه تو را بالاتر ببرد. و هرچه بالاتر بروي منبع انرژي بيشتري در دسترس تو خواهد بود.
در بالاترين نقطه ي آگاهي، تقريباً يك خدا هستي. ولي ما به آن لحظه اجازه نمي دهيم كه رخ بدهد.
ما بيشتر و بيشتر به تاريكي ها سقوط مي كنيم، جايي كه خودمان نيز تقريباً زنده هايي بي جان هستيم.
اين در دست هاي خودت است.

فصل بيست و سه
ششم ژوئن 1986، عصر

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 7:8 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 10:5 بعد از ظهر | لینک ثابت |

انتقال انرژی / زمان مرگ


باگوان عزيز:
دوستي برايم نوشت كه دو روز پس از مرگ پدرش، وقتي در كنار جسد پدرش نشسته بود
ناگهان احساس كرد كه انرژي عظيمي در او برخاسته است. در كنار يك شخص مرده چه اتفاقي مي افتد
و ما از بدن شخصي كه از دنيا رفته است چگونه بايد مراقبت كنيم؟

لحظه اي كه شخصي مي ميرد، تمام انرژي اش را تخليه مي كند.
اگر تو پذيرا باشي، آن را احساس خواهي كرد.
اگر در دسترس باشي و باز، احساس مي كني كه سطح انرژي تو بالا رفته است.
به خيلي چيزها بستگي دارد __ چه نوع انساني مرده است؟
چگونه انرژي اي داشته است؟ اگر انساني خشن و خشمگين بوده باشد، آنوقت بهتر است كه نزديك او نباشي، زيرا تمام خشم سركوفته اش، تمامي خشونت سركوب شده اش تخليه خواهد شد و تو بي جهت از تمام اين انرژي كه به تو وارد مي شود رنج خواهي برد.
و اين بسيار طبيعي است زيرا وقتي شخصي در حال مردن و يا مرده است، شما خود به خود در اطراف او ساكت مي شويد __ هيچكس صدايي نمي كند و حرفي نمي زند. مرگ چنان پديده اي اسرارآميز است كه همه يكه خورده اند.
پس نخستين نكته اي كه بايد از آن آگاه باشي اين است كه بداني چه نوع انساني در حال مردن است.
اگر او انساني عاشق، مهربان و پرمحبت بوده باشد و هميشه آنچه را كه داشته با ديگران سهيم مي شده است، آنوقت نزديك بودن به او و نشستن در سكوت در كنار جسد او براي شما بسيار مفيد خواهد بود.
وقتي كه او بدن را ترك مي كند، اين انرژي ها در تمام اطراف او تشعشع خواهد داشت.
ولي اگر او انرژي جنسي سركوب شده داشته باشد، اگر متجاوز و يا به نوعي جنايتكار بوده باشد،
بهتر است كه در نزديكي او نباشي، زيرا هرآنچه را كه او در زندگي گردآوري كرده باشد، تخليه خواهد شد. او به منزلي جديد مي رود، بنابراين تمام اثاثيه ي كهنه ي او در آن منزل قديمي باقي خواهد ماند.
او نمي تواند تمام آن اثاثيه را با خودش ببرد و آن ها در اطراف او پراكنده و منتشر خواهند شد.
به دليل اين واقعيت، در هندوستان، آن سه مذهب بزرگ __ هندويسم، جينسيم و بوديسم__ تصميم گرفته اند كه بدن مرده بايد هرچه سريع تر سوزانده شود تا بي جهت چيزهاي مضر را به مردم منتشر نكنند __ و بيشتر مردم چيزهاي زشت را سركوب كرده اند.
بنابراين در هندوستان، فقط قديسان را نمي سوزانند، اين يك استثناء است.
بدن هاي آنان را در يك مقبره ي مخصوص نگه داري مي كنند تا بدن هايشان بتواند سال ها __ گاهي صدها سال __ انتشار امواج ادامه دهد.
ولي بدن هاي انسان هاي معمولي را بي درنگ مي سوزانند __ هرچه سريع تر ، بهتر.
ساير مذاهب تصميم گرفته اند كه بدن ها را نسوزانند و در گور قرار دهند. اين خطرناك است.
يعني كه شما منابعي از خشم، نفرت، شهوت و آدمكشي انباشته شده را __انواع انرژي هايي را كه از گورهاي آنان ساطع مي شود __ پنهان ي كنيد و مي توانيد آن انرژي ها را بگيريد، اين ها واگيردار هستند.
در شرق، هرگاه انسان به خود رسيده اي مي ميرد، از قبل تاريخ وفات خودش را اعلام مي كند تا تمام مريدانش بتوانند بيايند و در انرژي او سهيم شوند __ آخرين هديه ي او. او مايل است در ميان مردم خودش و مريدان خودش __ كه مي توانند او را درك كنند و پذيراي او باشند __ بميرد.
و او تمامي گنجينه هاي احساس هاي زيباي خودش را بر آنان مي بارد.
در مورد انسان درحال مردن و يا مرده بايد بسيار مراقب بود.
تمثيلي باستاني وجود دارد. مردي در حال مردن بود. او چهار پسر داشت. همگي آن ها حاضر بودند.
به بزرگترين پسرش گفت، "نزديك من بيا. مي خواهم پيامي به تو بدهم." ولي پسر نزديك او نمي آمد. باوجودي كه او در حال مرگ بود، بسيار خشمگين بود و گفت، "هميشه مي دانستم كه تو به هيچ دردي نمي خوري. حتي از يك مرد در حال مردن نيز نمي تواني پيامي را بگيري و من پدر تو هستم."
ولي آن پسر در جاي خودش خشك شده بود و مانند مجسمه بود و حركتي نمي كرد. مرد از پسر دومش همين درخواست را كرد ولي او نيز نزديكش نشد. از پسر سوم خواست، ولي او نيز نزديك مرد نرفت.
ولي پسر چهارم بسيار جوان بود و نزديك مرد رفت و پدر در گوش او زمزمه كرد، "اين هرسه خائن هستند. آنان به من خيانت كردند. حالا تو به من وفادار باش. يك كار بكن. وقتي من مردم، بدنم را تكه تكه كن و هر تكه را در خانه ي يكي از همسايگان پرتاب كن و به پليس خبر بده."
پسر گفت، "ولي چرا؟" مرد گفت، "فقط براي آرامش دادن به روح من.
با ديدن آنان كه دستبند در دست دارند و به ايستگاه پليس مي روند، روح من از هميشه احساس آرامش بيشتري خواهد داشت."
آن سه پسر پدرشان را خوب مي شناختند. تمام زندگيش در حال جنگيدن سپري شده بود.
او تمام روز هايش را در دادگاه سپري كرده بود. تمام زندگي او چيزي جز يك ستيز نبود.
آنان از شنيدن آخرين پيام او وحشت داشتند، كه شايد چيزي خطرناك باشد و تو نمي تواني آخرين آرزوي يك انسان درحال مرگ را برآورده نكني. و او مرد.
هرسه برادر از او پرسيدند كه پدرشان چه پيامي داده. مرد جوان گفت، "من هيچ فكر نمي كردم كه پدرمان چنين مردي باشد. من نمي توانم اين كار را بكنم. ولي روح او در عذاب خواهد بود."
اين تمثيلي باستاني است كه مي گويد انسان هرگونه كه در تمام زندگي بوده است، در پايان آن ها را انباشته خواهد كرد و انرژي به خودي خودش خنثي است، ولي آن شكلي كه در يك انسان پيدا كرده است، بستگي به شخصيت او و تمام اعمال زندگي او دارد.
بنتBennett در زندگينامه ي خودش چنين نوشته كه پس از جنگ جهاني دوم چنان خسته بوده __ او در جنگ شركت داشته __ كه احساس مي كرد از خستگي در شرف مردن است. ولي پيش از اينكه بميرد، براي آخرين بار به ديدار مرشد خودش جورج گرجيفGeorge Gurdjieff رفت. پس براي ديدار او به پاريس رفت. وارد شد و گرجيف به او گفت، "چه اتفاقي برايت افتاده بنت؟ خيلي رنگ پريده هستي، گويي كه در حال مردن هستي. در وقت مناسبي آمده اي.
فقط نزديك من بيا."
گرجيف دست هاي او را گرفت و به چشمانش خيره شد و ظرف دو دقيقه، بنت يك انرژي بسيار عظيم را در درونش احساس كرد. ولي اين فقط يك طرف قضيه است. در عين حال، گرجيف شروع كرد به رنگ پريده شدن و بنت از اين اتفاق وحشت كرد و گفت، "بس كن، من حالم كاملاً خوب است."
گرجيف گفت، "نگران من نباش." و با زحمت به حمام رفت و در را بست و پس از ده دقيقه بيرون آمد. حالش كاملاً خوب شده بود.
بنت مي نويسد: "من هرگز فكر نمي كردم كه انرژي بتواند به اين سادگي منتقل شود."
ولي انرژي منتقل مي شود.
اين انتقال بسيار مستقيم بود و براي همين او توانست از آن هشيار شود. هر مرشدي به راه هاي مختلف انرژي خودش را به مردمانش مي دهد __ با نگاه كردن به چشم هاي شما و با آمدن نزديك شما. او چه چيز ديگري مي تواند به شما بدهد؟
او به هرآنچه كه بتوان در زندگي دست يافت، رسيده است. اينك انرژي او فقط براي سهيم شدن است.
ولي اگر يكي از نزديكان شما در حال مردن باشد _- پدرت، مادرت، همسرت، فرزندت، دوستت...
و تو مي خواهي كاري كني __ او مي ميرد و تو زنده هستي __ مي تواني در كنار آن شخص بنشيني،
مي تواني دستت را روي قلب او بگذاري و يا دست هايش را در دست بگيري و فقط ساكت باشي و فقط در آرامش باشي. و اين آرامش و اين سكوت تو به او نيز منتقل مي شود. و اگر بتواني به انساني كمك كني تا در آرامش و در سكوت بميرد، عملي زيبا و ارزشمند انجام داده اي. شايد بعدها قدري احساس ضعف و خستگي كني، ولي اين چيزي نيست __ قدري كه استراحت كني، حالت كاملاً خوب خواهد شد.
بنابراين از جانب تو، مي تواني به شخص درحال مردن كمك كني تا به سطحي بهتر از زندگي حركت كند، ولي براي اين كار بايد آرامش و سكوت داشته باشي.
آنوقت است كه تو در سطحي بالاتر قرار داري و انرژي مي تواند جاري شود.
انرژي همچو آب در جريان است _رو به پايين مي رود، نمي تواند سربالا برود.
بنابراين به ياد داشته باش كه انرژي در دو طرف مي تواند مبادله شود. اگر آن شخص يقيناً داراي شخصيت اهريمني باشد، بهتر است كه از او دوري كني. تو قادر نخواهي به او كمك كني.
برعكس، او مي تواند به تو كمك كند! __ قدري از شيطنت خودش را به تو بدهد، تخمي در دلت، در وجودت بكارد. ولي اگر آن شخص فرد خوبي باشد، به كسي آسيبي نرسانده باشد....
نكته ي اساسي اين است كه اگر عاشق آن شخص باشي و احساسي نسبت به او داشته باشي،
آنوقت مي تواني انرژي خودت را به او بريزي. فرصت خوبي است __ و آخرين فرصت است:
فرصت ديگري نداري تا به او هديه اي بدهي.
و هديه اي بهتر از اين نمي تواند وجود داشته باشد، زيرا اين هديه مي تواند تمامي سفر آينده ي او را تغيير دهد.
اگر او در آرامش و سكوت بميرد، در سطحي والاتر زاده خواهد شد.
ولي بايد بسيار مراقب باشي. سعي نكن در حالت مراقبه بنشيني و به آدلف هيتلر كمك كني __ اين را آزمايش نكن. اين كار وراي تو است. نمي تواني به او انرژي بدهي، او به تو انرژي خواهد داد __ و اگر تو ساكت و آرام باشي كار او راحت تر خواهد بود.
فرد بايد با شخصي كه در حال مردن است بسيار مراقب باشد،
زيرا بين دو نفر شما اتفاقات زيادي مي تواند رخ بدهد.
زندگي آينده ي او مي تواند تحت تاثير قرار بگيرد و همچنين زندگي آينده ي تو __ مگر اينكه تو چنان هشيار باشي كه هيچ چيز نتواند تو را تحت تاثير قرار دهد.آنوقت مشكلي وجود نخواهد داشت،
آنوقت مي تواني حتي در كنار آدلف هيتلر نيز با هشياري بنشيني و او به هيچ وجه قادر نخواهد بود به تو آسيبي برساند. شايد تو قادر باشي قدري به او كمك كني.

