
|
نام روزهای هر ماه در گاه شماری ایرانی
|
منبع : پایگاه پژوهشی اریا بوم
اسطوره آتش در ایران باستان
واژه « آتش» در اوستا به صورت « اتر»، و در زبان پهلوی به صورت « آتور» و « آتر» و « آتش»، و در زبان پارسی به صورت « آذر» و « آدر»، و در گویش های گوناگون آن به صورت های « آتیش»، « آدیش»، « تش» و شکل های کم و بیش نزدیک به این صورت ها آمده و ثبت و ضبط شده است.
ریشه این کلمه در زبان سانسکریت « آدری» بوده است و مفهوم آن زبانه و شعله آتش است و به عنوان صفت « ایزد آتش» که « آگنی» نامیده می شده، نیز به کار می رفته است.
کشف آتش یکی از مهم ترین و حیاتی ترین اکتشافات تاریخ زندگی بشر بوده است و به دلیل اهمیت حیاتی این اکتشاف، و نقش بسیار مهم و زندگانی بخشی که آتش در حیات بشر باستانی ایفا می کرده، ستایش و تقدیس آتش از همان دوران باستان رواج و تداول داشته و آتش در اغلب فرهنگ های اساطیری، موجودی مقدس و متعالی یه شمار می رفته و ستایش می شده است.
در اساطیر ایران باستان، پیدایش آتش را به هوشنگ نسبت می دادند. به روایت شاهنامه فردوسی، در یکی از روزهایی که هوشنگ به شکار رفته بود، ماری بر سر راه دید و چون مار قصد حمله و آسیب رساندن به او را داشت، هوشنگ به قصد کشتن مار سنگی به جانبش پرتاب کرد. سنگ به مار برخورد نکرد، بلکه به سنگ دیگری برخورد و از این برخورد، شراره آتش جهید و آتشی پدید آمد که تا آن روزگار ناشناخته بود.
هوشنگ به شکرانه و میمنت پیدایش این فروغ ایزدی، آن روز را جشن گرفت و به شادمانی و تکریم ایزدان آسمانی پرداخت و این همان « جشن سده» است که در آن ایرانیان باستان به تقدیس و ستایش آتش می پرداختند.
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیزتاز
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیره گون
نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد پیش جنگ
به زور کیانی رهانید ز دست
جهانسوز مار از جهانجو بجست
برآمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ بشکست خرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته ولیکن ز راز
پدید آمد آتش از آن سنگ باز
هر آن کس که بر سنگ آهن زدی
ازو روشنایی پدید آمدی
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آن گاه قبله نهاد
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
در برخی دیگر از روایت های ایرانی، آفرینش آتش وابسته به پیدایش گیاهان و روییدنی ها است. شاید اعتقاد به سرچشمه گیاهی و نباتی آتش در اقوام کهن ایرانی از اینجا ریشه گرفته باشد که چون این اقوام آتش را از سایش دو تکه چوب به یکدیگر ایجاد می کردند و شعله اش را از این مالش و سایش بر می افروختند، این باور در آنان ریشه دوانید که سرچشمه آتش، چوب درختان است، پس آتش منشاء نباتی دارد و روح درخت و گیاه است. این باور کم کم پرورش یافت و نضج گرفت و به این صورت تکامل یافت که آتش روح طبیعت و هر آن چیزی است که در طبیعت شکوفا می شود و می بالد، تعمیم این باور چنان گسترش یافت که آتش روح و روان زندگی و حیات شناخته شد و در طی گذشت سده ها و هزاره ها، این استنتاج فلسفی و هستی شناسانه به وجود آمد که آتش روح هستی و آفرینش است. و بر مبنای همین باور ، آتش حرمتی مقدس و آسمانی یافت و پرستش شد، و چنین بود که با گذشت زمان، آتش بنیانی ایزدی و سرشتی مینوی یافت.
در اوستا، آتش پسر اهورامزدا و سپندارمذ، و زمین دختر ایشان معرفی شده است. این عنصر آسمانی و مقدس، نزدیک ترین دوست و خویشاوند، و طبیعی ترین همراه و یاور بشر تلقی شده، هم چنین به عنوان پیکی میان انسان و ایزدان مورد احترام بسیار بوده است.
از این رو در ایران باستان آن را مظهر ربانیت، و شعله اش را یادآور فروغی ایزدی می پنداشتند و برای شعله مقدسی که با چوب عود و اتر در آتشکده ها، همیشه فروزان نگاه می داشتند احترام و ارزش خاص و مقدسی قائل بودند.این آتشدان فروزان، در پرستش گاه ها و نیایش گاه ها ، به منزله محراب پیروان آیین مزدایسنا بوده است.
یکی از دلایل احترام و تقدس آتش، در ایران باستان، این بوده است که آتش را همانند آب، مولد و موجد زندگی می پنداشتند و بر این باور بودند که وجود همه چیز به نوعی به آن وابسته است. بر طبق باورهای اساطیری تخمه و نطفه آدمیزاد از آتش بوده و آتش سرچشمه زندگی بشری بر زمین بوده است.
زبده و گوهر آتش در اوستا « فر» یا « فره» نامیده شده است و آن فروغ یا فر و شکوه مخصوصی است که از طرف اهورامزدا به پیامبران و پهلوانان و صاحبان کی و کیان بزرگ، از سر موهبت، بخشیده می شده است.
در آیین مزدایسنا چنین آمده است که زرتشت نگاه دارنده و پاس دارند آتش جاودانی بوده است.
اوستا پنج گونه آتش را نام برده است و بر هر یک درود مخصوص فرستاده است. نخستین آتش، آتش بزرگ است که به « آتش بهرام» مشهور بوده است و در آتشکده ها نگاهداری می شده است.
دومین آتش در بدن جانوران و کالبد آدمی پنهان است و « آتش درون» نامیده شده است.
سومین آتش در روییدنی ها و بدنه چوبین گیاهان و درختان جاری است و مولد جیات نباتات و جانداران است.
چهارمین آتش در ابر ها نهفته است و به صورت برقش یا آذرخش از دل ابر ها بیرون می جهد و این همان آتش جهنده ای است که از گرز « تشتر» زبانه می کشد و شراره می گیرد.
پنجمین آتش، آتش ایزدی است که در عرش جاودان و در برابر اهورامزدا قرار دارد.
آتش مقدس زندگی در نهاد تمام فرزندان طبیعت، به امانت گذشاته شده است و به همه موجودات جهان ارمغان داده شده است.
گوهر زندگی انسان و سایر موجودات زنده و جاندار همین آتش جاودانه درون است، آتشی که هرگز نمی میرد و مظهر دوام و بقای جان است. این همان آتش درون است که از آن تعبیر به آتش نامیرای عشق و آتش جاودان جان شده است و گوهر هستی موجودات زنده، به ویژه آدمیزاده است. ادبیات اساطیری و عرفانی ما سرشار است از روشنی و شعله این آتش نامیرا.
آتش مینوی نگاهبان و نگه دارنده زدگی جانوران است، و آتش زمینی پاک سازنده و سوزنده پلیدی و پلشتی و گناه است.
رسم برافروختن آتش در اغلب جشن های آیینی ایران باستان وجود داشته است. از جشن سده که جشن رسمی ستایش و گرامی داشت آتش بوده است تا جشن چهارشنبه سوری، از جشن شب یلدا تا جشن مهرگان و جشن آذرگان، و از همه مهم تر جشن نوروز.
در خانه های ایرانیان باستان، در روز نخست فروردین، پس از آراستن اتاق برگزاری مراسم نوروز، روی میز مراسم، کوزه ای آب و صراحی شراب و گلدانی گل و بشقابی شیرینی و کاسه ای نقل و آتشدانی پر از آتش می گذاشتند و آتش را با چوب صندل و عود و سایر چوب های خوشبو نیرو می دادند و هر کس موظف بود که با دست خود چوب بر آتش بگذارد و نام درگذشتگان خود را بر شمارد، زیرا بر این باور بودند که روح آن ها که در گذشته اند در صورت یاد کردن از ایشان به خانه و کاشانه زمینی خود بر می گردد و از روشنایی آتش شاد دلگرم و روشن روان می شود و تطهیر می گردد.
آتش نوروزی در تمام مدت جشن های نوروزی روشن نگاه داشته می شد و به طور مداوم با چوب های معطر عود و صندل جان تازه و فروغ نو می گرفت و زبانه می کشید.
این آتش پاک کننده بدی ها و گناهان بود و برکت بخشنده و میمنت بار، و ارمغان آور بهروزی و تندرستی و شادکامی، در تمام طول سال آینده برای اهل خانه و خویشان آن ها بود و هر چه مشتعل تر می شد خیر و برکت و میمنت آن افزون تر و بخشندگی آن کریمانه تر می شد و سرچشمه خجستگی و بهروزی افزون تر می گشت.
نگهبانی و پاسداری آتش در ایران باستان بر عهده « اردیبهشت» بوده است. اردیبهشت که از امشاسپندان بوده است در عالم روحانی نماینده راستی و پاکی و تقدس اهورامزدا است و در عالم مادی، نگهبان همه آتش های روی زمین.
واژه « آذر» در زبان فارسی شکل دیگری از « آتش» و یکی از قدیمی ترین نام های آن در زبان های آریایی است. یسنای 62 در ستایش آذر می باشد و « آتش نیایش» که نماز ویژه آتش است، از این یسنا گرفته شده است. مطابق متن « یشت ها»، « آذر ایزد» نگهبان خاص آتش بوده است و از میان گیاهان « آذرگون» یا « آذریون» به ایزد آذر اختصاص داشته است.
نهمین ماه سال و نهمین روز هر ماه به نام این ایزد و آذر روز از آذر ماه جشن « آذرگان» بوده است، که در این روز مردم در آتشکده ها، « آتش نیایش» می خوانده اند.
در کتاب « شناخت اساطیر ایران»- نوشته جان هینلز در باره آتر یا آتش چنین آمده است:
«تا به امروز آتش کانون آیین های هندو و زرتشتی بوده است، اما ریشه های آن به دوران هند واروپایی باز می گردد... عنصر آتش همچنین در همه جهان پراکنده است، در خورشید که در آسمان برین است، وجود دارد. آتش در ابر توفان زا افروخته می شود و به صورت برق به زمین فرود می آید و در اینجا دائماً به دست مردمان دوباره متولد می شود...
مرکزیت آتش در دین زرتشتی، شاید یکی از شناخته ترین جنبه های این دین باشد، اما بسیار بد تعبیر شده است. هم باورها و هم اعمال دینی مربوط به دوران پیش از زرتشت کاملاً رنگ زرتشتی به خود گرفته اند، و در اسطوره شناسی ایرانی غالباً دشوار است که عقاید قدیم را از متاخر جدا سازیم. آتش پسر اهوره مزداست و نشانه مرئی حضور او، و نمادی از نظم راستینش. یکی از پارسیان کنونی می نویسد:
« واقعاً چه چیزی می تواند بیش از شعله پاک و بی آلایش نماینده طبیعی و والای خدا باشد که خود « نور جاودانی» است؟ »
به هر حال آیین های زردشتی بسیاری از عقاید قدیمی را حفظ کرده اند . در این آیین ها آتش مستقیماً مورد خطاب قرار می گیرد و موبد بدو نثار می کند. در نیایش آتش موبد این سخنان را بر می خواند:
آفرین خوانم بر یزش و نیایش، نثار خوب،
نثار آرزو کردنی و نثار ستایش آمیز که بر تو ، ای آتش
پسر اهوره مزدا، نثار می شود
تو شایسته ستایش هستی، شایسته دعا هستی
باشد که تو شایسته ستایش، شایسته دعا باشی
در خانه های مردم.
نیکی باد مردی را
که تو را بپرستد.
