در آينه به خودم نگاه مي کنم
خيره مي مانم و بهت زده
زير لب زمزمه مي کنم چه آشناي غريبي
از چشمان اشک آلودم هزار قصه تلخ مي خوانم
و در چروک چهره ام هزار ديروز رفته از دست را مي بينم
چه چيز مانده برايم از آن همه عذاب و اشک و ماتم
هيچ جز چهره اي پير و شکست خورده
جز نگاهي همچنان منتظر
و جر خاطراتي که مشتي خاک گرفته
هچون کرم ابريشم که برگ مي خورد و بزرگ مي شود
لحظه لحظه اين زندگي مرا مي خورد و من هر روز نحيف تر از روزهاي دگر
و امروزم آشفته تر و سردتر از هر ديروزي
اما در اين همه سردي آنچه که هيزم گرمي است و تنم را از سرما مي رهاند
چهره محو توست چرا که ديگر خوب به ياد نمي آرمت اما بدون به ياد آوردن چهره ات هم هنوز عاشقت مانده ام
و اشکهايم هر روز مزار کهنه خاطرات را در سينه پوسيده ام شستشو مي دهند
ديگر هيچ هراسي نيست چرا که ديگر اندکي دقيقه بيشتر نمانده است به وصال هميشگي تنم با خاک
ديگر نه منتظر مي شوم نه مي خروشم تنها نظاره مي کنم
آري نظاره مي کنم اين سرنوشت رفته از دست را
و رهايم رهاتر ازهر انديشه آزادي که هيچ مقصدي در پيش ندارد
و دل کنده ام از هر چه که مرا به بودن وادار مي کند
پلک فرو مي بندم و باز هم در سکوتي مبهم تو را به ياد مي آرم
آري براي هميشه به تو فکر مي کنم
چرا که هر گاه پلک بر مي بندم جر تو هيچ چيز آرامشم را تضمين نمي کند
پس براي ابد پلک فرو مي بندم از اين همه تشويش تا در آرمشي شگرف از خيال تو آسوده بخوابم
جدول تقسیم بندی کلی سازها
|
سازهای ایرانی |
الف : سازهای مضرابی 1(زهی زخمه ای) |
|||
|
ب : سازهای مضرابی 2 (زهی کوبه ای) |
سنتور | |||
|
پ : سازهای آرشه ای |
کمانچه - قیچک | |||
|
ت : سازهای بادی |
نی هفت بند – سرنا – کرنا – دوزله – نی انبان – بالابان | |||
|
ث : سازهای ضربی |
تنبک – تنبک زورخانه ای – دهل – دایره – نقاره – گورگه | |||
|
سازهای غیر ایرانی |
سازهای ارکستر سمفونیک |
الف : سازهای آرشه ای |
ویولن – ویولن آلتو – ویولن سل - کنترباس | |
|
ب : سازهای بادی چوبی |
فلوت – فلوت پیکولو – کلارینت – باس کلارینت – ابوآ – کورانگله – فاگوت – کنترفاگوت - ساکسوفون | |||
|
پ : سازهای بادی برنجی |
ترومپت – کر(هورن) – ترومبون – توبا - کرنت | |||
|
ت : سازهای کوبه ای |
غیر ملودیک |
تیمپانی – طبل بزرگ – طبل کوچک – سنج – مثلث(تریانگل)- دایره زنگی – قاشقک – تام تام(گنگ)- اسنیر - شیمز | ||
|
ملودیک |
چلستا - گسیلوفون – گلوکنشپیل – ناقوس – پیانو – کلاوسن - ارگ | |||
|
ث : سازهای زهی مضرابی |
هارپ | |||
|
سازهای دیگر |
گیتار – آکوردئون – هارمونیکا – ملودیکا – سیمبالوم ــ دودوک ..... | |||
هفت رنگ است به ز هفت اورنگ
نيــست بالاتــر از سيــاهي رنگ
هفت روز هفته
رنگها, ستارگان و معاني رمزي و عرفاني آنها يکي از پنج گنج حکيم نظامي گنجوي مثنوي (هفت پيکر) يا هفت گنبد است که بر گرد ماجراهاي بهرام گور مي گردد. از آن ماجراهاي شيرين يکي اين است که بهرام هفت عروس از پادشاهان هفت اقليم به خانه مي آورد و مهندسي شيده نام و خورشيد راي هفت عمارت بديع با هفت گنبد رنگين به رنگهاي سيارگان هفتگانه براي او بنا مي کند و بهرام آن عروسان نوخاسته را هر يک به تناسب رنگ رخسار در يکي از آن هفت گنبد مي نشاند و هر روز هفته را که نزد پيشينيان هر يک به سياره اي تعلق دارد با يکي از آن نو عروسان به عيش و نشاط مي گذراند.
روز شنبه منسوب به ستاره کيوان (يا زحل) و رنگش سياه است. روز يکشنبه از آن خورشيد است و رنگ زرد و زرين است. دوشنبه روز ماه است که رنگ اصليش را سبز مي دانستند. سه شنبه روز بهرام يا مريخ است که جامه سرخ بر تن دارد. چهارشنبه روز سود و سودا و دکان و بازار است و به عطارد(يا تير), که دبير آسمان است و رنگش فيروزه است, تعلق دارد. پنجشنبه روز سعادت و منسوب به مشتري است و رنگ آن صندل گون است و روز جمعه از آن زهره خنياگر است که چون الماس به رنگ سفيد در آسمان مي درخشد.
بدين سان اين هفت گنبد از سياه تا سفيد همه رنگها و از کيوان تا زهره همه سيارگان و از شنبه تا جمعه همه زمان ها را در بر مي گيرند و به زبان رمز تمامي قصه آفرينش را از سياه که رمزي از اسم باطن يا مقام ذات الهي و خلوت ابدي شاهد هستي با خويش است چنان که شيخ محمود شبستري گفت:
سياهي گر ببيني نور ذات است به تاريکي درون آب حيات است
تا سفيد که ظهور کامل همه رنگ ها و تجلي اسم ظاهر از اسماي حسناي الهي است, باز مي گويند: سياه همه رنگها را در خود نهفته است و هيچيک را باز نمي تابد, از اين رو رمز سکوت مطلق و مقام لا اسم و لا رسم يا عنقاي مغرب ( شهريار در پرده) و امثال اين گونه تعبيرات است و سفيد همه رنگها را باز مي تابد و چون روز همه را آشکار مي کند و رمز جمال الهي است که نور آسمان و زمين است و به هر طرف رو کنند چهره اوست.
رنگها و ستارگان روزهاي هفته در فرهنگ غرب نيز کم و بيش با آنچه نظامي در هفت پيکر آورده هم آهنگ است. از جمله در زبان انگليسي شنبه را Saturday گويند يعني روز زحل و رنگ آن به همين مناسبت سياه است زيرا رنگ زحل در آسمان کمي به سياهي مي زند.
در اساطير يونان زحل که نامش Chronos يعني زمان است, پدر خدايان يوناني است که فرزندانش ژوپيتر و ديگران او را از آسمان راندند و او به زمين آمد در روم (ايتاليا) مهمان پادشاهي به نام ژانوس شد و هزار سال نزد او زيست و در اين هزار سال که دوران طلايي ناميده شده است به يمن قدوم زحل, مرگ, و بيماري و پيري و زشتي و قحطي و غيره وجود نداشت و پيوسته همه چيز بر وفق مراد بود و هنوز در ايتاليا جشني بر پا مي شود به نام Satunalia يعني جشن زحل و نام ژانويه از همان ژانوس گرفته شده است.
روز يکشنبه را Sunday مي گويند يعني روز خورشيد و با آنکه اکنون تعطيل است اما در فرهنگهاي انگليسي از آن به عنوان روز اول هفته ياد مي کنند, چنانچه ما نيز در فارسي (يک) شنبه مي گوييم. گويي شنبه شماره صفر هفته است که هنوز آفرينش شروع نشده و با طلوع خورشيد که همان تجلي نور الهي است آفرينش در روز يکشنبه آغاز شده و روز يکشنبه اولين روز آفرينش و همچنين اولين روز هفته است.
روز دوشنبه را Monday گويند که منسوب به ماه و رنگ آن سبز است زيرا در هيات قديم رنگ اصلي ماه را سبز مي دانستند و در زبان انگليسي نيز چنين است که رنگ ماه سبز است و گاهي از آن به حسادت ياد مي کنند و رنگ غول حسادت نيز سبز است. و در زبان انگليسي اصطلاح Green with envy بمعني سبز شده از حسادت, رايج است. اين روز به زن تعلق دارد زيرا ماه زن است و ارتباط ويژهاي با زنان دارد از جمله آنکه مظهر نور الهي است و در غيبت خورشيد رسالت او رساندن نور خورشيد به جهان است و زن به علت بلندي مقام و اينکه نگاهش به سوي خورشيد است اين رسالت را مي تواند انجام دهد.
روز سه شنبه را Tuesday گويند يعني روز Tues که نام يکي از خدايان است معادل با مارس يا مريخ و رنگ آن قرمز است. اين روز به مردان تعلق دارد که عاشقند و سرخ رنگ عشق است و روز قرباني و جان فشاني در راه معشوق.