انتقال چراغ فصل يازده .. 31 مي 1986، عصر………. جاي پايي در آسمان

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 10:5 بعد از ظهر | لینک ثابت |

چمروش، پرنده‌ي اسطوره‌اي

 

چمروش (Čamruš) پرنده‌اي اسطوره‌اي است كه گفته مي‌شود ارزش آن از همه‌ي پرندگان ميان زمين و آسمان، پس از سيمرغ (پارسي ميانه sēn murw) بيش‌تر است، چرا كه «هر كه كار بزرگي كند، ارزش او بزرگ‌تر است» (بن‌دهش، ترجمه‌ي م. بهار، ص 90). وظيفه‌ي چمروش كامل كردن كار سيمرغي است كه در بالاي «درخت رنج‌زدا» كه به «درخت همه تخمه» نيز معروف است، آشيان دارد. هرگاه سيمرغ از آن درخت بر‌خيزد، هزار شاخه از آن مي‌رويد، و چون بنشيند، هزار شاخه از آن بشكند و تخم از آن پراكنده شود. چمروش، كه در آن نزديكي نشيمن دارد، تخم‌ها را برمي‌چيند و به جايي كه ايزد تيشتر آب‌ها را گرد مي‌آورد و مي‌پراكند، مي‌برد تا از اين طريق تخم گياهان بر زمين بارانيده و فروريخته شود (مينوي خرد، ترجمه‌ي ا. تفضلي، ص 71-70؛ بن‌دهش، ترجمه‌ي م. بهار، ص 87). بنابراين چمروش نقش مهمي را در باروري سازي آغازين و مداوم زمين ايفا مي‌كند.

در جاي ديگري گفته شده است كه هر سه سال يك‌بار، بسياري از مردم انيراني بر سر كوه البرز گرد مي‌آيند تا به سرزمين‌هاي ايراني آسيب برسانند. اما ايزد برز، چمروش را به آن كوه مي‌فرستد و آن مرغ همه‌ي انيرانيان را برمي‌چيند، بدان گونه كه مرغ دانه را (بن‌دهش، ص 102).

نام اين پرنده‌ي شگرف را نبايد با اسم شخص اوستايي –Čamrav مندرج در يشت 13/109 يكي گرفت.         

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 10:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |
خوان يا سفره مهرگاني نيز همچون نوروز و ديگر سفره هاي جشن هاي ايراني، هفت چيني از ميوه ها و خوراکي هاست همراه با شاخه هايي از درختان «سرو»،«مورد» و «گز» و شربتي از عصاره ي «هوم»(هَئومَه) که با شير رقيق شده و نان مخصوص «لورگ» كه روي پارچه‌اي ارغواني گرد يک آتش دان چيده مي شوند.
هفت ميوه همچون سيب، انار، ترنج، سنجد، بي (به)، انگورسفيد، انجير، كُـنار، زالزالک، ازگيل، خرمالو و ...
آجيل ويژه اي از هفت خشکبار از جمله مغز گردو، پسته، مغز فندق، بادام، تخمه، توت خشک، انجيرخشک، نخودچي و ...
آش هفت غله از گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن.
کاسه اي پر از آب و گلاب و سکه و برگ آويشن همراه با گل هاي بنفشه و نازبو (ريحان)، آيينه، سرمه دان، شيريني و بوهاي خوش همچون اسفند و عود و کُندر.


(اينها رسم و آيين کهن هستند و بي گمان رقص و پايکوبي نيز بخش اصلي جشنهاست)

مهرگان در ادبيات


در ادبيات به ويژه چامه هاي (شعرهاي) پارسي، از مهرگان بسيار سخن به ميان آمده؛ که در اين جا به بخش کوتاهي از آن اشاره مي شود و چند بيت از چامه ي برخي از چامه سرايان (شاعران) در زير مي آيد:
روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان
مهر بفزا اي نگار ماه چهر مهربان
مهرباني كن به جشن مهرگان و روز مهر
مهرباني کن به روز مهر و جشن مهرگان
جام را چون لاله گردان از نبيد باده رنگ
وندر آن منگر که لاله نيست اندر بوستان
کاين جهان را ناگهان از خرمي امروز کرد
بوستان نو شکفته عدل سلطان جهان
«مسعود سعد سلمان»


شاد باشيد که جشن مهرگان آمد
بانگ و آواي ِدَراي ِکاروان آمد
کاروان مهرگان از خَزران آمد
يا ز اقصاي بلاد چينستان آمد
نا از اين آمد، بالله نه از آن آمد
که ز فردوس برين وز آسمان آمد
مهرگان آمد، هان در بگشاييدش
اندر آريد و تواضع بنماييدش
از غبار راه ايدر بزداييدش
بنشانيد و به لب خرد نجاييدش
خوب داريد و فرمان بستاييدش
هرزمان خدمت لختي بفزاييدش
«منوچهري دامغاني»


گاه آن آمد که باد مهرگان لشگر کشد
دست او پيراهن اشجار از سر بر کشد
باغ ها را داغ هاي عريان بر برزند
شاخ ها را چادر نسطوريان بر سر کشد
زانکه سي سنبر چون ما مست و نرگس شوخ چشم
هردو بدخو را همي در زر و در زيور کشد
مهرگان آمد و جشن ملک افريدونا
آن کجا گاو خوشش بودي بر ما يونا
«دقيقي»



آدينه و مهرگان و ماه نو
بادند خجسته هر سه بر خسرو
«قطران تبريزي»



مهرگان آمد گرفته فالش از نيکي مثال
نيک روز و نيک جشن و نيک وقت و نيک فال
«عنصري»



نـوروز بـه از مـهـرگـان، گـرچـه
هـــر دو زمـــانــنــد، اعــتــدالــــي
«ناصر خسرو»



بــگشاييم کفتران را بــال
بــفروزيم شعله بـر سر کوه
بـسـرايـيـم شادمانه سرود
وين چنين با هزار گونه شکوه
مهرگان را به پيشباز رويم...

