
کسی چه می داند
شاید، این قدر
همدیگر را دوست نمی داشتیم
اگر از دور
به تماشای روح هم نمی نشستیم .
کسی چه می داند
اگر آسمان ما را جدا نمی کرد
شاید، این قدر
به هم نزدیک نبودیم !
ناظم حکمت

باتو تنها بودم
در رویا هایم
و لبانت را هزاران بوسه نهادم
در رویا هایم
گاهی میدیدمت که از کنار دریچه ام عبور میکنی
ایا من همانم که تو می جویی ؟؟
میتوانم درچشمانت این را بخوانم
می توانم در لبخند این را بخوانم
تو همه آرزو های همیشگی من بوده ای
و اغوشم برویت گشوده است
چرا که تو میدانی چه بگویی
چرا که تو میدانی چه بکنی
و میخواهم که
هزاران بار بگویم
دوستت دارم
وه که چقدر دوست دارم نورخورشید را در موهایت
به تماشا بنشینم
و بار ها و بار ها بگویمت که
چه اندازه برایم عزیزی
گاه احساس میکنم که
قلبم لبریز از عشق تو شده است
سلام
تنها میخواهم که بدانی
چرا که نمی دانم کجایی؟؟
و نمی دانم که به چه کاری؟؟
ایا در گوشه ای احساس تنهایی میکنی ؟
یا کسی هست که دوستت بدارد ؟
بگو چگونه می توانم دلت را به دست اورم ؟
چرا که تمامی سرنخ ها را گم کرده ام
اما بگذار چنین سخن اغاز کنم
دوستت میدارم
سلام
ایا من همانم که تو می جویی؟؟
چرا که نمیدانم
کجایی؟؟
و نمی دانم که به چه کاری؟؟
ایا در گوشه ای احساس تنهایی میکنی؟
یا کسی هست که دوستت بدارد ؟
با من بگو
چگونه میتوانم دلت را به دست اورم
چرا که من تمام سرنخ ها را گم کرده ام
اما بگذار سخن چنین اغاز کنم
دوستت دارم
Lionel Richie

عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
نامه ای که باز گوید
اشتیاقم را برای دیدارت
هراسم را از تصور گم کردنت
احساسم را فراتر از خواستن
دلتنگی وصف ناپذیری را که لحظه ای ترکم نمی گوید
و کشش شورنده ای را که یکسره تسلیم آنم ...
آنتونیو جاچینتو

یک روز می بوسمت
روز که باران می بارد ،
یک روز که چترمان دو نفره شده ،
یک روز که همه جا حسابی خیس است
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،
آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،
آهسته ، می بوسمت ...
یک روز می بوسمت !
هر چه پیش آید خوش آید !
حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !
دلم ترسیده ،
که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .
آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،
حالا آن قدر دوست داشتنی شده
که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،
هزار هزار حر
یک روز می بوسمت
به قول شاعر :
عشق کلاس اول ،
تنها سه حرف است ،
اما کلاس آخر ،
عشق هزار حرف است ... .
یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !
این شعر برام خیلی اشناست
فوقش می شوم ابلیس !
آن وقت تو هم به خاطر این که
یک « ابلیس » تو را بوسیده ،
جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ،
من آن جا پیدایت می کنم
و از لج خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا !
چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
یک روز می بوسمت !
می خندم و می بوسمت !
گریه می کنم و می بوسمت !
یک روز می آید که از آن روز به بعد ،
من هر روز می بوسمت !
لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،
و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت
تو احتمالا سرخ می شوی ،
و من هم که پیش تو همیشه سرخم

پس از سفرهاي بسيار و عبور از فراز و فروود امواج اين درياي توفان خيز
برآنم كه در كنار تو لنگر افكنم
بادبان بر چينم/پارو وانهم/سكان رها كنم/به خلوت لنگرگاهت درآيم و
در كنارت پهلو گيرم
آغوشت را باز يابم: …….استواري امن زمين را زير پاي خويش.
فاصله است!
فاصله ای میان اندیشه هایم......اعتقاداتم و باورهایم و دنیای اطراف
فاصله ایست فرسنگ ها
به وسعت تمام سرابهای زندگی ام
میان افکارم.....تخیلاتم.....و ارزشهای درونی ام
فاصله ای تا بی نهایت نقطه زندگی ام
فاصله ایست به اندازه تعداد نگاهها و آه ها و حسرتهای لبریز شده ام
به اندازه تمام اشکها و لبخند هایم
فاصله ایست میان من و
تمام انسان های دور و برم!
من در این دنیا بیگانه ام
و در انزوای خویش
در اندیشه بهشتی گمشده ام