چهارشنبه را Wednesday گويند که روز Oden يکي ديگر از خدايان اساطيري است که آن نيز برابر با Mercury يعني عطارد است و رنگ آن فيروزه اي است و روز تجارت و سود و سودا است. از همين لغت کلمه Merchant به معني بازرگان و Mercantile به معني تجاري آمده است يعني مربوط به مرکوري يا عطارد که دبير فلک است و دانش دنيوي نزد اوست.
روز پنجشنبه را Thursday خوانند يعني روز متعلق به Thor که باز از خدايان ژرمني است و معادل با ژوپيتر يا زئوس در فرهنگ روم و يونان و معادل مشتري يا برجيس در فرهنگ ماست و روز سعادت است.
پنجشنبه که هست روزي خوب در سعادت به مشتري منسوب(هفت پيکر)
و بالاخره روز جمعه يا آدينه را Friday گويند که بعضي گفته اند به معني روز آسايش و رهايي از کار و فعاليت است و بعضي گفته اند روز درخشندگي و سپيدي است و متعلق به ستاره زهره يا ونوس يا آفروديت است که رنگش در آسمان به سپيدي مي زند.
اگر ما نيز چون بهرام هفت روز هفته را در صحبت يکي از هفت عروس هفت اقليم هنر يعني شعر, نمايشنامه, موسيقي, نقاشي, معماري, مجسمه سازي و سينما که هنر هفتم ناميده شده است بگذرانيم و حکايتي از او بشنويم و به تعبير ديگر هر روز هفته را با يکي از تجليات جمال و جلال الهي سر کنيم همه روزها مبارک و روز اقبال و سعادت خواهد بود.
حسين محي الدين الهي قمشه اي
جشن شهریورگان برابر با 4شهریور تقویم زردتشتی ( 30 مرداد تقویم شمسی ) مبارک











ساعت ها براي ديدن تو به كنار پنجره مي روم
از پرستو شنيدم كه اازاين حوالي رفته اي
آخرين باردرزير باران با يك چتر
پرسيدم چرا چتر؟
دخترباران كه ازجنس باران است
گفت كوير براي ربودنش آمده بود
او نمي خواست زندانيه كوير شود
پرسيدم از من حرفي نزد
گفت باران چشمانش از تو
بي چتر بي سرپناه
يادم آمد درخواب تر شدم
اما ندانستم كه اشك هاي دختر باران است
واينك ساعتها به خواب مي روم تا دوباره تر شوم
شور، مادر آوازها
در بين دستگاههاي هفتگانه موسيقي ايراني ، دستگاه شور نسبت به بقیه وسعت بيشتري دارد و به همين دليل آنرا « ام الاواز » يعني مادر آواز ها نیز می نامند.
همانطوري كه مي دانيد همه دستگاه ها داراي يك سري آواز و الحان فرعي نيز هستند، ولي دستگاه شور علاوه بر اين آوازها، داراي ملحقاتي نيز مي باشد، كه به صورت خلاصه به آنها خواهيم پرداخت.
دستگاه شور سابقه اي بسيار قديمي دارد و بيشتر، موسيقي محلي و آنچه در ايلات خوانده مي شود، جزو اين دستگاه محسوب مي شود.
شور، آواز متداول ميان مردم است بخصوص متعلقات اين دستگاه ، بيشتر بين عامه مردم متداول مي باشد و حتي اشخاصي هم كه از موسيقي و آواز سر رشته اي ندارند اگر گاهي زمزمه اي بكنند، اغلب يكي از متعلقات شور را مي خوانند.
اين آواز براي ابراز احساسات دروني ، از قبيل عشق، محبت، ترحم و ... بسيار مناسب است. ناله هاي آواز شور كاملا طبيعي است و غمگساري آن مانند آواز دشتي خانمان سوز و جانگداز نيست.
آواز شور، نمونه كاملي از احساسات و اخلاق ملي گذشتگان ما است . گويي روح عارفانه ايراني را به خوبي نمايان مي كند.
· آواز بيات ترك: بيات ترك را سابقا «بيات زند» نيز مي گفتند و معلوم نيست كه آواز اختصاصي ترك ها باشد. زيرا ترك ها اين آواز را كمتر اجرا مي كنند و به «سه گاه» بيشتر علاقمند هستند. اين آواز هم مانند «ابوعطا» نغمه ايست كه ميان عموم مردم مرسوم مي باشد. اغلب گوشه هايي كه در دستگاه ماهور اجرا مي شود در آواز بيات ترك هم وجود دارد. مانند: دلكش، شكسته و ...
· آواز ابوعطا: ابوعطا آوازي است كه ميان توده مردم رواج دارد و از لطافت و زيبايي خاصي برخوردار است و در عين حال حالتش با دستگاه شور هم بي تفاوت نيست. «حجاز» يكي از گوشه هاي آواز ابوعطا مي باشد. البته حجازي كه عرب ها مي خوانند با حجازي كه ميان ما متداول است از نظر حالت كمي فرق دارد. بطور كلي، عرب ها بهتر حق مطلب را ادا مي كنند و ايراني ها به سبك ديگري مي خوانند. در كشور ما از اين گوشه براي خواندن و قرائت قرآن مجيد و مناجات هاي ديني و مذهبي استفاده مي شود.
· آواز دشتي: دشتي يكي از زيباترين ملحقات دستگاه شور است. دشتي آوازي است حزين، غم انگيز و دردناك ولي در عين حال لطيف و ظريف و مي توان آن را آواز چوپاني ايراني ناميد. چون زندگاني بي آلايش چوپانان و صحرا نشينان را وصف مي كند. اصل اين آواز از ناحيه دشتي و دشتستان (واقع در ايلات فارس) مي باشد. در ناحيه شمال ايران، (بخصوص مازندران و گيلان) اين آواز تغيير شكل مختصري داده و به صورت نغمه گيلكي در آمده است و احالي گيلان در اجراي اين آواز مهارت بسياري به خرج مي دهند كه تاثيري شديد در شنونده ايجاد مي كند.
· آواز افشاري: افشاري آوازي است مغموم و حزين كه حكايت هايي از هجران و فراق يار دارد. و عاشقي را مي ماند ، نااميد ، با حال نزار و افسرده كه از شدت درد و غصه ناله مي كند و گاه از زيادي رنج ، فريادي از سينه پر درد خود مي كشد كه شنوده را متاثر مي كند. به طور كلي اين آواز براي نشان دادن، حالاتي نظير « هجران ، درد و اندوه ، ناكامي ها ، خاطرات جانگداز و شكايت از بي وفايي يار» است.
منبع : وبلاگ تنبور شمس
دکتر محمد معين
محمد معين فرزند معين العلماء در سال 1293 شمسي در رشت در يک خانواده روحاني متولد شد. پدرش شيخ الولقاسم و همچنين مادرش در شش سالگي او فوت کردند، به همين جهت تحت تعليم و تربيت پدر بزرگش (که مرد دانشمندي بود) قرار گرفت که از روحانيون معروف بود. پس از پايان تحصيلات مقدماتي براي ادامه تحصيل در دارالفنون به تهران آمد و به تحصيل در دانشکده ادبيات پرداخت و دانشنامه دکتراي خود را در سال 1321 دريافت کرد. رساله خود را به زبان فرانسه نوشت. دکتر معين از چند دانشگاه خارجي درجه دکتراي افتخاري داشت و عضو فرهنگستان ايران شد که رياستش با ذکاءالملک فروغي بود. رياست کمسيون ادبيات سمينار جهاني تاريخ و فرهنگ ايران را بر عهده داشت. در سمينار بين المللي ( سومر ) دانشگاه هاروارد و کميته مجموعه کتيبه هاي ايران و کميته تاليف فرهنگ پهلوي و انجمن خاورشناسان پاريس و انجمن فلسفي عضويت داشت. دکتر معين حدود 23 جلد کتاب تاليف کرد. از فعاليت هاي پر اهميت وي همکاري با علامه دهخدا و تنظيم فيش هاي چاپ نشده بعد از فوت دهخدا ميباشد.
وي همچنين طبق وصيت نيما يوشيج بررسي آثار او را برعهده گرفت. از جمله تاليفات با ارزش وي "فرهنگ معين" در 6 جلد است که از منابع معتبر واژگان زبان فارسي است. دکتر معين که سرآمد فضلاي ايران معاصر بود به زبانهاي فرانسه، انگليسي، عربي و آلماني تسلط کامل داشت و زبان هاي پهلوي اوستايي و فارسي باستان و بعضي لهجه هاي محلي را خوب مي دانست.
دکتر معين به علت کارهاي زياد مطالعاتي و تحقيقي در سال 1345 در يکي از اتاق هاي دانشکده ادبيات بيهوش شد و به زمين افتاد و به حال اغماء فرو رفت. براي معالجعه او اقدامات زيادي شد و او را به کشورهاي مختلف بردند. اما سرانجام پس از چهار سال و پنج ماه که در حالت اغماء بود در 57 سالگي در 13 تيرماه 1350 از دنيا رفت. و در آستانه اشرفيه گيلان دفن شد.
دکتر معين از همکاران نزديک علامه دهخدا بود. خود او نقل کرده که وقتي براي همکاري با علامه دهخدا انتخاب شدم، علامه قزويني به من گفت کار کردن با دهخدا ظاهرا طاقت فرساست و بايد قسم بخوري که هيچگاه از تند خويي استاد رنجش به دل نگيريد و قطع همکاري نکنيد. من هم قول دادم. دو هفته قبل از فوت دهخدا ماجرا را به دهخدا گفتم، پاسخ گفت: « لغت نامه ديگر ماه من نيست. نيمي از آن به استاد علامه قزويني تعلق دارد». حدود هشتاد جلد از مجلدات دهخدا زير نظر دکتر معين بود.