رقص پر پيچ و تاب پرچم ما
زير پرواز کفتران سپيد
شادي آرميده گام سپهر
خنده ي نوشکفته ي خورشيد
مهرگان را درود مي گويند...
گرم هر کار مست، هر پندار
همره هر پيام، هر سوگند
در دل هر نگاه، هر آواز
توي هر بوسه، هر لبخند

«اميرهوشنگ ابتهاج (هـ الف. سايه)»


" ما خواهانيم که پشتيبان کشور تو باشيم،
ما نمي خواهيم از کشور تو جدا شويم،
نمي خواهيم از خانه خود جدا شويم،
مباد جز اين اي مهر نيرومند! "
«اوستا، مهر يشت، بند 75»

برگرفته شده از:
http://www.amordad.net/postt3447.html
نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 10:3 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ايران سرزمين آريا

 

ترا، اي کهن بوم و بر دوست دارم 

 

ز پوچ جهان اگر دوست دارم

ترا، اي کهن بوم و بر دوست دارم

 

 

ترا، اي کهن پير جاويد برنا

ترا دوست دارم، اگر دوست دارم

 

 

ترا، اي گرانمايه، ديرينه ايران

ترا اي گرامي گهر دوست دارم

 

 

ترا، اي کهن زاد بوم بزرگان

بزرگ آفرين نامور دوست دارم

 

 

هنروار انديشه ات رخشد و من

هم انديشه ات، هم هنر دوست دارم

 

 

اگر قول افسانه، يا متن تاريخ

وگر نقد و نقل سير دوست دارم

 

 

اگر خامه تيشه ست و خط نقر در سنگ

بر اوراق کوه و کمر دوست دارم

 

 

وگر ضبط دفتر ز مشکين مرکب

نئين خامه، يا کلک پر دوست دارم

 

 

گمان هاي تو چون يقين مي ستايم

عيان هاي تو چون خبر دوست دارم

 

 

هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم

هم آن فره و فروهر دوست دارم

 

 

بجان پاک پيغمبر باستانت

که پيري است روشن نگر دوست دارم

 

 

گرانمايه زردشت را من فزونتر

ز هر پير و پيغامبر دوست دارم

 

 

بشر بهتر از او نديد و نبيند

من آن بهترين از بشر دوست دارم

 

 

سه نيکش بهين رهنماي جهان ست

مفيدي چنين مختصر دوست دارم

 

 

ابر مرد ايرانئي راهبر بود

من ايراني راهبر دوست دارم

 

 

نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد

ازينروش هم معتبر دوست دارم

 

 

من آن راستين پير را، گرچه رفته ست

از افسانه آن سوي تر، دوست دارم

 

 

هم آن پور بيدار دل بامدادت

نشابوري هورفر دوست دارم

 

 

فري مزدک، آن هوش جاويد اعصار

که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم

 

 

دليرانه جان باخت در جنگ بيداد

من آن شير دل دادگر دوست دارم

 

 

جهانگير و داد آفرين فکرتي داشت

فزونترش زين رهگذر دوست دارم

 

 

ستايش کنان ماني ارجمندت

چو نقاش و پيغامور دوست دارم

 

 

هم آن نقش پرداز ارواح برتر

هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم

 

 

همه کشتزارانت، از ديم و فاراب

همه دشت و در، جوي و جر دوست دارم

 

 

کويرت چو دريا و کوهت چو جنگل

همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم

 

 

شهيدان جانباز و فرزانه ات را

که بودند فخر بشر دوست دارم

 

 

به لطف نسيم سحر روحشان را

چنانچون ز آهن جگر دوست دارم

 

 

هم افکار پرشورشان را، که اعصار

از آن گشته زير و زبر دوست دارم

 

 

هم آثارشان را، چه پندو چه پيغام

و گر چند، سطري خبر دوست دارم

 

 

من آن جاودنياد مردان، که بودند

بهر قرن چندين نفر دوست دارم

 

 

همه شاعران تو و آثارشان را

بپاکي نسيم سحر دوست دارم

 

 

ز فردوسي، آن کاخ افسانه کافراخت

در آفاق فخر و ظفر دوست دارم

 

 

ز خيام، خشم و خروشي که جاويد

کند در دل و جان اثر دوست دارم

 

 

ز عطار، آن سوز و سوداي پر درد

که انگيزد از جان شرر دوست دارم

 

 

وز آن شيفته شمس، شور و شراري

که جان را کند شعله ور دوست دارم

 

 

ز سعدي و از حافظ و از نظامي

همه شور و شعر و سمر دوست دارم

 

 

خوشا رشت و گرگان و مازندرانت

که شان همچو بحر خزر دوست دارم

 

 

خوشا حوزه شرب کارون و اهواز

که شيرينترينش از شکر دوست دارم

 

 

فري آذر آبادگان بزرگت

من آن پيشگام خطر دوست دارم

 

 

صفاهان نصف جهان ترا من

فزونتر ز نصف دگر دوست دارم

 

 

خوشا خطه نخبه زاي خراسان

ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم

 

 

زهي شهر شيراز جنت طرازت

من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم

 

 

بر و بوم کرد و بلوچ ترا چون

درخت نجابت ثمر دوست دارم

 

 

خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت

که شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم

 

 

من افغان همريشه مان را که باغي ست

به چنگ بتر از تتر دوست دارم

 

 

کهن سغد و خوارزم را، با کويرش

که شان باخت دوده ي قجر دوست دارم

 

 

عراق و خليج تورا، چون ورازورد

که ديوار چين راست در دوست دارم

 

 

هم اران و قفقاز ديرينه مان را

چو پوري سراي پدر دوست دارم

 

 

چو ديروز افسانه، فرداي رويات

بجان اين يک و آن دگر دوست دارم

 

 

هم افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان

بروياندم بال و پر دوست دارم

 

 

هم آفاق رويائيت را؛ که جاويد

در آفاق رويا سفر دوست دارم

 

 

چو رويا و افسانه، ديروز و فردات

بجاي خود اين هر دو سر دوست دارم

 

 

تو در اوج بودي، به معنا و صورت

من آن اوج قدر و خطر دوست دارم

 

 

دگر باره برشو به اوج معاني

که ت اين تازه رنگ و صور دوست دارم

 

 

نه شرقي، نه غربي، نه تازي شدن را

براي تو، اي بوم و بر دوست دارم

 

 

جهان تا جهانست، پيروز باشي

برومند و بيدار و بهروز باشي

 

زنده ياد مهدي اخوان ثالث (م. اميد)

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 10:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 10:0 بعد از ظهر | لینک ثابت |


جشن مهرگان

 

يكي از جشن هاي فراموش شده در وطن ما ايران جشن خرمن و يا همان جشن" مهرگان" است . در باره ان بيشتر بدانيم :


مهرگان: عيد جوانان و آينده سازان


دكتر نوشيروان كيهاني زاده :

 

روز هاي ماه در ايران باستان نام هاي خاص داشتند و ازجمله روز شانزدهم هر ماه «مهر» بود. بنابراين «روز مهر» در ماه مهر (شانزدهم)، مهمترين روز آيين هاي مهرگان بود. آيين هاي مهر (جشن هاي مهرگان) پس از نوروز، مهمترين عيد ملي ايرانيان بوده است. نوروز با بهار و شكوفه و نويد بركت آغاز مي شد و مهرگان به خاطر پايان رسيدن كار جمع آوري محصول و آغاز شش ماهه شب هاي طولاني تر و سرما.

«مهرگان» ويژه آيين هاي سپاسگزاري به درگاه خداوند [اهورامزدا] كه اين همه نعمت را به انسان ارزاني داشته و نيز استفاده از اين فرصت براي تحكيم دوستي ها، محبت ها و عواطف انساني بوده است. به نظر بسياري از مورخان، «مهرگان» آيين الزام ايرانيان به دوستي كردن و مهر ورزيدن به يكديگر هم به شمار مي آيد. در گذشته، در روزهاي مهرگان (4 تا 6 روز) مردم مهماني هاي بزرگ برپا مي كردند و پذيرايي با ميوه تازه در مهرگان و ميوه خشك (آجيل و خشكبار) در نوروز؛ رسم تغييرناپذير ايرانيان از عهد باستان بوده است.

مراسم نوروز در عين حال فرصتي براي بزرگداشت سالخوردگان از سوي جوان ترها و اداي احترام به آنان به پاس خدماتشان بوده و ايام مهرگان بالعكس. در مهرگان، اين جوان ترها و نوجوانان هستند كه مورد تشويق و محبت بزرگترها قرار مي گيرند تا جانشينان بهتري براي آنان شوند.

مهربان بودن و مهر ورزيدن خصلت ويژه ايرانيان خوانده شده است. بدان اندازه كه واژه «مهرباني» از قديم الايام در ايران به كار مي رفته در بين هيچ نژاد و تمدني مشابه آن ديده نمي شود. در ايران باستان براي پاسداري از محبت، عطوفت و مهرباني، عنوان و لقب درست شده بود و به همان گونه كه عنوان «مرزبان» به كار مي رفت، لقب «مهربان» هم مطرح بود. اين عنوان و لقب به دليل دلنشين بودن بعداً به صورت اسم خاص براي مردان درآمد، اما زنان هم توانستند نام «مهربانو»، «مهري» و «ميترا» بر خود نهند. ايرانيان بعداً خصلت مهربان بودن را با ميترائيسم در هم آميختند تا بتوانند اين خوي نيكو را در قالب يك عقيده و فرضيه به نقاط ديگر جهان صادر كنند و تا حدي هم موفق شدند. ايرانيان قديم تابدانحد به منش مهربان بودن حساسيت داشتند كه افراد ظالم را «نامهربان» خطاب مي كردند. به نوشته مورخان و سياحان غرب، در ميان ايرانيان، كرماني ها و نقاط مجاور (يزدي ها) در مهرباني كردن و مهربان بودن افراط مي كرده اند.