در دین زردشتی کنونی آتش چنان مقدس است که نه اشعه خورشید را باید گذاشت که بر آن بیفتد و نه چشم کافری آن را ببیند. شاید همیشه وضع چنین نبوده است، زیرا در دوران های کهن آتشدان ها را بر سر کوه ها می ساختند.
در باره « آتر» فقط چند اسطوره به ما رسیده است... یکی از این اسطوره ها که در سرود قدیمی« زامیاد یشت» آمده است، ستیز میان آتر و غول اژی دهاکه را بر سر فره ایزدی، روایت می کند:
اژی سه پوزه بدآیین که تجسمی است از هوس ویرانگر برای به چنگ آوردن فره ایزدی بتاخت تا آن را خاموش سازد. آتر نیز برای به دست آوردن آن شتافت و آن فره دست نیافتنی را نجات داد، اما اژی که همچنان از پس می تاخت و ناسزا می گفت، فریاد برآورد که اگر آتر فره را به دست آورد، بر او خواهد تاخت و نخواهد گذاشت که دیگر هرگز روی زمین بدرخشد. چون آتر دچار تردید شد، اژی تاخت تا فره را به دست آورد. این بار نوبت آتر بود که زبان به تهدید بگشاید. به دهاکه( ضحاک) هشدار داد:
« ای اژدهای سه پوز بازگرد، اگر آن فره دست نیافتنی را به چنگ آوری، بر پشت تو زبانه می کشم و در دهان توشعله افکنم که دیگر هرگز نتوانی بر روی زمین آفریده اهوره گام برداری».
اژی هراسان خود را پس کشید و فره ایزدی همچنان دست نیافتنی ماند.
این اسطوره بار دیگر نشان می دهد که ایرانیان باستان زندگی را نبردی میان نیروهای خیر و شر می دیدند. آتر طبعاً برای خیر می جنگید، از این رو، در یکی از دعاهای زردشتی با عنوان « جنگجوی خوب دلیر» نامیده شده است. ارتباط قدیمی آتش با عنصر طبیعی در متن متاخر دیگری ظاهر می شود که در آن آتش به صورت برق، دیوی را که در پی باز داشتن باران است شکست می دهد. اما این اسطوره ها دیگر نقش مهمی را در عقاید زردشتیان کنونی ایفا نمی کنند، و چنان که دیدیم در این دین آتش، نماد اهوره مزدا و کانون عبادت های روزانه آنان است. با این حال، هنوز به آتش « جنگجو» خطاب می کنند، زیرا از مقدس ترین آتش ها، یعنی آتش بهرام، در خواست می شود که نه با دیوان خشکسالی بلکه با دیوان مینویی تاریکی نبرد کند.»
مقدس ترین آتش های باستانی ایران آتش های سه گانه در آتشکده های سه گانه بوده اند. این سه آتش عبارت بوده اند از « آتش فرنبغ» که بنا به روایتی درآتشکده ای به همین نام، در کابل افغانستان و بنا به روایتی دیگر در کاریان فارس قرار داشته است. « آتش گشنسب» که در آتشکده ای به همبن نام در شیز جای داشته و « آتش برزین مهر» در کوه ریوند نیشابور قرار داشته است. باور آیینی ایرانیان باستان بر این بوده است که هر سه آتش مقدس بر پشت گاو اساطیری « سریشوگ»، نگهداری می شده است. تا این که شبی، توفان شدیدی رخ داده و آتش ها از پشت گاو به دریا افتاده اند و در آن جا به سوختن ادامه داده و در دریا به مردمان روشنی بخشیده اند. هر یک از این آتش ها با طبقه ای از مردم پیوند داشته است. فرنبغ آتش مربوط به موبدان بوده، گشنسب آتش جنگجویان، و برزین مهر آتش کشتگران. این هر سه آتش مقدس، جمشید را در پادشاهی مینوی اش یاری کردند و جمشید بود که آتش فرنبغ را در جایگاه خاص خود- در آتشکده ای همنام آتش- قرار داد و هنگامی که فره را از دست داد، باز همین آتش فرنبغ بود که فره را از دست ضحاک پلشت آیین رهایی بخشید.
آتش برزین مهر تا زمان گشتاسب- حامی زرتشت- از جهان نگهبانی می کرد و راه را برای گسترش و همگانی شدن آیین و دین زردشت در طول فرمانروایی این پادشاه بزرگ هموار می ساخت و در این مدت از این آتش کرامات و معجزات زیادی بروز کرد.
آتش گشنسب نیز جهان را تا دوران خسرو، شاه بزرگ ساسانی( یا کیخسرو پادشاه کیانی) حفظ کرده است. هنگامی که او بتکده ها را در هم شکست، این آتش بر یال اسب او قرار گرفت و تاریکی و تیرگی اهرمن خو را پس راند و وادار به عقب نشینی کرد.
بنا بر باور های باستانی، این سه آتش بزرگ حامیان و رهنمایان و پاسداران انسان در تمام طول تاریخند.
« سه گروه آتش آیینی وجود دارد: آتش بهرام، آتش آدران و آتش دادگاه. آتش بهرام شاه پیروزمند آتش هاست. به نام اورمزد این آتش را به یاری می خوانند و از او می خواهند که در برابر قوای تاریکی آنان را نیرو ببخشد، زیرا فره او با دروغ می جنگد، و در واقع نمادی است از راستکاری. بهتر است که بگوییم که آتش را مانند شاه بر تخت می نشانند تا این که بگوییم آن را در جای خود قرار می دهند، و چوب را به شکل تخت می نهند. بر بالای آن تاجی به نشانه پادشاهی آتش نیرومند آویزان است. وقتی بدین گونه آتش را بر تخت نشاندند، چهار موبد، دسته جمعی آن را با پیروزی، مانند شاهی، حمل می کنند ، در حالی که دیگران سایبانی را بر آن گرفته اند. موبدان با شمشیرها و گرزهای « مهر» در پیش و پس آن همگی به صورت محافظان شاه حرکت می کنند. پس از آن که آتش را بر تخت نشاندند، فقط موبدانی که دشوار ترین آیین های دینی تطهیر را گذرانیده اند، می توانند از آن مراقبت کنند. جز آنان کسی نمی تواند وارد حرم خاص آتش شود، حتی انان نیز باید دستکش های سفید به دست کنند و از آن مراقبت کنند. دلیل قداست آن جریان طولانی و دشوار تطهیر آن است. شانزده آتش از منابع مختلف جمع آوری می شود و انگاه 1128 باز آن ها را تطهیر می کنند و این جریان یک سال طول می کشد، و هزینه آن هنگفت است. از این رو، جای تعجب نیست که چنین آتشی بسیار به ندرت بر تخت نشانده شود.
امور مربوط به آتش های آدران و دادگاه از اهمیت بسیار کمتری برخوردارند. آتش دادگاه را مردمان غیر روحانی نیز می توانند مراقبت کنند، با این همه هر دو را با تشریفات نظامی در جای خود قرار می دهند، زیرا آتش های مقدس نمودار فرمانروایی معنوی روشنی و راستی در نبرد با نیروهای تاریکی هستند، و این نبردی است که مومنان با همکاری اورمزد و پسرش آتش بدان می پردازند.»
شناخت اساطیر ایران – جان هینلز
تطهیر آتش های گوناگون نشانه و نماد این است که انسان ها ، از هر قشر و طبقه ای، و با هر مقام و منصبی، باید همانند آتش ها تطهیر شوند. نزدیک شدن به آتش و نشانه گذاشتن با خاکستر بر پیشانی، نماد این باور است که انسان ها نیز همانند آتش، سرانجام تبدیل به غبار خواهند شد و خاکستر خواهند گردید. دعایی که زردشتیان در هنگام انجام مراسم این آیین می خوانند چنین است:
« بگذار تا پیش از مرگ بکوشیم تا بوی خوش نیکوکاری و اعمال نیک را بگسترانم، و نور پارسایی و دانش را به نزد دیگران رهنمون شوم.» مدی- آیین های دینی پارسیان
در اساطیر ایران باستان، آتش، در هفتمین مرحله از آفرینش، و پس از آفرینش آسمان، آب، زمین، گیاه، گوسپند، و مرد پرهیزگار، آفریده شده است . بر اساس باورهای کهن ایرانیان، تخمه و اصل همه چیز از آب است، به جزمردمان و گوسپندان که اصل و تخمه شان از آتش است:
« چنین گوید به دین که نخستین آفریده همه آب سرشکی بود؛ زیرا همه از آب بود جز تخمه مردمان و گوسپندان؛ زیرا آنان را تخمه از اصل آتش است. او، نخست، آسمان را آ فرید برای بازداشتن( اهریمن و دیوان)، باشد که ( آن را) آغازین خوانند. دیگر، آب را آفرید برای از میان بردن دیو تشنگی. سه دیگر، زمین همه مادی را آفرید. چهارم، گیاه را آفرید برای یاری گوسپندان سودمند. پنجم گوسپند را برای یاری مرد پرهیزگار آفرید. ششم، مرد پرهیزگار را آفرید برای از میان بردن و از کار افکندن اهریمن و همه دیوان. سپس، آتش را( چون) اخگری آفرید و بدو درخشش از روشنی بیکران پیوست. آن گونه تنی نیکو ( داشت) که آتش را در خور اوست.»
بند هش
«او آتش را در همه آفرینش چنان بپراکند و فراز آفرید به مانند خانه خدایی که چون در خانه شد، در هیمه زغال سرخ بازنهاد.
او فرمود به آتش که ترا خویشکاری در دوران اهریمنی، پرستاری مردم کردن و خورش ساختن و از میان بردن سردی است، هنگامی که ترا چیز برنهند بیرون آی، چون هیزم برهندن، فراز گیر.»
بند هش
http://iranianebastan.blogsky.com
موسیقی در دوران هخامنشی
موسیقی مذهبی
بر اساس نوشته های هرودوت مورخ یونانی، مغان هخامنشی بدون همراهی ساز با نای سرودهای مذهبی می خواندند و از این نظر، نه مثل سرود خوانان بابلی و آشوری بودند و نه تحت تاثیر اقوام سامی. موسیقی این سرودها صرفآ موسیقی آوازی بود و نه موسیقی سازی.
مشاهده می کنید که پرهیز از استفاده از ساز و آلات در موسیقی مذهبی از ادوار گذشته تاریخی وجود داشته و اثرات آن تا به امروز هم به چشم می خورد.
مسئولیت اجرای سرودهای مذهبی با موبدان خوش آواز بوده و به قول "استرابو" دانشمند یونانی این نغمه ها منحصر به مفاخر پهلوانی و مناجات با یزدان بوده است. شایان ذکر است که امروزه بازمانده هایی از این آئین کهن هنوز هم در فرهنگ ایران دیده می شود.
هرودوت همچنین می نویسد :
"ایرانیان برای قربانی در راه خداوند و مقدسات خود، کشتارگاه و آتشکده ندارند و بر قبور مردگان شراب نمی پاشند. در عوض یکی از پیشوایان مذهبی حاضر می شود و یکی از سرودهای مذهبی را می خواند."
موسیقی رزمی
اما در دوران هخامنشی موسیقی نوع دیگری هم موجود بوده است. یکی از انواع دیگر، موسیقی رزمی با جنگی بوده است.
گزنوفون دیگر مورخ یونانی در کتاب "سیروپیدیا" می نویسد :
"کورش کبیر به عادت دیرینه، در موقع حمله به ارتش آشور سرودی را آغاز کرد و سپاهیان او با صدای بلند آنرا خواندند و بعد از پایان سرود، آزادمردان با قدمهای مساوی و منظم به راه افتادند. کورش در وقت حمله به دشمن سرود جنگی را آغاز کرد و سپاهیان با او هماهنگ شدند."
"کورش برای حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنیدن صدای شیپور قدم بردارند و حرکت کنند، زیرا صدای شیپور علامت حرکت است."