چگونگي بيهوشي دکتر معين
دکتر معين در آبان ماه 1345 پس از برگزاري کنگره ايران شناسان در تهران، از طرف دولت مامور شد که به ترکيه برود و در آنجا به منظور شناساندن ايران به دانشمنداني که در آن زمان در ترکيه اجتماع کرده بودند سخنراني کند. متاسفانه دو نفر از همکاران وي که به ترکيه رفته بودند هر يک به علتي از مسئوليت شانه خالي کردند و کار کنفرانس ده روزه که بايد به زبان انگليسي و براي دانشمندان خارجي ايراد شود کلا بر دوش دکتر معين افتاد. وي شب و روز به اين کار ادامه داد به طوري که حتي شبانه روز فرصت يک استراحت چند ساعته هم نيافت.
سرانجام دکتر معين پس از اتمام کنفرانس و موفقيت چشمگير آن در روز هشتم آذر 1345 به تهران بازگشت و از آنجا که عاشق کار خويش بود، بدون هيچگونه استراحتي فرداي آن روز در حالي که احساس سردرد مختصري مي کرد با تني خسته روانه دانشگاه شد تا تدريس را ادامه دهد. گويا مقارن ظهر بود که در اتاق استادان گروه ادبيات فارسي در حالي که مي خواست موافقت خود را با تقاضاي يکي از دانشجويان دکترا اعلام کند، به زمين افتاد و بيهوش شد.
بلافاصله وي را به بيمارستان آريا منتقل و در آنجا بستري کردند. وي با وجود کسالتي که داشت تا چند روز قادر به صحبت بود. بعد از معاينات و مشاهده ضايعه مغزي بنا بر آن شد که از مغز وي عکسبرداري شود و براي اين که عکس درست گرفته شود بايست مغز را به وسيله نوعي تزريق رنگين مي کردند. به همين دليل تزريقي در ناحيه گردن انجام دادند که با کمال تاسف بر اثر بي دقتي در آزمايش، از همان روز دکتر معين به حالت اغماء فرو رفت.
سعي پزشکان ايراني به جايي نرسيد. بنا بر اين از شوروي دو پرفسور جراح مغز و از انگلستان پنج تن بر بالين وي حاضر شدند ولي پس از معاينات اعلام داشتند که ضايعات مغزي شديد است. دکتر معين ديگر هرگز لب به سخن نگشود.

چگونه بگویم دوستت دارم ...
تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی ...
عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی ....
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی
و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.
تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم
و طپش قلبت ر ااحساس می کردم
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم.
که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه چیز را فراموش کردم .
برایم همه اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو میدهم
قلبم را به تو میدهم فکرم را نیز به تو میدهم
. بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس
وضع اجتماعي و حقوقي زن از مهاجرت آرياها به ايران تا دوران هخامنشي
به عقيده دکتر گيرشمن؛ در آغاز هزاره اول قبل از ميلاد ؛ دو واقعه مهم و غير مرتبط روي داد که در حيات اجتماعي ملل آسياي غربي تاثير فراوان داشت. اول مهاجرت اقوام هندواروپايي به هند و ايران و اروپاست و ديگر کشف و استعمال آهن کوهستان هاي شمالي و شرقي آسياي ميانه که شمال و مشرق و مغرب ايران را در بر ميگيرد؛ در دوران ما قبل تاريخ گذرگاه اقوام آرياي به ساير نقاط گيتي بود. در اين ناحيه نژاد آريايي به سر ميبرد که قدرت فکري و معنوي خود را بارها نشان داده بود. آريايي هاي ايران به طوايف و قبايل متعددي تقسيم ميشدند که مهمترين آنها مادها در غرب و پارسي ها در جنوب بودند. پارتها در خاور ايران نيز از نژاد آريايي بودند. قوم ماد روابط نزديکي با تمدن پيش رفته بين النهرين داشت و فرهنگ و تمدن آنها تا جنوب روسيه و ترکمنستان مي رسيد.
تا صد سال پيش براي نوشتن تاريخ ماد, جز نوشته هاي مورخين يوناني چيزي در دست نبود. ولي از يک قرن در نتيجه تلاش باستان شناسان هزاران سند کتبي و آثار ارزنده تاريخي از زير خاک به دست آمده است. با اينکه اين آثار مستقيما مربوط به تاريخ ماد نيست؛ و از تاريخ بابل و آشور و ديگر کشورهاي شرق نزديک حکايت ميکند؛ باز کم و بيش در روشن کردن تاريخ ماد موثر اشت؛ زيرا مادها تنها قبيله آريايي بودند که در سايه اتحاد, امپراتوري بزرگ آشور را براي هميشه شکست دادند؛ و اقوام و قبايل بسياري را از قيد اسارت آنان رهايي بخشيدند. پس از استقرار سلسله ماد در مغرب ايران اندک اندک رژيم مادر شاهي جاي خود را به رژيم پدرشاهي داد. معذلک فعاليت کشاورزي با زنان بود؛ و مردان براي زنان اهميت ويژه اي قايل بودند. پس از مادها نوبت به سلسله هخامنشي و پارس ها مي رسد که بنيانگزار آن کورش بزرگ است. به طوري که مي دانيم؛ ملکه ماندانا مادر کوروش و دختر آستياک؛ آخرين پادشاه ماد تاثير انکارناپذيري در انتقال قدرت به پسرش کوروش داشت. در دوران مادها؛ زن به رياست قبيله و نيز قضاوت مي رسيد؛ هنوز بقاياي از سيستم مادر شاهي وجود داشت.
دياگونف در تاريخ ماد مي نويسد دوران مادرشاهي با انقراض سلسله ماد به پايان رسيد و در حکومت هخامنشي زن و مرد از حقوقي برابر و يکسان برخوردار بودند. بنا به گفته دياگونف؛ که او باز از قول کتزياس؛ مورخ يوناني نقل ميکند؛ دختر و داماد پادشاه در حکومت ماد ميتوانستند قانونا مانند پسر وارث سلطنت او باشند. در جامعه مادها هنگامي که سيستم پدرشاهي جانشين مادرشاهي گشت؛ مقام اجتماعي زن و حقوق او در خانواده همچنان محفوظ ماند؛ فقط تا حدي از اختيارات فوق العاده زن کاسته شد.
طبق تحقيقات باستان شناسان لباس زن مادي با اختلاف اندکي شبيه پوشاک مردان بوده است و حجاب نداشتند. همانطور که در بالا گفته شد؛ دختر و داماد پادشاه مي توانستند وارث تاج و تخت او باشند. چون آستياک فرزند پسر نداشت؛ قانونا سلطنت ماد حق شاهزاده ماندانا بود؛ و اين امر همانطور که گفته شد؛ در انتقال قدرت به کوروش موثر بود. ماندانا مدرسه و گروه هاي پارس را بنيان نهاد که در آن عده زيادي از پسران پارسي همسن و سال کوروش ؛ تيراندازي ؛ اسب سواري و فنون نبرد را مي آموختند. گذشته از اين ماندانا به کوروش آموخت که حق چيست و نا حق کدام است. شايد احترام فوق العاده اي را که کوروش نسبت به مادرش ماندانا رعايت ميکرد؛ به پاس داد و عدالتخواهي بود که از او آموخته بود. به طوري که پلوتارک مي نويسد مهم ترين عامل پيروزي کوروش بر آستياک زنان بودند. مسلما تعاليم مزدايي که زنان و مردان را يکسان مي نگرد؛ و فرقي بين آنان قائل نيست؛ در ارتقا مقام و شخصيت زن در ايران باستان اثري انکار ناپذير داشته است. در دين زرتشت؛ هر انساني که از دانش و نيکي برخوردار باشد؛ محترم است. بنا به معتقدات زرتشتي؛ در آغاز آفرينش به خواست اهورامزدا؛ در مهر روز مهرماه دو ساقه ريواس به هم پيچيده از زمين سر براوردند و گياه کم کم از صورت گياهي به صورت دو انسان درآمدند که در قامت و صورت شبيه هم بودند؛ يکي مذکر به نام « مشيه» و ديگري مونث به نام «مشيانه».