از زمان داريوش اول بود كه مدارس، پس از آيين هاي مهرگان آغاز به كار مي كرد. اين رسم از طريق يونانيان به سراسر جهان منتقل شده است. (اگرچه در بعضي كشورها به ملاحظات اقليمي مدارس چند روز جلوتر باز مي شوند). هدف اصلي مدارس در ايران عهد هخامنشي عمدتاً تدريس اخلاقيات (پرهيز از دروغگويي و خلف وعده، كردار، گفتار و پندار نيك داشتن؛ دوري از حسد و بخل و ظلم و چشمداشت به مال غير و...، ميهن دوستي، احترام به نياكان و سالخوردگان، تندرستي، سواري و تيراندازي و سرانجام انتخاب مستعدترين كودكان براي خدمت در ارتش بود. به نوشته مورخان رومي (به نقل از يونانيان)، آموزگاران ايراني عهد باستان در دبستان ها به كودكان مي آموختند كه اقتدار و عظمت وطن و آسايش و پيشرفت آنان بستگي به آن دارد كه اتحاد خود را حفظ كنند و ارتشي شكست ناپذير داشته باشند. طبق همين نوشته ها، ايرانيان [باستان] به مشورت با پيران و موي سپيدان خود براي انجام كارهاي مهم و آ
غاز هر كاري بسيار باور داشتند و اين كار عادت آنان شده بود و يكي از دلايل پيشرفتشان هم كه بر جهان حكومت و برتري داشتند، همين باور بود. در طول تاريخ ايران باستان، ماه مهر، زمان آغاز كارهاي مهم متعددي بوده است. يكي از اين «آغازها تاجگذاري داريوش اول» بود. با اين كه قلع و قمع «گئوماتا» كه از جولاي (1 تير ماه) آغاز شده بود و اواخر شهريور پايان يافت و بزرگان ايران داريوش را به جانشيني كامب(كامبوزيا-كمبوجيه-كامبيز) انتخاب كرده بودند، وي منتظر فرارسيدن ايام مهرگان شد تا كار خود را از چنين عيد بزرگ و نيكويي رسماً آغاز كند. كامبيز در بازگشت از مصر در ميان راه درگذشته بود. داريوش هخامنشي پسر ويشتاسب از بزرگان پارس، روز دوم اكتبر (دهم مهر ماه و نخستين روز از جشن هاي مهرگان) در سال 522 پيش از ميلاد (درست 2524 سال پيش) تاجگذاري كرد و شاه ايران شد. در دوران حكومت 36 ساله وي، قلمرو ايران شامل سرزمين هاي وسيعي، از شرق دره سند (Indus) تا سواحل ليبي در آفريقا، و از تراكيه (Thrace
) در اروپا تا كوه هاي پامير در آسيا (شامل همه خاورميانه امروز، آسياي ميانه، قسمتي از آسياي جنوبي، قفقاز و همه مصر و قسمتي از سودان) مي شد. داريوش اين سرزمين ها را به استان هاي متعدد (ساتراپي) تقسيم كرده بود كه مستقيماً زير نظر حكومت مركزي و برپايه قوانين واحد اداره مي شدند و به آن قسمت كه سه طايفه ايراني (مادها از شهر ري به سمت غرب و شمال غربي ازجمله كردها و آذري ها، پارس ها از محور «ري» به جنوب و از شرق تا آن سوي هندوكش و پارت ها در شمال شرقي) در آن سكونت داشته، داراي نياكان و فرهنگ مشترك بوده و آيين هاي «نوروز» را گرامي داشته و يكسان برگزار كرده اند «ايران زمين» گفته اند «مصر» ساتراپي ششم ايران بود.

كوروش بنيان گذار امپراتوري ايران بوده، ولي ناسيوناليسم ايراني با داريوش اول به دنيا آمده است. كوروش، جهاني فكر مي كرد و يك جامعه مشترك المنافع متساوي الحقوق به مركزيت ايران زمين به وجود آورده بود و در امور «ملل متحده»اي كه به وجود آورده بود دخالت نمي كرد، ولي داريوش، تنها به اهورامزدا، ايران و ايراني مي انديشيد و همه كتبيه هايش را كه به سه زبان نوشته شده و باقي مانده اند با ستايش اهورامزدا (خدا) كه زمين و آسمان و بشر و شادي ها را آفريده است آغاز كرده و شاهي خود بر اين سرزمين پهناور كه مردان خوب و اسبان خوب(مقصود ارتش خوب) دارد از عنايات او دانسته و در يكي از كتيبه هايش از اهورامزدا خواسته است كه ايران زمين را از گزند آفت «دروغ» و بلاي «خشكسالي» در امان دارد. از كارهاي مهم ديگر داريوش ايجاد آبراهي ميان درياي سرخ و رود نيل بود خليج فارس را به درياي مديترانه متصل سازد. كار مهم ديگر او ساختن تخت جمشيد بود كه شاه نشين ايران زمين باشد. پايتخت اداري ايران شهر شوش بود. ايجاد يك سپاه هميشگي كه تا رسيدن ساير واحدهاي ارتش از شهرستان ها، بتواند دربرابر هرگونه تهاجم ناگهاني ايستادگي كند اقدام مهم ديگر او بود. ضرب سكه زر و سيم، مخصوصاً سكه هاي طلاي ناب به نام «دريك ـ داريك» در سال 515 پيش از ميلاد ابتكار مهم داريوش اول بود. تأسيس پستخانه، دادگاه، كودكستان و دبستان و وضع قوانين و تعرفه مالياتي و ايجاد يك نيروي دريايي در خليج فارس چند نمونه از كارهاي ديگر وي به شمار مي آيد. آمريكاييان دويست سال پيش، هنگام تأسيس پستخانه دولتي (فدرال) اين كشور همان شعار داريوش را بر سر در آن حك كردند. شعار مزبور حاكي از اين است كه باد و باران مانع كار چاپارها نخواهد شد. داريوش ميان شوش و ساحل مديترانه نوعي جاده آسفالته كشيده بود كه اخيراً قسمتي از آن كشف شده است. اقدام نظامي داريوش، كه هنوز در تاريخ نظامي از آن با صفت «بي سابقه» ياد مي شود، انتقال 24 هزار سوار و پياده با كشتي از شرق مديترانه به ساحل آتن (800 كيلومتر مسافت) بود. وي نخستين حكمران آسيايي بود كه با لشكريان خود از بسفور گذشت و اروپا را مورد حمله قرار داد.

داريوش كه با آتوسا دختر كوروش بزرگ ازدواج كرده بود در سال 486 پيش از ميلاد درگذشت و پسرش «خشايارشاه نوه كوروش» بر جاي او نشست. داريوش در محل معروف به «نقش رستم» در فارس مدفون شد. كوروش هم در سال 530 پيش از ميلاد در جنگي جان سپرد كه هدف از آن دور ساختن اقوام بي تمدن از ورود به تاجيكستان امروز بود. آن اقوام با زنان خود در ملاءعام همبستر مي شدند كه از ديد كوروش وحشيگري تمام بود. جنازه كوروش براي تدفين به پارس آورده شد. در آن جنگ ارتش ايران پيروز شد. ناحيه اي كه كوروش در آن جان خود را از دست داد (دره هاي آمودريا، فرغانه و پنجشير) كه زبان فارسي و رسوم ايراني را پاسداري كرده اند، براي ايرانيان هميشه عزيز و گرامي بوده اند.



پاره اي از مورخان شاه شدن داريوش را روز 16 مهر (18 اكتبر)، آخرين روز آيين هاي مهرگان (روز اصلي مهرگان)، نوشته اند. در آن زمان مهرگان شش روز ادامه داشت كه به تدريج در بعضي اوقات و پاره اي از جاها دو روز از آن كاستند .



نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 9:59 بعد از ظهر | لینک ثابت |

مقدمه اي بر زيباشناختي موسيقي ايراني

دکتر علي زاده محمدي

 

لازمه تحکيم و تحول موسيقي ايراني شناخت حالات و عناصر زيباشناسي و تمايز تأثرات گونه هاي مختلف آن است که بدون درک آن تحول و گسترش اصالت و زيبايي هاي موسيقي ايراني ميسر نيست. هر گونه موسيقي داراي صورت(فرم) و معنا(محتوي) است که حال و جنبه هاي زيبا شناختي آن را به وجود مي آورد. صورت در موسيقي با عناصر و ارکاني چون وزن و ريتم، طنين، اجرا و شيوه نوازندگي ترسيم مي شود و معناي موسيقي را ملودي، ساختار فواصل و گردشهاي خيال انگيزش مي سازد.

در نگاهي کلي صورت، ظاهر و سطح موسيقي و معنا، محتواي احساسي و شهودي و فکري آن را به وجود مي آورد. در هر اثر موسيقي صورت و معنا با هم تلفيق شده و هويت و حال خاصي را ساخته و گونه اي از موسيقي را به وجود مي آورد. به طور کلي ريتم در موسيقي خاستگاهي فيزيولوژيک و بدني دارد. انرژي فوقالعاده اي را تهييج و به جريان مي اندازد و در ضربهاي ملايم انرژي را آرام و تسکين مي کند و مسير را براي تاثيرگذاري ملودي هموار مي کند و يا آن را متوقف مي سازد. به عبارت ديگر ريتم در موسيقي مي تواند به گونه اي بکار گرفته شود که تسهيل کننده مسير ملودي و تامل دروني و يا بازدانده آن باشد، به گونه اي که هيجان آن سدّي براي صور خيالي و توجه و تامل فکري شود.