این سروده ها برای بر انگیختن حس شجاعت و دلیری سربازان اجرا می شد و گزنوفون اضافه می کند که :
"کورش از کشته شدن سربازان طبری و طالشی مغموم شد و برای مرگ سربازان مازندرانی و طالشی سرودی خواند و این همان سرودی است که در ادوار بعد در مراسم موسوم به 'مرگ سیاوش' خوانده می شد."
این مراسم هنوز هم در بین بسیاری از طوایف ایرانی وجود دارد و بنام "سوگ سیاوشان" یا "سووشون" معروف است و بقایای این آئین قدیمی حتی در مراسم آئینی ایران بعد از اسلام نیز دیده می شود.
از دوران هخامنشی سازهایی باقیمانده است از آنجمله می تواند به کرنا، نی، شیپور، کوس (نوعی ساز ضربی)، درای و سنج اشاره کرد.
در سال 1336 هجری شمسی در کاوشهای تخت جمشید در حول و حوش آرامگاه اردشیر سوم هخامنشی، یک شیپور فلزی به طول 120 سانتی متر به دست آمد که شبیه کرنای است. قطر دهنه آن 50 سانتیمتر و جزو سازهای جنگی محسوب می شود.
موسیقی مجلسی
اما نوع دیگری از موسیقی بنام مجلسی نیز در آن روزگار مرسوم بوده است. موسیقی مجلسی یا همان بزمی از دیر باز در تمدن ایران وجود داشته است. آوازهای فراغت، سرودهای شادی و سرور، در جلسات بزم بکار می رفت و سازهای ویژه و شیوه اجرای خاص خود را داشت.
گزنوفون و هرودوت هر دو از این نوع موسیقی نام برده اند و دیگر مورخ یونانی "آتنه" در این باره نوشته است که :
"در جشن مهرگان که در حضور شاهنشاه هخامنشی برگزار می شد، نوازندگان و خوانندگان با اجرای برنامه هایی در مجلس شرکت می کردند و خوانندگان و نوازندگان در آن جشن ها سهم اساسی داشتند."
هرودوت از وجود تعداد زیادی موسیقیدان در عصر هخامنشی یاد می کند و می نویسد که آنها در دربار نیز زندگی می کردند و در روزهای جشن همچون مهرگان، سده، نوروز و ... به دربار خوانده می شدند و شادی و سرور برپا می کردند.
گزنوفون نیز می نویسد :
"کورش برای کیاخسار تعدادی از موسیقیدانها را برگزید ... اسکندر مقدونی از خزانه کورش 320 فقره اسب و آلات موسیقی را بدست آورد ..."
و جالب اینجاست که در سفرنامه فیثاغورث نیز به مراسم تاجگذاری داریوش اشاره شده است :
"حدود 360 دختر خنیاگر (نوازنده یا خواننده) به آوزاخوانی و نوازندگی می پرداختند."
harmonytalk.com , موسیقی ایران از آغاز تا امروز - جلد اول
http://www.farya.com/id/858


دکتر محمد علی مجتهدی
رییس دبیرستان البرز و بنیاد گذار ئانشگاه صنعتی شریف
در اول مهرماه 1287 خورشيدي، در لاهيجان و در خانوادة دكتر مجتهدي ـ كه خانواده اي خوشنام بود پسري چشم به جهان كشود او را محمد علي نام گذاردند. محمد علي تحصيلات دورة ابتدايي را در زادگاه خود، و دورة متوسطه را در تهران به پايان برد. وي در سال 1310 خورشيدي در مسابقة اعزام دانشجو به خارج شركت كرد و پس از موفقيت در مسابقه ، همراه اولين گروهاي دانش آموزان اعزامي، راهي فرانسه شد.
در سال 1317 خورشيدي، سرانجام محمدعلي مجتهدي پس از هفت سال تحصيلات عاليه در فرانسه، موفق به كسب درجة دكترا در رشتة رياضي از دانشگاه پرآوازة «سوربن» در شهر پاريس شد. رسالة دكتراي او با عنوان «حل برخي مسائل مكانيك مايعات» موفق به كسب درجة «شايان افتخار» گرديد.
دكتر محمد علي مجتهدي، پس از بازگشت به ايران، در شهريور ماه سال 1317، به سمت دانشيار در دانشكده علوم و دانشسراي عالي دانشگاه تهران، به تدريس رياضيات پرداخت.
سپس بعد از گذراندن دورة خدمت نظام وظيفه، از آغاز مهرماه 1320 خورشيدي به دانشكده فني دانشگاه تهران منتقل شد. استاد دكتر محمد علي مجتهدي در سال 1350، با سمت استادي دانشگاه،بازنشسته شد.
دكتر محمد علي مجتهدي همة توان خود را صرف مديريت دبيرستان البرز كرد و در حقيقت شغل اصلي او، رياست دبيرستان البرز بود. از ديگر خدمات مهم او، راه اندازي دانشگاه عظيمي است كه امرزوز به نام دانشگاه صنعتي شريف خوانده مي شود.

ديگر مشاغلي را كه دكتر محمد علي مجتهدي در دوران سي و پنج سال خدمت راستين به اين آب و خاك به عهده داشت، عبارتند از:
ـ رياست دبيرستان البرز، از 1مرداد ماه 11323 تا 1مرداد ماه 1358.
ـ عضويت رسمي شوراي عالي فرهنگ، در سال 1324.
ـ مديريت كل آموزشي وزارت فرهنگ، در سال 1325.
ـ رياست دانشگاه شيراز، در سال 1340.
ـ رياست دانشكده پلي تكنيك تهران، از سال 1341 تا 1344.
ـ رياست دانشگاه صنعتي شريف، از سال 1344 تا 1346.
ـ رياست دانشگاه ملي، از سال 1346 تا سال 1347.
كتابهاي دانشگاهي:
ـ جبر و آناليز، محمد علي مجتهدي ـ تهران: دانشگاه تهران، سال 1327، در 612ص.
ـ مكانيك اجسام جامد و سيال، محمد علي مجتهدي ـ تهران: دانشگاه تهران، 1349.
ـ حسابل جامع و فاضل، محمد علي مجتهدي ـ تهران: دانشگاه تهران، 1322.
ـ آناليز در 354 صفحه.
ـ آناليز عالي، در 230 صفحه.
نشانهاي علمي:
ـ نشان درجة يك فرهنگ، از سوي وزارت فرهنگ.
ـ نشان Le Grand de Commandeur des Palmes Academic، از سوي وزارت فرهنگ كشور فرانسه.
شعار دكتر مجتهدي كار بود و كار؛ از نظر او مدرسه و درس تعطيل بردار نيست، بايد درس خواند. معلم و شاگرد و كارمند، حتي خود جناب دكتر كه گويا محكوم به كار آفريده شده است، بايد سروقت آمادة كار و خدمت باشند.
دكتر مجتهدي معتقد بود جواناني كه از دبيرستان البرز فارغ التحصيل مي شوند غير از ملكات فاضلة اخلاقي و غرور ملي، و ايمان كامل كه سيرت و طبيعت هر ايراني پاك سرشت است، بايد به دو خصيصة روحاني اتكا به نفس و نظم و انضباط آراسته باشند و عقيده داشت هرگاه به اين هدف عالي رسيده باشيم به خود مي باليم.
موفقيت استاد مجتهدي در ادارة دبيرستان البرز و تحول فرزندان لايق و فاضل به جامعة ايران به دلايل زير بود:
1ـ انتخاب تيم كاردان، صميمي، دلسوز و همراه (اين تيم از ابتدا تا آخر با خلوص نيّت همراه استاد مجتهدي بود.)
2ـ اجراي دقيق مقررات.
3ـ عدم تبعيض.
4ـ توجه به وضع زندگي كارمندان و كاركنان.
5ـ تشويق دانش آموزان ساعي و برجسته و تقدير از دبيران زحمتكش.
استاد دكتر محمد علي مجتهدي، به دنبال هجرتي دراز مدت، سرانجام در ساعت 19 عصر روز سه شنبه دهم تير ماه 1376 خورشيدي، بدور از خاك ميهن در شهر نيس (فرانسه)، جهان را بدرود گفت. روز شانزدهم تيرماه، در ميان مشايعت جمعي از ايرانيان كه برخي از راههاي دور آمده بودند در كنار آرامگاه دختر جوانش، به امنت به خاك سپرده شد. دكتر مجتهدي وصيت كرده است كه در ايران زمين خاكسپاري شود تا ذره ذره استخوانهايش با ذره ذره خاك ميهن درهم آميزد. (وصيت مي كنم بعد از مرگم جسدم را به ايران ببريد و در لاهيجان دفن كنيد… .نگارنده : قابل ذکر هست بزودی بعد وفقه چند ساله با موافقت همسر ایشان و تلاش شاگردان دکتر کالبد ایشان به شهر زادگاهش لاهیجان منتقل خواهد شد .)
منبع : - خاطرات دکتر مجتهدی – نویسنده حبیب لاجوردی
- دبيرستان البرز و شبانه روزي آن- به كوشش مير اسدالله موسوي ماكويي
برای معروف شدن کاری نکن ولی طوری کار کن که شایسته ی معروف شدن باشی.
به خاطر داشته باش که یک کلام محبت آمیز تاثیر فوق العادهای در افراد دارد.
خیلی زود دیگران راببخش.
موفقیت خود را از راه کمک به دیگران به دست بیاور نه با هزینه دیگران.
وقتی که از کسی انتقاد می کنی از خوبیهایش هم تعریف کن.
عقاید والت دیسنی را همیشه به خاطر داشته باش:
فکر کردن، ایمان داشتن ، تصور کردن و جسارت داشتن.
وقتی کسی تو را نا امید می کند از کمک کردن به او دریغ نکن.
بدان که یک تغییر بزرگ در زندگی یک پیشرفت به حساب می آید.
در جستجوی احترام برای خودت باش نه شهرت.
به کیفیت بیشتر اهمیت بده تا شکل ظاهری.
این را فراموش نکن که فقط یک شخص یا یک عقیده می تواند زندگی تو را به طورکلی متحول سازد.
دفترچه ای تهیه کن و نکاتی را که دوست داری دوباره بخوانی در آن بنویس.
به فکر جایی باش که به هنگام گرفتاری به انجا پناه ببری.
در مورد تاریخ کشورت اطلاعات زیادی کسب کن.
خودت را به استانداردهای بالایی برسان که از دیگران توقع داری.
عبارتهای راکه دوست داری بنویس و جایی قراربده که همیشه جلوی دیدت باشد.
همیشه به اطرافیانت امید بده
معیار یک ازدواج موفق پایداری به عهد و قبول مسئولیت هاست نه اسایش و راحتی.
زمانی که در حال تلاش برای آنچه که می خواهی به آن برسی هستی برای آنچه که داری خوشحال باش.
بخاطر داشته باش که یک قلب شاکر همیشه خوشحال است.
فراموش نکن که تحسین و تشویق می تواند زندگی افراد را متحول سازد.
هروقت صدای آژیر آمبولانس را شنیدی برای شفای بیماری که در آن است دعا کن.
به دنبال معیارهای خوب باش و اجازه بده که دیگری هم از آنچه که تو به دست آورده ای استفاده کند.
همیشه متواضع باش
هرگز به دیگران متکی نباش
به خاطر داشته باش که با یک برخورد اشتباه ممکن است خیلی چیزهای خوب را از دست بدهی.
وقتی که دوستت به کمک نیاز دارد قبل از اینکه به زبان بیاورد کمکش کن.
به یاد داشته باش که کلمات نیش دار به شدت قلب ها را مجروح می سازد.
بخاطر داشته باش که کلمات عاشقانه به سرعت قلب ها را التیام می بخشند.