در کتاب « بندهش » فصل 15 آمده است: « آنگاه اهورامزدا روان را که پيش از پيکر آفريده بود در کالبد مشيه و مشيانه بدميد و آنان جاندار گشتند. پس به آنان گفت شما پدر و مادر مردم جهان هستيد. شما را پاک و کامل بيافريدم. هر دو انديشه و گفتار و کردار نيک به کار بنديد؛ و ديوان را پرستش مکنيد. پس مشيه و مشيانه از جاي خود به حرکت آمدند, و خود را شستشو کردند, و نخستين سخني که بر زبان راندند اين بود اهورامزدا يگانه است. او آفريننده ماه و خورشيد و ستارگان و آسمان و آب و خاک وگياهان جاندارنست». چنانچه ملاحظه ميشود؛ در دين مزديسني که معتقدات زرتشتيان بر آن نهاده شده است زن و مرد هر دو از يک ريشه تکوين مي يابند با هم از زمين سربر مي دارند و يکسان رشد مي کنند و اهورامزدا با آنان بيکسان و با يک زبان سخن مي راند و دستور واحدي برايشان مقرر مي فرمايد. آن دو پس از اقرار به يگانگي اهورامزدا نخستين سخني که به زبان مي رانند اين است « هر يک از ما بايد خشنودي و دلگرمي و محبت و دوستي ديگري را فراهم کند.» از اين گفتار برمي آيد که در دين زرتشت هيچ يک از زن و مرد را به يکديگر تفوق و امتيازي نيست, و آن دو از نظر آفرينش و خلقت يکسان و برابرند. شخصيت زن در دين زرتشت نه تنها در آغاز جهان با مرد برابر است بلکه در پايان نيز با مرد يکسان و برابر است. بنا به معتقدات ديني زرتشتيان هنگامي که « سوشيانت» موعود نجات بخش آخرالزمان از شرق ايران و حوالي درياچه هامون ظهور مي کند از هر گوشه ايران پاکان و دينداران به او مي پيوندند. تعداد آنان سي هزار نفر است که نيمي از آن مرد و نيمي ديگر زن خواهد بود.
عظمت مقام زن را در آيين زرتشت از اينجا مي توان دانست که بنا به معتقدات زرتشتي از شش امشاسپند دين زرتشت, سه امشاسپند ضمير مذکر و سه امشاسپند ضمير مونث دارند. سه امشاسپند مذکر عبارتند از
1- بهمن يا وهمن يا وهومن که به معناي خرد کامل است.
2- ارديبهشت يا اشاوهيشتا که به معني نظم و بهترين راستي و هنجار و قانون و سامان آفرينش است.
3- شهريور يا خشتروييريه که به معني حکومت بر خويش, خويشتن داري, و شهرياري آسماني است.
4- اسفند يا سپندارمزد که مظهر مهر و محبت و عشق و باوري و موکل بر زمين است.
5- خرداد يا اروتات که نمودار کمال, رسايي؛ شادي و خرمي و موکل بر آبهاست
6- امرداد يا امرتات که مظهر جاودانگي و بي مرگي است؛ همچنين تعداي از ايزدان مذاهب زرتشت که در مرتبه پايين تري از امشاسپندان هستند(امشاسپند ملک؛ و ايزد فرشته) ضمير مونث دارند.
مثلا پس از درگذشت انسان در سپيده صبح چهارم؛ در سر پل چينوت؛ مهر و سروش و رشن از روان درگذشته درباره اعمال و کارهاي او پرسش مي کنند. مهر ايزد و سروش ايزد از ايزدان مذکر؛ و رشن ايزد از ايزدان مونث است. همچنين ايزد دينا که به معني وجدان و دين است؛ با رشن ايزد همکاري دارد.
ايزد چيستا که به معني دانش و خرد است نيز مونث است. زرتشت از اين ايزد بارها کمک طلبيده است. ديگر از ايزدان مونث اشي است که فرشته دهش و بخشايش و آسايش است. و زرتشت در گاتها او را چنين ستوده است: « جهان از او راه رسم خداپرستي گرفت و اهريمن راه عزيمت گزيد».
در ايران باستان زرتشتيان زناشويي را تنها به منظور رفع حوايج جسماني و جنسي انجام نمي دادند. بلکه براي آن هدف و آرماني بسيار عالي و مترقي داشتند. اين هدف فراهم کردن وسايل پيشرفت معنوي و غلبه نهايي نيکي بر بدي بود. تعاليم زرتشت بشر را در راه رسيدن به عاليترين مدارج روحاني يعني فراهم نمودن و تسريع ظهور سوشيانت و غلبه نيکي بر بدي هدايت مي کند. هدف از زناشويي مشارکت در نهضت بزرگ روحي است که در بيشتر اديان الهي به بشر وعده داده شده است.
بنابراين؛ زناشويي در دين زرتشت عملي مقدس و ستايش انگيز است که از هر گونه تحقير و تبعيض و نابرابري به دور است. به قول گيگر از خصوصيات موقعيت حقوقي زن و برابري او با مرد در دين زرتشت آن است که همانطوري که مرد پس از زناشويي به لقب « نمان پيتي » يعني سرور و کدخداي خانه ملقب مي گشت؛ زن نيز از زناشويي به لقب « نمانوپيتي » يعني نور و فروغ خانه ملقب مي گشت به عبارت ديگر مرد کدخداي و زن کدبانوي خانه بود. به قول همين دانشمند بزرگ آلماني؛ و نويسنده کتاب « تمدن ايرانيان خاوري» زن پس از ازدواج در صف همسري شوهر قرار مي گرفت؛ نه در رديف اموال و يا از تابعين او. به عبارت ديگر زن کنيز و برده مرد نبود, بلکه همسر و همدل و همراه مرد بود و در کليه حقوق با مرد بربار و در جميع امور با او شريک به شمار مي آمد.
کريستن سن؛ خاورشناس بزرگ دانمارکي مي گويد: « رفتار مردان نسبت به زنان در ايران باستان همراه با نزاکت بود. زن چه در زندگي خصوصي و چه در زندگي اجتماعي از آزادي کامل برخوردار بود. در مورد آزادي در ازدواج هيچ چيزي مستندتر و موجه تر از رفتار خود زرتشت نسبت به دختر کوچکش پروچيستا نيست. زرتشت به دختر کوچکش پروچيستا مي فرمايد: « پروچيستا من جاماسب را که مرد دانشمندي است( وزير گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان) براي همسري تو برگزيدم؛ تو با خرد مقدس خود مشورت کن و ببين که آيا او را لايق همسري خود مي داني يا نه؟ در بند 5 گاتها زرتشت خطاب به همه پسران و دختران جوان مي گويد « اي دختران شوکننده و اي دامادان اينک شما را مي آموزم و آگاه مي کنم, پندم را به خاطر بسپاريد, و برابر اندرزم رفتار کنيد تا در زندگي سعادتمند نائل گرديد. هر يک از شما بايد در پيمودن را زناشويي و مهرورزي و پاکي و نيکي بر ديگري سبقت جوييد, زيرا تنها بدينوسيله مي توان به يک زندگي سراسر شادي رسيد.»
به طوري که مي بينيم در زندگي زنان و مردان پارسا يکسان مورد خطاب قرار ميگيرند. پس از مرگ نيز به روان و فروهر هر دوي آنها يکسان درود فرستاده مي شود. در يشت ها آمده است: « فروهر همه مردان و زنان نيک را مي ستاييم. در فصل 38 يسنا آمده است: « اي اهورامزدا زنان اين سرزمين را مي ستاييم و زناني که آيين راستي و نيکي برخوردارند.» در فروردين يشت؛ که طولاني ترين يشت اوستا است؛ بر فروهر زنان و مردان نيک جهان يکسان درود فرستاده شده است. زن زرتشتي در قرن اوليه ظهور زرتشت و نيز در زمان هخامنشيان از بيشترين حقوق متعالي برخوردار بود و يکي از درخشان ترين ادوار تاريخي خود را مي گذاراند. همانطور که گفته شد نمونه کامل آن ماندانا مادر کورش بود؛ که بارها کوروش به وجود او افتخار کرده است و حضور زناني از قبيل آتوسا؛ پانته آ؛ رکسانا ؛ آرتميز؛ و غيره نمودار حضور فعال زن ايراني در اين دوران است و مشارکت همه جانبه زنان در اين عصر چشمگير است. از حفريات و کشفيات باستان شناسي که در تخت جمشيد به عمل آمده, الواحي به دست آمد که نشان مي دهد در ساختمان تخت جمشيد عده زيادي از زنان مانند مردان مشارکت داشته و حقوق و مزاياي جنسي از قبيل نان و شراب و غيره؛ مطابق مردان دريافت داشته اند. اين الواح هم اکنون در موزه هاي جهان ضبط است.
پس از شکست هخامنشيان وضع اجتماعي زن ايراني تغيير کرد و قوس نزولي را پيمود. زيرا در زمان سلوکيدها؛ زنان و دختران زيادي از يونان در ايران زندگي مي کردند؛ و چون در يونان زن از تساوي حقوق با مردان برخوردار نبود. لذا در وضعيت و سرنوشت زن ايراني نيز تاثير نهاد. مي دانيم که در ديانت زرتشت ازدواج بر پايه تک همسري است, هيچ مرد زرتشتي حق ندارد با داشتن زن؛ زن ديگر انتخاب بکند. لکن تعداد زيادي از اين زنان و دختران يوناني به صورت معشوقه مردان ايراني درآمدند که به طور قطع از استحکام بنيان خانواده ايراني کاست. برخي از اين زنان به صورت عقد مهلت دار با مرد ايراني به سر مي بردند و برخي ديگر نيز با روابط آزاد با مردان ايراني حشر و نشر داشتند.
در زمان اشکانيان گرچه زن ايراني تا حدي موقعيتش تحکيم شد؛ ولي به هر حال حکومت سلوکيدها و تاثيرات ناشي از آن و نفوذ هلنيسم اثر خود را گذاشت. از طرفي در دوران پارتها يا اشکانيان به علت گستردگي قلمرو پارتها طوايف و اقوام و ملل گوناگون در امپراتوري وسيع اشکانيان مي زيستند که هر يک آداب و رسوم و سنن مخصوص به خود داشتند و طبيعتا اين دگرگوني در وضعيت زن و خانواده ايراني اثربخش بود.