صورت و معنا در گونه هاي موسيقي ايراني مانند اصيل(کلاسيک)، پاپ و مردم پسند کوچه و بازاري حال و تاثير متفاوتي را بر مي انگيزد، يعني هرگونه موسيقي، حال و زيبايي و تاثيرات خاص خود را دارد و بستگي دارد ملودي و ريتم چگونه به کار گرفته شده باشد و آهنگساز از تلفيق ريتم و ملودي به چه صورتي بهره گرفته باشد و اثرات رواني آن چه باشد. آيا ترکيب ريتم و ملودي به گونه اي است که موسيقي صرفآ التذاذي بدني و حسي را به وجود آورده و شنونده را در حالتي از لذّت و تهييج جسماني قرار داده است؟ آيا ريتم و ملودي تنها تهييج کننده و اغواگر است يا انديشه و تامل دروني را نيز بر مي انگيزد؟ آيا انرژي ريتم يا اغراق ملويک مانع ادراک ذهني است و فرد را در احساسات صرف فرو برده و يا مولد تخيل و محرک تفکر و ارتباط متقابل است؟ گردشهاي ملوديک غني است يا فقير؟ ضرباهنگ موسيقي تسخير گر يا تسهيل گر فکر و ادراک است. به لحاظ تأثرات موسيقايي، متعالي ترين حالت رواني و زيباشناسي در موسيقي ظرفيت فکري و مشهود در آن است، و در درجات پايين تر برانگيختگي هاي احساسي و نازل ترين آن تأثرات بدني و جسماني است که با ريتمي ساده و محرک نيز مي توان تحرک و التذاذ بدني را بوجود آورد. اما براي تحريک صور خيالي و فکري به ملودي غني نياز است. آن گونه که تخيل ملوديک در آثار اساتيد بزرگي چون صبا، وزيري، درويش خان و ... سرشار است و موسيقي عامه پسند، موسيقي احساسي، تهييج گر و در مواردي محرک تمنيات بدني است. فکر را در طرازهاي هيجاني متوقف مي سازد و اغلب مانع انديشه و تامل است، در واقع موسيقي عامه پسند به اين جهت عنوان عاميانه را به دنبال دارد که با نيازهاي احساسي، هيجاني و دلبستگي هاي روزمره و فوري آنها همراه است. موسيقي لذت بخش که غالبآ شنودهاي اغواگرانه را ارضا مي کند، به دليل احساسات شديد و هيجانات بارز آن قابل فهم عموم است. اکثريت عامه به دنبال تهييج دروني و فرافکني احساسات خود هستند و از اين لذت طلبي به جهت تفنن و از همه مهم تر براي گريز از فشارهاي فردي و اجتماعي بهره مي برد.

 

گونه هاي موسيقي ايران

چند دهه است که موسيقي ايراني در انواع و گونه هاي مختلفي رواج يافته و جايگاه خود را پيدا کرده است. گونه هايي که هرکدام بنا بر ضرورت ادراکي و رواني، اجتماعي، اقتصادي و بازار تثبيت نشده اند. انواع موسيقي ايراني هر کدام به تفکيک و يا ترکيب از مايه هاي اصيل ايراني، غربي و عربي شکل و تأثري يافته اند و آهنگسازان بزرگي به تصنيف و تکوين آن پرداختند تا به امروز که نوع و سبک غالبي را به وجود آورند. در همه گونه هاي موسيقي ايراني حتي نازلترين نوع آن يعني موسيقي کوچه بازاري، رگه هايي از حالات و مايه هاي موسيقي اصيل ايراني مشاهده مي شود. در بعضي از انواع مانند موسيقي اصيل مردمي (ترانه اي دستگاهي) حالات موسيقي ايراني پررنگ تر و غليظ تر است. در غالب آهنگهاي ترانه اي با تقليل و سبک کردن زينت ها، تکنيکها و ساختار مايه هاي موسيقي ايراني، آن را به شکلي عامه پسند با احساسات کاملآ بارز خصوصآ خون آلود ارائه نموده اند.

در موسيقي عامه پسند ايراني مايه هاي عربي و غربي رواج زيادي پيدا کرده، خصوصآ در نوع پاپ ايراني، مايه هاي ايراني و غربي مخلوط و در نوع کوچه بازاري کافه اي مايه هاي عربي و ايراني مخلوط شده اند.

درباره انواع موسيقي عامه پسند ايراني، دکتر ساسان فاطمي پژوهشگر - طبقه بندي و نظرياتي را مطرح کرده که در اينجا بخشهايي از آن نقل به معنا مي شود. نوعي موسيقي مردم پسند از موسيقي اصيل و کلاسيک ايراني توسط استاتيد بزرگي چون عارف، درويش خان، امير جاهد و ... به وجود آمد که به مرور زمان در شکل نازل تري به موسيقي دستگاهي ترانه اي مبدل شد. موسيقي که توسط ارکستر سازهاي غربي اجرا مي گرديد و آهنگسازان و نوازندگان برجسته اي که شاگردان اساتيد بزرگي چون صبا بودند: مانند مهدي خالدي، جواد و بزرگ لشگري، علي تجويدي، همايون خرم، پرويز ياحقي، حبيب الله بديعي و ... آهنگهاي آن را تصنيف کردند و خوانندگاني چون دلکش، مرضيه، داريوش رفيعي، الهه، پوران، ايرج، گلپايگاني و ديگران ترانه هاي آن را خواندند.

نوع ديگري از موسيقي عامه پسند کوچه بازاري در اشکالي از مطربي غزل خواني، کافه اي توسط آهنگسازاني چون امير پازوکي و قاسم جبلي شکل گرفت که در بسياري از آهنگهاي آن مايه هاي موسيقي ايراني در تلفيق با موسيقي عربي اجرا شد و خوانندگاني چون مهوش، پريوش، و معاصريني چون علي نظري، داوود مقامي، عباس قادري، جواد يساري، آغاسي، معين، اميد و ... ترانه ها و اشعار آن را اجرا کردند. شاخه ديگر از موسيقي مردم پسند نوع نوع پاپ ايراني آن است. موسيقي بينابيني از موسيقي غربي و ايراني، که در مواردي از مايه هاي دستگاهي چون ماهور، همايون، چهارگاه، دشتي بهره گرفته و با سازهاي غربي و ارکستري اجرا و نواخته مي شود. ترانه ها و آوازها بر پايه ملودي ايراني و غير ايراني خوانده شده است.

قابل ذکر است دو نوع موسيقي پاپ در ايران رواج دارد: نوع ايراني و نوع غربي که در نوع غربي آن هيچ عنصر موسيقي ايراني به جز کلماتي فارسي وجود ندارد. در موسيقي پاپ ايراني آهنگسازاني چون انوشيروان روحاني، ناصر چشم آذر، بابک بيات و خوانندگاني چون روانبخش، عارف، [هايده] و... به چشم مي خورد.

تفکيک و طبقه بندب انواع موسيقي عامه پسند و قرار دادن نام آهنگسازان و خوانندگان مقوله اي نسبي است. بسياري از آهنگسازان آثار متعددي در گونه هاي مختلف تصنيف کرده اند که حالات مختلفي دارد، اما در کل آثار آنها گرايش مردم پسند دارد. در ميان گونه هاي اشاره شده موسيقي عامه پسند مطربي و کافه اي نازل ترين فرم به لحاظ صورت و محتوا است و در مقاطعي از دوره هاي اجتماعي پرشنونده ترين نوع موسيقي در ايران بوده و همچنان اين نوع موسيقي(کوچه بازاري و کافه اي) بعد از موسيقي پاپ بيشترين مصرف را در خانه ها و ماشينهاي مردم دارد. موسيقي که اساس «حال» آن هيجاني و اغواگرانه است.

 

موسيقي عامه پسند ايراني و حالت هسيتريک

سيمايه هيستريک نشان حال شخصي است که در پي تهييج پذيري با هدف و نمايش خود است، نشانه روحيه کسي که با هر لحن تأثر برانگيزي، دلبستگي و اغواشدگي او به ظهور و نمايش در مي ايد. به عبارت صريح تر حالات هيستريک در روانشناسي با تهييج پذيري وابستگي تلقين پذيري و اغواگري مشخص مي شود، و موسيقي عامه پسند در بسياري از آثار بهترين نمود تأثرپذيري و هيجان [است] و تهييج موسيقي به گونه اي است که ذهن را محسور و مجذوب خود مي کند و شنونده را از تامل و رابطه ذهني باز مي دارد.

موسيقي عامه پسند کافه اي بسيار جذاب و سطحي است. جذابيت آن غالبآ احساسي و فاقد ادراک عميق است. شور حالي چنان در مجلس بر مي انگيزد که با سرعت و فوريتي همه را به تحريکي بدني و تهييج وا مي دارد. تأثر برانگيزي آن خاستگاهي لذت طلبانه دارد، به همين دليل بيشترين شنونده را پيدا کرده و عموم مردم ساعتها و ساعتها بدون خستگي به شنيدن آن مشغول مي شوند. ترانه ها و اشعار عاشقانه حزن آلود آن التذاذهاي حسي را دو چندان مي کند، هرچند ظاهر مفاهيم اشعار بر ناکامي ها، فراق و تالمات عاشقانه اشارت دارد، اما در باطن به نحو چشم گيري تمايلات غريزي افرخته از ناکامي هاي عشقي را يادآوري و ترغيب مي کند و لذّت مي آورد. ريتم در موسيقي عامه پسند مطربي و خصوصآ کافه اي عربي متمرکز و متوجه غرايز است. موسيقي صرفآ تأثر برانگيز، اغواگر است زيرا فرصتي براي تأمل و تفکر و شنود واقعي به جا نمي گذارد. در واقع با تحريک گسترده سيستم ليمبيک مغز که عواطف و هيجانات انساني را بر مي انگيزد، مجالي براي فکر و انديشه نمي ماند و ذهن تسخير و فلج مي شود.

برداشت نادرست

بسياري تصور مي کنند که حالت و لحن موسيقي عامه پسندِ کوچه بازاري، حداقل در بسياري موارد نشاط انگيز است. اين تصوري اشتباه است جنس و حالت شادي با هيجان زدگي فرق دارد. آدم شاد با هيجان زده همچون ترنم باران با هياهوي طوفان متفاوت است و سرزندگي نيز با اغواگري تفاوت دارد. در نفس نشاط ثبات، متانت و سرزندگي وجود دارد و در مقابل [در] هيجان زدگي تهييج، بيقراري و وابستگي موج مي زند. به دليل عدم گسترش برنامه هاي مناسب موسيقي، موسيقي عامه پسند به گونه اي چشم گير با اغراق هاي احساسي و حالات نوحه گرايانه رواج يافته است و شنود طبيعي جامعه را به سوي هيجان طلبي و تأثر برانگيزي هدايت مي کند، [که] بسي جاي تامل دارد.