هر صحبی را با خوشرویی و سرزندگی می توانی به یک صبح زیبا تبدیل کنی.
وقتی که آرزویت برآورده شد یک سکه صدقه بده.
با کسی ازدواج کن که هم سطح تو و یا بهتر از تو باشد.
بخاطر داشته باش که یک دقیقه عصبانیت شصت ثانیه خوش را از تو می گیرد.
حوادث غیرمترقبه را با آغوش باز بپذیر . فرصت ها به ندرت به صورت منظم و برنامه ریزی شده پیش می آیند.
وقتی کسی می خواهدمحبتی در حق تو بکند این فرصت را از او نگیر.
بدان که یک آینده درخشان از همین امروز آغاز می شود.
هرگز از یک آرزو به خاطر زمان زیادی که تا رسیدن به آن باقی است دست برندار زمان به هر حال می گذرد.
پرشور و هیجان باش.
متعهد باش
به خاطر داشته باش که لحظات ارزشمند زندگی همیشه بیخبر از راه می رسند.
بهترین دوست دنیا باش
هرگز با کسی ازدواج نکن به این امید که بعد ها تغییر خواهد کرد
خوشبین باش
از رفتارها انتقاد کن نه از افراد.
بخاطر داشته باش که بدشانسی هم مانند خوش شانسی دوام زیادی ندارد.
از اینکه خداوند تمام آرزوهایت را برآورده نکرده است خوشحال باش.
از شکست و موفقیت به یک اندازه درس بگیر
گرفتاری ها و ناراحتی های موقتی را بپذیر تا به آسایش برسی
وقتی که از کسی خوشت اومد به او بگو شانس فقط یک بار در خانه هر کس را می زند.
هرگز تاثیر اطرافیان را در زندگیت نادیده نگیر
همواره از زندگیت لذت ببر
به خاطر داشته باش : نباید سعی کنی که مردم تو را دوست داشته باشند باید سعی کنی که مردم را دوست داشته باشی.
همیشه بعد از غذا خدا را شکر کن
وقتی کسی به تو هدیه می دهد به اوبگو: نباید این کا را می کردی
وقتی که کسی به تو می گوید که دوستت دارد هرگز به او نگو : نه اینطور نیست.
همیشه بر اصول اخلاقی پایبند باش حتی اگر در این راه تنها باشی
این را بدان که نتیجه هر کاری به خود شخص باز می گردد.
هیچوقت عمداکسی را ناراحت نکن
این را بدان که مهمترین چیز این است که مهمترین چیز بدانی.
هر تغییر را موقعیتی برای تجربه های جدید بدان.
وقتی نیاز داری از دیگران بخواه که تو را راهنمایی کنند اما فراموش نکن که هر کس صلاح کار خود رابهتر می داند.
ساده زندگی کن
عمیقاً عشق بورز
برگرفته از کتاب اندرزهای کوچک زندگی
نویسنده : جکسون براون ترجمه : رعنا بابا خانلو
|
روزهای هفتهی ایرانیان در 12000 سال پیش |
|
مانک |
نام انگلیسی |
ستارهی وابسته |
برابرِ سُغدی 1 |
نام ایرانی |
نام کنونی |
|
روز خورشید |
Sunday |
خورشید |
مهرشید روز |
يوشمبت 2 |
یکشنبه |
|
روز ماه |
Monday |
ماه |
مهشید روز |
دوشمبت |
دوشنبه |
|
روز ایزد جنگ |
Tuesday |
مریخ ، ایزد جنگ |
بهرامشید روز |
سهشمبت |
سهشنبه |
|
روز عطارد |
Wednesday |
عطارد |
تیرشید روز |
چرشمبت |
چهارشنبه |
|
روز ایزد آذرخش |
Thursday |
مشتری ، ایزد آذرخش |
برجیسشید روز |
پنجشمبت |
پنجشنبه |
|
روز ستارهی شادی آور 3 |
Friday |
زهره ، ستاره شادی آور |
ناهیدشید روز |
شششمبت |
آدینه |
|
روز زحل |
Saturday |
زحل |
کیوانشید روز 4 |
شمبت |
شنبه |
1. ورارودان و آسيای ميانه
2. روز تعطیل
3. ستاره شادی آور و پذیرایی
4. یا جیان شید روز
منبع : پایگاه پژوهشی اریا بوم
كوه قاف در اسطوره و عرفان ايراني:
در باورهاي مردم كوه قاف بلندترين كوهي مي باشد كه كسي را بدان جا راهي نيست و كي خسرو ، بيژن ، گيو و بهرام گور در اين كوه طلسم شده و با ظهور سوشيانت در ركاب او شمشير مي زنند. در اين باورها ، خورشيد از پس كوه قاف بر ميخيزد و گاه اهريمناني كه در اين كوه ساكن اند جلوي تابش آنرا مي گيرند . بنا بر اين روايات پيرامون زمين را كوه فرا گرفته و از بلنداي قاف مي توان به آسمان رسيد و جايگاه سيمرغ در كوه قاف است.
در اين روايت ها سنگ اين كوه از زمرد سبز و كبودي آسمان روشناي همان زمردي است كه از كوه مي تابد وگرنه آسمان چون عاج سفيد است . در كناره اين كوه از دو سو دو شهر جابلقا و جابلسا است و از آدميان تنها ذوالقرنين بود كه به كوه قاف رسيد.
در قصص الانبيا آمده است كه اسكندر از كوه قاف پرسيد :كيستي ؟
گفت : قافم.
گفت : اين كوه پيرامون تو چيست؟
گفت : عروق من اند و هرگاه خدا بخواهد در زمين زلزله پديد آيد من يكي از رگهاي خود را بجنبانم.
عارفان كوه قاف را سر منزل مقصود مي دانند و چنين است كه در منطق الطير عطار مرغان در جستجوي شهريار خود سيمرغ به جانب قاف پرواز مي كنند و چندان از خان هاي پر از خوف مي گذرند كه از آنان جز سي مرغ باقي نمي ماند و در مي يابند كه سيمرغ در خود آنان است و او به ما نزديك و ما زو دوريم.
آواز ابوعطا.
آواز ابوعطا از مشتقات دستگاه شور بوده و شامل گوشه هاي درآمد ، سيخي ، اميري ، حجاز ، رامكلي ، حسن موسي ، يتيمك و... مي باشد.
اين آواز از جمله مردمي ترين و دلنشين ترين آواهاي موسيقي ايران زمين ميباشد كه مورد پسند اكثر مردم قرار مي گيرد.نزديكي اين آواز به دستگاه شور و آواز دشتي سبب ميشود كه به راحتي بتوان از اين آواز وارد شور يا دشتي شد و به همين دليل هنگام اجراي اين آواز ؛ خواننده از قدرت مانور بالايي در اجرا برخوردار است.
از لحاظ احساسي اين آواز تمايل كشيده شدن به سمت حزن و اندوه را دارد البته نه به اندازه آواز دشتي يا دستگاه سه گاه.درضمن همانطور كه گفته شد اين آواز مردمي ميباشد و لحن اجراي آن به خصوص در گوشه هاي نظير ميگلي (meygoli) بايد شبيه به لحن گفتار كوچه و بازار قديم ايران داشته باشد و اين اور بر شيريني و دلنشيني اين آواز مي افزايد كه امروزه متاسفانه اين امر فراموش شده و كسي به سراغ آن نميرود .
شاخصه اصلي اين آواز را ميتوان در آمد و پرده حجاز آن ذكر كردكه بسياري از از گوشه هاي اين آواز در اين پرده ميباشد كه وجه تمايز اصلي اين آواز ديگر نغمات ايرانيست. البته در آواز ابوعطا اكثر گوشه ها دلنشين ميباشد مانند گوشه يتيمك كه بسيار زيباست ودلنشين بودن يكي از ويژگيهاي ممتاز اين آواز است.
زمان مناسب جهت شنيدن آواز ابو عطا هنگام غروب و به خصوص در اواخر شب ميباشد كه در اين هنگام بسيار دلنشين است.(البته بايد به اين نكته اشاره كرد كه موسيقي ايراني موسيقي لحظه هاست وبه حالت روحي خواننده و شنونده درآن لحظه بستگي دارد كه چه نوع آوايي را انتخاب كند و اين تقسيم بندي هايي كه در اينجا ذكر ميشود كلي و بر اساس درون مايه نواهاي ايراني مباشد.).
متاسفانه عدهاي بر اين باورند كه اجراي اثري در آوازي مثل ابوعطا آسان است و همين امر موجب شده كيفيت آثاري كه در اين مايه اجرا مي شود كاهش يابد؛ البته بايد قبول كرد كه اجراي اثري در دستگاهي مثل چهار گاه مشكل تر از اجراي اثري در ابوعطاست اما اين به معني آسان بودن آواز ابو عطا و دست كم گرفتن اين مايه نميباشد بلكه بايد اين نكته را در نظر گرفت كه هر كدام از آوازها و دستكاه هاي ايراني داراي ظرايف خاص خود ميباشد كه اگر از آن به سادگي عبور كنيم اثر ما هيچ ارزشي نداردو رعايت همين نكات و ظرايف است كه يك اثر راجاودانه و ارزشمند مي كند.
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
نه هر كو ورقي خواند معاني دانست
سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق
هر كه قدر نفس باد يماني دانست
از آثاري که در مايه ابو عطا اجرا شده ميتوان به موارد ذيل اشاره کرد:
1.آواز ابوعطا اثر استاد شجريان د ركاست "عشق داند" و "پيوند مهر"
2. آواز ابوعطا اثر استاد تاج اصفهاني در كاست "آتش دل"
3. آوازهايي كه بانو قمر الملوك وزيري و همچنين ظلي در مايه ابو عطا اجرا كرده اند.
http://www.persiandel.com/?id=162
تنها چیزی که ارزش داشتن را دارد
محسن خاتمی
به یادداشته باش: ذهن چیزی نیست جز آنچه که تاکنون جمع آوری کرده ای. ذهن تمام آن چیزی است که در درون وجودت داری. وجود واقعی تو ورای ذهن است. وجود واقعی تو ورای داشتن قرار دارد. تو در بیرون چیزهایی را گردآوری کرده ای و در درون افکار را گردآورده ای __ هردو در بعد داشتن هستند.
به یادداشته باش: ذهن چیزی نیست جز آنچه که تاکنون جمع آوری کرده ای. ذهن تمام آن چیزی است که در درون وجودت داری. وجود واقعی تو ورای ذهن است. وجود واقعی تو ورای داشتن قرار دارد. تو در بیرون چیزهایی را گردآوری کرده ای و در درون افکار را گردآورده ای __ هردو در بعد داشتن هستند.
وقتی که دیگر به چیزها وابسته نباشی و دیگر به افکار هم وابسته نباشی __ ناگهان آسمان باز را خواهی دید، آسمان باز بودش را خواهی دید. و این تنها چیزی است که ارزش داشتن را دارد و تنها چیزی که واقعاٌ می توانی داشته باشی.

دوستی میوه ای است که از درختان استواردر خاک باور عشق بدست می آید و ثمره ای که با پرستاری مهربانانه و درک پرورده شده است.
دوست ...
کسی که نگران هر کار توست.
در پریشان حالی و درماندگی اورا صدا می زنی،
کسی که هر کار تو را می فهمد و درک می کند.
کسی که حقیقت وجود تو را بازگو می کند.
کسی که در همه حال می داند تو را چه می شود.
کسی که با تو رقابت نمی کند.
کسی که بی ریا از کامیابی تو خرسند می شود.
کسی که به هنگام ناکامی، نهال امید در دلت می کارد.
کسی که ادامه وجود توست و بی او هرگز کامل نخواهی شد.
یکی از زیباترین ویژگیهای دوستی راستین آن است که درک کنی و درک شوی.