در زمان ساسانيان که دين زرتشت اهميت اوليه خود را بازيافت و سيستم حکومت نيز به طريق موبد شاهي اداره مي شد؛ زن ايراني تحت تعاليم مذهب زرتشت باز حقوق و امتيازاتي را به دست آورد. عصر ساسانيان به قول دارمستتر؛ نه تنها از لحاظ تاريخ ايران؛ بلکه براي تمام جهان واجد اهميت است. از کارنامه اردشير بابکان اينطور برمي آيد که شخصيت زن از همان آغاز کار ساسانيان محترم شمرده مي شد؛ و هيچکس حتي پادشاه نمي توانست به ميل و دلخواه خود زني را مورد آزار قرار دهد. به طوري که از الواح و مدارک و اسناد اين دوران برمي آيد زن از موقعيت خاصي در دوران ساسانيان برخوردار بوده است. مادر شاپور دوم نزديک به بيست سال يعني از پيش از تولد شاپور تا موقعي که او به سن رشد قانوني رسيد؛ امور مملکت را با موبدان بزرگ اداره مي کرد. در پندنامه آذرباد مهر اسپند به پسر خود اينطور مي گويد: « اگر تو را فرزندي است؛ خواه دختر و خواه پسر او را به دبستان بفرست تا با فروغ خرد و دانش آراسته گردد و نيکو زندگي کند».
زن در مذهب زرتشت از لحاظ مذهبي مي توانست تا درجه زوت برسد. اين امر مسلما مستلزم فراگرفتن علوم بايسته ديني بوده است. در « ماتيکان هزار دادستان» آمده است که روزي چند زن راه را بر يکي از قضات عاليمقام مي گيرند؛ و از او مسايلي را سوال مي کنند. قاضي مزبور به همه سوالات به جز يکي پاسخ مي دهد. بلافاصله يکي از زنان مي گويد جواب اين سوال در صفحه فلان از فلان کتاب است. اين موضوع مي رساند که زن در عهد ساسانيان حتي بر مسايل مشکل حقوقي نيز احاطه داشته است. بارتلمه مستشرق معروف آلماني که کتاب « حقوق زن در زمان ساساني» را نگاشته؛ مطابق مندرجات آن؛ دختر در انتخاب همسر آزاد بود و اجباري نداشت مردي را که پدرش براي او در نظر گرفته به همسري قبول کند و پدر حق نداشت او را از ارث محروم نمايد؛ و يا تنبيه ديگري درباره اش اعمال دارد.
فصل 19 از کتاب ماتيکان هزار دادستان در بند 3 و 4 مي گويد: « دختران را بدون رضايت خودشان نمي توان به ازدواج مردي درآورد.» در بند 29 از فصل 28 همين کتاب مي گويد: « پسران و دختران پس از ازدواج در پرداخت قروض و ديون پدر و مادر متوفي خود سهيم و شريکند» ؛ و از اين فتوا اينطور استنباط مي گردد که دختران نه تنها در حقوق بلکه در تکاليف و مسئوليت ها نيز در رديف پسران خانواده بوده اند. قانون خانواده حق نظارت مرد را در خانواده تعيين کرده بود و مرد وظيفه داشت که همسر و فرزندان خود به خوبي و مهرباني رفتار کند. پدر و مادر و فرزندان در برابر يکديگر مسئوليت مشترک داشتند. اگر کسي اموال خود را به اشخاص بيگانه مي بخشيد و وارثين قانوني خود را محروم مي کرد؛ اين عمل قانوني نبود؛ و تنفيذ نمي شد. پس از درگذشت پدر خانواده حق ولايت با مادر بود؛ و رياست خانواده به او تفويض مي گشت. در صورتي که بين طرفين طلاق و جدايي صورت ميگرفت؛ زن مي توانست مهريه مطالبه کند؛ و مادام که شوهر اختيار نکرده و درآمدي از خودش نداشت؛ همسر سايق بايد نفقه او را بپردازد. بارتلمه بر بنياد کتاب ماتيکان هزار دادستان درباره حد نصاب ارث چنين مي نويسد: « تقسيم ارث در حقوق ساساني پس از درگذشت پدر خانواده به اين ترتيب بود که زن و پسران هر يک سهم مساوي از ارث داشتند. دختران در صورتي که ازدواج کرده و از خانه پدر جهيزيه به خانه شوهر برده بودن نصف؛ و در غير اين صورت مطابق برادران ارث مي بردند. مطابق قوانين اوستا
1- زن حق مالکيت داشته و مي توانسته داراي خود را مستقلا اداره کند.
2- زن مي توانسته ولي و يا قيم و نگهدار فرزندان خود باشد.
3- زن مي توانسته مطابق قانون از طرف شوهر خود وارد محاکمه شود؛ و به نام او امور را اداره نمايد(در صورت بيماري شوهر)
4- زن مي توانسته از شوهر ستمگر و بدرفتار خود به دادستان شکايت کند و سزاي او را بخواهد.
5- شوهر حق نداشته است بدون اجازه زنش دخترخود را شوهر دهد.
6- در دادگاه گواهي زن پذيرفته مي شد.
7- زن مي توانسته است داور يا وکيل شود.
8 – زن مي توانسته وصي قرار گيرد و تمام اموال خود را وصيت کند.
همچنين اوستا براي دختر و پسر از حيث تعليم و تربيت هيچ فرقي قايل نيست و در هوسپرم نسک آمده: « راي اهورامزدا, به من فرزندي عطا کن که بتواند از عهده انجام وظايفش برآيد و مسئوليت خود را درباره خانه و خانواده و شهر و کشور احساس کند( دختر يا پسر مطرح نيست).
آينه تمام نماي خصايص و روحيات و اعمال و نحوه زندگي و شخصيت باطني و آرزوهاي مردم ايران باستان است و مي تواند ما را در اين راه رهنمون باشد. همانطور که در صحنه هاي پر حادثه و حماسه ساز آن مردان بزرگي چون کاوه, و رستم و اسفنديار و سياوش و سهراب و کيخسرو را مي بينيم, با زنان دانا و خردمني چون فرانک و سيندخت و گردآفريد و رودابه و تهمينه و کتايون و فرنگيس و کرديه و پوراندخت و آزرميدخت و ..... روبرو مي شويم که با کياست و فراست و خرد و چاره گري کارهاي بزرگ و خلاقه اي را انجام داده ؛ و حتي گاهي چراغي فرا راه مردان بوده اند.
آنچه فردوسي در شاهنامه به نظم آورده است؛ تخيلات و روياهاي شاعرانه نيست. بلکه تمام روايات و اخبار تاريخ کهن ايران است که سينه به سينه حفظ شده و يا کتابت گرديده و سرانجام به دست فردوسي رسيده؛ و اين حماسه سراي بزرگ عليرغم محدويت و قضاوت نادرست و افکار کوته بينانه اي که در قرون سوم و چهارم هجري در مورد زنان معمول يا درايت و امانت داري ستايش انگيزي همان اخبار و روايت و شنيده ها را که درباره زن عهد باستان به دستش رسيده و نمودار ارج و اهميت زن ايراني در آن دوران است؛ با زبان شعر بازگو نموده؛ و نقش اجتماعي و موقعيت زن را آنچنان که در ايران قبل از اسلام بوده ؛ معرفي کرده است.
منبع:نامشخص
15811581, Noruz Mä 1 |
اينکه يک روز وسط تابستان، بهانهای باشد برای گرد هم آمدن پير و جوان و زن و مرد و شهری و روستايی و گيلهمرد و گالش و بهانهای شود برای با هم شاد بودن، خودش خيلی است. حال اگر اين روز، روز خاصی باشد و با خودش تجربهی تاريخی هزاران سال را داشته باشد و روزی باشد که تو را وصل کند به آنها که پيش از تو بودهاند و بخشی از ريشههای تو را رقم زدهاند، ديگر نمیتوان شاد نبود و پای نکوبيد و دست نيفشاند.
تازه وقتی خوب که فکر میکنی و میبينی که اين روز، روزی است که تو میتوانی يک دل سير زبان مادری را در دم و بازدم وجودت بشنوی و بگويی و در فضايی سرشار از موسيقی و ترانه و کلام سرزمين پدریات سر کنی، آن زمان است که به خود میگويی، نوروزِبَل سال بعد دوباره يکديگر را خواهيم ديد.
□
دهستان ملکوت، از توابع شهرستان املش، روز پانزدهم مرداد ماه (29 اسفندار مای 1580 گالشی) ميزبان همهی کسانی بود که آمده بودند تا گرد آتش نوروزی، با شادی و موسيقی و بگو و بخند، آغاز سال جديد گالشی را جشن بگيرند و رسم نياکان را، نه که زنده سازند، که از آن زنده شوند.
□
همهی خبر همين بود که نوشته شد.