 

ادراک هاي شهودي

گردشهاي دانگي و ساختار لطيف و مايه هاي درونگر موسيقي ايراني لحني شهودي و حال ملايم شيوا گونه دارد. با توجه به وجود دوگونه ادراک ذهني يعني فکري و شهودي، مايه هاي رديف موسيقي ايراني غالبآ پردازشي شهودي دارند. به طوري که گردشها و فواصل آن سيري انفسي و دروني را به وجود مي آورد. فارغ از هرگونه هيجان زدگي، التهاب و اغواگري، حال و انديشه را به سيري الهامي سوق مي دهند. رديف و مايه هاي موسيقي ايراني وقتي در غالب ترانه ها و تصانيف احساسي وجه مردمي و عاميانه پيدا مي کند، در اصل نازل و کوتاه مي شود و حالت شهودي آن رنگ و لعاب خون آلود و يا شوريدگي و سرخوشي مي يابد و اين امري طبيعي است. هر اثر هنري زماني مقبوليت عام پيدا مي کند که شأن و تراز زيباشناختي آن در حد فهم و احساس عموم نازل شود.

شکل گيري سبک و نوعي موسيقي شبه اصيل

اتفاقي تازه در حال شکل گيري و تکوين است، و سبک و نوعي جديد به ظاهر اصيل و در باطن شبه اصيل به ميان آمده و رواج پيدا کرده است و نوازندگان جوان اصيل نوازي را که در پي تحول و تحرک موسيقي اصيل ايراني هستند، به خود مشغول و مشتبه ساخته است. موسيقي شبه اصيل که به لحظ ساختاري و حال روحي کاملآ هيجاني، احساسي و عامه پسند است و اصالت ظاهري آن تنها در شکل اجراي موسيقي، سازها و نوازنده و نوازندگان با سابقه اصيل نوازي است. گردشهاي ملوديک پر هيجان که صرفآ به لحاظ «تأثر پذيري» بسيار غني، نمايشي و شور انگيز است، حالات و تأثراتي که در موسيقي اصيل ايراني وجود ندارد. موسيقي اصيل ايراني به دليل غناي ملوديک و گردشهاي خيال انگيز ذهني و طبع شهودي مجال و فرصتي براي هيجان نمايي ندارد. موسيقي شبه اصيل ايراني که آثار متعددي از آهنگهاي آن تصنيف و منتشر شده است، به تصور نادرست خلاقيت، نوآوري و طرحي نو در تحول موسيقي اصيل ايراني پنداشته و القا مي شود. در صورتي که جذابيت و واقعيت آن تنها در اغراق آميزي ملوديک و تأثر برانگيزي آن است و بس، و هيچ گونه تحول زيباشناختي، احساسي و ساختاري در موسيقي ايراني ندارد. چرا که نمونه هاي غني تر از آن در موسيقي عامه پسند و کوچه بازاري وجود دارد و اگر سازها و نوازندگان آن شکل و ظاهر اصيل را تغيير دهند، حالات و احساسات و ساختار آن مشابه موسيقي عامه پسند است.

در موسقي شبه اصيل حاضر، حالاتي از مايه هاي موسيقي ايراني در لحني اغراق آميز و تأثر برانگيز اجرا و ارئه مي گردد. هدف آن ايجاد شور و هيجان و حالي فوري است که در واقع اين برانگيختگي و اغراق مانع و آفت بروز هرگونه توجه فکورانه و صور خيالي مثبت و الهام بخش است. همان تأثري که سراسر موسيقي جذاب و تسخيرگر عامه پسند کوچه بازاري را فرا گرفته است.

شکل گيري هر نوع سبک موسيقي، متناسب با نياز و علاقه نوازنده و يا خواست و طلب گروه و جامعه امري طبيعي و واقعيتي پذيرفتني است. هر سبکي به مرور زمان وقتي مخاطبيني و موقعيت اجتماعي خود را پيدا کند، رواج و ثبات پيدا خواهد کرد. واقعيت موسيقي شبه اصيل نيز به عنوان يک سبک پذيرفتني است، امّا نکته مهم اين است که هر نوع موسيقي بايد جايگاه واقعي و طراز واقعي و زيباشناختي و احساسي خود را در تحول موسيقي ايراني بشناسد و ساختار و تأثيرات خود را بداند. اگر تمايز و تفاوتهاي خود را نداند، آنگاه امر مشتبه و شرايط سرگرداني براي خود و مخاطبيني [که شنونده آن هستند] ايجاد مي کند. آنگونه که امروز دوغ و دوشاب مخلوط و قاطي شده است. خصوصآ زماني که سبک يا روشي خود را به عنوان تحولي در موسيقي اصيل و راه و طرح نو مي شناسد، در حالي که تغيير و تحول اساسي آن تنها بروز ملوديهايي [مي باشد] که بسته هايي از تأثرات نوحه گرانه هستند و ذهن در درک تمايزها و مسير واقعي دور مي ماند.

 

 

 

منبع : گريلي  و هنر و موسقی

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 9:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |

پيشينه تاريخي باغ ايراني  


نورا نيک سرشت


انسان كاشف طبيعت و عامل برقراري تداوم و پايداري بقاء و عاملي در تجلي امكانات و استعدادهاي نهاني طبيعت شناخته شده و اوست كه با تصور در طبيعت، رزاهاي نهاني خود را آشكار ساخته و گه‌گاه از چهره به ظاهر خصمانه و شرارت آلودش، زيبايي، صفا و صميمت مي‌تراود. در اين فلسفه روابط انسان و طبيعت به صورت يكپارچه مشاهده مي‌شود و انسان نه جزئي جدا‌شدني از طبيعت و نه حاكم مافوق آن است. شعر و ادب هنرهاي تزئيني ايران خواه از زمان هخامنشيان و خواه از زمان سامانيان هميشه سرشار از احترام و علاقه‌ به طبيعت است.
طبيعت كليت و مظهر تجلي وجود است، مقام خاص و مقدسي دارد و در آن همه چيز در حالت نظم و تعادل قرار دارد. در باغ ـ اين طبيعت از پيش انديشيده ـ‌رابطه انسان و طبيعت در نهايت هماهنگي است. باغ به كمك اشكال منظم هندسي، رابطه ميان طبيعت و دنياي دروني تصور مي‌شود. باغ مفهوم عرفاني و مذهبي طبيعت و نظم جهاني را منعكس و مفاهيم فضاها را مطرح مي‌كند.
در باغ، خواه طبيعي و خواه ساخته دست انسان، آدمي با محيط اطراف خود در صلح و صفا بود. در باغ، انسان و طبيعت در همسويي كامل بودند. زمين وحشي و عقيم. در باغ به كمال مقدر خويش دست مي يافت.
باغ، ايراني نه تنها جاي امن و آرام كه در عين حال جايي است براي تفكر آرام يا مذاكرات فلسفي. جايي است براي تأمل و تحقيق، جايي كه روح خسته آدمي مي‌تواند تازه شود و آرامش يابد و منظره‌هاي تازه بر او مكشوف گردد. آرمان باغ بسيار نيرومند و با دوام بود. هر شهر و هر قصري باغ‌هايي داشت كه بسياري از آنها عمومي بودند. همه آنها براي مراسم نوروز باز بودند. كلاريخو توصيف مي‌كند كه جاده‌هاي زيبا داراي محوطه‌هاي باز بودند به صورت چهارراه‌هاي بزرگي كه در ميان آنها، آب‌نمايي براي نوشيدن آب وجود داشت و ميدان مركزي يك پارك بزرگ بود، گرداگرد آن درختان تبريزي بلند با آلاچيق پوشيده از ياسمن و گل‌سرخ.
بي‌شك آرمان باغ در همه هنرها به طور كامل نفوذ كرده به فرش‌هاي بزرگ، همه آفرينش‌هاي شاعرانه و مجسم‌كننده گل و گياه كامل بهشت است. نيلوفر آبي در سراسر اعصار و در تمامي آسيا يك نماد مقدس آسماني بود. آرايش معماري در سراسر اعصار منحصر به گل و گياه بوده و مي‌باشد.