جلوتر از من مرو
شاید نتوانم دنبالت کنم،
عقب تر از من نمان،
شاید نتوانم رهبری کنم.
درست شانه به شانه با من گام بردار
و فقط دوستم باش.
یکی شدن
تنها راه حفظ دوست است.
"شاهکار طبیعت"
شاید این عبارت بتواند دوست را وصف کند.
جهان پر از آشنایان است،
ولی دوستان واقعی بسیار اندکند.
به سختی می توانی طی سالی یک دوست برای خود فراهم کنی،
ولی می توانی دوست را طی ساعتی از دست بدهی.
استواری ستون های دوستی زمانی است که دوستان را بخاطر خودشان دوست بداریم و نه از برای خود.
دوستی حقیقی بین دو انسان بی انتها و فناناپذیر است.
عظیم ترین شادی ها،
بهترین شادمانی ها،
آن است که ببینی
مردم دوست دارند با تو باشند،
و تو نیز دریابی که دوست داری در کنارمردم باشی.
اگر تنها به کوهساران ، رودها و شهر ها بیندیشی،
دنیا را بسیار تهی خواهی دید.
ولی اگر کسی را بشناسی
که با تو می اندیشد و احساس می کند،
کسی که گرچه دور است،
روحش به تو نزدیک است،
آنگاه جهان برای تو گلستانی آباد خواهد شد.
تو میدانی چه احساسی دارم
تو می شنوی که چگونه می اندیشم
تودرک میکنی.........
تو دوست منی.
نیازی به سیلاب واژه ها نیست
تا خود را به دوست بفهمانی
آری دوستان
بی آنکه سخنی بگویند
از دل هم باخبرند.
با امید به اینکه تمام دوستی ها حقیقی ،بی ریا و پاینده باشد.
گذرى بر موسيقى و سازهاى ايرانى
اميرمسعود روحى
در ايران باستان هنگام برآمدن و فرو رفتن خورشيد گروهى به نواختن طبل و كوس و كرنا مى پرداختند. در اوستا بخش يسناها آمده كه پزشكان بيماران خود را با موسيقى درمان مى كردند. در آن دوران سه نوع موسيقى آئينى (دينى)، بزمى و رزمى مرسوم بوده است، همچنين در جشن هاى طبيعت و روزهاى تاريخى و ملى نواها و موسيقى ويژه اى اجرا مى شد. در دوران هخامنشيان سرودها و ترانه هايى به نام هوره در جنگ ها و جشن ها اجرا مى كردند كه امروزه در ايلام و سرزمين هاى غرب ايران با همين نام رايج است. در دوران ساسانيان به ويژه بهرام گور و خسرو پرويز موسيقيدان هايى زيرنظر وزير دربار «خرم باش» كار مى كردند. در جشن هاى بزرگ، اين نوازندگان و خنياگران نواها و آهنگ هاى گوناگون اجرا مى كردند. در شاهنامه آمده بهرام گور تعداد ده هزار لورى (خنياگر) از هند براى شادى و پايكوبى مردم به ايران آورد.
نبد هيچ مانند بهرام گور / به داد و بزرگى و فرهنگ و زور
مشهورترين موسيقيدان هاى اين دوران باربد، سركش، رامتين، بامشاد، آفرين و نكيساى چنگ نواز بودند. باربد براى هر روز هفته نوايى ساخت كه به هفت خسروانى معروف است. همچنين براى هر روز ماه سى لحن يا سى دستان و براى ۳۶۰ روز سال غير از پنجه دزديده، ۳۶۰ آهنگ يا ۳۶۰ دستان را ساخت. آهنگ جامه دران كه در رديف موسيقى امروز ايرانى است از ساخته هاى نكيسا است كه با چنگ نواخته است. دستان ديگرى به نام دستگاه راست است كه باربد آن را ساخت و امروز جز دستگاه هاى هفتگانه موسيقى ايرانى است، همچنين بايد به آهنگ ها و دستان نوروز بزرگ، آرايش خورشيد، ماه بركوهان (ماه بالاى كوهسار)، كين ايرج، سوگ سياوش و گنج باد، گنج كاووس، تخت تاقديس، فرخ روز، سوگ شيديز و باغ شيرين اشاره كرد.
موسيقى امروز ايرانى داراى هفت دستگاه به نام شور، ماهور، نوا، همايون، سه گاه، چهارگاه و راست پنجگاه است و آوازهاى ايرانى داراى سه بخش: دستگاه، نغمه و گوشه است. در ايران بعد از اسلام با اينكه موسيقى در اسلام نهى شده بود، با اين حال دانشمندان اسلامى و موسيقيدانان بزرگ ايرانى درباره هنر موسيقى كتاب ها و نگارش هايى دارند. از آن جمله مى توان به بزرگان موسيقى در دوره اسلامى اشاره كرد:
۱- نشيط فارسى: از پيشگامان و سازندگان موسيقى عربى در قرن اول هجرى بوده است. (۸۰ هجرى)
۲- ابراهيم موصلى (ارگانى) و پسرش اسحق موصلى متولد شهر ارگان فارس عودنواز بودند. ابراهيم شعر عرب را به آهنگ ايرانى آراست، گويند او نهصد نغمه موسيقى ساخته و پسرش نيز نوشته هايى در باب اصول موسيقى نگاشته كه امروزه چيزى در دست نيست. (۲۳۵- ۱۲۵ هجرى)
۳- زرياب: يكى از موسيقيدان هاى ايرانى و شاگرد اسحق موصلى بوده و يكى از برجسته ترين خوانندگان و موسيقيدانان و نوازندگان عود در زمان هارون الرشيد بود. يكى از آثار اوفى الاغانى است. (۲۴۶ هجرى)
۴- ابوالعباس سرخسى يكى از نويسندگان ايرانى و از مردم سرخس بوده و درباره موسيقى دو كتاب از او باقى است. (كتاب الموسيقى الكبير و كتاب الموسيقى الصغير) (۲۸۶ هجرى)
۵- ابوبكر زكرياى رازى دانشمند بزرگ ايرانى كه در رى به تحصيل علوم گوناگون زمان خود مى پرداخت و درباره موسيقى كتاب فى الجمل الموسيقى را نگاشته است. در جوانى نيز عود مى نواخت. (۳۱۳هجرى)
۶- ابن خرداديه جغرافيدان ايرانى بوده و نيايش زرتشتى بوده اند و درباره موسيقى آثارى مانند آداب السماع، طبقات المغنين (درباره خوانندگان) و رساله اى درباره سازهاى زمان ساسانى نوشته است. (۳۰۰ هجرى)
۷- ابونصر فارابى بزرگترين دانشمند قرن سوم و چهارم هجرى است و در تمام علوم زمان خود استاد بود و او را معلم ثانى بعد از ارسطو مى دانند. فارابى موسيقى را در بغداد آموخت و سماع طبيعى ارسطو را چهل بار خوانده است و سازى شبيه قانون نيز ساخته است و درباره موسيقى، آثارش عبارتند از: كتاب الموسيقى الكبير- و المدخل الى صناعته الموسيقى و كتاب الموسيقى.
۸- ابوعبدالله خوارزمى در اثرش مفاتيح العلوم از اصول موسيقى و ابزار و سازها سخن گفته است. (۳۷۰ هجرى)
۹- رودكى شاعر نامدار و موسيقيدان بزرگ ايرانى كه چنگ نيكو مى نواخت. (۳۲۹ هجرى)
۱۰- ابوعلى سينا دانشمند برجسته ايرانى معروف به شيخ الرئيس در زمان سامانيان مى زيسته. او در حدود ۱۰۰ كتاب در رساله نوشته است و در بخشى از موسيقى سخن گفته است و يكى از نوشته هاى او درباره موسيقى المدخل الى صناعته الموسيقى است.
۱۱- صفى الدين ارموى يكى از دانشمندان بزرگ ايرانى است كه حدود سال ۶۱۳ هجرى در اروميه به دنيا آمد. عودنواز چيره دستى بود و آثارش در مورد موسيقى كتاب هاى الادوار و شرفيه درباره پرده بندى عود و گام هاى موسيقى است.
۱۲- قطب الدين محمودشيرازى نويسنده كتاب دره التاج كه بخش بزرگى از آن درباره موسيقى است و در سال ۷۱۰ هجرى درگذشت. رساله او در تاريخ موسيقى ارزش زيادى دارد.
۱۳- الجرجانى. شهرت جرجانى بيشتر در علوم ادبى و حكمت است و درباره موسيقى كتاب مقاليد العلوم و دانش هاى ديگر سخن گفته است و در سال ۸۱۶ هجرى درگذشت.
۱۴- عبدالقادر مراغى، نقاش و خوشنويس و عودنواز ماهرى بوده است. از آثار او كتاب مقاصد الالحان و جامع الالحان درباره علم موسيقى است. (۸۳۸ هجرى)
۱۵- احمدالمسلم الموصلى يكى از موسيقيدان هاى ايرانى است كه كتاب درالنفى فى فن الموسيقى را درباره هنر موسيقى و موسيقى نظرى نگاشته است. (۱۱۵۰ هجرى)
برخى از سازهاى ايرانى در دوره پيش از اسلام به سه دسته رده بندى شده اند:
الف- سازهاى بادى مانند نى و سرنا و...
ب- سازهاى كوبه اى (ضربه اى) مانند تنبك و...
ج- سازهاى زهى مانند كمانچه و غچك و...
ارغنون: بر وزن اندرون، سازى است مشهور و بسيار قديمى. گويند اين ساز را افلاطون وضع كرده است. در نوشته ها آمده ارغنون ساز و آواز هفتاد دختر خواننده و نوازنده است كه جملگى يك چيز را به يك بار و به يك آهنگ با هم بخوانند و بنوازند.
بربط: سازى است مرغابى شكل كه كاسه كوچك و دسته بلند دارد و عرب ها آن را گرفته، كاسه چوبى را بزرگ، دسته را كوچك و كوتاه كرده و آن را العود نام نهاده اند.
بيشه: سازى است بادى كه بيشتر شبانان از آن استفاده مى كردند.
توتك: بر وزن موشك ، سازى است مانند نى كه چوپانان مى نوازند.
تنبور: بر وزن زنبور، سازى است مانند بربط. عرب ها به آن الطنبور مى گويند.
جلاجل: سازى است دف مانند همراه سنج و دايره.
چغانه: بر وزن ترانه، سازى است كوبه اى شبيه قانون و برخى آن را همان قانون مى دانند.
چنگ: از سازهاى ايرانى پيش از اسلام است كه در ادبيات فارسى و نقش هاى باستانى به چشم مى خورد و در اروپا اين ساز به هارپ معروف است.
دنبره: سازى است شبيه تنبور و معرب آن طنبوره است.
دهل: سازى است ضربه اى كه در زير بغل گرفته مى نوازند.
رباب: سازى است شبيه تنبور كه كاسه اى بزرگ و دسته كوتاهى دارد و روى كاسه پوست آهو مى كشند.
رود: نام سازى است قديمى كه در ادبيات فارسى همراه چنگ و رباب آمده است.
زنگل: سازى است قديمى كه داراى زنگوله ها و جلاجل هايى است.
سرناى: سازى است بادى كه به آن ناى رومى نيز گفته مى شود.
سنتور: سازى است خوش صدا كه بر صفحه چوبى آن ۹ تا ۱۲ خرك با سيم هاى زرد و سفيد ديده مى شود و با مضراب مى نوازند.
سه رود: سازى است ايرانى كه تركيب شده از سه ساز چنگ و رباب و بربط.
شاخ و شانه: نام يك ساز قديمى ايرانى است.
شاشك: بر وزن ناوك، سازى است معروف كه به آن رباب نيز گويند.
شاوغر: بر وزن گاوسر، سازى است بادى و نفيرش از كرنا كمتر است و به آن ناى رومين نيز مى گويند.