اما مگر میتوان همهی آنچه که شد را در همين سه سطر و چهار سطر نوشت؟ اينکه درصد بالايی از حاضران که از گروه سنی بين بيست تا سی سال بودند و خيلیهاشان به زبان مادریشان آشنايی کاملی نداشتند، اما خوب میدانستند که برای چه گرد آمدهاند. اينکه آن همه مرد و زن از جاهای گونهگون گيلان و خارج از گيلان، راه به آن درازی و سختی را به شوق شرکت در جشن پيمودند. اينکه در مينیبوس با رفيقان همدانشگاهی و همشهریات بنشينی و تمام مسيرت سرشار باشد از نغمههايی به زبان مادری؛ اينکه با شوق و دلگرمی شولای پشمی آن گالش آتشافروز را نگاه کنی و آنسوتر صفرعلی رمضانی و همسرش را در لباس زيبا و تميزی ببينی و تازه يادت بيايد که اينها را ما میپوشيديم و بعد به خودت بخندی که تاکنون چه کودکانه میانديشيدی که داشتههای اين «ما»، همين «ما»يی که اينجا جمع شده و چشم انتظار برافروختن شعله است، تنها کتابهای غبارگرفتهی گوشهی کتابخانهها و فلانشناسخانهها و بهمانشناسیکدهها نيست.
□
از ساعت هشت و نيم صبح، با سه مينیبوس پر از بچههای دانشگاه و رفيقان دور و نزديک رشتی و لاهيجانی و لنگرودی و خانوادههاشان راهی ملکوت میشويم. نزديکتر که بيايی، به جمعمان که بپيوندی، میتوانی گيلکی را با طعمهای گونهگوناش بچشی.
به ملکوت که میرسيم، چهرههای آشنای سال گذشته را راحت میشود ديد. همان قهوهخانه، همان دهياری، همان بچهها، ولی همه يک سال نزديکتر و آشناتر.
به سايهی کنار انبار تعاونی ملکوت پناه میبريم و صفرعلی رمضانی (پژوهندهی موسيقی، نوازنده و خواننده) و گروهاش دست به کار موسيقی میشوند. عدهای گرد نوازندهگان آمدهاند و به نوای ساز و ناقاره (سُرنا و نقاره) گوش میدهند، جمعی ديگر آنسوتر گرم صحبت و چاقسلامتیاند با تازهآمدهگان. جمعی ديگر مشغول عکس و فيلمبرداریاند و خلاصه حلقههای مختلف شکل میگيرد.
کمکم مينیبوسهای ديگر هم از ساير جاها میرسند. همينطور بر تعداد حاضران افزوده میشود و کمکم حلقهی گرد نوازندهگان چشمگيرتر میگردد.
دستهی نوازندهگان به پيش و ديگران از پس، ترانهخوان و شاد راهی تپهای میشوند و برای آتشافروزی در نظر گرفته شده است.
سراسر محوطه پر از کسانی است که برای حضور در نوروزبل آمدهاند. به خيلیهايی که از جشن جا ماندهاند و با زنگ و اس.ام.اس تبريک میگويند فکر میکنم و اينکه کاش آنها هم بودند.
داريم تمرين میکنيم، با هم شاد بودن را.
صفرعلی رمضانی و گروهاش (ديملمان دادو) اينبار با ترکيب کامل به بالای تپه میروند و به ياری ميکروفون و بلندگو، تمام چاک (دشت) پر میشود از نغمه. محمد نيکپور ليلهکويی (تمبکنواز)، حسن عبداللهی گلمهجانی (ناقارینواز)، اسدالله نوری ملامحلهای (نی و سرنانواز)، عينعلی مهری ملکوتی (نوازندهی نی گالشی)، رضا عشقی اطاقوری (دايرهنواز و خواننده)، شفيعی ملکوتی و صفرعلی رمضانی، همهگی با لباس گالشی بر بالای تپه ايستادهاند و آنسوتر، تلی از هيمه در انتظار سوختن و ول گرفتن.
پس از اجرای موسيقی، مجری برنامه که گويا از سوی صدا و سيمای گيلان آمده است، به بالای تپه که ديگر نقش «سن» را بازی میکند میرود و پس از او نوبت به پوراحمدجکتاجی (مديرمسئول گيلهوا) میرسد که سخن بگويد. از آنچه که خيلی پيشتر از اينها بايد گفته میشد و آنچه دربارهی گالششُمار (تقويم گالشی) بود.
دوباره نوبت به گروه ديلمان دادو میرسد که موسيقی اجرا کنند و سپس دکتر خلعتبری به بالای سن (تپه) برود و دربارهی وضعيت ميراث فرهنگی و باستانشناسی در گيلان صحبت کند. در ميان جمعيت حاضر تا دلت بخواهد چهرههای آشنا میبينی.
□
کمکم غروب آفتاب نزديک میشود و بیتابی ما نيز بيشتر و بيشتر. جوانان ملکوتی، همه ظرف شيرينی به دست، در ميان جمعيت میچرخند و گروه نوازنده هم آنسوترک مشغول است. کمانچه هم به جمع سازها افزوده شده و حالا تو خوب میتوانی انتظار جمعيت را ببينی که میخواهند اين آتش نوروزی را ببينند. همان آتشی که خيلیها هنوز میپرسند: چرا وسط تابستان؟ و يوسف عليخانی هم مرا به گوشهای میکشد تا بپرسد چرا تابستان. من اما همچون همه دلم پيش هيمههای جمع آمده است و موسيقی که از تمام تنم عبور میکند. رو به ضبط خبرنگاری يوسف میکنم و میگويم: يادت باشد که ديرزمانی، خيلی دور، نوروز ايرانيان نه بهار، که تابستان بود.
لحظههای زيبايی است. حلقهی گرد تل هيمه فشردهتر از هميشه شده. اين همه دوربين فيلمبرداری و عکاسی، برای ثبت دقيقههايی آمدهاند که متعلق به همين مردم است. متعلق به «ما»ست. مايی که داريم تمرين میکنيم، شادی کردن را و با هم شاد بودن را.
صفرعلی رمضانی، ميکروفون به دست میخواند و ما تکرار میکنيم:
گروم گروم، گرومبل
نوروزما و نوروزبل
هر سال ببی سال سو
نو بدی خؤنه واشو
شعله سرمیکشد. بالا و بالا و بالاتر. بچهها فرياد میکنند و سوت میکشند. هرکس رفيقی و همکلاسی و هممحلی را به آغوش گرفته و سال نو را تبريک میگويد و کمکم بازار روبوسی و عکس يادگاری داغ میشود.
آتش اما کاری به عکس يادگاری ما ندارد و هی تن به کبودی آسمان غروب میسايد. تو گويی که میخواهد همه چيز را بسوزاند. و کاش بسوزاندمان و خاکسترمان سازد، که تازه شويم؛ همچو سالی که تازه میشود.
در حاشيه:
# برخلاف سال گذشته که اين مراسم به صورت خودجوش و همکاری اهالی برگزار شد، امسال، با حمايت و همکاری سازمان ميراث فرهنگی همراه بود. گرچه دربارهی چند و چون اين حمايت حرف زياد است.
# پوستری برای فراخوانی به اين جشن چاپ شده بود که متاسفانه در آخرين دقايق، يعنی صبح روز پيش از مراسم آمادهی توزيع گشت که در عمل، ديگر فايدهای برای اطلاعرسانی نداشت و در نتيجه، همزمان با برگزاری مراسم بين حاضران توزيع شد!
# تقويم (گالشی، شمسی، ميلادی) ديواری رنگی در شش صفحه، با عکسهای زيبايی از نيما فريد مجتهدی آماده شده بود و قرار بود با هزينهی سازمان و با کيفيت مناسب چاپ و در روز مراسم توزيع گردد که متاسفانه اين امر به هيچ وجه صورت نگرفت.
# تاريخ دقيق آغاز سال نو گالشی، نوروز ما اوّل، برابر با هفدهم مرداد سال هجری شمسی است، که به دلايلی دو سال پياپی در 15 مرداد برگزار میگردد. اميد است که از سالهای آينده، در روز اصلی خود برگزار شود.
# پوشش خبری مراسم امسال بسيار گسترده و عالی بود. حضور دوربينهای خبری مختلف را خيلی راحت میشد ديد.
عکس: نيما فريد مجتهدی/ گزارش: امين حسنپور
بقيهی عکسهای نوروزبل امسال، از نيما فريد را اينجا ببينيد.
چند عکس هم ورگ با دوربين عاريهای گرفته که زياد بد نيست!
در همينباره:
گزارش تصويری يوسف عليخانی از نوروزبل
گزارش صفرعلی رمضانی از نوروزبل
يادداشت فرشاد کاميار دربارهی نوروزبل
گزارش ايرنا از اين جشن
گزارش تصويری از نوروزبل پارسال
هرآنچه بايد دربارهی تقويم باستانی گيلکان بدانيد.

آمدم که بمانم , شايد تو هم بماني , شايد بخواهي که بماني , بماني براي دست هايم , بمانم براي
دست هايت . فرياد دلم را از سکوتم بشنوي . فرياد دلت را از نگاهت بخوانم . نگاهم را باور کني , دلم را
باور کني , سکوتم را بشنوي .
کاش فاصله يک رويا بود . کاش باور مي کردي دور از نگاهت , دور از گرمي دستت به صداي دستت دل
سپرده ام . دلت را باور کرده ام , به دلت دل سپرده ام .
نمي خواهم زنجيري باشم براي بال پروازت , براي اوج گرفتنت , براي مهر ورزيدنت , براي مهر ديدنت .
مي خواهم يکي شدن را تجربه کنم در سايه ي نگاهت , در گرمي دستانت , در استواري شانه هايت .