تاريخچه باغ ايراني


باغ ايراني بيشتر حاكي از نيازهاي روحي و كمتر متناسب با نيزهاي آب قابل سنجش است. از زمان‌هاي قديم بخش اساسي از زندگي ايران و معماري آن بوده و در موجوديت آتشكده‌هاي بزرگ و تقويت نمادين آنها، سهم داشته است. از زمان سومريان، باغ، معبد و قصر سلطنتي را احاطه ميكرد. بي‌شك باغ در چنين اقليم خشكي همه چيز از آسايش و زيبايي داشت تا عرضه كند. ولي هنگاميكه مبارزه به خاطر زنده ماندن بيش از لذت شخصي اهميت داشت. اين يك موضوع فرعي بود. از آنجا كه همه چيز را از مشيت خداوند مي‌دانستند.
دعا ضرورت داشت. تصور مي‌شد مطمئن‌ترين راه جلب توجه جادوي است: ايجاد فضايي هرچه شبيه‌تر به آنچه مورد نياز است و تشويق به تقليد از آن ـ در مقياس بسيار وسيعتر. به عنوان مثال، ايجاد باغي در كنار يك معبر يا كاخ ممكن است قادر مطلق را به تكميل تلاش كوچك انسان در راه آباداني زمين تشويق كند.
زندگي در ايران به آب وابسته و در واقع آب‌ عامل اصلي زندگي است. ايرانيان به منظور بهره‌گيري نسبي از منابع آب، با قدرت تخيل و ابداع، چاره انديشي كرده بودند و كاريزهايي عميق كه از ٨٠ الي ١٦٠ كيلومتر طول داشتند. حفر مي‌نمودند. حتي در ٣٥٠٠ سال پيش از ميلاد، آرايش سفال پيش از تاريخ، علاقه شديد به آب و حاصلخيزي را نشان مي‌دهد. اين نقش هاي كهن، همه عناصر آن را به صورت واقعي يا نمادي، ثبت كرده‌اند : كوه، ابر، بركه، جنگل، پرندگان آبي و درختان كه هدف عمده از آنها دريافت پاسخ مساعد از قدرت‌هاي آسماني بود. در سفال سامرا، طرح نمونه‌وار باغ ديده شده است؛ به صورت دو نهر متقاطع با پرندگان و درختان در هر يك از چهارگوشه. در مفرغ‌هاي لرستان (حدود ١٠٠٠ قبل از ميلاد) . باز درخت را همراه با آب روان ترسيم كرده‌اند كه مطلوبترين منظره در يك سرزمين خشك است. پس از آب، درختان مهمترين نقش را در شكل‌گيري باغ ايراني دارند. ايرانيان قديم معتقد به فرشته مقدسي بودند به نام (اوروزا) كه صدمه زدن به گل و گياه، موجب ناراحتي و خشم او مي‌شد.

 
كوروش كبير در سارد، باغ بزرگي ساخته و به دست خود در آن درخت كاشته شد. گزنفون yenophon در كتاب خود به نام (اكونوميگوس) نقل كرده است كه كوروش شخصاًُ ليزاندر را به تماشاي باغ خود در سارد برده است كه: ليزاندر از مشاهدة زيبايي درخت‌ها، نظم و دقت فواصل آنها و مستقيم بودن رديف‌ها و زاويه‌ها و روايح معطر و متعددي كه هنگام گردش به مشام آن دو مي رسيده، تحسين و تمجيد مي‌كند
.
باغ‌هاي هخامنشي داراي طرح‌هاي مستطيل دقيق با خيابان‌ها و درختان متقاطع بود. سنگ نگاره‌هاي به جا مانده از دوران هخامنشي با درختان راست قامت، به خوبي اهميت باغ در ميان ايرانيان و نيز نظم هندسي موجود در باغ‌هاي ايراني را نشان مي‌دهند.


باغ در عصر شاهنشاهي ساسانيان نيز بر پايه اصول گذشته شكل مي‌گيرد: تركيب هندسي منظم، ميان اسة اصلي، خيابان‌هاي عمود برهم و كرت‌هاي راست گوشه، باغ‌ها بسيار وسيع بودند و با دقت طراحي و مراقبت مي‌شدند: گاه نزديك به ٢٥ كيلومتر مربع مساحت داشتند. باغي كه توسط خسروپرويز پس از هفت سال كار ايجاد شد، اصلاحي جسورانه و زيبا در محيط بود.


در دوران اسلامي، باغ‌هاي انبوهي كاخ را احاطه مي‌كرد و از لحاظ معماري به صورت بخشي از آن در نظرگرفته مي‌شد، به صورتي كه باغ تمامي جوانب اصلي بنا را به صورت قرينه فرا مي‌گرفت. سراسر محوطه به قطعات مستطيلي تقسيم مي‌شد كه از ميان آنها جوي‌هاي كوچكي مي‌گذشت . اين ‌باغ‌ها به پيروي از پيشينيان ايراني ساخته مي‌شدند. از همان سده‌هاي نخستين هجري، باغ‌سازي به شيوة ايراني به فراسوي مرزها مي‌رود و به مرور زمان گسترة خود را وسيع‌تر مي‌كند. باغ‌هاي زيباي آندلسي (الحمرا) و باغ‌هاي باربري كشمير نمونه‌هايي از باغ‌هايي هستند كه تحت تأثير باغ‌سازي ايراني شكل گرفتند. شيوة باغ‌سازي در كشورهاي شرقي از باغ‌سازي ايران الهام گرفته است.


بابرشاه از شاهان مغولي حاكم بر هند شيوة باغ‌آرايي ايراني را به سرزمين هند برد و باغ‌هايي در آگرا واقع در شمال هند احداث كرد كه معدودي از آنها تا به امروز موجود است و سپس جهانگير يكي از جانشينان وي چندين باغ در منطقه كشمير ايجاد نمود.


در كتاب تاريخ تمدن ـ عصر ايمان ـ ويل دورانت آمده كه باغ به سبك ايراني مورد تقليد ساير ملل نيز قرار گرفت و هم در بين اعراب و مسلمين و هم در هندوستان رواج يافته است و در قرون وسطي موجب الهام اروپائيان گرديده است. در اروپاي قرون وسطايي كه در شهرها به باغ عمومي و فضاي سبز مفهومي نداشت، بيشتر شهرهاي ايران در محاصرة باغ‌هاي سرسبز و انبوه كه پناهگاهي براي آسايش ساكنان آنها بوده است و از نظر زيبايي، طراوت و داشتن باغ‌هاي بزرگ و بي‌شمار در دنياي آنروز به خود مي‌باليده‌اند.

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 9:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 6:29 قبل از ظهر | لینک ثابت |

پروردگارا !!!!

من بارانم مي بارم

آن سان که بر من روا نمي داري بودنت را

از غم دوري تو مي بارم

و آن سان که در لمس مني اي بزرگ زيبا

از شوق داشتن تو مي بارم

در تمام زمان بودنم مي بارم من بارانم

مي بارم از براي تو

اي عشق من

اي خود من

دلم کويري است تنها و عريان

و چشمانم دريايي است هميشه باران

مي دانم بارش آسمان چشمانم همتاي آن آسمان باراني بي کران توست

و تو خود خوب مي داني که چرا

چون هر دو از عشق توست.

 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 6:28 قبل از ظهر | لینک ثابت |

موسیقی در دوران هخامنشی

 

موسیقی مذهبی


بر اساس نوشته های هرودوت مورخ یونانی مغان هخامنشی بدون همراهی ساز با نای سرودهای مذهبی می خواندند و از این نظر، نه مثل سرود خوانان بابلی و آشوری بودند و نه تحت تاثیر اقوام سامی. موسیقی این سرودها صرفآ موسیقی آوازی بود و نه موسیقی سازی.

مشاهده می کنید که پرهیز از استفاده از ساز و آلات در موسیقی مذهبی از ادوار گذشته تاریخی وجود داشته و اثرات آن تا به امروز هم به چشم می خورد.

مسئولیت اجرای سرودهای مذهبی با موبدان خوش آواز بوده و به قول "استرابو" دانشمند یونانی این نغمه ها منحصر به مفاخر پهلوانی و مناجات با یزدان بوده است. شایان ذکر است که امروزه بازمانده هایی از این آئین کهن هنوز هم در فرهنگ ایران دیده می شود.

هرودوت همچنین می نویسد:

 "ایرانیان برای قربانی در راه خداوند و مقدسات خود، کشتارگاه و آتشکده ندارند و بر قبور مردگان شراب نمی پاشند. در عوض یکی از پیشوایان مذهبی حاضر می شود و یکی از سرودهای مذهبی را می خواند."

موسیقی رزمی

اما در دوران هخامنشی موسیقی نوع دیگری هم موجود بوده است. یکی از انواع دیگر، موسیقی رزمی با جنگی بوده است.

گزنوفون دیگر مورخ یونانی در کتاب "سیروپیدیا" می نویسد:

 "کورش کبیر به عادت دیرینه، در موقع حمله به ارتش آشور سرودی را آغاز کرد و سپاهیان او با صدای بلند آنرا خواندند و بعد از پایان سرود، آزادمردان با قدمهای مساوی و منظم به راه افتادند. کورش در وقت حمله به دشمن سرود جنگی را آغاز کرد و سپاهیان با او هماهنگ شدند."

"
کورش برای حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنیدن صدای شیپور قدم بردارند و حرکت کنند، زیرا صدای شیپور علامت حرکت است."

این سروده ها برای بر انگیختن حس شجاعت و دلیری سربازان اجرا می شد و گزنوفون اضافه می کند که :
"
کورش از کشته شدن سربازان طبری و طالشی مغموم شد و برای مرگ سربازان مازندرانی و طالشی سرودی خواند و این همان سرودی است که در ادوار بعد در مراسم موسوم به 'مرگ سیاوش' خوانده می شد."
این مراسم هنوز هم در بین بسیاری از طوایف ایرانی وجود دارد و بنام "سوگ سیاوشان" یا "سووشون" معروف است و بقایای این آئین قدیمی حتی در مراسم آئینی ایران بعد از اسلام نیز دیده می شود.
از دوران هخامنشی سازهایی باقیمانده است از آنجمله می تواند به کرنا، نی، شیپور، کوس (نوعی ساز ضربی)، درای و سنج اشاره کرد.

در سال 1336 هجری شمسی در کاوشهای تخت جمشید در حول و حوش آرامگاه اردشیر سوم هخامنشی، یک شیپور فلزی به طول 120 سانتی متر به دست آمد که شبیه کرنای است. قطر دهنه آن 50 سانتیمتر و جزو سازهای جنگی محسوب می شود.

موسیقی مجلسی

اما نوع دیگری از موسیقی بنام مجلسی نیز در آن روزگار مرسوم بوده است. موسیقی مجلسی یا همان بزمی از دیر باز در تمدن ایران وجود داشته است. آوازهای فراغت، سرودهای شادی و سرور، در جلسات بزم بکار می رفت و سازهای ویژه و شیوه اجرای خاص خود را داشت.