شاه ناى: كه مخفف آن شهناى است كه به سرناى رومى نيز معروف است.
شش تا: نام سازى است كه به تنبور شش تار معروف است.
شوشك: سازى است كه به آن رباب چهار رود نيز مى گويند.
شهرود: سازى است مانند موسيقار كه ايرانيان و روميان در بزم و رزم نوازند.
عجب رود: از سازهاى بادى است و مانند نى مى نوازند.
عربانه: سازى است شبيه دف و دايره و بعضى به آن دايره حلقه دار مى گويند.
عود: همان بربط ايرانى است كه عرب ها نام آن را العود نهاده اند.
غيچك: نام سازى است معروف كه امروزه به آن كمانچه مى گويند.
قانون: نام ساز ايرانى بوده كه با دو حلقه يا زخمه با انگشتان مى نوازند. امروزه به كشورهاى عربى و تركيه راه پيدا كرده است. نوازندگان اين ساز در دوران تيموريان و سلجوقيان و صفويه زياد بوده اند كه مى توان به حافظ قانونى، حافظ مضرابى و رحيم قانونى اشاره كرد كه نقش آنها در عالى قاپو اصفهان ديده مى شود.
موسيقار: سازى است كه از نى هاى بزرگ و كوچك به شكل مثلث به هم وصل است و داراى صداى جالبى است كه درويشان و شبانان مى نوازند و نام پرنده اى نيز است.
مولو: سازى است كه از شاخ آهو ساخته و داراى حلقه هايى نيز است.
مهرى: نوعى از ساز چنگ است و يكى از نام هاى چنگ است.
ناى مشك: نام سازى است بادى كه به آن نى انبان نيز مى گويند.
نى هفت بند و نى لبك نيز از سازهاى بادى ايرانى هستند.
برداشت از كتاب نظرى موسيقى روح الله خالقى
و فرهنگ نامه خرد و الحان موسيقى نوشته دكتر داريوش صفوت
منبع : شرق و سایت هنر و موسیقی
عجايب هفتگانۀ جهان
معبد آرتميس در افوسوس (ترکيه )
معبد آرتميس در افوسوس (ترکيه ) يکي از زيباترين بناهاي ايام گذشته بود . اين بنا با داشتن 100 ستون مرمري زيبا که ارتفاع هر کدام از آنها به 15 متر مي رسد يکي از عجايب هفتگانه به حساب مي آيد . اين معبد فضايي را در بر مي گرفت که تقريبا چندين برابر وسعت آکروپليس در آتن بود . ميتوان گفت که معبد آرتميس صعود و سقوطهاي بسياري را در طي قرنها پشت سر گذاشت . اين بنا در 600 سال قبل از ميلاد ساخته و در550 سال پس از ميلاد در آتش سوخت . بعد از آن مجددا به صورت بسيار زيباتر و عظيمتري باز سازي شد . اين بنا براي دومين بار دچار حريق شد البته اين بار بطور عمدي توسط فردي بنام هروستراتوس که براي به ياد ماندن نامش به اين کار دست زد ،ولي اين معبد دوباره به اندازه بزرگتر و بسيار بهتر از قبل ساخته شد . اين معبد بسيار زيبا درونش با مجسمه هاي بي نظير تزيين شده بود . اين معبد پا بر جا بود تا زمانيکه بر اثر هجوم بربرها در 262 پس از ميلاد براي هميشه از صفحه تاريخ محو شد و هرگز دوباره ساخته نشد . آنچه که از اين معبد باقي ماند هم توسط زلزله ها کاملا از بين رفت
مجسمه زئوس
تقريباً سه هزار سال پيش، «المپيا»، مركز مذهبي در جنوب غربي يونان بود. يونانيان باستان زئوس پادشاه خدايان را مي پرستيدند و در زمانهاي مشخص به افتخار او جشن هايي بر پا مي كردند. در اين جشن ها مسابقات ورزشي هم انجام مي شد. از نظر ساكنان دنياي قديم اين بازيها خيلي مهم بودند، چندان كه در زمان برگزاري مسابقات، جشن ها متوقف مي شد تا شركت كنندگان و تماشاگران به آساني خود را به محل مسابقات برسانند.
مجسمه زئوس خداي يونان در المپيا يکي از عظيم ترين مجسمه هاي جهان است . اين اثر در 450 سال قبل از ميلاد توسط مجسمه ساز معروفي بنام فيدياس ساخته شد اين هنرمند همان کسي بود که مجسمه خداي آتنا را هم براي معبد پارتنون در آتن ساخت . ارتفاع مجسمه زئوس در حدود 12 متر بود . بدن اين مجسمه را از عاج فيل و ردا و موها و ريشش را از طلا ساخته بودند . اين اثر ارتفاعش چنان بود که با سقف معبد زئوس بر خورد مي کرد . فيدياس با اين کار مي خواست اقتدار و نيرومندي زئوس را نشان دهد . مجسمه زئوس در معبد زئوس که طول آن به 64 متر مي رسيد قرار داشت . 72 ستون خارجي اين معبد که به سبک معماري قديم يونان بودند اين معبد را داراي معماري خيره کننده اي کرده بودند . سنگفرش آن نيز با مجسمه هاي بي نظيري تزيين گشته بود . مجسمه زئوس در حدود 850 سال در اين معبد قرار داشت تا هنگاميکه بعضي از يونانيها آنرا به استانبول منتقل کردند . البته اين زياد طول نکشيد چرا که محل جديد نيز در آتش سوخت و اين مجسمه براي هميشه از بين رفت
مقبره هاليکارناسوس در ترکيه
مقبره هاليکارناسوس در 4 قرن قبل از ميلاد نه تنها بسيار پر ابهت و پر عظمت بود بلکه به صورت زيبايي با ستونها و مجسمه ها تزيين شده بود . سقف اين مقبره با مجسمه هايي از اسبها تزيين شده بود اسبهايي که ارابه شاه ماسالوس و همسرش ملکه آرتميسيا را مي کشيدند . ارتفاع اين مقبره مرمري به اندازه يک ساختمان 14 طبقه بود . از نقطه نظر استراتژيکي دامنه کوه درست مشرف به هاليکارناسوس و خليج آن بود . ملکه آرتميسيا فرمان ساخت اين مقبره را در هاليکارناسوس براي همسرش در 353 سال قبل از ميلاد صادر کرد . ملکه اين بنا را براي قدر داني از همسرش ساخت و به اين منظور بهترين هنرمندان و مجسمه سازان آن زمان را گرد آورد . شاه ماسالوس تنها حکمران ايالتي معمولي در بين امپراطوري هاي عظيم ايراني در 2300 سال پيش بود . ملکه آرتميسيا دو سال پس از همسرش ، شاه ماسالوس که برادرش هم بود در گذشت . او در کنار شاه در مقبره هاليکارناسوس دفن شد . اين بنا در حدود 17 قرن پا برجا بود و در 1400 سال بعد از ميلاد بر اثر زلزله فرو ريخت
فانوس الکساندريا
فانوس الکساندريا يکي از بزرگترين شاهکارهاي روزگار باستان مي باشد . ارتفاع اين بنا حداقل به اندازه يک ساختمان 40 طبقه امروزي بود و براي 16 قرن پا بر جا بود . بر خلاف 6 عجايب ديگر ،فانوس الکساندريا استفاده هاي عملي بسياري داشت . اين بنا به کشتيهاي دريا نوردي کمک مي کرد که اسکله ها را براحتي پيدا کنند و با ايمني کامل داخل آن شوند . چرا که تنگه هاي خطر ناک دقيقا در خارج از بندر ها قرار داشتند . ارتش نيز از اين فانوس براي پيدا کردن کشتيهاي دشمنان استفاده مي کرد . اين بنا ظاهرا ساختار جامدي داشته است و براي 1600 سال باقي بوده است اما با وجود اين بر اثر طوفانهاي دريايي زمستان و زلزله هاي بسيار از بين رفته است . فانوس الکساندريا دو نوع برج ديده باني داشت که در نوک آن قرار داشتند . اين فانوس سه عنصر ساختماني داشت ، پايه مستطيل شکل ، قطعه مياني هشت وجهي ، و قسمت بالاي آن که استوانه اي شکل است و برجهاي ديده باني در آنجا قرار دارند.تقريبا ارتفاع اين سه قسمت به 110 تا 180 متر مي رسيد . بجز اهرام مصر فانوس الکساندريا بلندترين ساختمان جهان بود البته اين تا زمانيکه برج ايفل در 1889 ساخته شد.
مجسمه عظيم الجسه رودس در يونان
ارتفاع مجسمه عظيم الجسه رودس با پايه اش به اندازه يک ساختمان 15 طبقه امروزي است. اين مجسمه يک شاهکار برجسته معماري مي باشد که بر روي جزيره رودس در حدود 280 قبل از ميلاد ساخته شده است. هيچ کس به درستي نمي داند که اين مجسمه شبيه چه بوده و يا در کجا قرار داشته است. نظريه بسيار مورد توجه آن است که مجسمه رودس در روي ورودي لنگرگاهي بنا شده بوده و پهاي مجسمه در دو طرف قرار داشته است بطوريکه کشتيها از بين پاهاي آن عبور مي کرده اند. البته اين فرضيه بسيار محتمل به نظر ميرسد. اين بنا مشکلات غير قابل حل در 3 قرن پيش از ميلاد را مطرح مي کند. همچنين تجارت در اين بندر در زمان احداث اين مجسمه داراي رکود شده و اين بندر از رونق اقتصادي افتاده است. اين مجسمه يکي از عجايب هفتگانه به شمار مي رود که براي مدت کوتاهي تقريبا 53 سال پا بر جا بوده است.
باغهاي معلق بابل در عراق
در عراق باغهاي معلق بابل يکي از بحث انگيزترين عجايب هفتگانه مي باشد چرا که هنوز برخي از باستانشناسان در وجود داشتن آنها شک دارند. بعد از بدست آمدن اسناد اصلي و خرابه هاي بر جا مانده از آن زمان وجود داشتن آنها ثابت شد البته در مقياسي کمتر از آنچه تصور مي شود . در اين ميان سئوالي مطرح است که اين باغهاي معلق چرا ساخته شده اند؟ در پاسخ اين سئوال مي توان گفت که موثق ترين سند حاکي از آن است که شاه نبوچاد نزار دوم که داراي شهرت مذهبي مي باشد اين بناي عجيب را براي خوشحال کردن همسرش در 6 قرن قبل از ميلاد ساخت چرا که همسرش از ديدن چشم انداز صحرا مانند بابيلون دچار دلتنگي براي محل زندگي اش شده بودجايي که داراي کوهها و جنگلهاي سرسبزي بود به همين خاطر به دستور شاه تپه مصنوعي سبز وخرمي ساخته شد که داراي درختان و گلها و گياهان زيبايي بود . بعضي ها مي گويند که يک ملکه آشوري قدرتمند باغهاي معلق را براي تفريح و سرگرمي خودش ساخته است و افراد ديگري عقيده دارند که اين باغها به دستور يک شاه آشوري ساخته شده است
اهرام مصر (هرم خوفو )
هرم خوفو بزرگترين هرم در بين اهرام مصر است ، اين بنا که قديمي ترين و بزرگترين بنا در بين عجايب هفتگانه مي باشد تنها بنايي است که در حال حاضر وجود دارد . هرم خوفو در 2600 سال قبل از ميلاد ساخته شده است . اين هرم بلند ترين بناي ساخته شده دست بشر از 4400 سال پيش تا سال 1889 بود ،زمانيکه برج ايفل با ارتفاع 300 متر ساخته شد . محدوده هرم خوفو به اندازه 6 قطعه زمين شهري عظيم مي باشد . بيشتر سنگ هاي بکاررفته در اين بنا به بزرگي سنگهاي عظيمي هستند که بوسيله کاميون حمل مشوند . سطح خارجي زمختي که ما امروزه از اين هرم مي بينيم مقبره فرعوني بنام خوفو بوده که در آن زمان پوشيده شده از سنگهاي آهک صيقلي و زيبايي بوده است. فرمانروايان بعدي اين سنگهاي با ارزش را متعاقبا براي ساختن بناي خودشان مي دزديدند . اين عمل باعث شد که از ارتفاع هرم 5 درصد کم شود و به ارتفاع فعلي اش که 138 متر است برسد . هرم خوفو داراي سه اتاق دفن اجساد است . اتاق اول محل دفن شاه ، اتاق دوم محل دفن ملکه و اتاق سوم که براي رد گم کردن دزدان هرم بوده است
شبي دل بود و دلدار خردمند
دل از ديدارِ دلبر شاد و خرسند
که با بانگ « بَنان » و نام « ايـران »
دو چشمم شد زشور عشق، « گريان »
چو دلبر شور و اشک شوق را ديد
به شيريني، زمن مستانه پرسيد
بگو جانا که مفهوم « وطـن » چيست؟
که بي مهرش، دلي گر هست، دل نيست!
به زير « پـرچـم ايـران » نشستيم
و در را جز به روي « عشق » بستيم
به يُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتيم
و در وصف « وطـن » اين گونه گفتيم!
وطـن، يعني درختي ريشه در خاک
اصـيل و سـالم و پـر بـهره و پـاک
وطـن، خـاکـي سـراسـر افـتـخار است
که از «جمشيد» و از «کِي» يادگار است
وطـن، يعني نـژاد « آريـايـي »
نـجـابت، مـهـرورزي، بـاصفايي
وطـن، يعني سرودِ رقص و آتش
به استقبال« نـوروزِ » فـره وش
وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاويد
کـه دل را مي بـرد تـا اوج خـورشـيـد
وطـن، يعني « اوسـتـا » خواندن دل
بـه آيـيـن « اهــورا » مـانـدن دل...
وطـن، شوش و چغازنبيل و کارون
ارس، زاينده رود و موج جيحون
وطـن، تير و کمان « آرش » ماست
« سـيـاوش »هاي غرق آتش ماست
وطـن، « فردوسي » و « شهنامه »ي اوست
کـه ايـران زنـده از هنـگـامـه ي اوسـت
وطـن، آواي « رخش » و بانگ « شبديز »
خروش « رسـتـم » و گلبانگ « پـرويـز »
وطـن، چنگ است بر چنگ نکيسا
سـرود بـاربـدهـا، خـسـروآسـا
وطـن، نقش و نگار« تخت جمشيد »
شـکـوه روزگـار « تخت جمشيد »
وطـن، منشور آزادي « کـورش »
شکوه جوشش خون « سـيـاوش »
وطـن، خرم زدين « بـابـک » پاک
که رنگين شد زخونش چهره ي خاک
وطـن، « يعقوب ليث » آرَد پديدار
و يا « نـادر » شَـه پـيـروز افـشـار
وطـن، را لاله هاي سرنگون است
زِياد « آريوبرزن » غرق خون است
به يک روزش طلوع « مازيار » است
دگر روزش « ابو مسلم » به کار است
وطـن، يعني دو دست پينه بسته
به پـاي دار قالي ها نـشـسـتـه
وطـن، يعني هنر، يعني ظرافت
نـقـوش فـرش، در اوج لطافت
وطـن، يعني تفنگ « بختياري »
غـرور مـلـي و دشمن شـکاري
وطـن، يعني « بلوچ » با صلابت
دلـي عـاشـق، نگـاهي با مـهـابـت
وطـن، يعني خروش « شروه خواني »
زخـاک پـاک « مـيـهـن » ديـده بـاني
وطـن، يعني بلنداي « دماوند »
زقهر مـلـتـش، ضحاک در بند
وطـن، يعني « سهند » سرفرازي
چنان « ستارخان »اش پاکبازي
وطـن، يعني سخن، يعني خراسان
سـراي جاودان عشق و عرفان
وطـن، گل واژه هاي شعر « خيام »
پيام پر فروغ « پـيـر بـسـطـام »
وطـن، يعني « کمال الملک » و « عطار »
يـکـي نـقـاش و آن يـک مـحو ديـدار!
در اين ميهن دو سيمرغ است در سير
يکي « شهنامه » ديگر، « منطق الطير »
يکي من را زِ هَر، من، مي رهاند
يکي دل را به دلـبر مي رسـاند
وطـن، خون دل « عين القضات » است
نيايش نامه ي « پـيـر هـرات » است
خراسان است و نسل سربداران
زجان بگذشتگان در راه ايران
وطـن، يعني « شفا »، « قانون »، « اشارات »
خــرد بـنـشـسـتـه در قــلـب عــبـارات
« نظامي » خوش سرود آن پير کامل
« زمـين باشد تن و ايـرانِ ما دل »
وطـن، آواي جان شاعر ماست
صداي تار « باباطاهر » ماست
اگر چه قلب طـاهـر را شکستند
و دستش را به مکر و حيله بستند
ولي ماييم و شعر سبز دلدار
دو بيت طاهر و هيهات بسيار
وطـن، يعني « تو » و گنجينه راز
تَـفَاُل از « لـسـان الغيب شيراز »
وطـن، دارد سرود « مثنوي » را
زلال عـشـق پـاک مـعـنـوي را
تو داني « مولوي » از عشق لبريز
نشد جز با نگاه « شمس تبريز »
مرا نقش « وطـن » در جانِ جان است
همان نقشي که در « نقش جهان » است
وطـن، يعني سـرود مـهـرباني
وطـن، يعني « درفش کاوياني »
زعطر خاک ميهن گر شوي مست
« کوير لوت » ايران هم عزيز است
وطـن، « دارالفنون »، « ميرزاتقي خان »
شـهـيـد سـرفـراز « فـيـن کـاشـان »
وطـن، يعني « بهارستان »، « مصدق »
حـضـوري بي ريا چـون صبح صـادق
زخاک پاک ما « پـروين » بخيزد
« بهار »، آن يار مهر آيين، بخيزد
که از جان ناله با مرغ سحر کرد
دل شـوريـده را زيـر وزبـر کرد
وطـن، يعني صداي شعر « نيما »
طـنـيـن جـان فـزاي مـوج دريا
وطـن، يعني « خزر »، « صياد »، « جنگل »
« خليج فارس »، « رقص نور »، « مشعل »
وطـن، يعني « ديار عشق» و « اميد »
ديار ماندگار « نـسـل خـورشـيـد »
کنون اي « هم وطن »، اي جان جانان
بيــا بـا مـا بـگـو « پـايـنـده اي
چکامه از استاد بادکوبه اي
چو ايران نباشد تن من مباد.

سیاهچاله ای به نام جست وجو
محسن خاتمی
خود این جست و جو __ اینکه چیست و چرا وجودادارد __ باید فهمیده شود. به نظر می رسد که در وجود انسان، در ذهن انسانی، در خود ساختار معرفت انسان یک فضای خالی و یک سوراخ یا یک سیاهچاله black hole وجود دارد. شما به ریختن چیزها در آن ادامه میدهید و آن ها ناپدید می شوند. به نظر، هیچ چیز آن را پر نمی کند؛ به نظر هیچ چیز راضی کننده و اشباع کننده نیست. این یک وضعیت بسیار تب آلوده است. آن چیز را در این دنیا میجویید و آن را در دنیای دیگر می جویید؛ گاهی آن را در پول می جویید و گاهی در قدرت و گاهی در اعتباراجتماعی و گاهی در خداوند و سرور و عشق و مراقبه و نیایش __ ولی آن جست و جو ادامه دارد. به نظر می رسد که انسان بیماری جست و جو دارد.
این جست و جو به تو اجازه نمی دهد در اینک و در اینجا باشی زیرا آن جست و جو همیشه تو را به جایی دیگر هدایت می کند.
زندگی یک جست و جو است، یک کاوش مداوم، یک جست و جوی سخت، یک جستن ناامیدانه... جست و جو برای چیزی که انسان نمی داند چیست. شوقی عمیق برای جست و جو وجود دارد ولی فرد نمی داند که چه چیزی را می جوید.
و حالتی از ذهن وجود دارد که هرآنچه را که بیابی به تو رضایت نخواهد بخشید. به نظر
میرسد که ناکامی سرنوشت انسان باشد زیرا هرآنچه را که به دست می آوری در همان لحظهای که آن را به دست آورده ای برایت بی معنی می شود. بازهم شروع به جستن می کنی.
چه چیزی را به دست بیاوری و چه نه، جست و جو ادامه دارد. آنچه به دست می آوری به نظر بی ربط است، آنچه به دست نیاورده ای __ جست و جو __ درهرحال ادامه دارد. مردمان فقیر در جست و جو هستند؛ مردمان غنی در جست و جو هستند، بیماران در جست و جو هستند، افراد تندرست درجست و جو هستند، قدرتمندان در جست و جو هستند، ضعفا در جست و جو هستند، احمق ها در جست و جو هستند و خردمندان در جست و جو هستند __ و هیچکس نمیداند دقیقٌ دنبال چه می گردد.
خود این جست و جو __ اینکه چیست و چرا وجودادارد __ باید فهمیده شود. به نظر می رسد که در وجود انسان، در ذهن انسانی، در خود ساختار معرفت انسان یک فضای خالی و یک سوراخ یا یک سیاهچاله black hole وجود دارد. شما به ریختن چیزها در آن ادامه میدهید و آن ها ناپدید می شوند. به نظر، هیچ چیز آن را پر نمی کند؛ به نظر هیچ چیز راضی کننده و اشباع کننده نیست. این یک وضعیت بسیار تب آلوده است. آن چیز را در این دنیا میجویید و آن را در دنیای دیگر می جویید؛ گاهی آن را در پول می جویید و گاهی در قدرت و گاهی در اعتباراجتماعی و گاهی در خداوند و سرور و عشق و مراقبه و نیایش __ ولی آن جست و جو ادامه دارد. به نظر می رسد که انسان بیماری جست و جو دارد.
این جست و جو به تو اجازه نمی دهد در اینک و در اینجا باشی زیرا آن جست و جو همیشه تو را به جایی دیگر هدایت می کند. این جست و جو یک طرح و نقشه است، یک خواسته و آرزو است: که نیاز به جایی دیگر است، که آن مقصود وجود دارد، ولی درجای دیگر وجوددارد، نهدر جایی که تو وجود داری. مطمئناٌ آن مقصد وجود دارد، ولی نه در این لحظه از زمان، نه در اینک __ و در مکانی دیگر! همیشه در "آنجا-آنوقت" وجود دارد و نه هرگز در اینک اینجا. این جست و جو شروع می کند به نق زدن؛ تو را می کشاند، هل می دهد، تو را به جنون بیشتر و بیشتر می اندازد؛ تو را دیوانه می کند و هرگز هم ارضا نمی شود.
هنر مردن فصل هفتم : آن گنج
بررسي برخي از واژههاي ايراني و واژههاي "کشورهاي مدعي حقوق بشر" براي اثبات:
"در انديشهء ايراني زن وابسته به مرد و جنس دوم نيست"
در زبان انگليسي مرد "man" و زن "woman" و در فرانسوي مرد "homme" و زن "femme" و در آلماني کهن زن "weib" خوانده ميشود و با آنکه واژهء "ويب" آلماني "بستگي" به نام مرد را نشان نميدهد روشن خواهم کرد که نام زن در هر سه زبان به نام مرد پيوستگي دارد. و به سخني ديگر "مرد" در آن سه جامعه "ستون" و محور زندگي است و زن به او پيوسته است.
اين پيوستگي از دورترين زمانها که اين واژهها پديد آمدهاند بوده و تاکنون نيز برقرار است زيرا که زن اروپايي در اين زمان نيز تا به شوهر نرفته است با نام خانوادگي خود زندگي ميکند و همين که به خانهء شوهر رفت نامش ديگر ميشود و او را به نام شوهرش ميخوانند تا آنجا که اگر از شوي خويش نيز جدا شود باز بايد همان نام را به کار برد مگر آنکه بعدا با مردي ديگر ازدواج کند. در آن صورت باز نام مرد تازه بر روي او است و همچنين ادامه دارد: اگر زني در زندگي خود پنج بار ازدواج کند پنج بار نام مردان گونهگون بر روي او خواهد بود و تا پايان زندگي اجازه ندارد که نام خانوادگي خويش را به کار برد. بتازگي كشورهاي فرانسه و آمريكا قانوني گذراندهاند كه اين انديشه را كمي بهبود بخشد اما هنوز در آغاز راهند.
اکنون که اين وابستگي زنان انگليسي آمريکايي فرانسوي آلماني به مرد روشن شد بايد دانست که ريشهء نامگذاري آن نيز از همين داستان مايه ميگيرد!...
ببينيد:
در زبان اوستايي واژهء وَد(vad) به معني ازدواج يا جفتگيري است و "to wed" انگليسي نيز از همين ريشه برآمده. آنگاه اين واژه در زبان پهلوي در واژهء "ويپ" خود را نشان ميدهد که ريشهء "ويپک" است و ويپک به معني "زنِ مرد ديده" باشد. از اين واژه با اندکي دگرگوني فعل "فاک" انگليسي و "ficken" آلماني و ديگر زبانهاي اروپايي برآمده است. اکنون برگرديم به واژهء "woman" انگليسي که ريشه "ويپ" يا همان "ود" در آغاز آن است يعني "کسي که مرد با وي جفت ميشود" !!...
و بدين روي زن در آن فرهنگ "جنس دوم" خوانده ميشود زيرا که هستياش براي مرد آن هم فقط براي جفتگيري با مرد نام ميگيرد!
واژهء مرد در فرانسوي "homme" است که آن نيز با پيشوند fu که از ريشهء "فاک" است نام زن "femme" را ميسازد و باز زن در اين زبان به همان معنا است. در زبان آلماني کهن نيز گونهاي ديگر از واژهء "ويپ" و "ويپک" است که به معني "زن مرد ديده" باشد! و همين واژه است که در زبان انگليسي به گونهء "wife" خوانده ميشود که به معني "زنِ مرد" يا "همخوابهء مرد" است.
نام زن در زبان انگليسي کهن "vifmann" خوانده ميشده است که نشان دهندهء آشکار مفهوم اين نام است. اما فرهنگ "وبستر" داوري ديگر در اين باره دارد و آن چنان است که "wife" انگليسي و "weib" آلماني هر دو از ريشهء "weip" هند و اروپايي (؟) به معني "پيچاندن" برميگردند و احتمالا به معني زن با پوشش بوده است.(1988 ,Webster's New World Dictionary)
ما در نام هند و اروپايي و شيوهاي که براي گزينش واژهها در آن زبان خيالي به کار بردهاند سخن داريم. اما همين داوري نشان ميدهد که اگر "wife" به معني پيچاندن باشد نميتوان آن را به معني "پيچيده" گرفت. و اگر اين ريشهيابي را درست پنداريم "wifmann" انگليسي باستان و "woman" انگليسي امروز به معني "مرد پيچيده" يا "با حجاب" در ميآيد نه "زن پيچيده"!
و بدينسان زن در اين چهار کشور که خود را درفشدار مدنيت و حقوق بشر ميدانند "جنس دوم" است و در همهء دفترها و ديوانها و شعرهاي آنان نيز همين داوري هست!
اما زن در ميان برخي از ملتهاي اروپايي که ريشهء کهنتر دارند چونان سِربي ايتاليايي يوناني روسي نامي مستقل و متکي به خود دارد و اگر چه زبان شناسان اروپايي آن را از
ريشهء "ژنوس" يوناني ميدانند اما بايد دانست که سادهتر از ريشهء يوناني "ژن" ِ کُردي و "زن" فارسي است که از ريشهء "کئيني" اوستايي و "کن" پهلوي برآمده است و معناي "خانه" و "صاحب خانه" دارد!
بنابراين در فرهنگ ايراني "زن" همان نام را دارد که در دوران کهن مادرسالاري داشته و مالکيت و صاحبخانگي بدو بازميگردد باز آنکه "مرد" از ريشهء "مرتmareta" به معني "مردن" و "درگذشتن" برآمده يعني کسي که درميگذرد.
اين "پاژنام" ِ زن به معني دارندهء خانه اگر چه هنوز در ايران براي زنان به کار ميرود اما در درازناي چندهزار سال زن در فرهنگ ايراني نامهاي ديگر نيز به خود گرفته است که شايستهء نگرش است:
زن در اوستا افزون بر "جنيکا" (از همان ريشهء ژن و جَن و کن) با پاژنام " نائيريکا" نيز خوانده شده است. " نئيري " در اوستا دلير و جنگاور و پهلوان است و به مردان پهلوان گفته ميشده و همين واژه به گونهء مادينه براي زنان دلير و نامآور نيز به کار ميرفته:
نائيريکا.
اين واژه در زبان پهلوي به گونهء "نائيريک" به کار رفته. در يادگار بزرگمهر نوشتهء وزير دانشمند زمان انوشيروان از نائيريک يعني همسر نيک به بزرگي ياد شده است (متنهاي پهلوي گردآورنده دستور جاماسب جي منوچهر جي جاماسب اسانا انتشارات بمبئي 1897 رويهء 96 جملههاي 8147) و با همين تلفظ هنوز در زبان ارمني به معني همسر و زن کاربرد دارد.
پاژنام(لقب) ديگري که زن ايراني از دوران اوستايي تاکنون بر خود دارد "بانو" است که در اوستا به معني "فروغ" و "روشنايي" است و بانوي خانه يا زن خانه روشنايي و چراغ خانه به شمار ميرفته و ميرود. اين واژه در زبان پهلوي به گونهء "بانوک" و در فارسي "بانو" به همان معني کاربرد دارد تا آنجا که در فارسي پاژنام عمومي زنان "کدبانو" است که در آن "کد" «خانه» است و "بانو" همان "روشنايي" است. افزون بر اينها مردان زنان خود را همدوش [=همکار در همهء کارهاي زندگي] يا همسر [=کسي که با مرد در همه کار و جا برابر است و سر او با سر مرد يکسان است] ميخوانند!
در "اندرز گواهگيران" يا پيوند زناشويي در ايران باستان نخست از دختر ميپرسند که آيا ميپذيرد که "مرد ِ " نامزد را به همسري و همتني و همرواني بپذيرد؟ و پس از دختر همين پرسش از مرد ميشود. (نگاه کنيد به: اصل و ترجمهء اندرز گواهگيري ايراني رويههاي 435 تا 468 از کتاب خرده اوستا به سعي و اهتمام رستم موبد رشيد و آموزندهء شير مرد نوذر بمبئي ثبت دفتر رجستر گورنمنت هندوستان در 1867 ميلادي)
و چنانکه ديده ميشود در اين انديشه زن نه تنها هم تن مرد است که همسر و همروان او نيز هست چنان که مرد نيز بيهيچ برتري همروان و همتن و همسر زن است.
واژهء دختر:
دختر در زبان سانسکريت "دوهيتر" خوانده ميشود و به معني "دوشندهء شير" است که اين پاژنام از دوران دامپروري و گلهداري آرياييان است. اين واژه در اوستا "دوغذر" و در زبان پهلوي "دوخت" و "دوختر" و در فارسي "دخت" و "دختر" است چنان که در انگليسي نيز "daughter" خوانده ميشود. اما ايرانيان با آنکه پاژنام دختر يا يادگار دوران کهن را در زبان خويش نگاه داشتند در درازناي زمان دو پاژنام زيباي ديگر به او دادهاند:
نخست کنيزک به معني "زن کوچولو" که کهنتر از پاژنام "دختر" است. ديگري دوشيزه به معني "دوست داشتني کوچولو" و از همين واژه: "دوشَست" در پهلوي به معني معشوق و "دوشارم" در پهلوي به معني عشق و "دوست" در پهلوي و فارسي. و افزون بر اين در فرهنگ ايراني انبوه نامهاي زيباي گلها و بوي گلها و زيبايي گل و درخت و جان و جهان را که بر دختران ميگذارند با هيچ فرهنگ و هيچ زبان و کشور ديگر نميتوان برابر كرد...
(ستايش زن و عشق هنگامي به ادبيات اروپايي ره يافت که اروپاييان در جنگهاي صليبي با فرهنگ ايراني آشنا شدند و اين بوي خوش نيز از گلستان فرهنگ ايران به آن سامان رسيد و نويسندگان و شاعراني که چنين سرايش را آغاز کردند در زبان فرانسوي "Trovbadours" و در زبان آلماني "Minnes:anger" يا "Minnesang" خوانده ميشوند.
اروپاييان را گمان برآنست که دورهء جنگهاي صليبي جنگ مسيحيان در برابر اعراب بود و جريان علمي فرهنگي که به دنبال آن به اروپا راه گشود از سوي اعراب مايه گرفته است در حالي که اين نبرد نبرد ميان اروپاييان و ايرانيان مسلمان بوده است و سردار بزرگ اين جنگها صلاحالدين ايوبي پادشاه كُرد و ايراني بوده و بيشتر اين جنگها در غرب کردستان بزرگ روي نموده و جانشين صلاحالدين کُرد به نبردها ادامه دادهاند. و نکته اينجاست که خود اروپاييان هنوز دشمن مسيحيان را "the saladins" ميخوانند و اين نام از نام صلاح الدين سردار ايراني گرفته شده است و آنان که فرهنگ خود را در دورهء جنگها به اروپاييان پيشکش کردند ايرانيان مسلمان بودهاند نه اعراب. و اگر دربارهء همين نکته که ستايش زن و عشق در سرود و نوشتار بوده باشد به شعر و ادبيات عرب بنگريم اثري از آن در سراسر نوشتههاي عربي نمييابيم. و اعراب هنگامي که در شعر خويش به زن اشاره ميکردند منظورشان تنها اندامهاي زن و تنکامگي بوده است و براي آگاهي از اين داستان ميتوانيد به کتاب بزرگ اغاني ابوالفرج اصفهاني بنگريد که بيشتر سرودههاي پيشين عرب در آن گردآوري شده است.)
... و اين همه به نشانهء آزرمي(احترامي) است که در انديشهء ايراني براي دختر روا است و جايگاه والايي که زن هنوز از آن برخوردار است و بوي دلاويز گيسوان اين دلبند زيبا که پسان(پس آن) مادر ميشود و کانون زندگي است چنان در شعر و سرود و ترانهء زبان فارسي پيچيده است که جهانيان را سرمست کرده و بيگمان ميتوان داوري کرد که همهء جهانيان با هم نتوانستهاند اندکي از آن همه ستايش که ايرانيان (و شاعران ايراني که نمايندهء آنانند) دربارهء زن سرودهاند نسبت به زن گفته باشند. و درود بر زن ايراني که بيش از هر چيز و کس در جهان ستايش شده است!
فردوسي دربارهء زن نيک چنين ميفرمايد:
اگر پـارسا باشد و رايـــــزن ... يکي گــنج باشد پُـرآکنده زن
بويژه که باشد به بالا بلـند ... فروهشته تا پاي مشکين کمند
خردمند و با دانش و ناز و شرم ... سخن گفتن ِ نيــک و آواي نرم...
===
برگرفته از کتاب: حقوق بشر در جهان امروز و حقوق جهان در ايران باستان نوشتهء دکتر فريدون جني