بي تو بودن را مي ترسم بي آن که با تو بودن را تجربه کرده باشم .
آمدم که بهار باشم برايت , حتّي اگر پاييز باشي , حتّي اگر زمستان باشي . زمستان را دوست دارم ,
پاييــز را دوست تر . مي خواستم بهــارت باشم , مي خواهم که بهــارت باشم , کاش مي شد که
بهــارت باشم . بهـارت باشم تا بخندي , تا شکوفه کني , تا گل دهي , تا غم چشمانت آب شود , تا
دلت آرام شود .
مي خواستم که تابستانت شوم , مي خواهم که تابستانت شوم , کاش مي شد که تابستانت شوم .
تابستانت شوم تا سبز شوي , دلت ميوه دهد , رود چشمانت بخشکد , درياي مهرباني ات جاري شود .
کاش مي شد تکيه کنم بر شانه هايت , بر دلت , بر دستت . کاش مي شد بماني برايم , براي دلم ,
براي دستم . اگر اين گونه مي شد , دلت بود و دلم , دستت بود و دستم , شانه ات بود و سرم , نگاهت
بود و نگاهم , تو بودي و من , بي هيچ سخني , بي هيچ گلايه اي .
کاش مي شد که اين گونه باشد . اگر اين گونه نباشد , تو مي روي تا بماني با دلي ديگر , دستي ديگر ,
نگاهي ديگر . اگر اين گونه نباشد , من مي مانم و من , من مي مانم و يادت , نگاهم مي ماند و انتظار
بودنت , بي آن که نگاهت را ديده باشد . دستم مي ماند و سرما بي آن که گرماي دستت را حس کرده
باشد . سرم مي ماند و بي ساماني , بي آن که تکيه بر شانه ات داده باشد . دلم مي ماند و سرگرداني
, بي آن که راهي در دلت گشوده باشد . من مي مانم و من , من مي مانم و يادت . من مي مانم و ياد
روزهايي که بي هم بوديم و با هم . گرچه اکنون هم من هستم و روزهاي سخت بي هم و با هم بودن .
من هستم و من , من هستم و يادت , من هستم و انتظار ديدنت

ايران و ايرانشهر
نوشتهي: ديويد مكنزي
ترجمهي: داريوش كياني
واژهي «ايران» (Eran) براي نخستين بار در سنگنوشتههاي اردشير يكم - بنيانگذار دودمان ساساني - گواهي شده است. وي در برجستهنگاري تفويض شاهنشاهياش [از سوي اورمزد] در نقش رستم استان فارس، و سپس در سكههاياش، Ardashir shahan shah Eran (به پارسي ميانه) و Shahan shah Aryan (به پارتي) "= اردشير، شاه شاهان آرياييها" خوانده شده است. پسرش شاپور يكم، ضمن استفاده از همان لقب براي پدرش، به خود با عنوان Shahan shah eran ud aneran (به پارسي ميانه) و Shahan shah aryan ud anaryan (به پارتي) "= شاه شاهان آرياييها و غيرآرياييها" اشاره كرده است. همين شكل و شيوه، مورد استفادهي شاهان بعدي ساساني، از «نرسه» تا «شاپور سوم» بود. سنگنوشتهي سه زبانهي شاپور يكم در كعبهي زرتشت در استان فارس - كه در اين موضوع فقط نسخههاي پارتي و يونانياش محفوظ مانده، اما نسخهي پارسي ميانهي آن نيز با اطمينان، بازسازيپذير است - براي نخستين بار حاوي واژهي پارسي ميانهي «ايرانشهر» EranShahr (به پارتي: Aryanshahr) است. بيان پادشاه مذكور در اين زمينه، چنين است: «an … eranshahr xwday hem» (به پارسي ميانه) / «az … aryanshahr xwday ahem» (به پارتي) / «ego … tou Arianon ethnous despotes eimi» (به يوناني) "= من سرور پادشاهي (در نسخهي يوناني: ملت) آرياييان هستم" (SH.K.Z, Mid. Pers. [1], Parth . 1., Gk. 1.2). اين قاعدهسازي، به دنبال لقب «شاه شاهان آرياييها»ي شاپور يكم، اين نكته را به نظر بسيار پذيرفتني ميسازد كه واژهي «ايرانشهر» به درستي، «شاهنشاهي» (empire) معني ميگرديده، ضمن اين كه واژهي Eran هنوز مطابق با ريشهشناسياش (از واژهي ايراني كهن: aryanam*)، به عنوان حالت جمع اضافي نام قومي «اير» (Er) (پارتي:Ary؛ از ايراني كهن: -arya؛ = آريايي) به معناي «-ِ ايرانيان» فهميده ميشده است. شكل مفرد اين واژه را شاپور در اشاره به پسرش «نرسه» مورد استفاده قرار داده است: Er mazdesn Narseh, shah Hind, Sagestan … (به پارسي ميانه) / ary mazdezn Narseh … (به پارتي)، يعني: «آريايي مزداپرست نرسه، شاه هند و سيستان و…».
از ديگر شاهان ساساني، بهرام دوم نيز منحصراً، در برخي سكههاياش، اين واژه را به صورت يك پيشوند به سكهنوشتههاي معياري كه از زمان اردشير يكم مورد استفاده بوده، افزوده است: «(آريايي) مزداپرست، خدايگان (بهرام)، شاه شاهان آرياييها (و غير آرياييها)».
تركيب «اريانام خشثره» -aryanam xshathra* [= شهرياري آرياييها] در هيچ يك از سنگنوشتههاي پارسي باستان هخامنشي يافته نشده است. در اين زمينه، در يشتهاي متأخر اوستا، تنها ذكر Airiia و Anairiia danghawo "= سرزمينهاي آريايي" و "غيرآريايي" وجود دارد. بنابراين اصطلاح «ايرانشهر» برساختهي ساسانيان بوده است.
فهرست كشورهاي فرمانبُردار شاپور، در نسخهي پارسي ميانهي سنگنوشتهاش، تقريباً به كلي آسيب ديده است و تنها به گونهي ناقص در در نسخههاي پارتي و يوناني اين سنگنوشتهي سه زبانه محفوظ و باقي مانده است. البته اين سياهه را به ياري فهرست كوتاه ايالتهاي ايرانشهر (به معناي خاص) در سنگنوشتههاي پارسي ميانهي نقش رستم و نيز با توجه به سنگنوشتهي شديداً آسيب ديده و هوازدهي «كردير» (Kerdir)، روحاني برجستهي عصر جانشينان شاپور، ميتوان بازسازي نمود. فهرست يادشده شامل اين نامهاست: «پارس (فارس)، پهلو (پارت)، خوزستان، ميشان، آسورستان (سوريه)، نودشيرگان (Nodshiragan = آديابِنه)، آدوربايگان (آذربايجان)، سپاهان (اصفهان)، * ري، كيرمان (كرمان)، سگستان (سيستان)، گورگان (گرگان)، مرو، هريو (هرات)، اَبَرشهر (خراسان)، تورستان (توران)، مَكوران (مكران)، و كوشانشهر تا پَشكبور (پيشاور)». شاپور نام چند كشور ديگر را نيز افزوده است، شامل: ماي (ماد)، هيند (هند)، و مَزونشهر (عمان) "در كنار دريا" و ديگران؛ يعني «ارمن (ارمنستان)، ويروزان (گرجستان)، آلان (اران)، و بلاسگان تا كافكوف (قفقاز) و دروازهي آلانان»، كه كردير اين كشورهاي را صريحاً در داخل «انيرانشهر» (aneranshahr)، يعني "شهرياري غير آرياييها"، امپراتوري روم تا غرب و سرزمينهاي قفقاز، قرار داده است.
با وجود تداول و كاربرد اصطلاح «ايرانشهر» در سنگنوشتههاي سلطنتي، به شاهنشاهي ساساني، پيش از اين، با شكل كوتاه شدهي «ايران» (Eran) اشاره ميشد، و به غربِ رومي نيز متقابلاً و زودتر، با عنوان «انيران» (Aneran). هر دوي اين اصطلاحها، در متني تقويمي به قلم ماني پيامبر - كه احتمالاً، نخست در زمان اردشير يكم نوشته شده - يافته ميشود. در ديگر متون پارسي و پارتي مانوي، اصطلاح «ايرانشهر» ديده نشده است. همين شكل كوتاه (Eran)، در نامهاي شهرهايي كه شاپور يكم و جانشيناناش بنيان نهاده بودند، آشكار ميشود؛ مانند: Eran-xwarrah-Shabuhr (= شكوه ايران از شاپور)، Eran-asan-kard-Kawad (= كواد ايران را آرام كرد). همچنين، اين اصطلاح در عنوانهاي برخي از مأموران بلندپايهي اداري و فرماندهان نظامي دوران ساسانيان متأخر به برجستگي نشان داده ميشود؛ مانند: «ايران- آمارگر» Eran-amargar (رييس كل امورمالي كشور)، «ايران- ديبيربد» Eran-dibirbad (رييس دبيران كشور)، «ايران- دروستبد» Eran-drustbad (رييس پزشكان كشور)، «ايران- همبارگبد» Eran-hambaragbad (سرپرست كل انبارهاي كشور)، «ايران- سپاهبد» Eran-spahbad (فرمانده كل سپاه كشور).
در كتابهاي پهلوي سدهي سوم هجري/ نهم ميلادي، اصطلاحات كهن ساساني، آشكارا محفوظ مانده است. براي نمونه، در «كارنامهي اردشير بابكان» اصطلاح Eran تنها در عبارت shah-i eran (شاه ايران) و لقب eran-spahbad (ايران- سپاهبد) استفاده گرديده است. وگرنه، كشور [ايران] همواره «ايرانشهر» خوانده شده است. همين موضوع در كتاب «ارداويراز نامه» نيز صدق ميكند كه در آن جا عبارت eran dahibed "= فرمانرواي آرياييها" صرفاً در مفهومي فراتر از نام جغرافيايي «ايرانشهر» آشكار ميشود. در «دينكرد» هفتم نيز، عموماً همان تفاوت ميان [مفهوم] «ايران» و «ايرانشهر» (و نيز با aneran، يعني: غيرآريايي) گذارده شده است. در اين جا، عبارت er deh (جمع: eran dehan) از ترجمهي پهلوي يشتها، گهگاه براي رساندن مفهوم «سرزمينهاي آريايي» استفاده شده است. البته، اين حقيقت كه اصطلاح «ايران» Eran عموماً به صورت جغرافيايي نيز فهميده ميشد، با ساخت صفت eranag "= ايراني"، كه نخست در كتاب «بندهش» و آثار معاصر آن گواهي گرديده، نشان داده شده است.
در آثار كهن فارسي نو، به ويژه آنهايي كه وابسته به منابع پارسي ميانهاند، شكل «ايرانشهر» با «شهر ايران» جايگزين ميشود (مانند: تاريخ سيستان، ص 7-6). فرخي سيستاني شاعر (درگذشتهي 429 ق.)، يا شايد نسخهنويس بعدي اشعارش، هنوز اين اصطلاح را در تقابل با «توران» (سرزمين تورانيان) استفاده ميكند. با اين حال، قلمرو ايرانشهر در اين زمان، محدود و منحصر به بخش غربي پيشين امپراتوري [ساساني] شده بود. در "تاريخ سيستان" چنين گفته شده است كه: «كل ناحيهي كشور به چهار بخش تقسيم شده بود: خراسان، ايران (خاوران)، نيمروز، و باختر؛ هر آن چه در جوار مرز شمالي واقع گرديده، "باختر" خوانده شده؛ و هر آن چه در نزديكي مرز جنوبي واقع بوده، "نيمروز" ناميده شده است؛ و ناحيهي مياني به دو بخش تقسيم گرديده: آن چه در جوار مرز شرق واقع شده، "خراسان" خوانده شده، حال آن كه آن چه در غرب واقع است، "ايرانشهر" ناميده شده است». حتا در «نزهة القلوب» حمدالله مستوفي ( به نقل از اصطخري) گزارش گرديده كه «عراق عربي عادتاً دل ايرانشهر خوانده شده است». به هر حال، عنوان عمومي سرزمين ايرانيان از اين زمان، «ايران»، و [عنوان] اهالياش، «ايراني» بود (1).
(1) David N. MacKenzie, "Eran, Eranshahr": Encyclopaedia Iranica, vol. 8, Costa Mesa, Calif., 1997.
سرنا” سازي بادي، به قدمت پنج هزار سال
سرنا، يكي از كهنترين سازهاي بادي جهان است كه در حدود پنج هزار سال پيش در سرزمينهاي ايران، مصر، بينالنهرين وجود داشته و از اين مناطق به ساير نقاط جهان نظير چين،اروپا و افريقا برده شده است آنچه مشخص است نام سرنا از دو كلمه سور ( شادي) و نا (ناي) تركيب شده است. از سرنا اغلب در موسيقيهاي محلي استفاده ميشود. تنها در كشور تركيه است كه از اين ساز به طرز شايستهاي در اركسترها و موسيقيهاي ملي و محلي استفاده ميشود. سرنايي كه در نواحي بختياري مورد استفاده قرار ميگيرد سرناي كوچك است كه اندازه آن بين 40 تا 50 سانتيمتر است و صداي آن قدري زير ميباشد. البته اين صدا بر حسب قطر لوله ( استوانه) سرنا تغيير ميكند. به اين ترتيب كه هر چه قطراستوانه بيشتر باشد، صداي آن نيز بمتر و محزونتر خواهد بود به همين دليل در مراسم عزاداري ونواختن ساز چپي از اين نوع سرنا استفاده ميشود. ساختمان سرنا عبارتست از:1. قميش كه از دو تراش چوب ني به شكل مثلث با ذوزنقه ساخته شده و بر روي هم قرار ميگيرند تا با دميدن در آن ارتعاش ايجاد شود. در انتهاي قميش، صفحهاي فلزي و مدور به نام لبگير وجود دارد كه لبان نوازده جهت دميدن در پشت آن قرار ميگيرد. 2. لوله رابط كه يك طرف آن به قميش وصل ميشود و طرف دير آن در داخل استوانه جاي ميگيرد. 3. نفير استوانه كه بيشتر طول سرنا را تشكيل ميدهد و دهانه ان به صورت شيپور است سوراخ ها روي استوانه قرار دارند كه يك سوراخ در زير و هفت سوراخ در روي آن قرار دارد جنس سرنا از چوب است كه گاه قسمتهايي از آن را با فلز تزئين ميكند وسعت و دامنه صوتي اين ساز يك اكتا و يك نت ميباشد
منبع : ايسنا

خلاقیت = خداگونه بودن
محسن خاتمی
در دنیای بیرون تو به دیگران متکی هستی. در زندگی عمومی، در زندگی سیاسی تو وابسته به دیگرانی، یک برده هستی. در زندگی خصوصی شروع می کنی به ارباب خویشتن شدن.
بگذارید روی این نکته اصرار و تاکید کنم زیرا دوستدارم تمام سالکین من به نوعی خلاق باشند. به نظر من، سازندگی و خلاقیت اهمیتی بسیار دارد. یک انسان غیرخلاق ابداٌ انسانی مذهبی نیست. نمی گویم که همگی شما باید ون گوگ باشید __ نمی توانید باشید. نمی گویم که همگی شما باید لئوناردوداوینچی یا بتهوون یا موزارت باشید؛ نمی گویم که شما همگی باید واگنر یا پیکاسو یا رابیندرانات شوید __ نه. من این را نمی گویم
بارها و بارها و بارها شنیده اید که خداوند دنیا را خلق کرد. من چیزی بیشتر به شما می گویم: وقتی چیزی را می آفرینی، تو نیز درجای خودت یک خدای کوچک می شوی. اگر خدا خالق است، پس خلق کردن تنها راه رسیدن به اوست. آنوقت یک مشارکت کننده هستی و نه یک تماشاچی.ون گوگ یک زندگی واقعاٌ زیبا و رنگارنگی در درونش داشت_ چه مورد تحسین بود و چه نبود. پاداش واقعی این نبود که تابلویش فروخته شود و مورد تحسین منتقدین در سراسر دنیا قرار بگیرد __ این یک پاداش قلابی است. پاداش واقعی وقتی است که نقاش آن را خلق میکند، زمانی که نقاش در نقاشی خود گم می شود وقتی که رقصنده در رقص خویش محو میشود وقتی که آواز خوان خودش را ازیاد می برد و آواز جاری است. پاداش واقعی اینجا است، دستاورد واقعی اینجا است.
در دنیای بیرون تو به دیگران متکی هستی. در زندگی عمومی، در زندگی سیاسی تو وابسته به دیگرانی، یک برده هستی. در زندگی خصوصی شروع می کنی به ارباب خویشتن شدن.
بگذارید روی این نکته اصرار و تاکید کنم زیرا دوستدارم تمام سالکین من به نوعی خلاق باشند. به نظر من، سازندگی و خلاقیت اهمیتی بسیار دارد. یک انسان غیرخلاق ابداٌ انسانی مذهبی نیست. نمی گویم که همگی شما باید ون گوگ باشید __ نمی توانید باشید. نمی گویم که همگی شما باید لئوناردوداوینچی یا بتهوون یا موزارت باشید؛ نمی گویم که شما همگی باید واگنر یا پیکاسو یا رابیندرانات شوید __ نه. من این را نمی گویم. نمی گویم که شما باید نقاش یا شاعری بشوید که جایزه نوبل را ببرید __ زیرا اگر این فکر را داشته باشید بازهم به دام سیاست افتاده اید. جایزه نوبل از بیرون میآید، یک جایزهی قلابی است، جایزهی واقعی نیست. جایزهی واقعی از درون می آید. و من نمی گویم که شما قادر هستید __ هرکسی قادر نیست پیکاسو شود. و نیازی هم نیست. زیرا پیکاسوهای بسیار دنیایی بسیار یکنواخت می سازند. خوب است که فقط یک پیکاسو وجود داشته و او دیگر تکرار نخواهد شد، وگرنه زندگی کسالت آور می شد.
ولی همگی شما می توانید به راه های خودتان خلاق باشید. مهم نیست که کسی هنر شما را بشناسد یا نه، این مطلقاٌ بی اهمیت است. می توانی کاری را از روی عشق انجام دهی __ آنوقت خلاقه می شود. می توانی ضمن انجام هرکاری از آن لذت ببری، آنوقت کاری خلاقه می شود.