گزنوفون و هرودوت هر دو از این نوع موسیقی نام برده اند و دیگر مورخ یونانی "آتنه" در این باره نوشته است که :
"
در جشن مهرگان که در حضور شاهنشاه هخامنشی برگزار می شد، نوازندگان و خوانندگان با اجرای برنامه هایی در مجلس شرکت می کردند و خوانندگان و نوازندگان در آن جشن ها سهم اساسی داشتند."
هرودوت از وجود تعداد زیادی موسیقیدان در عصر هخامنشی یاد می کند و می نویسد که آنها در دربار نیز زندگی می کردند و در روزهای جشن همچون مهرگان، سده، نوروز و ... به دربار خوانده می شدند و شادی و سرور برپا می کردند.

گزنوفون نیز می نویسد :

"کورش برای کیاخسار تعدادی از موسیقیدانها را برگزید ... اسکندر مقدونی از خزانه کورش 320 فقره اسب و آلات موسیقی را بدست آورد “…

و جالب اینجاست که در سفرنامه فیثاغورث نیز به مراسم تاجگذاری داریوش اشاره شده است :
"
حدود 360 دختر خنیاگر (نوازنده یا خواننده) به آوزاخوانی و نوازندگی می پرداختند."

harmonytalk.com , موسیقی ایران از آغاز تا امروز - جلد اول

http://www.farya.com/id/858

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 6:22 قبل از ظهر | لینک ثابت |

شگفتی های خسروپرویز(تخت تاقدیس(

برگرفته شده از تارنگار: تاریخ, جشنها و زبان پارسی

http://ariapars.persianblog.ir/

 بازگویی های پُرشمار و آزاد از مورخان غربی و شرقی درباره ی تخت تاقدیس، نشان از کرامندی و راستینگی آن دارد. تاقدیس همچون تخت های پادشاهان شرقی، عبارت بود از سکویی در زیر و سقفی همچون تخت بر فراز آن. در این سقف فرتور پادشاه و خورشید و ماه وجود داشت.  از بازگویی هایی که درباره ی این تخت برجای مانده، می توان انگاشت که در آنجا نگاره ای از مراسم تاجگذاری شاهنشاه و در پیرامون آن نگاره ی بزرگان و اشراف(یا پادشاهان پیشین) وجود داشته است و نیز سایه بان گُنبد مانند متحرکی داشته که بر آن گویال های هفت گانه و دوازده برج و ریخت های گوناگون ماه دیده می شده است. ابزاری نیز کارگذاشته شده بود که در زمان های مشخص باران می باریده و بانگ رعد می کرده. این ساعت۱شگفت در کاخ شاهی گنزک - نزدیک آتشکده ی شاهنشاهی آذرگشنسپ - جای داشت. ۲

 کندرنوس مورخ رومی درباره ی این تخت چنین بازگویی میکند: «قیصر پس از شکست پرویز در سال ۶۲۴م، به کاخ گنزک درون شد و بت خسرو را دید که بلندایی هولناک داشت، وی نگاره ی خسرو را نیز دید که در بالای کاخ بر تختی جای گرفته بود. این تخت به توپ بزرگی چون آسمان می ماند. در پیرامون آن خورشید و ماه و ستارگان بودند که کفار آن ها را می پرستیدند; و نگاره ی پادشاهان نیز پیرامون آن بود که هر یک عصایی در دست داشتند. در این گُنبد، به فرمان دشمن خدا(=خسرو!) ابزاری کارگذاشته بودند که قطراتی چون باران فرو می ریخت و آوایی رعدآسا به گوش می رسانید».۳

 ثعالبی نیشابوری در این باره چنین می گوید: «این سریری بود از عاج و ساج که صفایح و نرده های آن از سیم و زر بود. ۱۸۰ ذراع درازا و ۱۵۰ ذراع پهنا داشت. روی پله های آن را با چوب سیاه و آبنوس ِ زرکوب فرش کرده بودند. آسمانه ی این تخت، از زر و لاژورد بود و صوَر فلکی و کواکب و بروج سماوی و هفت اقلیم و صُوَر پادشاهان و هیات های آنان را در مجالس و بزم و روزهای رزم و هنگام شکار بر آن نقش کرده بودند. در آن ابزاری بود برای تعیین ساعات روز، چهار قالی از دیبای زر بافته، مرصع به مروارید و یاقوت در آن تخت گسترده بودند که هر یک تناسب با یکی از فصول داشت».۴

 بلعمی نیز نخستین چیز از شگفتی های خسرو پرویز را، تختی زرین برشمرده که «آن را تخت تاقدیس خواندندی و آن را چهار پایه از یاقوت سرخ بود که هیچ ملک را این نبود»۵

 مسعودی نیز در پایان سده ی ۴ هجری افزون بر اشاره به شیز آذربایگان -تختگاه تابستانی اشکانیان- گوشزد میکند که «در آنجا تا کنون آثاری شگفت از بنا و تصویر با رنگ های نغز از صورت افلاک و نجوم و جهان از خشکی و دریا و آبادی و ...دیگر شگفتی ها بجاست»۶

 فرودسی نزدیک به ۹۰ بیت از شاهنامه را به این پُرسِمان اختصاص داده است. در شاهنامه، این تخت سریری کهن شناسانده می شود که از زمان فریدون وجود داشته و شاهان پس از او، از ایرج و منوچهر و کیخسرو و لهراسب و جاماسب، هرکدام چیزی از زر و سیم و عاج بر آن افزوده اند و اسکندر سراسر آنها را پاره کرده و می رُباید. سپس تخت به دست اردشیر پاپکان افتاده و در دست دودمان ساسانی می ماند تا به خسرو پرویز می رسد. خسرو پرویز هنرمندان را از سراسر کشورها فرا می خواند و به سفارش او ۱۱۲۰ هنرمند و استاد - هر یک با ۳۰ شاگرد در زیر دست خود - در درازای ۲ سال آن را بازسازی کردند و چنان با زر و گوهر آراستند که شب تیره چهر از آن روشن گشت. از آن جمله آن را با پارچه ای به اندازه ی ۵۷ رش آراستند. پارچه ای زربافت که همه ی ریشه هایش به گوهر، به دست یک مرد چینی، در درازای ۷ سال بافته شده بود. این پارچه منقش به سپهر(بهرام، کیوان، هرمز، مهر، ناهید، تیر و گردنده ی ماه) و نشان هایی از ۷ کشور و ۴۸ شاه بود. فردوسی درازای تخت را ۱۷۰ و پهنای آن را ۱۲۴ ذرع برنهاده است که با گزارشی که ثعالبی میدهد نزدیکی دارد.

 نظامی نیز در خسروشیرین از این تخت در فصل "صفت شوکت و تنعم خسرو در پادشاهی" سخن رانده:

به گرداگرد تخت تاقدیسش****دهان تاجداران خاک لیسش

همه تمثال های آسمانی****رصد بسته بر آن تخت کیانی

زماه و زهره تا خرگاه کیوان***درو پرداخته ایوان به ایوان

کواکب را ز ثابت تا به سیار****دقایق با درج پیومده مقدار

به ترکیب گهرهای شب افروز****خبر داده ز ساعات شب و روز

شناسایی که انجم را رصد راند****از آن تخت آسمان را تخته برخواند۷

فردوسی افزون بر تخت تاقدیس به سه تخت دیگر اشاره می کند:

۱- میش سار: دارای نقش میش و کوچکتر از دو تخت دیگر و ویژه ی نشستن دهگانان و زیردستان بوده است.

۲- لاژورد: بزرگتر ازدو تخت دیگر و ویژه ی نشستن سواران و جنگاوران بوده است.

۳- پیروزه: ساخته شده از پیروزه که نشستگاه دستور(وزیر) بوده است. ۸

 

۱- از دید هرتسفلد تاقدیس تخت نیست و ساعت است.   

    (۲)ایران در زمان ساسانیان،کریستین سن، ص ۴۸۹-                     ۹۰

)۳(همان                                                                                     

 (۴)همان ص                         ۴۸۸

(5) تاریخ بلعمی، بهار، ص ۱۰۸۹          

 (۶)التنبیه و الاشراف، ص ۸۹  

)۷(خسرو شیرین، ثروتیان، ص ۴۵۰-۵۱                          

 (۸)شاهنامه، ژول مول، ص ۱۵۴-۵۸

 -------------------------------------------------------------------------------------------------

* هر گونه برداشت از نوشته های این تارنگار، تنها با ذکر نام  نویسنده و نشانی تارنگار مجاز میباشد.

© نوشته کورش محسنی 

 

 

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 6:6 قبل از ظهر | لینک ثابت |

چشم هایم را قربانی میکنم ؛ شاید بی واسطه بیایی و دستهایت آشیانه مهر شود

میدانی ...گنجشک ها هم عاشق می شوند وگرنه هر صبح برای که بال می گشایند؟

آسمان هم باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه

می بارد ؛ بگذار آنقدر از تو پر شوم که دیگر جایی برای خودم نماند

گاهی وقت ها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو

نمیدانم چرا این قدر برای من بزرگی و من چرا اینقدر به مهربانیت عاشقم

حرفهای تنهایی ام اگر به گوش تو نرسد چقدر بیچاره ام

راستی !اگر ستاره ها نباشند به کدام روشنی باید دل بست

همیشه باید یک چیز عزیز باشد ؛ یک حضور بزرگ یک حس خوب که همیشه به بهانه اش زنده ای

ومن از هوای بودن توست.....كه

نفس می كشم...

دوست دارم ای......بهترین مخلوق خدا!!

نوشته شده توسط فرشیده مجتهدی در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 6:3 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar